<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:util="xalan://ir.irrci.Core">
<channel>
<title>KHAMENEI.IR RSS</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/rss</link>
<description>نسخه RSS وب سایت دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری (مدظله العالی) . Khamenei.ir
                </description>
<language>fa-ir</language>
<pubDate/>
<lastBuildDate/>
<docs>https://farsi.khamenei.ir/services</docs>
<generator>khamenei.ir</generator>
<ttl>20</ttl>
<image>
<title>RSS</title>
<url>https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/rsslogo.gif</url>
<link>https://farsi.khamenei.ir/services</link>
</image>
<item>
<title>روایتی از دیدار دست‌اندرکاران کنگره شهدای امدادگر با رهبر انقلاب</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=60170</link>
<guid>60170</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" style="width: 6px; height: 10px;" /&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" style="width: 6px; height: 10px;" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;جمعی از &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#0000ff;"&gt;خانواده‌های شهدای امدادگر، امدادگران جبهه مقاومت و دست‌اندرکاران نخستین کنگره بین‌المللی شهدای امدادگر دفاع مقدس و مقاومت، روز دوشنبه ۲۲ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۴&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دیدار کردند. آنچه در ادامه می‌آید &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;روایتی از این دیدار صمیمانه&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; است که مشروح آن روز &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; همزمان با برگزاری این کنگره منتشر خواهد شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;مکرمه، علیرضا، فاطمه و آدم‌هایی از این دست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	واژه‌‌های انگلیسی و عربی و فارسی را شکسته و بسته از گوشه‌ و اطراف ذهنش جمع می‌کند و تحویلم می‌دهد تا بلکه منظورش را برساند: «مع سیدقائد... Take photo... نیست امکانش؟!» همزمان چشم‌هایش می‌درخشند و نم اشکی هم روی صورتش می‌لغزد. فاطمه در یکی از بیمارستان‌های لبنان متعلق به حزب‌الله پرستار است و عضو سازمان امداد و نجات حزب‌‌الله. سازمانی که وظیفه‌اش امداد و رسیدگی به رزمندگان خط مقدم نبرد بوده اما خودش در جنگ تعداد زیادی شهید تقدیم مقاومت کرده است. من رفته بودم از او بخواهم بیاید جلوی دوربین و با همان زبان شکسته و بسته‌اش از شاهکاری بگوید که با دیگر همکارانش خلق کرده‌اند اما انگار که توی ابرها باشد؛ اصلاً پایش روی زمین نیست. انگار که در یک دنیای دیگری است. مانده‌ام جوابش را چه بدهم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	توی ذهنم می‌گویم باید یقه‌ی دبیرخانه‌ی کنگره را گرفت که وسط برگزاری کنگره‌ی شهدای امدادگر ما را توی همچین وضعیت‌هایی انداخته‌اند. آدم‌هایی مثل فاطمه و دیگرانی که حالا اینجا در چند صف‌ معدود، مرتب منتظر آقا نشسته‌اند تا نماز را به ایشان اقتدا کنند و بعدش هم ساعتی پای بیاناتشان بنشینند، خارج از قد فهم و قواره‌ی امثال من هستند و کوچکی امثال من را بدجور به رخم می‌کشند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نه من به قدر مُکفی عربی می‌دانم که پاسخی مُشبع به زن جوان لبنانی بدهم که هر لحظه ممکن است از شدت شوق بزند زیر گریه و نه او به قدر کافی انگلیسی می‌داند که با جملات شکسته بسته‌ی من متوجه شود که من صرفاً خبرنگاری هستم که قرار بوده با او گفت‌وگو کنم اما حالا خودم آچمز شده‌ام. بی‌خیال می‌شوم و می‌روم سراغ پدر یکی از شهدای وطنی که سیلی بعدی محکم‌تر می‌خورد توی صورتم!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;جوپار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	چهره آفتاب‌سوخته و دست‌های ترک‌خورده‌ی مرد کرمانی با ظاهر ساده و بی‌پیرایه‌اش از دور نشان میدهد که از چه طبقه و جایگاه اقتصادی و اجتماعی برخاسته. سوژه‌ی قبلی با ندانستن زبان مرا آچمز کرده بود و آقای حسینیِ اهل جوپار استان کرمان (شهری در ۳۰ کیلومتری کرمان) با دانستن زبان. دخترش «مکرمه» متولد تیرماه ۱۳۸۰ -که به‌عنوان امدادگر هلال احمر در مراسم سالگرد شهادت شهید سلیمانی در گلزار شهدای کرمان حضور پیدا کرده بود- وسیع شده بود مثل اقیانوس؛ آنقدر وسیع، که «مقام شهادت» بگردد و از میان همه‌ی مدعیان سراغ او بیاید و خواب مادرش را تعبیر کند: «مادر خواب دیده بود پیکر محسن حججی را به خانه‌اش آورده‌اند. تعبیر خواب را از امام جمعه شهر پرسیده بود. امام جمعه گفته بود به‌زودی شهیدی به خانه‌تان می‌آورند!» و حالا مکرمه را آورده بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	پدر مکرمه می‌گوید، خواهر &lt;em&gt;‌&lt;/em&gt;مکرمه هم در روز انفجار همراهش بوده در ایستگاه هلال احمر. می‌پرسم بعد از شهادت مکرمه مانع فعالیت‌های او نشده‌اید. لبخند محجوبانه‌ای می‌زند و می‌گوید منعش می‌کنیم ولی از ته دلمان نیست. می‌گوید چند روز قبل از شهادت برای مکرمه خواستگار آمده بود اما رد کرد تا کل برنامه بماند برای بعد از سالگرد حاج قاسم. اینها را که می‌گوید کف دست‌هایش را بهم می‌مالد و سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به جایی خارج از قاب دوربین تا بغض مردانه‌ی در آستانه‌ی شکستن و اشکی که تا پشت پلک‌ها آمده را جمع و جور کند. بخش ژورنالیستی ذهنم می‌گوید بیشتر با سوژه‌ات کلنجار برو اما خب نایی برایم نمانده. آقای حسینی از جوپار کرمان هم سیلی محکمی زده توی گوشم. گفت‌وگو را جمع و جور می‌کنم و می‌روم سراغ نفر بعدی تا شاید نفسی تازه کنم و به خودم بیایم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;ماهان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	یک ربعی تا اذان مانده که آقای سعادت ماهانی جلوی دوربین می‌آید. سن و سالی ندارد و همین هم کنجکاوم می‌کند تا از شهیدش می‌‌پرسم. علیرضایش ۱۸ ساله بوده هنگام شهادت؛ متولد ۱۳۸۴! سرم گیج می‌رود؛ گنگم. افتاده‌ام گوشه‌ی رینگ. «شهادت» چه در مکرمه و علیرضا دیده که سال‌ها بعد از توپ و تانک و گلوله سراغشان آمده. به زحمت نفس می‌کشم. گوشه‌های ذهنم را می‌کاوم تا چیزی بگویم. تهی است؛ هیچ! چیزی پیدا نمی‌کنم. هر چه بیشتر می‌کاوم بیشتر به نتیجه‌ای نمی‌رسم. بزرگی این آدم‌ها بیش از درک امثال من است. الله اکبر اذان که بلند می‌شود فرصت را غنیمت می‌شمارم و بساط تصویربرداری را جمع و جور می‌کنم و می‌لغزم لای صف‌های نماز. آقا از راه می‌رسند با عبای کِرِم‌رنگ روشن. قاب، آنقدری زیبا هست که کناری دستی مرا هم سر ذوق بیاورد و به رنگ عبای آقا اشاره کند. همین هم باعث شده که عکاس‌ها به تقلا بیفتند و این قاب را توی لنز دوربین ثبت کنند که سال‌های سال بود که توی ویزور ندیده بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;لبنان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	فاطمه نیم‌خیز و خیره شده به صندلی آقا که چند ردیف جلوتر است. حالا دیگر می‌شود اشک‌های روی صورتش را هم دید. پدر شهیدان سعادت ماهانی و حسینی را هم ردیف‌های جلو نشانده‌اند. نماز که تمام می‌شود هلال احمری‌های دست‌‌اندرکار کنگره شهدای امدادگر، جمع می‌شوند دور آقا. غیر از هلالی‌ها و مسئولان ارشد کنگره، بستگان شهدایند که توی همان حلقه‌ی اول نزدیک به آقا قرار گرفته‌اند. خوش به حال فاطمه و دو سه نفر لبنانی همراهش شده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اول حجت‌‌الاسلام معزی صحبت می‌کند و بعد هم دکتر کولیوند. گزارشی از فعالیت‌های کنگره می‌دهند؛ از بیش از ۳ هزار شهید امدادگر بعد از انقلاب تا طراحی برنامه‌های فرهنگی با مخاطب جوان و نوجوان تا بین‌المللی بودن کنگره با حضور امدادگران جبهه مقاومت و عملکردی که این بخش از محور مقاومت مشخصاً در لبنان برای رسیدگی به حال رزمندگان و مجاهدان داشته و حادثه‌ی تلخ پیجرها که با همت امداد و نجات مقاومت لبنان جمع و جور شد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا می‌گویند و نمایندگان امدادگران همه گوش شده‌اند. توی جمع مسئول امداد و نجات حزب‌الله را هم می‌بینم. او را هم آن جلو نشانده‌اند. بعد از مراسم گپی با هم می‌زنیم از تجربه کشف پیکر شهدا به‌خصوص شهیدان سیدحسن و سیدهاشم و سردار نیلفروشان می‌گوید و چشم‌هایمان را خیس می‌کند. خدا این‌طور مقدر کرده که این آدم‌ها هر کدام از یک گوشه‌ی کره‌ی خاکی جمع شوند اینجا تا مدعیان امثال من گیج و فروریخته و مبهوت، سرشان به سقف کوتاه خودشان بخورد و در برزخ خودشان دست و پا بزنند:&lt;br /&gt;
	با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی&lt;br /&gt;
	تا بی‌خبر بمیرد، در دردِ خودپرستی...&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2025 19:15:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>همّت کنید بشود!</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=59206</link>
<guid>59206</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;div style="text-align: right;"&gt;
		&lt;span style="color:#696969;"&gt;گزارشی از بازدید رهبر انقلاب از نمایشگاه «پیشگامان پیشرفت» در حسینیّه‌ی امام خمینی (ره)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;div style="text-align: left;"&gt;
		&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/span&gt;«اینجا جای حکم حکومتی نیست! کارِ تخصّصی است.» این را آقا با جدّیّتی آمیخته به صمیمیّت می‌گویند، وقتی غرفه‌دارِ یکی از شرکت‌های بزرگ صنعتی از سود بانکی می‌نالد: «بهره‌ی بانکی پدر تولیدکننده را درآورده است. برای کم کردن و اصلاحش حکم حکومتی بدهید.» آقا هم می‌گویند که وظیفه‌ی اقتصادیون است که تدبیر کنند و اینجا جای حکم حکومتی نیست.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	دو ساعتی از شروع بازدید گذشته و نزدیک اذان ظهر و لحظات آخر بازدید است، امّا باز هم رفت‌وبرگشت میان آقا و غرفه‌داران ادامه دارد. مسئول غرفه‌ی هپکو یادی از شهید رئیسی می‌کند: «هپکو یادگار شهید رئیسی است. این مجموعه را با تولید سی دستگاه تحویل گرفت و الان به جهش تولید رسیده.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;دولت باید تصمیم بگیرد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	مسئول یکی از غرفه‌های تولید تجهیزات پزشکی هم مشابه سطرهای ابتدایی متن، از آقا درخواست مداخله‌ی مستقیم دارد: «۲۴ همّت از دولت مطالبه داریم. نفَس تولیدکننده تنگ شده!» وزیر بهداشت هم هست و وارد بحث می‌شود: «مابه‌التّفاوت ارز ترجیحی قرار بود به شرکت‌های تولیدکننده و بیمارستان‌ها داده شود که نشد. بیمه‌ها هم در پرداخت دیون خودشان عقب هستند.» آقا مکثی می‌کنند و با استفهام تأکیدی خطاب به وزیر می‌گویند: «این‌ها باید کجا حل شود؟ توی دولت. شما هم الان تازه‌نفَس هستید؛ بروید حل کنید.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	تولیدکننده‌ی زبل تجهیزات پزشکی ول‌کن نیست؛ خطاب به آقا ادامه می‌دهد: «اگر به صندوق توسعه‌ی ملّی دستور بدهید یک میلیارد دلار به این موضوع اختصاص دهد، ما قول می‌دهیم صادرات هم داشته باشیم.» آقا دوباره همان منطق عدم مداخله‌ی مستقیم و پیشبرد کار از طریق مجاری قانونی و ساختاری را متذکّر می‌شوند: «دست من نیست؛ دست دولت است.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	توی ذهنم فلش‌بک به گذشته و دولت‌های گذشته می‌زنم. عمده‌ی موافقت‌ها با برداشت‌ از صندوق توسعه‌ی ملّی زمانی بوده که قوّه‌ی مجریه احساس نیاز کرده و نیاز خود را از مجرای رئیس دستگاه اجرایی کشور طرح کرده، با همه‌ی درخواست‌ها هم موافقت شده. تولیدکننده‌ی زبل درخواست خود را در بازدید چند روز بعد رئیس‌جمهور از نمایشگاه، با دکتر پزشکیان هم مطرح کرد. رئیس‌جمهور که در حوزه‌ی مسائل و تجهیزات پزشکی شناخت دارد، بعد از چند سؤال‌وجواب، یکی از مسئولان را موظّف کرد برای گرفتن طرح تولیدکننده‌ی زبل که درخواست و طرحش را بررسی کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_1859032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;  &lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_4959032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	رقابت بخش‌های دولتی با بخش خصوصی یکی از معضلات تولید است. در بازدید آقا، یکی از تولیدکنندگان از این مسئله گلایه می‌کند: «مشکل ما رقبای دولتی است. به دولتی‌های عمومی که نمی‌شود حرف بزنیم، دولتی‌های نظامی که دیگر جای خود دارند.» آقا می‌آیند توی صحبت؛ دولتی‌های عمومی، طبق قاعده‌ی عدم مداخله، به صورت پیش‌فرض به دولت و ساختارهای دولتی واگذار می‌شود، امّا در مورد مجموعه‌های نظامی می‌گویند: «دولتی‌های نظامی‌ را بگویید، ما می‌توانیم دستور دهیم.» سال قبل هم شبیه این موضوع مطرح شد و اسم یکی دو مجموعه‌ی وابسته به نهادهای نظامی به میان آمد که آقا یکی از مسئولان دفترشان را خطاب قرار دادند که این مجموعه‌ها را ثبت کنید تا برای جلوگیری از رقابت با بخش خصوصی، تذکّرات لازم به آن‌ها داده شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	یکی از شرکت‌های خصوصی هم که در سال جاری ماهواره ساخته‌ و به فضا پرتاب کرده و الان هم ماهواره‌شان توی مدار است، گلایه‌ی سنگینی از همین موضوع می‌کند؛ از اینکه بعد از ساخت چنین محصولی، یک کنسرسیوم نیمه‌دولتی برنده‌ی یکی از مناقصه‌های بزرگ فضایی کشور اعلام شده. آقا می‌پرسند مال کجا است، نماینده‌ی شرکت هم اسم چند مجموعه را می‌برد؛ ترکیبی از دولتی‌ها و نظامی‌ها!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;بخش خصوصی، بخش خصوصی و باز هم بخش خصوصی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	تأکید بر اولویّت دادن به بخش خصوصی، در جای‌جای بازدید از نمایشگاه، به تصریح و تلویح تکرار می‌شود. در بخش شرکت‌های فعّال در صنایع نفت و گاز، خطاب به مسئولان دولتی خیلی علنی و صریح هم تکرار می‌شود: «کاری کنید گلایه‌ها از دولت کم شود. کشور را این‌ها پیش می‌برند.» یکی از وزرا می‌آید توی بحث که برای این کارها برنامه داریم؛ آقا با تأکید می‌گویند: «این حرف خوبی است، ولی کِی عمل می‌شود؟» این حرف‌ها دل تولیدکننده‌ها را خنک می‌کند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا از پیگیری قول‌هایی که تولیدکننده‌ها به دولت داده‌اند هم غافل نمی‌شوند؛ لذا خطاب به مسئول یکی از مجموعه‌های بزرگ صنعتی که مشغول تشریح عملکردش است می‌گویند: «قول این‌ها را به شهید رئیسی هم داده بودید؛ هم شما، هم ... ولی انجام نشده است.» مدیر شرکت مشغول توضیحات اضافه می‌شود تا مسئله را رفع‌ورجوع کند! فارغ از اینکه به نتیجه برسد یا نه، امّا احتمال می‌دهم اینجا دل دولتی‌ها است که خنک شده.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_2359032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_2259032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	در نمایشگاه‌ها و صنایع و خلق ارزش افزوده، چند سالی است که پای شرکت‌‌های فعّال در حوزه‌ی هوش مصنوعی هم باز شده؛ نمایشگاه «پیشگامان پیشرفت ۱۴۰۳» هم از این قاعده مستثنا نیست. یکی از غرفه‌ها متعلّق به مجموعه‌ی دانشگاه صنعتی شریف است، غرفه‌دارش هم یکی از اساتید همان دانشگاه. به نمایندگی از یک جمع هشتادنفره، از توجّه آقا به حوزه‌ی هوش مصنوعی تشکّر می‌کند و در ادامه، یکی از سکّوهای تحلیل داده را معرّفی می‌کند که هسته‌ی اصلی سکّوی ملّی هوش مصنوعی کشور را تشکیل خواهد داد. توضیح می‌دهد که بدون این سکّو، داده‌ها برای تحلیل باید به خارج از کشور منتقل شود و پیش از ما خارجی‌ها به نتایج این تحلیل‌ها دسترسی خواهند داشت؛ آقا هم تأیید می‌کنند و می‌گویند این کار خیلی مهم است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;ترکیب جوانان و موسفیدها جواب می‌دهد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	یکی از فارغ‌التّحصیلان موسفید‌کرده‌ی دانشگاه شریف هم که تولیدکننده‌ی کنتورهای هوشمند برق است، با دیدن آقا یاد خاطرات قدیم می‌کند: «اوّلین مرتبه، ما چهل سال قبل در نمایشگاهی در وزارت بازرگانی خدمتتان بودیم. آنجا خیلی انگیزه دادید.» نهال‌ نازک دهه‌ی ۶۰ حالا تبدیل به شرکت بزرگی شده که به نقل از مدیرعاملش، هفده میلیون از محصولاتشان در ایران و کشورهای همسایه نصب شده. مطرح شدن موضوع دانش‌بنیان‌ها آرام‌آرام پای جوان‌ها را هم به فضای تولید باز کرده تا در کنار موسفیدکرده‌های این حوزه، نام‌ونشانی برای خود و کالای ایرانی دست‌وپا کنند. ترکیب جوانان فارغ‌التّحصیل و یک خلبان بازنشسته و کارکشته‌ی نیروی هوایی هم یک شرکت دانش‌بنیان پدید آورده که پرّه‌ی کمپرسور موتورهای جت مسافربری تولید می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_2659032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_2559032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	شرکت دیگری که شیرهای هوشمند و خودکار آب تولید می‌کند و حالا نماینده‌اش که دانشجوی سال ۸۳ دانشگاه مازندران بوده، روبه‌روی شخصیّت نخست کشور، دارد باافتخار از محصولات تولید داخل خودشان می‌گوید؛ محصولاتی که حالا جای نمونه‌های آلمانی را در اماکن عمومی مانند حرم رضوی گرفته. آقا از دغدغه‌ی قدیمی خودشان در حوزه‌ی آب و مصرف و مدیریّت آب می‌گویند و اینکه آیا مردم هم از این محصولات استقبال کرده‌اند یا نه. آن وسط که غرفه‌دار مشغول توضیح است و با کمک یک منبع کوچک، به طور عملی عملکرد شیرها را توضیح می‌دهد، آقا دغدغه‌ی همین مقدار آبی را دارند که برای ارائه‌ی عملکرد محصول استفاده می‌شود تا همین هم اسراف نشود! امّا غرفه‌دار جوان توضیح می‌دهد که این چرخه‌ی قابل احیا است و آبِ خارج‌شده از شیر دوباره به منبع برمی‌گردد. یکی دو غرفه‌ی قبل هم، در حین توضیحات مسئول غرفه برای تشریح طرح‌‌های کاهش مصرف آب و برق، آقا گفتند «بهترین راه، صرفه‌جویی است.» چند هفته‌ی قبل که با رئیس‌جمهور بعد از جلسه با آقا مصاحبه کردیم، دکتر پزشکیان هم به این موضوع تصریح کرد که بعد از جلسه‌ای که درباره‌ی ناترازی انرژی صحبت شده بود، در جلسه‌ی بعدی، آقا روشنایی اتاق کارشان را نصف کرده بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;فکری کنید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	یک‌ونیم ساعت بعد از شروع بازدید، ده دقیقه‌ تا یک ربع توقّف می‌شود برای استراحت و نوشیدن چند جرعه چای. وزرای نفت، بهداشت، ارتباطات، صمت و گردشگری هم هستند. گلایه‌های اصلی تولیدکنندگان عمدتاً مربوط به واردات، ارز ترجیحی و فرایند کُند صدور مجوّزها است. کار به جایی رسید که در یکی از غرفه‌های صنعت نفت و گاز، یکی از غرفه‌داران گفت که «سال گذشته از موضوع کُند بودن صدور مجوّز یکی از پروژه‌ها گلایه کردم که بعد از سه سال هنوز به جایی نرسیده، ولی الان باید بگویم که آن سه سال شده چهار سال.» آقا در همان زمان استراحت و در جمع وزرا، با اشاره به درخواست‌ها و گلایه‌ها می‌گویند: «بخشی از درخواست‌ها مستقیماً به همین آقایان وزرا بازمی‌گردد و بعضی هم به دولت؛ یکی از بحث‌ها هم زمان بردن و طول کشیدن کارها است که باید فکری برای این مسئله کرد.»