اگر او را ببینم ...

رنگ کار عاشق
می نشست و بلند می شد، عاشقانه وپر شوق و ذوق . ایستادم به تماشایش ، جوان بود با لباس هایی رنگ آلود، سطل رنگی آبی به یک دستش بود و قلم مویی به دست دیگر . داربست های جلو ورزشگاه تختی را که برای ورود مردم بسته بودند رنگ می زد. خدا قوت گفتم . لبخندی بر رخساره ماهش ریخت . پرسیدم : چه حال و هوایی داری؟
با شور و حال قلم مو را می کشید بر لوله ها و به خنده سر تکان می داد . گفت : خوشحالم ، خیلی!
به وجد آمده بودم از آن همه حس وحال . گفتم : فکر کن الان آقا اینجاست ، چه حرفی داری بزنی؟
سرتکان می داد . انگار خجالت می کشید در محضر آفتاب حرفی برای گفتن داشته باشد . گفتم :
ـ بگو ! مشکلی ، نیازی ، گلایه ای ...
حرفم را برید . شنیدم : مشکل که زیاداست ، کی مشکل ندارد ، اما ...
سکوت کرد . باز هم رنگ ریخت بر قامت لوله ها . متفکرانه وعمیق ادامه داد :
ـ نه ! فقط می گم خودت سلامت باشی آقا .
جوان رنگ کار تمام عشقی را که داشت ریخت بر قامت اندیشه ام . نمی شد دیگر در برابر آن همه بزرگی بمانم . راه افتادم و فقط از دور نگاهش کردم . عکاس مان را که آوردم تصویرش را ثبت کند خودم پشت درختی پنهان شدم . جوان ، همچنان قلم موی رنگی را می کشید برلوله ها ، انگار نه انگار عکاس ایستاده به ثبت لحظه های عاشقی اش. انگار همه دنیا هیچ بود ، انگار او بود و رهبر و دیگر هیچ .