|
اگر او را ببینم ...
خواهران یتیم
دخترک چادر سیاهی بر سر داشت وبسیار موقر و محترم ،
اما با قامتی محزون و غریب، تکیه داده بود به دیوار
ساختمان حکیم الهی . حاج حمیدرضا نیکدل به زیبایی
می خواند و مردم دعا می کردند و شادی . سمنانی ها
جشن بزرگ شب انتظار یار را برگزار می کردند جلو
مجمع حضرت ابوالفضل العباس بلوار حکیم الهی .
رفته بودم بپرسم اگر جوانها رهبرشان را ببینند به
ایشان چه می گویند ، چه خواسته ای دارند و چه
آرزویی . گمانم دخترک محزون مورد مناسبی بود حس
کردم یک دنیا حرف دارد برای گفتن به رهبرش . حرفم
را گفتم : چه احساسی دارید از حضور رهبر در شهرتان
؟
دخترک "من و من"می کرد برای گفتن . کارت خبرنگاری
ام را که دید از دخترک کنار دستی اش با نگاه اجازه
گرفت و گفت : خوشحالیم !
نوبت به سوال اصلی ام رسید: اگر در حضور ایشان
باشی چه می گویی؟
باز هم با نگاهش کسب تکلیف کرد. این بار همون که
قرار بود اجازه راصادر کند گفت : می گوییم مثل
پدرمان دوستت داریم !
حرفش به دلم نشست ، داشتم آن همه ارادتش رامی
نوشتم روی کاغذ، که دخترک اولی رشته کلام را به
دست گرفت : آخر پدر نداریم !
حس کردم دلیل حزن و اندوهشان یتیمی است . دخترک
ادامه داد:
ـ راستش خواهرم خواب دیده ...
پرسیدم : خواهرید ؟
به نشانه تایید با هم سرتکان دادند، همون که
بانگاهش اجازه حرف به خواهر خود می داد گفت: بگو
خوابت رو!
دخترک پدر مرحومش راخواب دیده بود، مهندس علی
عبدوس راکه در سانحه تصادف جان باخته است. دخترک
پدرش را دیده بود که آمده خانه شان . دخترک با
حیرت از پدر می پرسد. مگر نرفته ای پیش خدا؟ این
طرفها ؟!
پدر می گوید آخر آقا قرار است بیاید شهرمان . آمده
ام ایشان را ببینم ، شما هم بیایید استقبال .
دیگر نمی شد بمانم . حرف های دوخواهر بدجور بی
تابم کرده بود، عکس شان راگرفتیم . وتا دقایقی بعد
نه من حس حرف زدن داشتم نه عکاس مان . عجب رمز و
رازی نهفته است در روزگار. |