&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_6659032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_6359032.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	غرفه‌ی کوچه‌ی اتاق بازرگانی هم عمدتاً شامل تألیفاتی است برای دخیل کردن بخش غیر‌دولتی در اقتصاد. آقا نگاهی به تألیفات می‌اندازند و بعد از مکثی کوتاه می‌گویند: «روی ظرفیّت‌ها بیشتر تکیه کنید. ظرفیّتی که کشور دارد یک عنصر مهم و تعیین‌کننده برای کشور است؛ هم ظرفیّت‌های تولید و هم ظرفیّت‌های بازار. ما یک بازار مصرف بزرگ داریم. اندازه‌ی قاچاق‌هایی که به داخل کشور صورت می‌گیرد نشان می‌دهد چه بازار پُربرکتی داریم!»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	توصیه‌ی دیگر آقا همکاری با کشورهای بزرگ شرقی است؛ روسیه و چین را هم مثال می‌زنند و اینکه روسیه بازار بزرگی دارد. می‌گویند همّت کنید این کارها بشود. توصیه‌ای که البتّه در بیانات روز بعد در دیدار با فعّالان اقتصادی هم به نحو دیگری بیان شد: «یکی از امکانات و ظرفیّتهایی که در اختیار ما است، همین حضور اخیر ما در اجتماعاتی مثل بریکس و مانند آن است؛ از این باید حدّاکثرِ استفاده را کرد. این کار، حضور و ورود مسئولان دیپلماسی کشور را هم میطلبد؛ باید وارد بشوند، کمک کنند. این یک فرصت بزرگی است برای کشور. بخصوص سامانه‌ی مالی بریکس و تبادلهایی که بنا است با ارزهای کشورهای عضو انجام بگیرد، اگر انجام بشود، بدون تردید کمک بزرگی خواهد کرد. امروز یکی از مشکلات ما آویزان شدن به دلار است؛ این را آن کشورها هم فهمیده‌اند. البتّه بعضی از اعضای این صندوق مالی به خاطر جهات سیاسی و مانند اینها جرئت نمیکنند در عمل وارد بشوند. بایستی تحرّک دیپلماسی کرد، باید [آنها را] وادار کرد تا این کار اتّفاق بیفتد و انجام بشود.» ۱۴۰۳/۱۱/۳&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_0859032.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/59032/C/14031102_9059032.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از گذشت حدود دو ساعت از حضور در نمایشگاه، سرعت آقا در بازدید بیشتر می‌شود و به قول خودشان، به نگاهی بسنده می‌شود. هنگام عبور از جلوی فرش دست‌بافی که در مسیر آویزان شده، مکثی می‌کنند و اشاره به اینکه هنر اصلی این است. توی آن فضای سخت و سفت صنعتی‌ و اقتصادی، به‌یکباره یک فرش دست‌باف فضا و هوا را عوض می‌کند و نفْس حضورش ناگهان آدم را به یک عالم ظریف‌‌تر و جمالی‌تر هدایت می‌کند. در واقع، فرهنگ است که به اقتصاد و صنعت و دیگر مظاهر زندگی انسان روح می‌دهد و آن‌ها را از آنِ خود یا دیگری می‌کند. آنچه مایه‌ی دشمنی با این روزهای ایران شده، روحی است که در کالبد این اقتصاد و این صنعت دمیده شده؛ روحی که تصمیم گرفته ایران به جای حاشیه‌ی بازار و صنعت و فرهنگ دیگران بودن، روی پا و زانوان ایرانی بِایستد.&lt;/div&gt;
&lt;br type="_moz" /&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jan 2025 16:31:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>آن‌ها نور بودند؛ از کاشان تا آفریقا</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=59110</link>
<guid>59110</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;روایتی از دیدار دست‌اندرکاران کنگره‌ی بزرگداشت شهدای کاشان با رهبر انقلاب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	ترکیب رنگارنگ چهره‌ها و شخصیّت‌های منطقه‌ی کاشان بیانگر آن است که همه‌ی عوامل و شاخص‌هایی که باید یک زندگی شریف انسانی را بسازند، به‌اندازه در کنار هم قرار گرفته‌اند. فضا و اتمسفر عجیبی دارد کاشان: فرهنگ و تاریخی که هم کمال‌الملک و سهراب سپهری را تربیت کرده، هم ابوالقاسم کاشانی و شیخ بهایی و هم فرماندهان و شهدای بزرگ دفاع مقدّس را؛ این شخصیّت‌ها را که کنار هم می‌گذاری، ترکیبی از فرهنگ و حماسه و هنر و معنویّت و دین و لطافت و ظرافت و جمال و جلال را به رخ می‌کشد. به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود همه‌ی این‌ها را به‌اندازه داشت که هر یک از عناصر در نبود دیگری، شکل و صورت و حتّی معنای دیگری می‌یابد؛ مثلاً حذف معنویّت از این ترکیب فقط حذف بُعد معنویّت نیست، بلکه توازن کلّ این نظام متعادل فرهنگی و تمدّنی را به هم می‌ریزد و معنای دیگر مفاهیم را هم تغییر می‌دهد که اگر معنویّت و ظرافت و توحید نباشد، حماسه بدل می‌شود به جنگاوری و جنگجویی و زور بازوی صرف.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حالا و با این نگاه، اشارات مسئول برگزاری کنگره‌ی بزرگداشت شهدای کاشان ــ که یک سرهنگ سپاهی است ــ به قدمت فرهنگ منطقه و ریشه‌ی تاریخی و تمدّن هفت‌هزار‌ساله‌ی شهر هم صرفاً از روی تعارفات مرسوم نیست؛ جناب‌سرهنگ سوژه‌ی کنگره را در بافت تاریخی و تمدّنی منطقه می‌بیند، زیرا چنان فرهنگ و تمدّنی است که چنین انسان‌هایی تربیت می‌کند. نکته‌ی مهمّی که هم لابه‌لای گزارش مسئول کنگره بود و هم در اشارات امام‌جمعه و هم در صحبت‌هایی که با بعضی چهره‌های کاشانی داخل جلسه داشتم، حضور پُررنگ کاشان و کاشانی در پشتیبانی از جنگ است، از پشتیبانی تدارکاتی و اقتصادی گرفته تا میزبانی از مردم جنگ‌زده؛ موضوعی که برای خودم هم که مطالعات دفاع مقدّس و جنگ از حوزه‌های مورد علاقه‌ام محسوب می‌شود، تازگی داشت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;نباید این‌ها گم شوند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	قبل از صحبت‌های مسئول کنگره هم نماینده‌ی ولیّ‌فقیه و امام‌جمعه‌ی کاشان گزارشی از فضای مردم و شهر می‌دهد؛ لابه‌لای صحبت‌هایش از دیدارهای هفتگی با خانواده‌ی شهدا می‌گوید و اینکه این کار را به توصیه‌ی اکید آقا انجام می‌دهند. قلّاب ژورنالیستی‌ام اینجا گیر می‌کند و تأکیدهای مختلف را کنار هم قرار می‌دهم؛ این توصیه‌ها، این سیره‌ی سر زدن و خدمت خانواده‌ی شهدا رسیدن از دهه‌ی ۶۰ و سال‌های ریاست جمهوری تا همین الان، این دیدارهای مکرّر با دست‌اندرکاران برگزاری کنگره‌های بزرگداشت شهدای استانی در سال‌های اخیر، این تأکید و ترویج کتاب‌ها و آثار فرهنگی و هنری مربوط به شهدا و حتّی مسئله‌ی تقریظ‌ها، همگی ابعاد مختلف یک ایده‌اند که هر یک به شکل و صورتی متبلور شده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	فرهنگ شهادت و جهاد و ایثار نباید لابه‌لای مشغله‌‌های روزمرّه‌ی زندگی امروز گم شود. حالا بهتر می‌شود راجع به بعضی نقدها و نظرها و دیدگاه‌ها مثلاً درباره‌ی تقریظ بر کتاب‌های حوزه‌ی دفاع مقدّس صحبت کرد که اصالت موضوع، اینجا اصلاً کتاب یا نشر و نویسنده نیست؛ اصالت به ایده‌ای است که آن محصول حامل آن شده. تحلیل و بررسی و نقد و نظری اگر هست، باید در این سطح و در این چشم‌انداز مطرح شود که اگر غیر آن باشد، ایده را از بستر واقعی خودش بیرون کشیده و طبعاً نگاه نادرستی در تحلیل و تشریحش خواهد داشت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آمارهایی که از جامعه‌ی شهدا و ایثارگران کاشان از زبان همان جناب‌سرهنگ مسئول برگزاری کنگره اعلام می‌شود هم در نوع خودش جالب است: ۱۸۸۰ شهید که در میانشان ۱۰ خانواده با ۲ شهید، ۹ خانواده با ۳ شهید و یک خانواده با ۴ شهید هم دیده می‌شوند. مورد آخری همان جا داخل جلسه حضور دارد: خانم کبریٰ حسین‌زاده‌ی حلّاج، مادر شهیدان جواد، محسن، علی‌اصغر و محمّدرضا بارفروش، متولّد سال ۱۳۲۶؛ با وجود زحمت و دشواری جسمی، امّا روی صندلی چرخ‌دار و به کمک پرستار، خودش را به جلسه رسانده؛ سوژه‌‌ای که یکی از ناشران کشور نیز چند سال پیش به سراغش رفته و خاطراتش را در کتابی با نام «عزیز‌خانوم» منتشر کرده. نماز که تمام می‌شود، او و مادر شهید عبّاس کریمی ــ فرمانده لشکر ۲۷ محمّد رسول‌الله (صلّی‌الله‌علیه‌وآله) پس از شهید همّت ــ را روی صندلی چرخ‌دارشان می‌برند جلو و چند نفر مانده به آقا مستقر می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;نورهایی در آفریقا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	مطابق معمول این جلسات، بعد از ارائه‌ی گزارش امام‌جمعه و مسئول کنگره، آقا هم بیاناتی دارند؛ ایشان جملاتی در تشریح عقبه و ریشه‌ی تاریخی و فرهنگی و هنری کاشان و شخصیّت‌های این منطقه در طول تاریخ تا به امروز فرمودند و در ادامه هم به بازدید از نمایشگاه مختصری پرداختند که از محصولات فرهنگی و هنری ناظر به فعّالیّت کنگره تولید شده بود. همان تنوّع و ترکیب رنگارنگ از هنر و حماسه و فرهنگ را می‌شود در محصولات این نمایشگاه هم دید؛ به درخواست مسئولان برگزاری کنگره، رهبر انقلاب یکی از تابلوهای نقّاشی حوزه‌ی هنری کاشان را هم امضا می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در مسیر خروج بود که چند نفر از شیعیان آفریقا را که داخل جلسه حضور داشتند، جلو آوردند برای ملاقات با آقا. رهبر انقلاب با تک‌تک‌شان حال‌واحوال می‌کنند و برایشان دعا می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بعد از مراسم، از مسئول حوزه‌ی هنری کاشان دو کتابی را که تازه منتشر کرده‌اند می‌گیرم تا بعداً بخوانم. در لحظات نگارش این متن، بخش‌هایی از کتاب «برنده برگشتیم» را تورّق می‌کردم که خاطرات آزاده‌ی جانباز، محسن اربابی‌فرد است. در صفحات پایانی کتاب که شرح بازگشت راوی به تهران بعد از سال‌ها اسارت و دیدار آزادگان با آقا در سال ۱۳۶۸ است، می‌گوید: «بعد از دو روز قرنطینه، رفتیم دیدار رهبر انقلاب. حرفشان هنوز توی گوشم است. گفتند سعی کنید هر کجا که رفتید نور باشید و همه را دُور خودتان جمع کنید!»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	به این فکر می‌کنم که نه‌فقط شهید عبّاس کریمی و شهیدان جواد، محسن، علی‌اصغر و محمّدرضا بارفروش و حتّی دست‌اندرکاران کنگره‌ی بزرگداشت شهدای کاشان، بلکه این شیعیان آفریقایی هم نورند؛ نورهایی که بقیّه را دُور خودشان جمع کرده‌اند؛ نورهایی در آفریقا و مکانهایی که ایران در آنجا حتّی دفتر کنسولگری هم ندارد، امّا کودکان و نوجوانانی دارد که قرآن می‌‌آموزند، زیر نظر مربّی و معلّمی که امام خمینی (رحمة‌الله‌علیه) را مصداق شخصیّت‌هایی میداند که ویژگی‌هایشان در قرآن توصیف شده است.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jan 2025 13:39:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>روزی که مهمان حاج قاسم بودیم</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58898</link>
<guid>58898</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt;&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt; روایت رسانه ریحانه &lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;KHAMENEI.IR&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; از دیدار و سخنرانی رهبر انقلاب به مناسبت پنجمین سالگرد شهادت شهید حاج قاسم سلیمانی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt; سارا عرفانی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/span&gt;از همان موقعی که رفتنم قطعی شد، مطمئن بودم که این دیدار متفاوت است. آن­‌هم بخاطر صاحب مجلس. مگر می­شود، کسی که به مهمان نوازی مشهور است و در خانه‌­اش همیشه به روی دیگران باز بوده، برای آن­هایی که وعده گرفته، سنگ تمام نگذارد؟ تا آخر این روایت را بخوانید و خودتان قضاوت کنید دیدار این‌­بار با رهبر انقلاب، که به مناسبت پنجمین سالگرد شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی برگزار شده بود، چقدر متفاوت و صمیمی و خالصانه بود. مثل خود حاج قاسم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حسینیه مملو از جمعیت بود. مرد و زن و پیر و جوان، در گوشه و کنار نشسته بودند. در یک سو، مردانی با سربندهای زرد و صلابتی مانند سرو و زنانی با روسری لبنانی و دلی به وسعت مدیترانه، از تبار سید مقاومت، به چشم می­­خوردند و در سویی دیگر، مردانی با دست­‌های ورزیده و به خون­‌گرمی کویر و زنانی به مهربانی آفتاب و خوش رویی پسته، از دیار سردار­ دل­ها به چشمم آمدند. بوی سیب لبنانی، من را به ساحل بیت­‌های بیروت تو و بیروت من نزار قبانی کشاند و عطر کماچ و کلمپه چنان در فضا پیچیده بود که توصیفش، زیره به کرمان بردن است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_8958832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_8958832.jpg" style="height: 139px; width: 200px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_11158832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_11158832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	از کنار خانمی رد شدم که دختر کوچولویی را بغل گرفته بود. قربان صدقه‌ی چادر و روسری خوشگلش رفتم که خانم گفت: «جانباز است.» باورم نمی شد دختر بچه را می‌گوید. پرسیدم: «چه کسی جانباز است؟» دختر را که در آغوشش بود نشان داد و گفت: «سال قبل در ماجرای بمب گذاری مزار حاج قاسم، دو ساله بود، مادر و مادربزرگش شهید شدند. خودش هم یک ترکش در کمرش دارد که فعلا دکترها گفته‌اند بهتر است به آن دست نزنیم.» دست دختر کوچولو را بوسیدم و اشک‌هایم را پشت لبخندم پنهان کردم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_12458832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_12458832.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_11758832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_11758832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	همان­طور که محو عطرها و رنگ­‌ها و طعم‌­ها بودم، به هر ترفندی بود، خودم را تا میله­‌های منتهی به صف اول رساندم و در تنها جای خالی که پیدا کردم، نشستم. چند دقیقه بعد، گرم هم­‌صحبتی با بانویی شدم که همسرش، حجت‌الاسلام علی شیرازی، نماینده‌ی رهبر انقلاب در سپاه قدس بود و سال­‌ها با حاج قاسم همکار و همراه بودند. در میانه‌ی صحبت، حاج خانم از توجه زیاد حاج قاسم به دخترشان گفت:&lt;br /&gt;
	«دختری به نام فاطمه داریم که حاج قاسم به او بسیار محبت داشت و مثل یک عموی مهربان، به او توجه می‌کرد. بعدها فهمیدیم که حجم مهربانی زیاد او، بخاطر اسم دخترم است. او به فاطمه­‌ها نگاه دیگری داشت و به آن­‌ها بیشتر از دیگران محبت می­کرد.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_0658832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_0658832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_9858832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_9858832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	همسر حجت‌الاسلام شیرازی، در ادامه به نکته‌ی جالبی اشاره کرد که دید جدید و متفاوتی به من داد:&lt;br /&gt;
