اگر او را ببینم ...

سرباز اردبیلی
ایستاده بود داخل اتاقک آهنی جلوکلانتری، که نگهبانی بدهد. تفنگی هم حمایل شانه اش . بالباس سبز ومقدس نیروی انتظامی وکلاهی آهنی . پرسیدم : خبرداری چه کسی قرار است بیایدشهرتان؟
خندید . پرسیدم: کی ؟ گفت : آقای خامنه ای می آن !
لهجه اش آذری بود. از شهرش پرسیدم . فرزند سبلان بود. گفتم : اگر آقا را ببینی چه می گویی؟
باز خندید. سرتکان دادم که بگو . گفتم : یک حرفی بزن با آقا !
گفت: می گم خوش آمدی ، خیلی خوش آمدی ، صفا آوردی ، قدم به چشم ماگذاشتی .
گفتم : ازخودت هم بگو. مشکلی ، کار ی، چیزی نمی خوای؟
سرش را انداخت بالا. یعنی نه! گفتم : زن هم نمی خوای ؟
خنده اش شد قهقهه . گفت : چرا چرا !
گفتم : دلت نمی خواد رهبر به اردبیل هم بیاد؟
گفت: چرا ! گفتم : با خط آذری بنویس . نوشت، با خنده .
چوخ خوش گلیبسن انشاء اله اردبیله گلَسَن .
گفتم : فارسی هم بنویس !
نوشت : رهبر عزیز ا...
بقیه اش را ننوشت ، سرگروهبانش آمد وبه سرباز گیر داد چرا بی اجازه افسر نگهبان برای ما حرف زده است .