	«حاج قاسم روی خودش خیلی کار کرده بود. او شخصیت بسیار بزرگی داشت و صرفا یک فرد نظامی نبود، بلکه عالم هم بود. اما عمق شخصیت ایشان هنوز شناخته شده نیست، سال‌ها طول می‌کشد تا مردم ایشان را بشناسند، تا الان ما فقط شمه‌ای از ظواهر را درباره‌ی ایشان فهمیده‌ایم. او بسیار اهل مطالعه بود، کتاب­‌های تاریخی و تفسیری می­خواند و بر روی قرآن و نهج البلاغ‌ه­ای که داشت، حاشیه می­زد و دریافت­‌های خودش را می­نوشت. او با وجود حجم بالای مشغله‌­ای که داشت، مدام به خانواده‌ی شهدا، رسیدگی می­کرد و این کار را وظیفه‌ی خود می­‌دانست.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_5558832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_5558832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_10658832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_10658832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از اتمام صحبتم با حاج خانم، توجهم به دختری لبنانی که سمت راستم نشسته بود، جلب شد. دختری آرام و کم حرف و سر به زیر. زیاد فارسی نمی­‌دانست اما حرفش را دست و پا شکسته به من فهماند. همسرش از رزمندگان حزب‌الله بود و فقط شش ماه از ازدواج­شان گذشته بوده که او به شهادت رسید. هرچند هم زبان نبودیم اما چشم­‌هایش حرف‌­های زیادی برای گفتن داشت. حرف­‌هایی که فراتر از مرزهای جغرافیایی و زبان­‌های زنده‌ی دنیا، میان ما رد و بدل ­می­شد. حرف­‌هایی از جنس لطافت زنانه. هنوز چشم­‌هایمان، حرف برای گفتن داشت که طنین حیدر حیدر حضار، چشم­‌های­مان را به سمت دیگری کشاند. جایی که پدری مهربان، با صلابتی مثال زدنی، به میان جمعیت آمدند و لبخندشان را به فرزندانشان هدیه دادند. همین حوالی بود که جوانی عرب زبان شاید از عراق، از سوریه یا لبنان، از میان جمعیت مردها برخاست، با صدایی بلند رجز خواند و سید و مولایش را خطاب قرار داد که: «والله ما ترکناک یا خامنه­‌ای!»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_6858832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_6858832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_4658832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_4658832.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از این رجز خوانی طوفانی، همه سراپا گوش بودند تا حرف­ های پدر را بشنوند. آقا سخنان­شان را با ذکر فضائل و برکات ماه رجب شروع کردند و در ادامه، برخی ویژگی­‌های شهید سلیمانی را بازگو کردند. اما جایی در میانه‌ی صحبت، نکته‌ی مهمی گفتند:&lt;br /&gt;
	«در همه‌ی مراحل این مبارزه‌ی بزرگی که این برادر عزیز ما و رفیق صمیمی عزیز ما داشت، دفاع از حریم­های مقدّس برای او یک اصل بود؛ از عتبات عالیات باید دفاع می­کرد، از زینبیّه باید دفاع می­کرد، از مرقدهای صحابه‌ی امیرالمؤمنین ــ که عدّه‌ای‌شان در شام و عدّه‌ای در عراق مدفون هستند ــ باید دفاع می­کرد، از مسجدالاقصیٰ باید دفاع می­کرد که مسجدالاقصیٰ حرم بزرگ عالم اسلام است؛ برای همین هم بود که آن رهبر فلسطینی، اینجا در سخنرانی پیش از نماز، شهید سلیمانی را گفت «شهیدالقدس»؛ از آن حرم دفاع می­کرد. ایران را هم حرم اطلاق می­کرد، از ایران هم به عنوان حرم دفاع می­کرد. ببینید! این منطق دفاع از حریم­های مقدّس، از حرم‌های مقدّس، یک منطق بسیار مهم است.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_6958832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_6958832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_7958832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_7958832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	با شنیدن این حرف­‌ها، چهره‌ی مدافعان حرم، در ذهنم ترسیم می­شد و با خودم فکر می­کردم این روزها که عده‌­ای به واسطه‌ی حوادث سوریه، درباره‌ی جانفشانی­‌های آن­ها به تردید افتاده‌­اند، چقدر این حرف­‌ها و تاکید کردن بر روی چنین اصلی، می‌تواند برایشان مهم و راهگشا باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حالا حضرت آقا داشتند می­گفتند که: «انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی سرزنده است، باطراوت است، درخت ثمربخش است.» و جوانانی از دهه­‌های مختلف را مثال زدند که حاضر بودند برای دفاع از اسلام، جان خود را فدا کنند. سر چرخاندم و به جوانانی که دور و اطرافم بودند نگاه کردم. برق شادی در چشم­‌هایشان و طرح لبخند بر روی لب­‌هایشان نشسته بود. جوانانی از ایران، لبنان و قطعا بعد از شنیدن این صحبت­‌ها، از جای جای جهان.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_11458832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_11458832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_5358832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_5358832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در انتهای صحبت، آقا مثل پدری مهربان، که حواسشان به تمام فرزندانشان بود، هوای فرزندان لبنانی و یمنی خودشان را هم داشتند و به آن­‌ها، امیدی برای ادامه‌ی مسیر مقاومت و بشارتی برای پیرزوی دادند:&lt;br /&gt;
	«لبنان نماد مقاومت است. لبنان ضربه خورده، لکن خم نشده، به زانو درنیامده. دشمن ضربه می­زند، امّا «فَاِنَّهُم یَألَمونَ کَما تَألَمون»؛ خودش هم ضربه می­خورد. و آن که در نهایت پیروز است، قدرت ایمان است و صاحبان ایمانند. لبنان نماد مقاومت است و پیروز خواهد شد؛ یمن هم نماد مقاومت است و پیروز خواهد شد. و ان‌شاء‌الله دشمن و متجاوزین، در رأس همه‌ی آن­ها آمریکای طمّاع و جنایت‌کار، مجبور خواهند شد دست از سر مردم منطقه و ملّت­‌های منطقه بردارند و با ذلّت از این منطقه ان‌شاء‌الله خارج بشوند.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حالا تمام حسینیه به خصوص فرزندان لبنانی، که از ظلم زمانه به آغوش گرم پدرشان پناه آورده بودند، یکپارچه شور و تکبیر شدند و با این حرف‌­ها، خونی که از چشم­‌ها و دست­های مجروحان حادثه‌ی پیجرها رفته بود و خونی که از پیکرهای شهیدان حزب‌الله بر زمین ضاحیه جاری شده بود، دوباره به رگ­‌های مقاومت بازمی­گشت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	«والسّلام علیکم و رحمة ‌الله و برکاته» که بر زبان پدر جاری شد، جمعیت یکپارچه به خروش آمد و با شعار و تکبیر، ایشان را بدرقه کرد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_2858832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_2858832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_8258832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_8258832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	اما انگار هیچ­کس پای رفتن و دل کندن از حسینیه را نداشت. همه دل دل می­کردند تا کمی بیشتر بمانند. شاید بتوانند برای لحظه­‌ای، دوباره آقا را ببینند. اما میزبانی حاج قاسم، هنوز به اتمام نرسیده بود. حالا دختران و پسران او به نیابت از پدرشان، به میهمانان خوش‌آمد می­گفتند. لحظات زیبا و ماندگاری رقم خورد. خانواده‌ی شهدای تشییع سردار و شهدای حادثه‌ی تروریستی گلزار شهدای کرمان، در آغوش دختران حاج قاسم اشک می‌ریختند و داغ دل سبک می­کردند. هر چه باشد هم‌ولایتی بودند. از دیار مردمان صبور و غیور کرمان.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_9658832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_9658832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_3358832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_3358832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	و خانواده­‌های شهیدان لبنانی و زنان و دخترانی که در کنار دختران حاج قاسم، عکسی به یادگار بر­می­داشتند برای ثبت این روز خاطره انگیز و فراموش نشدنی در حسینیه‌ی امام خمینی (ره).&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_11058832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_11058832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_13058832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_13058832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جزو آخرین نفراتی بودم که از حسینیه بیرون آمدم، اما هنوز هم چشم­‌هایم به دنبال روایت آدم‌­هایی بود که امروز اینجا جمع شده بودند. ناگهان چهره‌ی آشنایی را دیدم. چشم‌­هایم خطا نمی­کرد. خودش بود. سردار قاآنی، فرمانده سپاه قدس که به همراه سردار سلامی، فرمانده‌ی سپاه پاسداران، در میان حلقه­‌ای از مردها، محصور شده بودند. انگار میزبانی حاج قاسم، تمامی نداشت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در گوشه­‌ای ایستادم. دو دل بودم جلو بروم یا نه، که خود سردار قاآنی، مثل پدری که دخترش را می­بیند، با اشاره‌ی یک دست، من را صدا کرد و با دست دیگر، مردها را کنار زد تا به سمتم بیاید. آنقدر گرم سلام و احوال­پرسی کرد و متواضعانه حرف­‌هایم را شنید و با مهربانی پاسخم را داد، که هرکس ما را می­دید، گمان می­کرد حتما سردار من را می­شناسد. سردار سلامی هم با مهربانی و لبخند جلو آمد و سلام و احوال پرسی کرد. طولی نکشید که خانواده‌­های شهدا، در اطراف این دو سردار نام­‌آشنا حلقه زدند و درد و دل­هایشان را مطرح کردند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_2658832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_2658832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_4858832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_4858832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	یاد حرف آقا و اشاره‌ی ایشان به مکتب شهید سلیمانی افتادم. الحق که سردار قاآنی، جانشین خلف سردار عزیز ما بود. و سردار سلامی، پیرو مکتب این شهید بزرگ. در آخر سردار قاآنی، برایم دعای خیری کرد و من هم با آیت الکرسی، بدرقه‌­شان کردم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	کوچه­‌های منتهی به خیابان جمهوری، پر از زنان و مردان و کودکانی بود که چفیه­‌ها و سربندها و عکس‌های توی دست‌شان گواهی می­داد از دیدار با پدر بازگشته‌­اند. هنوز هم چشم­‌هایم به دنبال روایت کسانی بود که امروز اینجا جمع شده بودند. ناگهان سرداری را دیدم که، سرش را به زیر انداخته بود و تنها و بدون محافظ داشت به سمت خیابان می­رفت. قدم تند کردم و خودم را به او رساندم. درخواست کردم برایم خاطره­ای از سردار بگوید. انگار میزبانی حاج قاسم هنوز هم تمام نشده بود و داشت برای من سنگ تمام می­گذاشت. چرا که سردار حسین معروفی را در مسیرم قرار داده بود. سرداری کرمانی، که رفاقتی سی ساله با حاج قاسم داشت و سینه­‌اش گنجینه‌ی خاطرات فراوانی از او بود. کسی که خودش در زمان حیات حاج قاسم، کتاب «بچه‌­های حاج قاسم» را در مورد او نوشته بود. سردار یک خاطره‌ی جذاب برایم تعریف کرد. خاطره­اش برای بیست و هشت سال پیش بود. زمانی که یک شب را میهمان خانه‌ی حاج قاسم بوده و حاجی به او گفته:&lt;br /&gt;
	«من از خدا دو چیز خواستم. اگر بخواهم برای اسلام و انقلاب کار کنم، باید خودم را وقف کنم.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_8758832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_8758832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_3458832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_3458832.jpg" style="height: 139px; width: 200px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	سردار معروفی ادامه داد:&lt;br /&gt;
	سپس حاج قاسم، انگشت اشاره‌­اش را بر روی شقیقه‌­اش گذاشت و گفت: «دوم هم اینکه خدا اینقدر به من مشغله بدهد که حتی نتوانم فکر گناه کنم، چه برسد گناهی مرتکب شوم.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	من هنوز داشتم به عمق خواسته­‌های حاج قاسم از خدا فکر می­کردم که سردار معروفی از من خداحافظی کرد، سوار ماشین شد و رفت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حالا من درست در وسط خیابان کشوردوست ایستاده بودم. جایی که بارها و بارها حاج قاسم از آن گذشته بود و به دیدار رهبر انقلاب رفته بود. مردی که کشورش را و مردم کشورش را دوست داشت و خودش را وقف آن­‌ها کرد و زمانی که شهید شد، یک کشور دوستش داشتند و به احترامش قیام کردند. یاد جمله امروز آقا افتادم که گفتند: ««مکتب سلیمانی» [که همان] مکتب اسلام است، مکتب قرآن است و او به این مکتب پایبند بود و به آن عمل میکرد. شد شاخص، شد محور، شد مرکز. ما هم اگر همان ایمان را، همان عمل را، همان عمل صالح را داشته باشیم، میشویم سلیمانی.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_11958832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_11958832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/B/14031012_12158832.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58832/C/14031012_12158832.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	فکر می‌کنم ای‌کاش همانقدر که حاج قاسم را دوست داریم، به مکتبش پایبند باشیم تا هر کدام‌مان بتوانیم در هر شغل و موقعیتی که هستیم، مثل او بشویم.&lt;/div&gt;
&lt;br type="_moz" /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jan 2025 08:35:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>استاد تبیین و ابرهای تردید</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58567</link>
<guid>58567</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;مهدی مولائی &lt;/span&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;اقشار با هم ندار هستند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	در سرمای صبح چهارشنبه، وقتی اتوبوس‌ها در حاشیه‌ی خیابان فلسطین پشت‌سر‌هم به‌ردیف پارک شده‌اند، یعنی مهمانانی که از استان‌های مختلف آمده‌اند زودتر از ما خودشان را به قرار رسانده‌اند. مثل همیشه، هر چقدر هم که زود بیایی، باز خیلی‌ها هستند که مشتاق‌تر و سحرخیزتر از تو خودشان را به صف‌های نزدیک‌تر جمعیّت رسانده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	توی خیابان کشوردوست که می‌پیچم، انبوه جمعیّت و رفت‌وآمدها نشان از این دارد که درهای حسینیّه را به روی خسته‌مهمان‌هایی که از راه‌های دورتر رسیده‌اند باز کرده‌اند تا در سرمای پاییزی تهران، بیرون نمانند. پشت درها، تا چشم کار می‌کند، جمعیّت این‌پا و آن‌پا می‌شود. همه از سرما توی یقه‌هایشان فرو رفته‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	کارت ورودم را که تحویل می‌گیرم، انتهای جمعیّت، پشت سر روحانی جوانی می‌ایستم. شیخ مسعود با تعداد دیگری از طلبه‌ها از آذربایجان خودش را به اینجا رسانده و دفعه‌ی اوّل است که آمده دیدار. از فعّالان تربیتی تبریز است و با ته‌لهجه‌ی شیرین آذری می‌گوید «چند ماه قبل هم شرایطِ آمدن فراهم شده بود، امّا ترجیح دادم که سهمیّه را به یکی از نوجوان‌های مشتاق مسجد بدهم؛ امروز، بالاخره قسمت خودم شده.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	پشت سرم چند آقای میان‌سال با چفیه‌های سفید بر دوش، از خراسان شمالی آمده‌اند. آقای رحیمی می‌گوید «آخرین بار، ماه رمضان سال ۸۲ به اینجا آمدم. به نظرم محوّطه‌ی حسینیّه تغییر چندانی نداشته. همان موقع هم این‌طور ساده و معمولی بود.»&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	رأس ساعت هشت که می‌شود، در ازدحام جمعیّت، گروه میهمانان مشهدی‌ همگی صلوات خاصّه‌ی امام رضا (علیه السّلام) را زمزمه می‌کنند. خیلی زود، همه‌ی جمعیّت همراهشان می‌شود و فضای پشت درهای ورودی حسابی امام‌رضایی می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ورودی اوّل را که رد می‌کنیم، مهمان‌ها کم‌کم نگران گنجایش حسینیّه می‌شوند: «اوه! این‌همه مهمون تو حسینیّه جا میشن؟» این را آقا پسر نوجوان شانزده‌ساله‌ای که دیدار‌اوّلی است می‌گوید. دوستش می‌گوید «فکر نکنم!» نگرانند که صف‌ها تکمیل شود و نتوانند وارد حسینیّه بشوند. عاقله‌مردی تجربه‌دارتر، با خنده‌ای رندانه می‌گوید «نگران نباشید! امروز دیدار اقشار هست. اقشار با هم ندار هستند. همیشه فشرده‌تر می‌شینن که همه جا بشن.»&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;به خاطر سیّده زینب&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	وارد حسینیّه که می‌شویم، قبل از هر چیز، آیه‌ی «اِنَّ اللهَ بالِغُ اَمرِه» بر پیشانی حسینیّه جلب توجّه می‌کند؛ مثل همیشه، انتخابی با ظرافت و مرتبط با موضوع دیدار: یعنی، «همانا خداوند کار خود را محقّق می‌سازد.» با توجّه به بعضی تحلیل‌های یأس‌آور و دلسردکننده از وقایع منطقه که در روزهای اخیر از طرف بعضی تحلیلگران داخلی و خارجی ارائه شده و سرنوشت جبهه‌ی حق را متزلزل و تاریک ترسیم کرده‌اند، انتخاب این عبارت دقیق، نوید سخنانی امیدبخش در دیدار امروز را می‌دهد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_8258552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_8258552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_7658552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_7658552.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	تقریباً دوسوّم از حسینیّه پُر شده و جمعیّت از یک سو در حال پُر کردن صف‌های انتهایی است. دوربین‌ها و خبرنگارها دُورتادُور حسینیّه مشغول کارند. امروز، برخلاف همیشه، تقریباً هیچ مقام و مسئولی در حسینیّه نیست؛ تا چشم کار می‌کند، چهره‌های ساده و مشتاق اقشار مختلف مردم دیده می‌شوند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_0358552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_0358552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_7558552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_7558552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقاپسرِ حدوداً هشت‌ساله‌ای، آرام، به پهنای صورت اشک می‌ریزد. اسمش امیرعبّاس است. علّت را که جویا می‌شوم می‌گوید «جام افتاده پشت این ستون و وقتی آقا بیان نمی‌تونم ببینمشون.» می‌گویم «عزیزم! هنوز جای خالی هست؛ خب جات رو عوض کن.» دوستانش را نشانم می‌دهد که یعنی همه با همیم و نمی‌توانم جدا شوم. واسطه می‌شوم که آقای جوانی در همان صف، کمی جمع‌تر بنشیند تا امیرعبّاس بتواند جایگاه را ببیند. اشک‌هایش را پاک می‌کند. چشمان پسرک برق می‌زند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_0558552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_0558552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_1558552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_1558552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	پیرمردِ باصفای بلندگو‌قورت‌داده‌ای، با پیراهن سفید، بین صف‌ها ایستاده و با صدایی بلند، شعری را از حفظ می‌خواند و از جمعیّت صلوات می‌گیرد. هنوز صلوات‌ها کم‌جان و پراکنده است و جمعیّت جاگیر نشده. آقای جوان کناری‌ام که خودکار را در دستم می‌بیند، خواهش می‌کند که چند لحظه‌ای خودکارم را به او بدهم برای کامل کردن شعارنوشته‌ی کف دستش.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقاسعید می‌گوید سال‌ها قبل توفیق داشته که چند ماهی در سوریه مقابل تروریست‌ها بجنگد. بچّه‌ی پایین‌شهر تهران است. می‌گویم «شماها که اونجا زحمت کشیدین و هزینه دادین، با دیدن وضعیّت جدید سوریه غصّه‌تون نمیشه؟ این روزها خیلی‌ها ناامید شدن.» هیچ سرش را بالا نمی‌آورد؛ همان‌طور در حال پُررنگ کردن نوشته‌هایش می‌گوید «ما برای حزب و جناح خاصّی نرفتیم. بذار هرچی میخوان در مورد ما بگن. ما به خاطر دفاع از سیّده زینب رفتیم. الان هم اگه لازم باشه و خطری باشه، دوباره می‌ریم. غصّه‌ی چی داداش؟» صلابت و بی‌مهاباییِ کلامش مبهوتم می‌کند. در دنیایی که خیلی‌ها پشت تحلیل‌های افسرده و یخ‌کرده‌شان پنهان شده‌اند، مردانی این‌چنین قرص و قوی، هنوز پای کارِ سیّده زینب هستند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;حسینیّه پایگاه اعزام به جبهه می‌شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	عقربه‌های ساعتِ آویخته از سقف که نُه و چهل دقیقه را نشان می‌دهند، حاج امیر عبّاسی پشت بلندگو می‌ایستد به نوحه‌خوانی. مراسم کم‌کم شکل رسمی به خود می‌گیرد. «با ولایت می‌مانیم / شور ما از عاشوراست / ای عاشقان بسم‌الله / راه قدس از کربلاست.» جمعیّت، یک‌صدا، همخوانی می‌کند و صدای سینه‌زنی زیر سقف حسینیّه‌ی امام خمینی طنین‌انداز می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_1758552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_1758552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_4758552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_4758552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جمعیّت که همراه می‌شود و به مدّاحی دل می‌دهد، آقای عبّاسی نوحه‌ی معروف «هوای این روزای من هوای سنگره / یه حسّی روحمو تا زینبیّه می‌بره» را می‌خواند. جمعیت حسابی منقلب می‌شود. آقاسعید، بی‌صدا اشک می‌ریزد. شانه‌ها می‌لرزد و چفیه‌ها روی صورت می‌رود. حسینیّه حال‌وهوای پایگاه‌های اعزام به جبهه را گرفته؛ فقط بوی اسپند و مارش نظامی‌اش کم است! همه منتظر سخنرانی آقا و تبیین وضعیّت و مشخّص شدن تکلیف درباره‌ی شرایط اخیر منطقه‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بعضی‌ها دست‌نوشته‌ی «حکم آنچه تو فرمایی» را سرِ دست گرفته‌اند. امروز گوش همه‌ی منطقه به بلندگوهای حسینیّه‌ی امام است. جمعیّت با شعار محکم «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با اسرائیل»، پیش‌پیش می‌خواهد آمادگی خود را به آقا نشان دهد. مشخص است چیزی تا ورود آقا نمانده. بعضی‌ها روی پا ایستاده‌اند و بعضی دیگر، بی‌تاب، به ساعت نگاه می‌کنند. دل توی دل جمعیّت نیست.&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;پیش‌قراول اهالی تبیین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	بلند شدن ناگهانی حضّار، همراه نوای «حیدر‌حیدر»، نشان از ورود آقا به حسینیّه می‌دهد. همه سرپنجه می‌ایستند و جمعیت صف‌های پشت سر، سمت جایگاه موج می‌زند. شعار‌های پراکنده روی هم می‌ریزند. آقا با تبسم برای همه دست تکان می‌دهند و یک دُور، تمام جمعیّت را از نظر می‌گذرانند؛ بعد، می‌نشینند و بالاخره جمعیّت آرام می‌گیرد. جلسه با تلاوت چند آیه از قرآن توسّط قاری محترم آغاز می‌شود. قاری هم آیات مرتبطی را برای تلاوت گلچین کرده؛ از «اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا» شروع می‌کند و با سوره‌ی فتح تمام می‌کند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_3258552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_3258552.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_1158552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_1158552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا، تمام مدّت، آرام و با طمأنینه سر پایین انداخته‌اند و گوش می‌کنند؛ بعد، بلافاصله، آقا بسم‌الله می‌گویند به آغاز صحبت. به همه‌ی مهمان‌ها و بخصوص شهرستانی‌ها خوشامد می‌گویند و بی معطّلی و مقدّمه می‌روند سر اصل مطلب. آقا می‌گویند: «من قصد ندارم تحلیل کنم قضایای سوریه را ــ تحلیل را دیگران میکنند ــ قصد من امروز «تبیین و ترسیم» است.» بخش احساس مغزم می‌گوید شاید اگر امروز شهید سیّدحسن بود، او بارِ این تبیین را به شانه می‌کشید و به‌خوبی افکار عمومی را اقناع می‌کرد. چقدر جای خالی او در این وقایع به چشم می‌آید! آه می‌کشم. بخش منطق مغزم امّا می‌گوید اصلاً بعضی از فقها یکی از شروط ولیّ‌فقیه و حاکم اسلامی را «جودة الاقناع و التّخییل» ذکر کرده‌اند؛ یعنی حاکم اسلامی، علاوه بر تمام معیارهایی که دارد، باید قدرت تبیین و اقناع مردم را هم داشته باشد و مسائل را شخصاً برای جامعه روشن کند. آقا هم تأکید می‌کنند که امروز هدف من تحلیل نیست، بلکه تبیین است. او، خود، پیش‌قراول اهالی تبیین‌ است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_5758552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_5758552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد، آقا صریح و روشن حوادث سوریه را حاصل اتاق فرمان مشترک آمریکا و اسرائیل معرّفی می‌کنند: «بله، یک دولت همسایه‌ی سوریه نقش آشکاری را در این زمینه ایفا کرده، الان هم ایفا میکند ــ این را همه می‌بینند ــ ولی عامل اصلی آنها هستند؛ عامل اصلی، توطئه‌گر اصلی، نقشه‌کش اصلی، اتاق فرمان اصلی در آمریکا و رژیم صهیونیستی است.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;مقاومت‌نشناس‌ها خوشحال نباشند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	رهبر انقلاب، در ادامه، اشاره‌ای هم می‌کنند به کسانی که خوشحالند و می‌گویند جبهه‌ی مقاومت ضعیف شده! این روزها صفحات مجازی و رسانه‌های آن‌ور آبی حسابی اظهار شادی می‌کردند و خیال می‌کردند که با حوادث اخیر، مقاومت از بین رفته. آقا می‌فرمایند که «به نظر بنده اینها سخت در اشتباهند. آن کسانی که خیال میکنند با این چیزها جبهه‌ی مقاومت ضعیف شده است، درک درستی از مقاومت و جبهه‌ی مقاومت ندارند؛ نمیدانند اصلاً جبهه‌ی مقاومت یعنی چه.» بعد، برای شاهد این ادّعا، حزب‌الله را مثال میزنند: «مصیبتی که بر حزب‌الله وارد شد، شوخی بود؟ حزب‌الله کسی مثل سیّدحسن نصرالله را از دست داد؛ این چیز کمی بود؟ حملات حزب‌الله، قدرت حزب‌الله، مشت محکم حزب‌الله بعد از این، بیشتر از قبل شد؛ این را دشمن هم فهمید و قبول کرد.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_7058552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_7058552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_2858552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_2858552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا از همین مقدّمه‌ی منطقی به یک نتیجه‌ی روشن و امیدبخش می‌رسند و با صدای رسا اعلام می‌کنند که «من به شما عرض میکنم، به حول و قوّه‌ی الهی، گستره‌ی مقاومت، بیش از گذشته تمام منطقه را فرا خواهد گرفت.» صدای تکبیر مردم بلند می‌شود. حالا با این وعده‌ی آقا دل‌‌های دوستان قرص‌تر و قدم‌های دشمنان مقاومت لرزان‌تر می‌شود. آقای مقاومت امّا به همین بسنده نمی‌کنند و در پاسخ تحلیلگران بی‌خبر از مقاومت که ضعف مقاومت را مقدّمه‌ی ضعف ایران دانسته‌اند، پاسخی محکم و باصلابت می‌دهند: «من عرض میکنم که به حول و قوّه‌ی الهی، بِاذن‌الله تعالیٰ، ایرانِ قوی، مقتدر است و مقتدرتر هم خواهد شد.» باز تکبیر مردم در حسینیّه می‌پیچید. آقا، پیش از هر وعده، «به حول و قوّه‌ی الهی» می‌گویند و مردم پس از هر جمله «الله‌اکبر»! اینجا، خطیب و مستمع، خدا را همه‌کاره می‌دانند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;چرا سوریه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	درس کلاس تببین امروز، رسید به مبحث مهمّ «علّت حضور ایران در سوریه». آقا ابتدا تاریخچه‌ی مختصری از خدمات متقابل سوریه و ایران، از زمان جنگ تحمیلی تا نبرد داعش را ترسیم کردند. بعد، به دو علّت عمده‌ی حضور ایران در سوریه اشاره کردند: «یک علّت «حفظ حرمت اعتاب مقدّسه» بود؛ چون آن دور از معنویّتها و دور از دین‌وایمان‌ها با اعتاب مقدّسه دشمنی داشتند، قصد تخریب داشتند و تخریب هم کردند. در سامرّا مشاهده کردید؛ بعدها به کمک آمریکایی‌ها، گنبد مطهّر سامرّا را از بین بردند و تخریب کردند. این کار را میخواستند در نجف بکنند، در کربلا بکنند، در کاظمین بکنند، در دمشق بکنند.» آقا که این‌ها را می‌گویند، سر می‌چرخانم و با رزمنده‌ی مدافع حرم کناری‌ام یکدیگر را نگاه می‌کنیم که یعنی «به خاطر سیّده زینب»!&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_8758552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_8758552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_5658552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_5658552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد، آقا علّت دوّم برای این حضور مهم را هم تبیین می‌کنند: «یک علّت دیگر، «مسئله‌ی امنیّت» بود. مسئولین خیلی زود و بوقت فهمیدند که اگر چنانچه جلوی این ناامنی در آن جاها گرفته نشود، سرایت میکند می‌آید اینجا، سرتاسر کشور بزرگ ما را ناامنی خواهد گرفت.» در حاشیه‌ی دفترچه‌ام می‌نویسم «به روایت امیرالمؤمنین اشاره کن» که یادم بماند موقع نوشتن متن، به آن حدیث اشاره کنم. سرم را که از کاغذ بلند می‌کنم، خود آقا به روایت اشاره می‌کنند: «امیرالمؤمنین فرمود: ملّتی که در خانه‌ی خودش درگیر با دشمن بشود ذلیل میشود؛‌ نگذارید به خانه‌ی شما برسد.»&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;مردم مَحرمِ آقا، آقا شفّاف با مردم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نکته‌ی جالب و قابل توجّه دیدار امروز رهبر انقلاب اسلامی با اقشار مردم، اشاره‌های صریح و شفّاف رهبر انقلاب به بعضی مسائل مربوط به روابط ایران و محور مقاومت بود؛ اشاراتی که برخلاف رویّه‌ی معمول سخنان آقا در دیدارهای عمومی، بیشتر از جنس «خبر و تببین» بود و نه «تحلیل». آقا امروز برخی اطّلاعات کمترشنیده‌شده‌ای را هم گفتند و شفّاف و روشن با مردم صحبت کردند. اشاره‌ی آقا به مسدودیّت ارتباط زمینی و هوایی با سوریه برای ارسال کمک‌های آماده‌شده توسّط جمهوری اسلامی، یکی از این موارد بود: «ما در همین شرایط دشوار هم آماده بودیم. آمدند اینجا به من گفتند که همه‌ی امکاناتی که برای سوری‌ها امروز لازم است، ما آماده کردیم، آماده‌ایم که برویم، [امّا] آسمانها بسته بود، زمین بسته بود؛ رژیم صهیونیستی و آمریکا، هم آسمان سوریه را بستند، هم راه‌های زمینی را بستند؛ امکان نداشت. قضایا این‌جوری است.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_6458552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_6458552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_8858552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	یکی دیگر از مسائل شنیده نشده بیانات امروز، روایت رهبر انقلاب از اقدام شجاعانه‌ی یک خلبان ایرانی در کمک‌رسانی به سوریه بود: «... هیچ هواپیمایی را اجازه نداند که عبور بکند. البتّه یک خلبان هواپیمای ما، شجاعت کرد، خطرپذیری کرد، رفت نشست لکن بیش از اینها لازم بود و بیش از اینها باید کار میشد؛ [امّا] جلویش را گرفتند.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_7458552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_7458552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_7158552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_7158552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در ادامه، آقا اشاره‌ای داشتند به ایجاد و سازماندهی بسیج مردمی سوریه که با حضور مستشاری و آموزش‌های شهید سلیمانی فراهم شد و بعداً قدر آن دانسته نشد: «بعد البتّه بعدها متأسّفانه بعضی از خود آنها، خود مسئولان نظامی آن کشور، ایراد درست کردند، مشکل درست کردند و از این چیزی که به نفع خودشان بود، متأسّفانه صرف‌نظر کردند.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_4858552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_4858552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/B/14030921_3158552.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58552/C/14030921_3158552.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	صحبت‌های آقا که تمام می‌شود، باز جمعیّت برمی‌خیزند به شعار دادن. تا روی پا بند شویم، آقا چفیه‌شان را به بخش مردانه و انگشترشان را به بخش زنانه‌ی مجلس هدیه می‌کنند و بعد، دستی به خداحافظی بلند می‌کنند و از مسیرِ آمده بازمی‌گردند. کلاس تبیین تمام شد؛ شاگردها به خانه برگردند. ...&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Dec 2024 17:41:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>مهمانی از قلب ضاحیه</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58646</link>
<guid>58646</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<enclosure url="http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58646/smps.jpg" type="image/jpeg"/>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" style="width: 6px; height: 10px;" /&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" style="width: 6px; height: 10px;" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;حسینیه امام خمینی(ره) امسال در آخرین شب مراسم فاطمیه، میزبان بانویی از اهالی ضاحیه‌ی لبنان بود. خانم «عایده سرور» مادر شهیدی که پیش‌تر برای مراسم رونمایی از کتاب «عایده» که روایتی از زندگی شهید هفده ساله خود بود، به ایران آمده بود، در این مراسم حضور پیدا کرد و در حاشیه این دیدار با رهبر انقلاب دیدار کرد. متن حاضر روایتی است از دیدار ایشان با رهبر معظم انقلاب.&lt;br /&gt;
	رسانه‌ی «ریحانه» &lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;KHAMENEI.IR &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;به همین مناسبت به روایت این دیدار پرداخته است.&lt;/span&gt;&lt;br type="_moz" /&gt;
	 &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	 &lt;span style="color:#b22222;"&gt;ریحان شریف&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/span&gt;علی در بغل من خوابیده، زهرا بغل خانم رضوی‌نیا و فاطمه هم کنار دست خودم. بال و پرِ عایده و دخترش زینب را خالی کرده‌ایم که راحت بتوانند از برنامه حسینیه استفاده کنند. راحت بتوانند روی دو کُنده زانو نیم‌خیز شوند و گاهی سرک بکشند و نگاهی کنند. راحت بتوانند گریه کنند، راحت بتوانند عکس شهیدشان را بالا بگیرند و راحت بتوانند نفس بکشند در این فضای معطر.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	علی بیهوشِ بیهوش است. هرچه سرش به چپ و راست می‌افتد، بیدار نمی‌شود. لباس گرمش را درمی‌آورم. به زینبِ‌عروس می‌گویم لباس سفید فاطمه را هم دربیاورد. بچه‌ها لباس‌هایشان را همین امروز صبح خریده‌اند و از ذوقشان، تا وقتی که بیدار بودند، نمی‌گذاشتند از تنشان دربیاوریم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	علی خواب است و من خیره شده‌ام به صورتش. دست‌های کوچکش را بارها و بارها می‌بوسم. دست می‌کشم لای موهای بورش. به جزء‌جزء چهره‌اش دقت می‌کنم که ببینم کدامش شبیه پدرش است. تشخیص شباهت فاطمه هم که دقت نمی‌خواهد. جابه‌جا شبیه پدرش است. و شبیه‌تر از همه، حالت لب و بینی‌اش.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در این یکی دو روز گذشته، علی حسابی به همسرِ خواهرم وابسته شده است، و لحظه‌ای از بغل او جدا نمی‌شود. عایده می‌گوید که علی به او گفته است مثل پدرم بغلم می‌کند. امروز هم تا رسیدیم سرِ کشوردوست و علی چشمش به دامادمان افتاد، به سمت او دوید و خودش را در بغل او انداخت. صورت دامادمان را در دست‌های کوچکش گرفت، و هی نوازشش کرد و بوسید و تا خودِ حسینیه از بغلش پایین نیامد. این‌طور که خودشان می‌گویند، علی حسابی درونی است، و این حرکات از او عجیب است. با خودم می‌گویم شاید چون هردو خانواده شهید هستند، این‌طور محبتشان در دل هم افتاده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	گوشم به مراسم است و نگاهم به آقا. یک چشم به صورتِ مثل ماهِ علی و چشم دیگرم به خانمی است که سپرده تا هروقت اشاره کرد، گروه را جمع کنم و بیرون برویم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مهدی رسولی روضه‌اش را شروع کرده است. اسم‌ها را یکی‌یکی دارد می‌شمارد؛ اسم سردار ما را، سید را، هنیئه را، سنوار را...&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;از حضرت ام‌البنین(س) خجالت می‌کشم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	عایده‌ی امروز، اما عایده‌ی هر روزی نیست. امروز خنده ندارد. چهره‌اش گرفته است، غم دارد. با بالا رفتن صدای روضه، سرش را می‌گذارد روی زانو، و دستش را روی سرش، و شانه‌هایش بی‌وقفه می‌لرزد. در این مدت، گریه عایده را ندیده بودم. فقط زمانی که می‌گفت از حضرت‌زهرا(س) و از حضرت ام‌البنین(س) خجالت می‌کشیدم که تنها یک پسر داده‌ام، فقط در آنجا گریه عایده را دیده بودم، آن هم نه اینجور که شانه‌هایش بلرزد. مداح فارسی می‌خواند، اما مدام اسم لبنان را می‌آورد و اسم سیدمان را. نیاز نیست عایده معنی را بفهمد؛ لابد سوز صدا را با اسم‌هایی که می‌شنود، تلفیق می‌کند که شانه‌هایش این‌طور ممتد می‌لرزد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	وسط روضه است که خانم مسئول اشاره می‌کند بلند بشویم. بیدار کردن بچه‌ها در این میان مکافات است. علی گریه‌ی ریزی می‌کند و زود تمام می‌شود، اما گریه‌ی زهرا را نمی‌توانیم بند بیاوریم. خانم‌های بغل‌دستی‌مان هم در بیدار کردن بچه‌ها کمکمان می‌کنند. به هر شکلی که می‌توانیم، دوباره لبا‌س‌ها را تن بچه‌ها می‌کنیم و وسط روضه راه می‌افتیم به سمت بیرون. خانم مسئول با سر و صورت اشاره میکند که چرا نمی‌جُنبم؟ دیر می‌شود! خوابِ بچه‌ها را می‌گویم. از در بغل حسینیه بیرون می‌رویم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	گریه‌ی زهرا قوز بالا قوز شده است. بچه تازه از خواب بیدار شده و بی‌قراری می‌کند. مسئولین خانم و آقا، هرکدام بیسکویتی، شکلاتی، چیزی به دستش می‌دهند. بچه اما فقط آغوش مادرش را می‌خواهد. بالاخره زرق ‌و برق یکی از شکلات‌ها کارساز می‌شود و می‌‌تواند زهرا را آرام کند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	قدری منتظر می‌مانیم تا آقای مسئول می‌آید. اسم من را صدا می‌کند. می‌گوید نفراتم را یکی‌یکی تأیید کنم تا از در خارج بشوند. در فهرست هفت‌نفره‌مان،‌ اسم من مسئول گروه است، و در اصطلاح خودشان، مؤیّدِ گروه. من یک گروه هفت‌نفره دارم. آقای مسئول از در ردّمان می‌کند و وارد محوطه بعدی می‌شویم. مجلس که تمام بشود، آقا قرار است از این در خارج بشوند. ما و یک صف طویل از آقایانی که روبه‌رویمان ایستاده‌اند. همگی چشممان به در است. در انتهای گروه هفت‌نفره‌مان ایستاده‌ام. دل توی دلمان نیست. لحظه‌شماری می‌کنیم برای این دیدار. این بار مردی دیگر می‌آید و اسمم را صدا می‌زند. می‌گوید در ابتدای گروهم بایستم که وقتی آقا تشریف آوردند، اعضا را من به ایشان معرفی کنم. می‌آیم ابتدای صف و در کنار عایده می‌ایستم. نمی‌دانم چه در دل او می‌گذرد که امروز این‌طور در خودش فرورفته است. نمی‌دانم این غم چشم‌ها، امروز چه می‌گویند که نمی‌گذارد آن لبخند دوست‌داشتنی به لبش بیاید.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;الحمدلله...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	یک چشمم به عایده و طرز در دست‌گرفتن عکس بچه‌هایش است، و چشم دیگرم به در. بالاخره آقا وارد می‌شوند. مطمئنم که چشم‌هایم دارند برق می‌زنند. با ذوقی که تمام وجودم را فراگرفته آقا را به عایده نشان می‌دهم. با وجودِ غم چشم‌هایش، لبخندی جاندار به لبش می‌آید. مدام صلوات می‌فرستد. و الحمدلله می‌گوید.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	همان‌طور که کنار عایده ایستاده‌ام و نگاه همه‌مان به آقاست، خوابِ دوست صمیمی‌ام را در ذهنم مرور می‌کنم. همین چندوقت پیش بود که در پیغام صوتی مفصلی خوابش را برایم تعریف کرده بود. زمانی که نه عایده‌ای آمده بود، و نه رونمایی کتابی در کار بود. در پیغام صوتی‌اش گفته بود که من و او در منزل یکی از شهدای لبنانی مهمان بودیم و آقا به‌طور سرزده، همراه خیل زیادی از رزمندگان لبنانی و ایرانی، به منزل آن شهید آمدند. می‌گفت وقتی با تک‌تکمان احوال‌پرسی می‌کردند، من تو را معرفی کردم و گفتم ایشان ریحان شریف است. در صفحه‌اش یک میلیارد تومان برای لبنان جمع کرده است. و آقا با شنیدن این حرف، بسیار خوشحال شده‌ بودند و چندین بار آفرین گفته‌ بودند. پرستو در خوابش گفته است که من کنار آقا بایستم تا او از ما عکس دونفره بگیرد و وقتی دیده است که من خجالت می‌کشم،‌ به شوخی گفته است مگر نه اینکه در صفحه‌ات به تو می‌گویند دختر آقا هستی؟ پس چرا خجالت می‌کشی کنارشان بایستی؟&lt;br /&gt;
	و گویا پرستو در انتهای خوابِ مفصلش، به آقا اصرار می‌کند که برای شهادتِ هر دوی ما دعا کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	و حالا من در کنار مادرشهیدی از دیار لبنان ایستاده‌ام و در انتظار رسیدن آقا به سمتمان هستم. و مدام با خودم زمزمه می‌کنم: من کجا هستم؟ اینجا کجاست و این زن کیست که من باید او را به آقا معرفی کنم؟ اگر هم خواب باشد، چه خواب شیرینی است!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا همان ابتدای ورود، در گوش نوزاد گروه لبنانی دیگری، اذان می‌گویند. سپس یکی‌یکی با مهمان‌ها احوال‌پرسی می‌کنند و جلوتر می‌آیند. دوربین‌ها و همراهان، جلوی دیدمان را گرفته‌اند. فقط می‌توانم ببینم که آقا دارند به گروه ما نزدیکتر می‌شوند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حالِ آرامم برایم عجیب است. از خودم این حجم از آرامش، در چنین شرایط و موقعیتی را انتظار ندارم. نه دلهره دارم، نه قلبم می‌لرزد، نه صدایم، و نه استرسی در خودم می‌بینم. محو چهره تابان آقا هستم. محو این سیمای نورانی! برای این قامت و هیبت، تمامِ‌ وجودم لاحول ولا قوة الا بالله است!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	دندان روی جگر می‌گذارم که زودتر سلام ندهم تا حق نفر قبلی ضایع نشود. بالاخره آقاجانمان می‌رسند و چشم‌درچشم می‌شویم. ایشان پیش‌دستی می‌کنند در احوالپرسی. چند کلمه‌ای بینمان ردوبدل می‌شود و شروع می‌کنم عایده را معرفی کردن. می‌گویم خانم عایده سرور هستند. از لبنان آمده‌اند. عایده خودش هم همراه من اسمش را تکرار می‌کند. با دست، عکس بچه‌هایش را از روی قاب عکسی که در دستان عایده است، نشان آقا می‌دهم و یکی‌یکی توضیح می‌دهم. می‌گویم پسر اولش ده سال پیش در سوریه شهید شده. در سن هفده‌سالگی. توضیح می‌دهم عایده به‌خاطر رونمایی کتاب همان شهیده آمده بود ایران، که پنج روز پیش در ایران به او خبر شهادت پسر بزرگش را هم داده‌اند. گویی آقا انتظار چنین خبری را نداشتند. می‌گویند:‌ عجب! عجب! برای عایده آرزوی صبر و اجر می‌کنند. عایده به آقا می‌گوید خدا خودش گفته است که: «حَتی تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون»، ... و چند کلمه‌ای حرف می‌زند، و آقا هم در انتها، خیلی کوتاه، به عربی به او پاسخ می‌دهند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	این بار زینب و بچه‌ها را معرفی می‌کنم. که همسرِ همین پسری است که تازه شهید شده؛ و این‌ها فرزندانش هستند. سن بچه‌ها را می‌گویم؛ هفت، پنج، و سه‌ساله. آقا بادقت گوش می‌کنند، احوال بچه‌ها را می‌پرسند، دست بر روی سرشان می‌کشند و تفقدی می‌کنند. عایده از آقا می‌خواهد دست بکشد بر روی سر علی و دعایش کند. می‌خواهد نوه‌هایش را دعا کند. و آقا بر روی سر علی سفارشی دست می‌کشند و دعا می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	معرفی خانم رضوی‌نیا در مقامِ نویسنده کتابِ «عایده» هم تمام می‌شود، آقا می‌خواهند به سمت نفرات روبه‌رویی تشریف ببرند، که خانم رضوی‌نیا می‌گوید: آقا، بهشان هدیه‌ای، تبرکی، چیزی نمی‌دهید؟ آقا نگاهی به نفراتِ کناردستی‌شان می‌کنند و می‌فرمایند انگشتر بدهند. و مردِ کناردستی آقا، دست در جیب کتش می‌کند و نفری یک انگشتر به همه می‌دهد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	دلمان نمی‌خواهد از فضایی که آقا در آنجاست دل بکنیم اما چاره‌ای نیست و فرصت تمام است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بیرون از فضا که می‌آییم، عایده، سیدی بلندقد را نشانم می‌دهد و می‌پرسد: ابن‌القائد؟ می‌گویم: لا، لا. همین که می‌گویم او پسر آقا نیست، درجا یکی از آقازاده‌های آقا را می‌بینیم که با همان زوج لبنانی که بچه داشتند صحبت می‌کنند و در گوش بچه چیزی می‌خوانند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	عایده دلش می‌خواهد با پسر آقا هم صحبت کند. همانجا در انتظار می‌ایستیم تا بالاخره آقازاده آقا به سمتمان می‌آیند. این بار عایده فرصتی بیشتر برای صحبت دارد. آقازاده در جریانِ کتاب نیستند، قرار می‌شود در اولین فرصت یک جلد تقدیمشان بشود. عایده از ایشان هم می‌خواهد برای بچه‌ها دعا بخوانند. ایشان هم دست بر روی سر علی می‌گذارند و یک دعای طولانی می‌خوانند، همین‌طور برای دخترها. و می‌فرمایند هر روز از جانب بچه‌ها برای امام زمان(عج) و دوستدارانشان صدقه بدهند، و برای صاحبانِ اسمشان، هدیه بدهند؛ برای حضرت امیرالمومنین(ع) و برای حضرت فاطمه زهرا(س).&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	با دستی پر، و دلی مملو از شوق از حسینیه خارج می‌شویم. عایده هم انگار آرام‌تر شده است. علی انگشترش را در هوا می‌گیرد و نشانمان می‌دهد. می‌گوید شبیه انگشتر پدرش است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اعضای گروه ساعت ده پرواز دارند به سمت مشهد. فرصت زیادی برای جمع و جور کردن کارها نداریم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	تا آن‌ها از محوطه خارج بشوند، خودم را به بیرون می‌رسانم که کیف‌ها و گوشی‌ها را زودتر تحویل بگیرم. دامادمان را در مسیر می‌بینم و خواهش می‌کنم آن‌ها را به فرودگاه برساند. در آن ترافیکِ اطرافِ بیت، بهترین کار همین است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	با بغض، و علی‌رغم میلم با دوستانِ عزیزم خداحافظی می‌کنم. دوستانی که به‌ظاهر چند روز است با هم آشنا شده‌ایم، اما به قول عایده انگار سال‌های سال است که ما همدیگر را می‌شناسیم. برای آخرین بار سرم را از شیشه ماشین می‌کنم داخل، و صورت نورانی عایده را بارها و بارها می‌بوسم. دلم نمی‌خواهد از او جدا بشوم،‌ اما چاره نیست.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ماشین راه می‌افتد و مع‌السلامه آخر در بینمان رد و بدل می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	به خانه که می‌آیم، اولین کارم، زنگ زدن به همان دوست صمیمی‌ام است؛ که تعبیر قسمت اول خوابش را برایش تعریف کنم. حرف‌ها که تمام می‌شود،‌ هردو با هم می‌گوییم: یعنی می‌شود قسمت دومش هم تعبیر بشود؟!!!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	از اتاق می‌آیم بیرون. دامادمان برگشته است. با چشم‌های کاسه خون شده‌.&lt;br /&gt;
	باتعجب می‌پرسم: علی سخت جدا شد؟&lt;br /&gt;
	می‌گوید: ‌فاطمه! فاطمه! فاطمه!&lt;br /&gt;
	می‌پرسم: بچه‌ها گریه می‌کردند؟&lt;br /&gt;
	می‌گوید: من بودم که گریه می‌کردم.‌ من نمی‌توانستم جدا بشوم. من دل نمی‌کَندم،...&lt;br /&gt;
	 &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Dec 2024 00:12:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>نصف جهان در قاب خاتم‌کار</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58427</link>
<guid>58427</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; «ولی آقای بابایی اصفهانی نبود»! آقا با اوّلین جمله کمی جوّ جلسه را عوض می‌کنند. بعضی‌ها که حواسشان به صحبت‌های رئیس کنگره نبود ــ که قبل از آقا چند دقیقه‌ای از فرایند برگزاری کنگره گزارش داد و لابه‌لای شهدای شاخص استان هم، یا به‌سهو یا به‌عمد، نامی از شهید عبّاس بابایی برد ــ ناگهان گوششان تیز می‌شود که چه شده و منظور آقا چیست؛ بعضی‌ها هم که مثل من متوجّه ضمیر جمله‌ی آقا می‌شوند، لبخند می‌زنند. رئیس کنگره‌ی شهدای اصفهان با زیرکی به پاس دوره خدمت شهید عباس بابایی در اصفهان و فرماندهی او بر پایگاه هشتم شکاری این شهر که پایگاه مادر ناوگان اف-۱۴های نیروی هوایی محسوب می‌شود او را در زمره‌ی اصفهانی‌ها محسوب کرده بود که از دید آقا پنهان نماند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چشم می‌چرخانم بین جمع؛ پسر شهید همّت و شهید زاهدی و شهید نیل‌فروشان که در آخرین صف نماز بودند، حالا همان‌جا نشسته‌اند؛ موقع ورود هم با هم بودند. تصویر عجیبی است قاب فرماندهان و شهیدان اصفهان؛ از شهدای قدس مانند شهیدان حجازی، زاهدی و نیل‌فروشان، تا شهدای دفاع مقدّس از قبیل شهید همّت!&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58427/1.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58427/2.jpg" style="width: 300px; height: 225px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	غلظت اصفهانی‌ها در لایه‌ی مسئولان نظام بالا است؛ به جز خانواده‌ی شهدای شاخص و دست‌اندرکاران کنگره، حجت‌الاسلام والمسلمین محسنیِ اژه‌ای (رئیس قوّه‌ی قضائیّه) و سرلشکر حسین سلامی (فرمانده کلّ سپاه) و سرتیپ رادان (فرمانده کلّ انتظامی کشور) هم هستند. آمار شهدا و ایثارگران‌ استان هم همین است؛ ده درصدِ شهدای کشور از اصفهانند. تعداد شهدا را اگر به نسبت جمعیّت استان در نظر بگیریم، اصفهان از نظر آمار شهدا و ایثارگران در صدر است. آمارهایی هم که فرمانده سپاه استان از تعداد خانواده‌های با بیش از یک شهید می‌دهد، در نوع خودش، هم جالب است و هم عجیب: ۹۶ خانواده با ۳ شهید، ۱۳ خانواده با ۴ شهید، ۵ خانواده با ۵ شهید، ۳ خانواده با ۶ شهید و ۱ خانواده با ۷ شهید! این آمار، نموداری است از وضعیّت حضور اصفهانی‌ها در صحنه.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;ترکش را باید دم در تحویل دهیم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	تازه این‌ها به جز شخصیّت‌هایی مثل شهید بهشتی و شهید نوّاب صفوی است! بماند که بعضی از همین افراد حاضر در جلسه هم در زمره‌ی شهدای زنده‌اند؛ نمونه‌اش همان بنده‌خدایی که موقع ورود، جلوی گیت‌ بازرسی ایکس‌ری گیر کرده بود، رفیقش از راه رسید و به شوخی و خنده چیزی گفت، طرف هم به شوخی و خنده ــ که من نفهمیدم جدّی است یا مزاح ــ جوابش را داد که ترکشِ توی بدنش صدای بوق دستگاه را درآورده و فعلاً مانده‌اند برای بررسی بیشتر و با همان لهجه‌ی غلیظ اصفهانی ادامه داد که «باید ترکش رو اینجا دم در تحویل بدم و بیاییم تو»!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	همه‌ی این‌ها را باید گذاشت کنار اظهارات نماینده‌ی ولیّ‌فقیه و امام‌جمعه‌ی اصفهان از وضعیّت این روزهای استان، تا جورچین تصویر اصفهان کامل‌تر شود: «اصفهانی‌ها شاید به خودشان مشکل بگیرند، امّا برای کار خیر خرج می‌کنند. در همه‌ی زمینه‌ها، از مدرسه‌سازی و آزاد کردن زندانی تا کمک به مردم غزّه و لبنان، کارهای عجیبی می‌کنند.» سپس، از چند نمونه از طبقات مختلف اجتماعی و اقتصادی مثال می‌زند کسی را که یک ربع‌سکّه داشت و می‌گفت این تمام موجودی طلای من است و برای کمک به غزّه و لبنان آورده بود، تا کسی که سرویس طلای نهصدمیلیون‌تومانی‌اش را بخشیده!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;یک امام‌جمعه‌ی زرنگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	امام‌جمعه البتّه زرنگی هم می‌کند و به نمایندگی از مردمش می‌گوید: «مسئله‌ی آب اصفهان یک مشکل بزرگ استان است. امیدواریم که دستورات و عنایات شما در این زمینه در دستور کار دولت چهاردهم هم قرار گیرد.» در پایان صحبت‌هایش اشاره‌ی ریزی هم می‌کند که کدورت‌های سیاسی در استان به صفر میل کرده است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	جورچین تصویر مردم اصفهان با صحبت‌های آقا کامل می‌شود، وقتی که از عقبه‌ی فرهنگ و علم و تدیّن مردم این دیار سخن می‌گویند و اینکه اصفهان نشان داده بین علم و دین جدایی نیست و کار کسانی که در این جدایی می‌دمند، هم غلط است و هم بیهوده. آقا با اشاراتشان به تدیّن و فرهنگ و علم و جهاد و مبارزه‌ی مردم اصفهان، دارند تصویر اصفهان را می‌برند توی یک قاب میناکاری و خاتم‌کاری‌شده. این تصویر البتّه نمادی از ایران معاصر است در قاب میناکاری و خاتم‌‌کاری‌شده، شبیه همان قاب‌هایی که بعد از بیانات، در قالب یک نمایشگاه مختصر، از فعّالیّت‌های کنگره برپا شد و مورد بازدید آقا قرار گرفت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	کنگره‌های شهدا و بزرگداشت شهدا و زنده کردن نام و یاد شهدا میناکاری‌ها و خاتم‌کاری‌هایی است که قرار است تصویری واقعی از ایران نشان دهد. میناکاری، استاد می‌خواهد و زحمت و مرارت و تجربه. روی همین حساب است که آقا تأکید دارند خروجی این کنگره‌ها باید توسّط بهترین‌ها صورت گیرد؛ بهترین فیلمنامه‌نویس، بهترین کارگردان، بهترین نویسنده و قس‌علی‌هذا.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;نکند شهید نشویم؟!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	لابه‌لای همین تذکّرهاست که جمله‌ی عجیب سردار احمدرضا رادان به ذهنم می‌آید که داشت آخرین دیدارش با سردار علی (محمدرضا) زاهدی ۴۸ ساعت قبل از شهادتش را روایت می‌کرد: «بعد از سه ساعتی که با هم بودیم، موقع رفتن، برگشت و گفت احمد! نکند شهید نشویم؟» به این فکر می‌کنم که حقاً و انصافاً درآوردن این فضا و سکانس و میزانسن، در هر قالب فرهنگی و هنری، کار هر کسی نیست.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	به تصویر کشیدن این واقعیّت‌ها همان‌قدر که تعهد می‌خواهد همان‌قدر هم ظرافت می‌خواهد و هنر؛ ظرافتی که واقعیّت را قربانی نکند و آن را همان‌گونه که هست نشان دهد، بدون کم و زیاد و بدون اعوجاج. در این واقعیّت، همان‌قدر که حسرت ۴۸ ساعت قبل از شهادت حاج علی زاهدی که «نکند شهید نشویم؟» بخشی از تصویر ایران است، همان‌قدر هم عصبانیّت شهید همّتِ در حال انفجار و عتاب‌وخطاب‌اش با یکی از فرماندهان و قطع کردن بدون خداحافظیِ گوشی بعد از گفتنِ «شما یک مشت بچّه جنگ را به بازی گرفته‌اید؛ مگر جنگ مسخره‌ی شما است؟» بخشی از تصویر است؛ حتّی زرنگی امام‌جمعه و رئیس کنگره که نام شهید بابایی را به نام فهرست شهدای اصفهان الصاق می‌کند هم بخشی از این تصویر است و حتی مزاح آقا که «ولی آقای بابایی اصفهانی نبود»!&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Nov 2024 21:20:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>آقای دیپلمات در وسط میدان</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58334</link>
<guid>58334</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/span&gt;«چشم راستم نیمه می‌بیند و امید است که بهتر شود؛ چشم چپ هم خوب است و التهاباتی دارد.» اینها را مجتبیٰ امانی -سفیر ایران در لبنان که در حادثه‌ی پیجرها مجروح شده و چند وقتی بود که دوران نقاهت را طی می‌کرد- به آقا می‌گوید، در ظهر میانه‌ی پاییز تهران. شعله‌ی جنگ که بالا می‌گیرد، تازه مشخّص می‌شود چه کسی اهل میدان است و چه کسی نیست؛ دیپلمات و رزمنده و پیر و جوان و مرد و زن هم ندارد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ممکن است پسربچّه‌ی تازه‌پوست‌ترکانده‌ای باشد که هنوز بالغ هم نشده امّا در بزنگاه، وسط میدان است و زخم‌چشیده؛ درست مانند آن پسرک سیزده چهارده ساله‌ی لبنانی حادثه‌ی پیجرها که وقتی متوجّه رفتار غیر‌عادی پیجر در دست دختردایی دوساله‌اش شده بود، او را بغل گرفته تا انفجار دست و انگشت او را زخم بزند و آسیبی به دختر معصوم نرسد. این مرحله از نبرد، دیگر این خط‌وربط‌ها حالی‌اش نیست؛ فقط مردها را مشخّص می‌کند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	قصّه‌ی آقای سفیر و دیپلمات ایرانی هم همین است. مأمور و دیپلمات عالی‌رتبه‌ی وزارت امور خارجه‌ی جمهوری اسلامی که در اوج فشار دشمن صهیونی در کنار رزمندگان ماند و ماند و ماند تا آنکه بالاخره زخم صهیون بر تن او هم به یادگاری بنشیند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقای امانی، اوّلین نفر نیست و آخرینش هم نخواهد بود. نشان به آن نشان که چندی قبل، وقتی به ملاقات جانبازان لبنانی مقاومت در یکی از بیمارستان‌های تهران رفتیم که برای مداوا به ایران اعزام شده بودند، یکی دیگر از همین قبیله را آنجا دیدیم؛ معتکف در تخت بیمارستان. زخم‌خورده‌ی حادثه‌ی حمله‌ی دشمن به کنسولگری ایران در دمشق بود که با وجود گذشت چند ماه از آن حادثه، هنوز داشت دوران نقاهت را پشت سر می‌گذاشت. دکتر حسین امیرعبداللّهیان که پیگیر درمانش بود، شهید شده بود؛ امّا او هنوز بر تخت بیمارستان، دوران درمان را طی می‌کرد. حالا هم مجتبیٰ امانی، سفیر و نماینده‌ی دیگری از وزارت خارجه‌ی جمهوری اسلامی ایران.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حادثه که بالا بگیرد، دیگر خط‌وربط سیاسی و این دولت و آن دولت مهم نیست؛ در میدان بودن مهم است. خط‌وربط سیاسی که جای خود؛ حتّی جنسیّت و زن یا مرد بودن، پیر یا جوان بودن و فارس یا عرب بودن هم اهمّیّتی ندارد. نشان به آن نشان که همه‌ی جانبازان بستری در آن بیمارستان تهران، از زهرای چندساله تا محمّد شصت‌واندی‌ساله، جرم همگی‌شان ماندن در میدان بود؛ جرم همگی‌شان این بود که از عربده‌ی صهیون نهراسیده بودند و میدان را خالی نکرده بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مرد و زن این میدان همین رزمنده‌ها و زخم‌چشیده‌ها و زن‌ها و مردها و دیپلمات‌ها و غیردیپلمات‌هایی هستند که برای ماندن در میدان از همه چیز گذشته‌اند و منّتی هم بر سَر کسی ندارند؛ فرقی هم نمی‌کند که ایرانی باشند یا غزاوی یا لبنانی یا اهل هر نقطه‌ی دیگر از جهانی که امروز علیه نسل‌کشی انسان به دست جانیان صهیون به فریاد آمده‌اند. مرز این جماعت، عشق است و هر جا او باشد آنجا هم خاک آنها است که اصلاً در همین مرحله است که دیپلماسی و میدان یکی می‌شوند و نمی‌شود تفکیکشان کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div class="khamenei_ir-vjs" data-rss="http://farsi.khamenei.ir/video-rss?id=58332" style="text-align: justify;"&gt;
	 &lt;/div&gt;
&lt;br type="_moz" /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Nov 2024 20:03:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>انصار عقیله</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58246</link>
<guid>58246</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt;&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt; به رسم هر ساله در آستانه سیزدهم آبان‌ماه، روز دانش‌آموز و روز ملی مبارزه با استکبار، جمعی از دانش‌آموزان و دانشجویان سراسر کشور با حضور در حسینیّه امام خمینی(ره) با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی دیدار کردند. &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;آنچه می‌خوانید متن روایت این دیدار است که رسانه «ریحانه» &lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;KHAMENEI.IR&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; آن را منتشر میکند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	 &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;فاطمه‌سادات مظلومی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/span&gt;توی تقویم، مقابل تاریخ سیزدهم آبان نوشته است «روز ملّی مبارزه با استکبار جهانی»؛ امّا امروز توی صف بازرسی حسینیّه‌ی امام خمینی، احساس می‌کنم این مناسبت کم‌کم دارد جهانی می‌شود. دختران ترکیه‌ای جلوی من هستند و دختران لبنانی سمت چپم و هموطنانم که در همه‌ی صف‌ها به چشم می‌آیند. نام دختر جلویی من «گُزَل» است؛ همان «زیبا» به فارسی. حجاب کاملی دارد و یک چادر ایرانی هم به آن اضافه کرده؛ به جایش، من چادر لبنانی سر کرده‌ام و دختر عرب‌زبان بغل دستم حجاب ترکیه‌ای پوشیده! توی صف، چشم می‌چرخانم و فکر می‌کنم «جهانی شدن» با هزار بدی یک خوبی هم داشت، آن‌هم اینکه ما و هم‌مسلک‌هایمان هم توانستیم با هم جمع و به تعدادمان تقسیم شویم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	فضای حسینیّه امّا پُررنگ‌تر از آن است که بتوانم به چیزی غیر از مناسبت «روز دانش‌آموز» فکر کنم. شور و هیجانی دارد که فقط از اجتماع نوجوان‌ها برمی‌آید؛ مثل کَل‌کَل‌های دخترانه و پسرانه برای شعار دادن.&lt;br /&gt;
	 &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_3758181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_3758181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_9158181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_9158181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	دارم مهمان‌ها را نگاه میکنم و سر می‌چرخانم که سه‌جفت چشم کودکانه زل می‌زنند به من. سلام می‌کنم. پشت‌بند جواب، یکی‌شان می‌پرسد «خاله! چی می‌نویسی؟» می‌گویم «ماجرای امروز رو»؛ می‌گوید «میشه ماجرای ما رو هم بنویسی؟» بعد، شروع می‌کند با آب‌وتاب از احوالاتش از لحظه‌ی انتخاب برای حضور تا همین لحظات نشستن توی حسینیّه تعریف می‌کند. مجبورمی‌شوم منبرش را کوتاه کنم. می‌پرسم «به نظرتون چرا میگیم "مرگ بر آمریکا"؟» حُسنا می‌گوید «چون داره غزّه و لبنان رو از بین می‌بره»؛ می‌پرسم «مگه اون اسرائیل نیست؟» فاطمه می‌گوید «مثل شاه که حرف آمریکا رو گوش می‌کرد، اسرائیل هم حرفش رو گوش می‌کنه»! کِیف می‌کنم از قدرت تحلیل دخترک ده‌ساله. می‌پرسم «اگر "مرگ بر آمریکا" رو بخوایم با رفتارمون نشون بدیم، باید چی‌کار کنیم؟» بیتا می‌گوید «حجاب! حجابِ ما آمریکایی‌ها رو عصبانی می‌کنه». قند توی دلم آب می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	صدای چیلیک‌چیلیک عکّاسان می‌آید. هنوز دوسوّم حسینیّه خالی است. یعنی سوژه چه چیزی است؟ سر بلند می‌کنم و می‌بینم بخش زیادی از جمعیّت، دست‌هایشان را به حالت معروف کلام سیّدحسن نصرالله خطاب به سربازان آمریکایی، به صورت متقاطع روی هم گذاشته‌اند: «عندما جاءوا عمودیّاً و یعودون افقیّاً». قلبم تیر می‌کشد؛ چقدر دلم برای کلام طوفانی سیّدحسن تنگ شده!&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_3358181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_3358181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_6858181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_6858181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	امسال جمعیّت لبنانی‌های داخل حسینیّه قابل تأمل است. همه دانشجو هستند. دوتایشان را انتخاب می‌کنم و می‌روم سراغشان؛ یکی شر و شور است و دیگری آرام و ساکت. ساره دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد است، حدوداً بیست‌ساله، متأهّل است و همسرش هم در بین مهمانان، آن‌طرفِ میله‌ها است. التماس دعای کاغذ و خودکار دارد. می‌خواهد نامه‌ای بنویسد. می‌گویم ممنوع است. چشم‌هایش را «خواهشی» می‌کند. می‌گویم صبر کن تا آخر برنامه. سر حرف را خودم با کوثر باز می‌کنم. دانشجوی دکتری دانشگاه تهران است. از سختیِ قبول شدنش می‌گوید؛ از اینکه در دانشگاه معتبر بیروت چقدر خوب درس خوانده که بتواند دکترایش را بیاید ایران. از احوال این روزهای لبنان می‌پرسم، می‌گوید «الحمدلله»؛ می‌گویم «خانواده‌تان شهید داده؟» می‌گوید «خانواده نه هنوز، امّا فامیل چرا»؛ می‌گوید «جنگ در لبنان بخشی از شئون زندگی است» و از دایی‌اش می‌گوید که در جنگ سی‌وسه‌روزه به شهادت رسیده. ساره می‌گوید «ما به جنگ عادت نکرده‌ایم؛ چه کسی به سختی عادت می‌کند؟ امّا یاد گرفته‌ایم چطور باید با سختی زندگی کنیم».&lt;br /&gt;
	صحبتمان تازه گل انداخته که جمعیّت لبنانی‌ها یکهو شروع می‌کنند به همخوانی سرود مشهورشان:&lt;br /&gt;
	سیّدی یابن‌الحسین نحن ابناء الخمینی&lt;br /&gt;
	و هتفنا بالولاء لعلیّ الخامنائی&lt;br /&gt;
	نحن انصار العقیلة لن نریٰ الّا جمیلة&lt;br /&gt;
	انّها کلّ الحکایة نحن عشّاق الولایة&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_8458181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_8458181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_3858181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	چقدر من این سرود را دوست دارم! می‌پرسم «سرود مشهوری است، نه؟» کوثر می‌گوید «بله، برای حزب‌الله است؛ برای نشان دادن اینکه جون خودم و خونواده‌ام فدای آقا.» «آقا» را محکم اداء می‌کند! جوری که ثابت کند در ولایتمداری حتّی یک قدم عقب‌تر از ایرانی‌ها نیستند. می‌پرسم «جهاد برای شما در چه چیزی معنا میشه؟» ساره می‌گوید «بچّه! بچّه برای شهادت». مبهوت حرّیّت کلامش می‌شوم! بچّه می‌خواهد امّا نه برای عصای دست شدن به هنگام پیری، بلکه برای سهم داشتن در مسیر جهاد و شهادت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اینجا قلم‌و‌کاغذ داشتن، خودش باب آشنایی را باز می‌کند. دختر جوانی اشاره می‌کند به خودکار، من هم علامت نفی نشان می‌دهم. می‌دانم که این‌قدر مقاومتم در اجرای قوانین واقعاً بیهوده است، چون تا چند دقیقه‌ی دیگر اجازه‌ی نامه نوشتن‌ها و پخش شدن کاغذوقلم‌ها صادر می‌شود! این است که می‌روم کنارشان و شروع می‌کنم به گپ زدن. هر سه دانشجو هستند؛ علوم حدیث، حقوق و مهندسی پزشکی می‌خوانند. می‌پرسم «نقش خودتون رو در استکبارستیزی چطور پیدا می‌کنید؟» ریحانه که حقوق می‌خواند می‌گوید «کار من ساده است؛ برقراری عدالت، چه توی کشور خودمون، چه توی عرصه‌ی بین‌المللی؛ یعنی مبارزه با ظلم؛ این عین استکبارستیزی هست.» فاطمه علوم حدیث می‌خواند و دانشجوی دانشگاه فرهنگیان است. چفیه‌ی سبزی هم روی دوشش دارد. چهره و چفیه و دانشگاهش مرا شدیداً یاد شهیده فائزه رحیمی می‌اندازد. فاطمه می‌گوید «من تمرکزم روی نوجوون‌هاست؛ هویّت اونا آینده‌ی کشور رو می‌سازه. ما باید این روحیّه‌ی ضدّاستکباری رو نسل‌به‌نسل منتقل کنیم.» از مریم می‌پرسم «مهندسی پزشکی دقیقاً چیه؟» می‌گوید «ترکیب پزشکی و مهندسیه دیگه؛ مثلاً همین ساخت اعضای مصنوعی بدن.» یاد پنجه‌کربنی ایرانی چکاد می‌افتم که یک زائر توان‌یاب را به پیاده‌روی اربعین رساند و بعد، یاد آمار چهار‌هزار‌نفره‌ی قطع‌عضوی‌های غزّه در پی جنایت‌های یک‌ساله‌ی اسرائیل. می‌خواهم بگویم «من نقش تو را پیدا کردم»، خودش می‌گوید «حالا فکر کنید توی این عرصه، یکی هم با حجاب کامل حضور داشته باشه؛ خب این خود دهن‌کجی به تحریم‌های فنّاوری آمریکا و تهاجم‌های فرهنگیشه دیگه».&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_4758181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_4758181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	حسینیّه کم‌کم دارد پُر می‌شود و بازار شعارها داغ است. دنبال سوژه‌های جدید در بین مهمانان هستم که از قسمت آقایان، یک نفر با صدای رسا فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
	ـ هل من ناصر فدائی؟&lt;br /&gt;
	جمعیّتی فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
	ـ لبّیک خامنائی&lt;br /&gt;
	ـ هل من ناصر حسینی؟&lt;br /&gt;
	ـ لبّیک یا خمینی&lt;br /&gt;
	ـ هل من ناصر حزب‌الله&lt;br /&gt;
	هم‌قافیه‌ی کلمه‌ی «حزب‌الله» را حدس می‌زنم و توقّع دارم اینجای شعار، صداها بلرزد یا بغض کند؛ امّا جمعیّت همچنان محکم فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
	ـ لبّیک یا نصرالله&lt;br /&gt;
	امّا داستان ایستادن پای مقاومت، اینجا تمام نمی‌شود و شعار آخر این است:&lt;br /&gt;
	ـ یا الله و یا کریم&lt;br /&gt;
	ـ احفظ لنا شیخ نعیم&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_0158181.jpg" style="width: 133px; height: 200px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	روی لبم لبخند می‌نشیند. ما، فردبه‌فرد و نسل‌به‌نسل، عَلَم مبارزه با ظلم را پیش می‌بریم و اگر شانه‌ای از زیر پرچم کم شود، شانه‌ی دیگری جایش را خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چشمم به انتهای حسینیّه است که متوجّه حضور دو نوجوان توان‌یاب می‌شوم؛ یکی با ویلچر است و دیگری به‌نظر نابینا است. می‌روم سراغشان. فائزه شانزده‌ساله است و حافظ کلّ قرآن. نگاهی به چشم‌هایش می‌اندازم و می‌پرسم «چه حسّی داری از اینکه اینجایی؟» می‌گوید «نشاط و آرامش؛ از اینجا آرامش می‌گیرم». می‌پرسم «چرا مرگ بر آمریکا؟» چهره‌ی خندانش که انگار به رنگ خدا است، درهم می‌شود و می‌گوید «اخبار غزّه رو نشنیدید؟ پشت همه‌ی این جنایت‌ها آمریکاست». بعد، برایم آیه می‌خواند: «وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون».&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ساعت حدود ۹ است. جمعیّت، بی‌تاب حضور رهبر انقلاب است. با هر بار تکان خوردن پرده‌ی پشت جایگاه، مردم مثل اسپندِ روی آتش بالا‌وپایین می‌شوند. حالا از انتهای حسینیّه میروم کنار جایگاه؛ جایی که پسران و دختران «گروه سرود نجم‌الثّاقب» نشسته‌اند. قرار است پیش آقا سرود «نسل آرمانی ۲» را اجرا کنند؛ همان سرودی که متن تایپ‌شده‌اش را موقع ورود، به مهمانان داده‌اند. می‌روم کنار بچّه‌ها می‌نشینم. کنجکاو و باهوشند. این را از سؤال‌وجواب‌هایشان می‌شود فهمید. کمی هم اضطراب دارند. می‌گویم «فکر کنید من قراره فردا برم غزّه یا لبنان و شما می‌تونید یه وسیله به من بدید یا یه جمله بگید که به بچّه‌ها برسونم؛ اون چیه؟» مشکات می‌گوید موادّ غذایی می‌فرستم، سنا لوازم‌التّحریر، فاطمه هم لباس گرم؛ یاس امّا می‌گوید «اون عروسکم که خیلی دوست دارم و بابام برام از کربلا آورده»؛ می‌پرسم چرا، می‌گوید «اونا الان بیشتر بهش احتیاج دارن». خودشان بحث را به سیّدحسن می‌کشانند و از احوالاتشان موقع شنیدن خبر شهادتش می‌گویند! سنّشان بین ۸ تا ۱۱سال است، امّا دنیایشان خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌ها است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_4958181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_4958181.jpg" style="width: 200px; height: 133px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	پشت سر این بچّه‌ها هم «گروه سرود رهپویان حرم» اصفهان می‌آید. می‌گویند تمام مسیر را از ذوق، پلک روی هم نگذاشته‌اند. مینا می‌گوید «اومدیم که به آمریکا نشون بدیم هرچی اون ما رو بد می‌دونه، ما بیشتر ازش بدمون میاد». زهرا هم به نیّت رساندن صدایش به گوش بچّه‌های غزّه آمده، چون فکر می‌کند صدای بلندگوهای این حسینیّه را همه‌ی جهان می‌شنوند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اینجا هر مهمان داستان خودش را دارد؛ دوست دارم با تک‌تک‌شان حرف بزنم، امّا سرعت عقربه‌های ساعت بالا است و تا حضور آقا زمان زیادی نمانده. مجبورم به گزینش سوژه‌ها. بین جمعیّت، چند مدیرِ نمونه هم هستند امّا ترجیح می‌دهم بروم سراغ خانم فلّاح که با دانش‌آموزان مدال‌آورش ردیف جلو را به رنگ پرچم ایران درآورده. از چندوچون المپیک دانش‌آموزی می‌پرسم. غرق شوق و افتخار است. می‌گوید این اوّلین بار است که ایران، این‌طور رسمی، با حضور دختران و پسران و در قالب یک کاروان صدوده‌نفری، راهی این مسابقات جهانی شده و توانسته در مجموع، بین ۷۲ کشور، پنجم شود. وقتی از شگفت‌آفرینی و مدال‌آوری دانش‌آموزان در برابر تیم‌های انگلستان و برزیل و سایر کشورهای قدرتمند جهان حرف می‌زند، اشک شوق توی چشم‌هایش جمع می‌شود. می‌گوید «افتخار می‌کنیم که توی تیم‌هامون از روستاها و مناطق محروم هم دانش‌آموز داریم و تنها کشوری بودیم که تمام دخترامون باحجاب بودن». از لحظه‌ی رژه و مدال‌آوری دختران ما می‌گوید که محجّبه بودنشان چقدر به چشم می‌آمده و از تشویق بی‌پایان تماشاچیان کشور میزبان، یعنی بحرین، برای این حضور نجیبانه. امّا در پس ذوقش، کمی هم گله دارد؛ می‌گوید «فقط رهبر انقلاب این بچّه‌ها را تحویل گرفتند و به دیدار دعوت کردند، وگرنه اصلاً کسی به این‌ها توجّه ندارد؛ در‌حالی‌که در تمام جهان، مدال‌آوران مسابقات دانش‌آموزی سرمایه‌ی آن کشور برای المپیک اصلی هستند».&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_7358181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_7358181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_0458181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_0458181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	صحبت‌های ما که تمام می‌شود، برنامه هم به طور رسمی با دکلمه‌ی فاطمه‌زهرا خوش‌جهان در مورد فلسطین آغاز می‌شود. بعد از آن‌هم «گروه سرود مهرستان» می‌آیند و شعری با ردیف «آقا جون» می‌خوانند. راستش زیاد با شعرشان ارتباط نمی‌گیرم، امّا مهم‌تر از من بچّه‌های منتظر در حسینیّه‌اند که برایشان کف می‌زنند و جیغ و هورا می‌کشند. بعد از آن، «گروه نجم‌الثّاقب» می‌آیند تا با مهمانان، سرود را تمرین کنند و بعد دوباره گروه سرود بعدی.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	امّا برنامه‌ی بعدی برایم جالب‌توجّه‌تر است: پسر نوجوانی می‌آید و با حماسه‌سرایی از شاهنامه، ماجرای خیر و شر را نقّالی می‌کند. اینکه اجرای این سنّت اصیل ایرانی در برنامه‌های حسینیّه‌ی امام خمینی جا دارد، به اندازه‌ی همان زورخانه‌ی سیّاری که در دیدار با ورزشکاران، وسط حسینیّه ساختند، برایم دوست‌داشتنی و مهم است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_5858181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_5858181.jpg" style="width: 139px; height: 215px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	ساعت ۱۰ و ۵ دقیقه، بالاخره پرده‌ها کنار می‌رود و آقا وارد حسینیّه می‌شوند. خبری از شعار نیست؛ به جایش تا گوش می‌شنود، صدای جیغ از روی ذوق است! بعد از قرائت قرآن، انگار که جمعیّت حسینیّه کمی به خودش بیاید، شروع می‌کند به شعار دادن؛ از «این‌همه لشکر آمده» بگیر تا «خونی که در رگ ماست» و «حسین‌حسین شعار ماست». بچّه‌های لبنانی هم چند شعار عربی می‌دهند و نوبت به اجرای سرود می‌رسد. مثل همیشه، متن اصلی دست آقا است و چشمشان بین متن و بچّه‌های گروه سرود می‌چرخد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_1458181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_1458181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_7758181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_7758181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه، آقای حسین طاهری می‌رود پشت میکروفون و مدح حماسی‌اش را شروع می‌کند. به نظرم چند دقیقه قبل، آقای محمّد رسولی را در بین مهمانان دیدم و این یعنی یکی از شاعران این شعر خوش‌مضمون که هر چند دقیقه یک بار کف‌وسوت از بچّه‌ها دریافت می‌کند، اوست. یک نفر می‌گوید «مُدِ جدیده که دیگه شعار نمیدن؟» راستش من هم خیلی از این مدل ابراز احساسات خوشم نمی‌آید، امّا می‌گویم «اکثراً بچّه‌سال هستن؛ اصلاً معنا و مفهوم شعار رو نمیدونن»؛ بعد، با خودم فکر می‌کنم تا کجا ممکن است این نسل با نسل‌های پیشین متفاوت باشد؟ آیا فقط در فرم یا حتّی در محتوا؟&lt;br /&gt;
	شعر تا آنجا جلو می‌رود که:&lt;br /&gt;
	از حزب خدا در دلشان وحشت و بیم است&lt;br /&gt;
	سیّدحسنِ بعدیِ ما شیخ نعیم است&lt;br /&gt;
	اینجا بچّه‌های لبنانی هم به وجد می‌آیند که از قرار معلوم، آن‌ها خیلی علاقه‌ای به تغییر فرم از شعار به کف‌وسوت ندارند، امّا بعضی‌هایشان همراه می‌شوند. شعر جلو می‌رود تا آنجا که مدّاح می‌خوانَد:&lt;br /&gt;
	شمشیربه‌کف، آیه‌ی فتحند دلیران&lt;br /&gt;
	آماده‌ی صد وعده‌ی صادق شده ایران&lt;br /&gt;
	چشمم به جمعیّت می‌افتد که این بار، طیّ یک حرکت هماهنگ، به جای علامت پیروزی، سه انگشتشان را بالا می‌آورند که یعنی «وعده‌ی صادق ۳»!&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_6358181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_6358181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_5558181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_5558181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از همه‌ی این برنامه‌ها، بالاخره مجری پشت جایگاه می‌رود و از قاری نوجوان دعوت می‌کند تا جلسه به طور رسمی آغاز شود. بعد از قاری، سه نفر به‌نوبت حرف می‌زنند: یک پسر نوجوان کلاس‌یازدهمی، یک خانم دانشجوی نخبه و در آخر هم یک دانشجوی لبنانی. آقای فضل‌الله، دانشجوی لبنانی مقیم ایران، به جز یک بخش از سخنانش که با همتایان فارسی‌زبان‌اش است، بقیّه‌ی مدّت عربی حرف می‌زند. صلابت کلام سیّدحسن نصرالله را در صدایش دارد و به رغم روزگار پُرآشوب لبنان، از حمایتشان از فلسطین می‌گوید، از یکی بودن جبهه‌ی مقاومت و با تکرار آن سخنرانی معروف سیّدحسن نصرالله، نوای «ما ترکناک یا حسین» را در حسینیّه طنین‌انداز می‌کند. بچّه‌های لبنانی شعار می‌دهند و رأس ساعت ۱۱، آقا صحبت‌هایشان را آغاز می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	صحبت‌ها با پاسخ به مباحث مطروحه از طرف سخنرانان جوان آغاز می‌شود و رهبر انقلاب، یک بار دیگر، حرف‌هایشان در جمعه‌ی نصر را بیان می‌کنند، امّا این بار با صراحت بیشتر: «مطمئنّاً حرکت کلّی ملّت ایران و مسئولین کشور در جهت مقابله‌ی با استکبار جهانی و دستگاه جنایت‌کار حاکم بر نظم جهانیِ امروز [است و] قطعاً و انصافاً هیچ‌گونه کوتاهی نخواهند کرد؛ این را مطمئن باشید. بحث، بحث صرفاً انتقام نیست؛ بحث یک حرکت منطقی است، بحث مقابله‌ی منطبق با دین و اخلاق و شرع و قوانین بین‌المللی است و ملّت ایران و مسئولین کشور در این جهت هیچ‌گونه تعلّلی و کوتاهی‌ای نخواهند کرد.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_2458181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_2458181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	دلم می‌خواهد این بخش از صحبت‌های رهبر انقلاب را به تعداد همه‌ی تحلیلگران سیاسی این روزها که به برکت فضای مجازی تریبون یافته‌اند، پرینت بگیرم و نصب‌العین‌شان کنم؛ امّا آقا نکته‌ی مهمّ دیگری را متذکّر می‌شوند که تمام حواسم را به خودش جلب می‌کند: «دریغ است که در این جمع انبوه شما جوانان عزیز، من یک نصیحت معنوی به شما عرض نکنم. توصیه‌ی من توصیه‌ی به «ذکر» و «شکر» است. راهی که ما میرویم راه کوتاهی نیست، راه آسانی هم نیست؛ راهی است که عمده‌ی مسئولیّت پیمایش این راه هم به عهده‌ی شما جوانها است. دنیای فردا مال شما است، کشورِ فردا مال شما است، نظمِ جهانی فردا به دست شما است؛ کارتان سنگین است.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	به چهره‌های جوان نشسته در گوشه‌و‌کنار حسینیّه نگاه می‌کنم. احساس می‌کنم وزن کلمات برای شانه‌هایشان سنگین است. کاش بدانند تحمّل این مسؤلیّتی که رهبر انقلاب روی دوششان گذاشته، چه ملزوماتی دارد! بعد، آقا توضیحاتی در باب «ذکر» و «شکر» می‌دهند و بالاخره نوبت می‌رسد به آن بخش از سخنان که از صبح منتظرش بودم: «این مناسبت، مناسبت بسیار مهمّی است؛ جا دارد که برای حفظ این مناسبت همه‌ی تلاشهای فکری و عملی انجام بگیرد. اینکه در جمهوری اسلامی یک روز را به عنوان روز «مبارزه‌ی با استکبار» معیّن کرده‌اند، برای این است که ملّت ایران از این تجربه‌ی تاریخی غفلت نکند؛ وَالّا مبارزه‌ی با استکبار که مال یک روز نیست؛ یک امر دائمی است.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_9358181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_9358181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	اینجا است که پای تسخیر لانه‌ی جاسوسی را به صحبت‌هایشان باز می‌کنند: «یک عدّه‌ای این تردید را در بین افکار عمومی مردم، بخصوص جوانها پخش میکنند که «دانشجویان ما چرا رفتند سفارت یک کشور را گرفتند؟ این یک کاری بود برخلاف مقرّرات بین‌المللی.»؛ این حرف را دارند پخش میکنند. حقیقتی که عمداً آن را پنهان میکنند، این است که سفارت آمریکا در اوّل انقلاب و تا وقتی که به وسیله‌ی دانشجویان ما تسخیر شد، صرفاً یک محل تحرّک دیپلماتیک، بلکه محلّ تحرّک اطّلاعاتیِ صرف نبود... اینکه من تأکید میکنم که جوانها کتابها را بخوانند، اسناد را، مدارک را ببینند و از حقایق مطّلع بشوند، به خاطر این است.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بعد، آقا سؤال‌وجوابی را مطرح می‌کنند که از صبح دنبال جوابش بین مهمانان این دیدار بودم: « مبارزه‌ی ملّت ایران با استکبار آمریکایی ناشی از چیست؟ این یک سؤال است. جوابِ روشن و واضح و مستند این است که ناشی از سلطه‌گریِ ظالمانه‌ی وقیحانه‌ی دولتِ آمریکا بر ملّت عزیز ما و کشور ایران عزیز ما بود؛ مقابله به خاطر این بوده. سعیِ تاریخ‌نویسانِ منحرف‌کننده‌ی حقایق این است که بگویند اختلاف بین ایران و آمریکا از روز سیزدهم آبان ۵۸ شروع شد؛ این دروغ است. آمریکایی‌ها از اوّل انقلاب و از پیش از انقلاب و از سالها قبل از انقلاب با ملّت ایران درافتادند و هر چه توانستند علیه ملّت ایران تلاش کردند؛ حدّاقل از بیست‌وهشتم مرداد.»&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_8158181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	آقا مباحث مهمّ تاریخی را مطرح می‌کنند و بار دیگر اهمّیّت حفظ حافظه‌ی تاریخی مردم نسبت به جنایات آمریکایی‌ها را متذکّر می‌شوند؛ امّا مگر می‌شود در این بین، امیدی برای آن مسؤلیّت سنگین پیش روی جوانان مطرح نشود؟ پس می‌گویند: «&lt;br /&gt;
	بعضی‌ها تردید ایجاد میکنند: «آیا ممکن است با دستگاه مدرنِ پیشرفته‌ی مسلّطِ قوی‌ای مثل سیستم آمریکا و حکومت آمریکا مقابله کرد؟ میشود با آنها مبارزه کرد؟»؛ بله، ملّت ایران مبارزه کرد، و من به شما عرض میکنم ملّت ایران تا امروز قطعاً موفّق شده.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	جمعیّت سر از پا نمی‌شناسد و با لبخندهایی به وسعت آرامش کلام آقا، ابراز احساسات می‌کند. حالا نوبت ورود بحث به وقایع اتّفاقیّه‌ی این روزها است. آقا، مثل همیشه، یادآوری می‌کنند که در پس ظلم همه‌ی مستکبرین عالم، دست بازی‌گردان آمریکایی پیدا است: «&lt;br /&gt;
	آنچه در شبانه‌روز، در لبنان اتّفاق می‌افتد، آنچه در غزّه اتّفاق می‌افتد، ۵۰ هزار شهید در ظرف یک سال که اکثر اینها هم زنان و کودکان هستند، این چیز کمی است؟ آمریکایی‌ها با ادّعای حقوق بشر، بی‌شرمانه از این جنایتها دارند پشتیبانی میکنند؛ نه‌‌فقط پشتیبانی، [بلکه] در این جنایتها شرکت میکنند. سلاح، سلاحِ آمریکایی است، نقشه، نقشه‌ی آمریکایی است، تلاش بین‌المللی آمریکایی است.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/B/14030812_2858181.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58181/C/14030812_2858181.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	امّا من توشه‌ام از این دیدار را از این دو مبحث پایانی برمی‌دارم؛ جملاتی که دوست ندارم بعد از آن چیزی بگویم، تا عظمت و اهمّیّتش را فراموش نکنم:&lt;br /&gt;
	«شما جوانهای عزیز، دانش‌آموز، دانشجو، دختر و پسر، در سرتاسر کشور در این زمینه میتوانید نقش ایفا کنید؛ فکرها را تقویت کنید، دانشها را پیش ببرید؛ بدون علم، بدون تفکّر، بدون نقشه‌ی راه نمیشود کار درست انجام داد. ما در بخشهای مختلف احتیاج به پیشرفت علمی داریم، احتیاج به پیشرفت فنّاوری داریم.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	«آنچه باید اتّفاق بیفتد، عبارت است از حرکت عمومی ملّتها در این راه. جوانهای ما با همتایان خودشان در کشورهای دیگر تماس داشته باشند؛ ‌دانش‌آموزان ما با دانش‌آموزان کشورهای اسلامی در منطقه، دانشجویان ما با دانشجویان کشورهای اسلامی، کشورهای منطقه و حتّی فراتر از منطقه تماس داشته باشید. امروز امکانات تماس کم نیست؛ میتوانید ارتباط برقرار کنید؛ حقایق را برای آنها روشن کنید؛ آنچه را وظیفه‌ی همه‌ی جوانان دنیا است، همه‌ی جوانان کشورها است، به آنها یادآوری کنید تا یک حرکت عمومی و عظیمی در دنیا علیه استکبار به وجود بیاید.»&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Nov 2024 19:39:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>معصومه؛ دوست علم وجهاد و شهادت، مثل ام یاسر!</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=58074</link>
<guid>58074</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt;&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt; ظهر چهارشنبه دوم آبان‌ماه، خانواده‌ی شهید معصومه کرباسی و همسر لبنانی ایشان با رهبر انقلاب اسلامی دیدار کردند. شنبه ۲۸ مهرماه بود که در حمله هوایی رژیم صهیونی به بیروت، دکتر رضا عواضه و همسر ایرانی او، معصومه کرباسی به شهادت رسیدند. از این زوج شهید پنج فرزند به یادگار مانده است. آنچه می‌خوانید متن کامل روایت این دیدار است که رسانه «ریحانه» &lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;KHAMENEI.IR&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; آن را منتشر میکند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br type="_moz" /&gt;
	 &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;فائضه غفار حدادی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; &lt;/span&gt;عکسی از شهید سیّدعبّاس موسوی و همسرش امّ‌یاسر روی میز کار من است که خیلی دوستش دارم؛ لای بوته‌ها ایستاده‌اند، دستشان در دستِ هم است، به افق دوری نگاه می‌کنند و خنده‌ی قشنگی روی لب هر دویشان دیده می‌شود. زیرش نوشته: «امّ‌یاسر رفیقة العلم و الجهاد و الشّهادة.» عکس را از پیرمرد خادمی گرفته‌ام که دو سال پیش، درِ مزارِ سیّدعبّاس را در روستای نبی‌شیث بعلبک برایمان باز کرد، بعد هم توضیح داد که سیّدعباس چطور خانه‌ی کوچکی را که در این روستا داشت، حوزه‌ی علمیّه کرد و توانست نیروهایی تربیت کند که هسته‌ی اصلی حزب‌الله لبنان را تشکیل بدهند؛ نیروهایی که فقط یکی‌شان سیّدحسن نصرالله بود. ماشینِ صدمه‌دیده‌ی سیّدعبّاس را توی حیاط آرامگاه، داخل محفظه‌ای شیشه‌ای حفظ کرده بودند. امّ‌یاسر بخش خواهران حوزه‌ی علمیّه را اداره می‌کرد و آن روز، همراه همسر و فرزند چهارساله‌اش سوار ماشین بودند؛ روزی که اسرائیل دیگر نتوانسته بود حضور سیّدعبّاس در لبنان را تحمّل کند و با بالگرد، ماشینش را گلوله‌باران کرد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چند روز پیش که فیلم حمله‌ی پهپادها به ماشین معصومه کرباسی و رضا عواضه را دیدم، دوباره انگار نحوه‌ی شهادت سیّدعبّاس برایم زنده شد. لابد عواضه خیلی برای اسرائیل هزینه درست کرده بود که پهپادهایشان را فرستاده‌اند تا درون جادّه‌ها بگردند و پیدایش کنند. ولی دوست داشتم بدانم آیا زیرِ تصویرِ دوتاییِ آن‌ها هم می‌شود نوشت «معصومة رفیقة العلم و الجهاد و الشّهادة؟» شاید به خاطر همین سؤالی که در ذهنم آمده بود، خدا طوری رقم زد که به دیدار خانواده‌ی این شهدا با حضرت آقا دعوت شوم و فرصتی باشد که از نزدیک، جواب سؤالم را پیگیری کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58050/shahizmosavi_avaze.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58050/shahizmosavi_avaze.jpg" style="width: 400px; height: 281px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif" /&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif" /&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;br /&gt;
	هنوز به اذان ظهر مانده. خودم را در صف نماز جا می‌دهم. همین نیم ساعت پیش فهمیدم که چنین دیداری هست و باید خودم را سریع می‌رساندم. تا تاکسی به خیابان جمهوری برسد و بپیچد سمت کشوردوست، من چرخی در فضای مجازی زده‌ام و عکس بچّه‌های این دو شهید را دیده‌ام. برای همین است که در یک نگاه، زهرا را می‌شناسم؛ پیراهن و شال سیاه دارد و عینک سفیدی صورتش را دوست‌داشتنی‌تر کرده است. صدایش می‌کنم و با هم گپ می‌زنیم؛ خلاصه‌اش اینکه کلاس چهارم است و در بیروت مدرسه می‌رفته و مدرسه‌های لبنان هم مثل مدرسه‌های ایرانند و هشت سال از خواهرش فاطمه بزرگ‌تر است و قرار است امشب بروند مشهد و فاطمه تا حالا مشهد را ندیده و خودش خیلی ایران را دوست دارد و انگار یکی از کتاب‌های من را توی خانه‌شان در بیروت دارند، ولی جنگ است و نمی‌تواند برود خانه‌شان، امّا من می‌توانم بروم شیراز و مهمان خانواده‌ی مادربزرگش شوم و این حرف‌ها.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	زهرا کاغذ و خودکارم را می‌گیرد که برای آقا نامه بنویسد، من هم با خواهر شهید معصومه مشغول صحبت می‌شوم؛ می‌گوید «معصومه و آقارضا، توی دانشگاه شیراز، هر دو مهندسی کامپیوتر می‌خواندند. بعد از ازدواجشان رفتند لبنان. سعی می‌کرد هر سال بیاید ایران و هر بار یک ماهی پیش ما می‌ماند. آخرین بار وقتی فاطمه را باردار بود آمد. بعدش هرچه می‌گفتیم بیا، بهانه می‌آورد. جنگ غزّه که شروع شد، ما نگرانشان بودیم. خیلی گفتیم شما بیایید پیش ما، آب‌ها که از آسیاب افتاد برمی‌گردید؛ گوش نمی‌کرد. آقارضا کار داشت و او دوست نداشت آقارضا را تنها بگذارد. بعد از شروع جنگ لبنان هم که خیلی اصرار کردیم نمانَد، گفت خون من که رنگین‌تر از خون این‌ها نیست.» خواهرش، در تمام مدّتی که این حرف‌ها را می‌زند، لبخند بر لب دارد؛ انگار که معصومه هنوز زنده است و هنوز هم دارد بدقلقی می‌کند و به حرفشان گوش نمی‌کند!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	می‌روم سراغ مادر معصومه و احساس می‌کنم با مادر یکی از شهدای دفاع مقدّس هم‌کلام شده‌ام؛ همان لحن و همان جمله‌ها: «دختر من عاقبت‌به‌خیر شد. خدا اَزَمون قبول کنه. ان‌شاءالله بتونیم راهشونو ادامه بدیم.» زهرا نامه‌اش را می‌آورد پیش مادربزرگ پدری‌اش؛ او را «تاتا» صدا می‌کند و با او عربی حرف می‌زند. از این یکی مامان‌بزرگش می‌پرسم «بچّه‌ها هر دو زبان را بلدند؟» می‌گوید «هم فارسی، هم عربیِ فصیح، هم عربیِ لبنانی و هم انگلیسی را بلدند.» در ذهنم معصومه را تصوّر می‌کنم و با او حرف می‌زنم: «دمت گرم دختر! فقط من می‌فهمم چه انرژی‌ای می‌بره تا آدم چهارپنج‌تا بچّه رو قانع کنه که چهارپنج‌تا زبان یاد بگیرن و حتماً بدون زحمت و برنامه‌ریزیِ تو نمی‌شده.» از زهرا می‌پرسم «خونه فارسی حرف می‌زنید؟» جوابش مثبت است. بعد می‌گوید «امّا بیرون از خانه فارسی ممنوع است.» با خودم می‌گویم لابد برای اینکه شاخک جاسوس‌ها حسّاس نشود. زندگی در شرایط حسّاس چقدر سخت است!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	امروز گیر داده‌ام به زبان؛ چون از خواهر معصومه هم می‌پرسم «مادربزرگ لبنانی بچّه‌ها فارسی بلد است؟» می‌خواهم بروم پیشش و سرسلامتی بدهم، ولی نمی‌دانم به چه زبانی حرف بزنم. «بله، خیلی خوب بلده؛ اصلاً استاد فارسی دانشگاهه، با اینکه پزشکی خونده و می‌تونه طبابت هم بکنه.» قیافه‌ی تاتا خیلی شبیه لبنانی‌ها است؛ شاید به خاطر اینکه لبنانی است!‌ منظورم این است که از آن قیافه‌های خاص دوست‌داشتنی لبنان است. می‌گوید «ما متأثّریم، ولی در‌عین‌حال افتخار می‌کنیم. خدا از ما قبول کند.» می‌پرسم «فکر می‌کردید پسرتون شهید بشه؟» اشک توی چشمهایش حلقه می‌زند؛ هنوز عادت نکرده به جمله‌ای که دو کلمه‌ی «شهادت» و «پسرتان» توی آن بی‌فاصله نشسته باشند! می‌گوید «بله، همیشه احتمال می‌دادم؛ امّا معصومه را هیچ وقت فکر نمی‌کردم. ولی معصومه و رضا عاشقِ هم بودند؛ همه جا با هم می‌رفتند؛ حقّش هم این بود که با هم شهید شوند. هر دو خیلی فعّالیّت می‌کردند و خیلی هم مردم را دوست داشتند؛ توی فیلمی که درآمده هم مشخّص است. پهپاد که می‌آید، رضا از ماشین پیاده می‌شود می‌رود معصومه را هم پیاده می‌کند و می‌زنند به دشت و خاک‌ها، چون نمی‌خواهند مردمِ توی جادّه طوری‌شان بشود. تازه توی منطقه‌ی مسیحی‌نشین هم بودند.» می‌خواهم با خواهر شهید رضا هم حرف بزنم، امّا زبان مشترک نداریم؛ می‌گویم «زهرا! می‌شه به من عربی یاد بدی؟» سرگرم نوشتن نامه‌اش است و جوابم را نمی‌دهد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا می‌آیند و صف‌ها بعد از یک تکانش، بازسازی می‌شوند. صبح اگر به من می‌گفتند نماز ظهر را پشت سر آقا می‌خوانی، باورم نمی‌شد؛ لابد صبحِ شنبه هم اگر به معصومه می‌گفتند قبل از غروب شهید شده‌ای، باورش نمی‌شد. به جز ما، اعضای کنگره‌ی شهدای استان فارس هم هستند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بعد از نماز، ما را به اتاق کناری هدایت می‌کنند و آقا برای اعضای کنگره سخنرانی می‌کنند. فرصت خوبی است که همراهان شهید را بشناسم. مادر و پدر معصومه پیشِ هم می‌نشینند. پدرش بازنشسته‌ی جهاد سازندگی است؛ شغلش را از دامادشان می‌پرسم که درگیر بچّه‌ی یک‌ساله‌شان ریحانه است. مهدی و مهتدی و محمّد پیشِ هم می‌نشینند؛ سه پسر معصومه که به‌ترتیب، هفده و چهارده و هشت ساله هستند. فاطمه‌ی سه‌ساله هم یک جا بند نمی‌شود و برای خودش می‌چرخد. زهرا نظرات همه را به نامه‌اش اضافه می‌کند. خاله‌اش گفته اسم من و بچّه‌هایم را هم بنویس که آقا دعایمان کند. حوصله‌ی فاطمه سر رفته؛ صدایش می‌کنم و توی کاغذم «چشم‌چشم دو ابرو» می‌کشم برایش! خوشش آمده؛ او هم امتحان می‌کند. شاهکار هنری‌اش را می‌برد و به تک‌تکِ آن‌ها که توی اتاق نشسته‌اند نشان می‌دهد؛ تک‌تک‌شان از شاهکارش تعریف می‌کنند و خیلی‌ها بغلش می‌کنند و می‌بوسندش. تماشای این دختر سه‌ساله برایم شبیه روضه است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	سخنرانی آقا در حال تمام شدن است. یکی از مسئولان اجرایی برنامه، می‌آید و از مهدی می‌پرسد آیا آمادگی دارد که در حضور خانواده درباره شهادت پدر و مادرش با آقا صحبت کند؟ و مهدی، بااشتیاق، سر تکان می‌دهد و آن مسئول که می‌رود، مشتش را از خوشحالی رو به برادرهایش بالا می‌آورد؛ مثل بازیکنی که گل پیروزی را در دقیقه‌ی نود چسبانده باشد به طاق دروازه.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/C/14030802_0158052.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/B/14030802_0558052.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/C/14030802_0558052.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/B/14030802_0158052.jpg"&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	چند دقیقه بعد، حضرت آقا تشریف‌فرما می‌شوند. اوّلین نفری که خودش را توی بغلشان می‌اندازد پدر معصومه است؛ آقا هم استقبال می‌کنند و تنگ در آغوشش می‌کشند. می‌گوید: «آقا! دخترم هدیه‌ای بود که خدا داده بود و حالا هم گرفته ازم؛ الحمدلله که به شهادت بوده! راضی‌ام به رضای خدا.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا یکی‌یکی بچّه‌های معصومه و رضا را تفقّد می‌کنند و سرشان را می‌بوسند؛ فاطمه را بیشتر. به مادر معصومه که می‌رسند، سرسلامتی می‌دهند. مادر از خوابی که دو ماه پیش دیده می‌گوید که توی خوابش، آقا به او انگشتر می‌دهند و او می‌گوید «نه آقا! من چفیه‌تان را می‌خواهم که به نوه‌ام مهدی بدهم.» آقا چفیه‌ی روی دوششان را می‌دهند به مهدی و یک انگشتر هم می‌دهند به مادر؛ درست شبیه خوابش!&lt;br /&gt;
	&lt;video controls="" width="100%"&gt;
		&lt;source src="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/58053/14030802_65668_l.mp4" type="video/mp4"&gt; &lt;/source&gt;&lt;/video&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=58053"&gt;[دریافت فیلم]&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	مهدی چفیه را گرفته و خوشحال است؛ شروع می‌کند به حرف زدن: « من مهدی هستم، پسر شهید رضا عواضه و شهید معصومه کرباسی. الحمدلله، شکر خدا، غیر از تربیت و ارشاد کردن به راه مقاومت و راه ولایت، به هیچ راه دیگری ما را ارشاد نکردند. واقعاً علاقه‌ی خیلی خاصّی به همدیگر داشتند؛ حتّی در لحظه‌ی شهادتشان هم دستشان در دست یکدیگر بود.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا می‌گویند «بله، شنیدم&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	همین کافی بود که مهدی با بغض بگوید: «خیلی لحظه‌ی بزرگی بود.» بغض نمی‌گذارد چند لحظه‌ای حرف بزند، ولی قوی‌تر از آن است که چنین لحظه‌هایی را از دست بدهد؛ ادامه می‌دهد: «در روز شهادتشان که در منطقه‌ی جونیه در لبنان، یک پهپاد اسرائیلی شناسایی و دنبالشان کرده بود، چهار موشک به ماشین آنها شلّیک شد که دوتای آن اصابت نکرد؛ سوّمی که به ماشین اصابت کرد، پدر و مادرم ماشین را کنار جادّه متوقّف کردند و با همدیگر از ماشین بیرون رفتند و در‌حالی‌که دستشان در دستِ هم بود، موشک چهارم آنها را به شهادت رساند؛ الحمدلله، الحمدلله.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/B/14030802_0458052.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/C/14030802_0458052.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مفاهیم عمیقی را که بعدش می‌گوید، شاید خیلی از هم‌سنّ‌وسال‌هایش نتوانند درک کنند: «لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفساً اِلّا وُسعَها؛ اگر ما در اندازه‌ی این مسئولیّت و این امتحان نبودیم، قطعاً خدا این‌طوری ما را امتحان نمیکرد.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا هم جوابش را این‌طور می‌دهند: «خدا ان‌شاءالله حفظتان کند. طاقتش را دارید الحمدلله. خدا فهمید که وسع شما به اندازه‌ای هست که بتوانید تحمّل کنید، لذا [شما را] وارد کرد به این [امتحان]. امّا ثواب خدا بالاتر از این حرفها است. ان‌شاءالله ثواب الهی شامل حال شما و مادر باشد.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مهدی باید آخرین حرفش را بزند که فکر کنم مهم‌ترینِ آن هم هست؛ می‌گوید «در لبنان، رزمنده‌ها و مقاومت واقعاً دعای شما را میخواهند؛ دعای همه‌ی مؤمنین و مسلمین را.» جواب آقا هم که مشخّص است: «دعا می‌کنیم؛ دائماً دعایشان می‌کنیم.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/B/14030802_0258052.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/58052/C/14030802_0258052.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	نوبت مادر آقارضا می‌رسد؛ آقا به ایشان سرسلامتی می‌دهند و سراغ پدر شهید را می‌گیرند؛ مادرش به فارسی می‌گوید «ایشون جرّاح قلب هستند و توی این شرایط جنگ، در لبنان به حضورشون خیلی نیاز بود و نیومدند.» حرف دیگری نمی‌زند، ولی من از دلش خبر دارم؛ قبل از نماز، وقتی ازش پرسیدم تا حالا آقا را از نزدیک دیده‌اید یا نه، گفت: «یکی از آرزوهایم بوده ولی بیشتر از من، رضا و معصومه دوست داشتند ایشان را ببینند. الان می‌گویم کاش خودشان اینجا بودند.» مکثی می‌کند و می‌گوید:‌ «البته هستند!»... من هم تأیید می‌کنم؛ اگر نبودند که این بچّه‌ها در نبودِ پدر و مادر، این‌قدر سنجیده و مؤدّب رفتار نمی‌کردند.&lt;br /&gt;
	&lt;video controls="" width="100%"&gt;
		&lt;source src="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/58058/14030802_65669_l.mp4" type="video/mp4"&gt;&lt;source src="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/58053/14030802_65668_l.mp4" type="video/mp4"&gt;&lt;source src="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/58053/14030802_65668_l.mp4" type="video/mp4"&gt;&lt;source src="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/58053/14030802_65668_l.mp4" type="video/mp4"&gt;&lt;source src="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/58053/14030802_65668_l.mp4" type="video/mp4"&gt; &lt;/source&gt;&lt;/source&gt;&lt;/source&gt;&lt;/source&gt;&lt;/source&gt;&lt;/video&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=58058"&gt;[دریافت فیلم]&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نوبت نامه‌ی زهرا شده. آقا نامه را می‌گیرند و بلند می‌خوانند. زهرا خطّ عربی‌فارسیِ مخصوصِ خودش را نوشته و من که می‌خواستم نامه را بخوانم، بعضی جاهایش برایم خوانا نبود؛ ولی آقا کاملاً روان و راحت می‌خوانند. زهرا خواسته‌های همه را در نامه‌اش آورده.&lt;br /&gt;
	«انگشتر هم می‌خواهید؛ آره؟ یک قرآن کریم هم می‌خواهند، یک جانماز هم می‌خواهند.»&lt;br /&gt;
	«در جانماز، مُهر و تسبیح باشد.»&lt;br /&gt;
	«چَشم! یک دفتر و قلم و چادر هم می‌خواهند.»&lt;br /&gt;
	«برای خاله‌ی زهرا و بچّه‌هایش، ریّان و ریحانه، می‌خواهم دعا کنید؛ برای خانواده‌ام. و از شما چفیه می‌خواهم. زهرای عواضه. برای پدر شهید و مادر شهیدم دعا کنید.»&lt;br /&gt;
	«چَشم! خداوند ان‌شاءالله که همه‌ی شما را محفوظ بدارد. آقای مقدّم! این‌هایی که این زهراخانم خواسته، همه‌اش را بهشان بدهید. هم سجّاده‌ی من را بگیرید، هم انگشتر و قرآن و جانماز و همه را؛ جانماز هم باید یک مُهر و تسبیح در آن باشد.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58074/name.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/58074/name.jpg" style="width: 200px; height: 133px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	دارم به این نتیجه می‌رسم که دخترِ‌شهیدها حق دارند آقا را بابای خودشان بدانند. دبیرستانی که بودم، یک دوست فرزند شهید داشتم؛ همیشه با همین جمله که «عوضش حضرت آقا بابای منه» باعث می‌شد به او حسودی کنم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	کم‌کم وقتِ رفتن شده. آقا یک انگشتر به مادر رضا و یک انگشتر هم به پدر معصومه می‌دهند و با چند دعا خداحافظی می‌کنند و می‌روند تا از نمایشگاه کتابی که دست‌اندرکاران کنگره‌ی شهدای استان فارس در آن سمتِ اتاق چیده‌اند بازدید کنند. دوربین‌ها می‌آیند و از مهدی و مادر رضا و پدر معصومه مصاحبه می‌گیرند. پدر معصومه به دوربین زل می‌زند و می‌گوید: «ما مرد جنگیم، ما مرد صبریم، ما مرد مقاومتیم.» این جمله‌ها می‌تواند برای ما شعار باشد، امّا از کسی که موهایش را در راه جهاد سفید کرده کاملاً پذیرفته است. حالا معصومه برایم نزدیک شده؛ می‌توانم بپذیرم که در دامان چنین خانواده‌ای و در کنار چنان خانواده‌ای می‌تواند زنی پرورش پیدا کند که بشود زیر عکسی که کنار همسرش ایستاده و رو به دوربین می‌خندد نوشت: «معصومة رفیقة العلم و الجهاد و الشّهادة.»&lt;/div&gt;
&lt;br type="_moz" /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Oct 2024 20:33:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>یک عکس خانوادگی</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=57882</link>
<guid>57882</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;علیرضا رأفتی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/span&gt;سادگی این‌جا هر بار شگفت‌زده‌ام می‌کند. پیش از آن که صدای آقای کت و شلواری روی خیالاتم خط بکشد داشتم به این فکر می‌کردم که زرق و برق تجملات این‌ خاصیت را ندارد. لوسترهای بزرگ و تالارهای آینه در مواجهه اول کلاه از سر آدم می‌اندازند و در مواجهه دوم آدم را محو خودشان می‌کنند و در مواجهه سوم نیم‌نگاهی برمی‌دارند و بعد از آن دیگر آن شکوه نگاه اول را ندارند. انگار عادی می‌شوند. چشم آدم عادت می‌کند که در مکان‌های مجلل باید آن لوستر بزرگ و آن آینه‌کاری‌های چشم‌نواز را ببیند. اما این سادگی برای من عادی نشده است. این صندلی‌هایی که شبیه‌شان را در ادارات و مؤسسات مختلف زیاد دیده‌ام. این زیلوها که مادربزرگم یکی‌اش را داشت و این آجرها و ستون‌ها که شبیه هر حسینیه دیگری است که یک مسلمان ایرانی از کودکی بارها و بارها آن را در موقعیت‌های مختلف می‌بیند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در همین فکرها بودم که آقای کت و شلواری گرای وارد شدن ورزشکاران را داد و جنب و جوش‌های مسئولان برگزاری مراسم چند برابر شد. صندلی‌های حسینیه امام خمینی (ره) کم کم پر شد از ورزشکاران المپیک و پارالمپیک. قهرمان‌هایی که وزنه‌های چند صد کیلویی را مقهور و حریفان نامی جهان را مسحور قدرت خودشان کرده بودند، حالا آرام و موقر نشسته بودند روی همان صندلی‌های ساده حسینیه.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چشمم به حسین رضازاده و هادی ساعی که افتاد تازه انگار کلمه «المپیک» برایم تداعی شد. اگر هر چیزی در حافظه من تصویری داشته باشد، تصویر المپیک قطعا فریادهای هادی ساعی و لبخند صورت تحت فشار رضازاده زیر وزنه‌ای چند صد کیلویی است. فریاد و لبخندهایی که از قاب تلویزیون‌های «اس‌دی» به وضوح نمایشگرهای الان قابل رویت نبودند اما آن‌قدر واضح می‌دیدیم‌شان که حتی نفس‌های سنگین جهان‌پهلوان کشورمان در ضربه‌های آخر را در خانه حس می‌کردیم و مطمئن بودیم صدای «یاعلی‌»مان را می‌شنود و زانوهایش قوت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ورزشکاران جوان المپیک اخیر هم در جلسه نشسته بودند و اصلاً این جلسه به بهانه افتخارآفرینی آن‌ها تشکیل شده بود. ورزشکارانی که تعریف المپیک را برایم عوض کردند. از آن المپیک‌هایی که ورزشکارانش همه آدم بزرگ‌هایی بودند که حالا حالاها مانده بود تا به سن‌شان برسم، رسیده بودیم به المپیکی که بیشتر ورزشکارانش از من کم‌سن‌ترند و همین هم انگار تلنگری بود از گذر عمر و فرصت‌هایی که به قول امیرالمومنین (ع) مثل ابر می‌گذرند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آن وقت‌ها که سنم از ورزشکاران المپیکی کم‌تر بود فکر می‌کردم اگر کسی مثل حسین رضازاده را ببینم چطور باید با او حرف بزنم و چه بگویم، حالا هم که سنم از ورزشکاران المپیک بیشتر است فکر می‌کنم اگر گپ و گفتی با کسی مثل آرین سلیمی دست داد چطور باید حرف بزنم و چه بگویم؟ نسبت سنی و جایگاه آدم‌ها نسبت به یکدیگر یکی از عوامل مهم تعیین کننده در چه گفتن و چگونه گفتن است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اما از نسبت من با ورزشکاران المپیکی که بگذریم، نسبت رهبر انقلاب با این ورزشکاران همیشه یک‌جور بوده است. نسبت رهبر و پدر معنوی با فرزندان یک ملت. یاد یک بیت از غزل تازه‌ منتشر شده رهبر انقلاب افتاده بودم:&lt;br /&gt;
	سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم&lt;br /&gt;
	چون سرو در خزان نیز رنگ بهار دارم&lt;br /&gt;
	این بیت را در ادامه جلسه و در بین صحبت‌های رهبر انقلاب بیشتر حس کردم. سخنان ایشان با ورزشکارانی که در جایگاه فرزند و نوه‌شان بودند، صحبت یک پدربزرگ نبود که از گنجه چند نسل قبل بیرون کشیده شده باشد. حرف‌های فرزند زمانه بود که می‌توانست آرین سلیمی دهه هشتادی را درک کند و برای درد دل‌هایش راه حل داشته باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آرین سلیمی به نمایندگی از مردان کاروان المپیک شروع به صحبت کرد و از دردهای مشترک المپیکی‌ها و ورزشکاران حرفه‌ای گفت. مسائلی که مشکلات اقتصادی و نگرانی مسکن و معیشت یکی از آن‌ها بود. نامه شفاهی آرین سلیمی فوراً رونوشت شفاهی رهبر انقلاب را هم گرفت که پس از سخنان ورزشکار جوان، رو به وزیر ورزش فرمودند که این مسائل فوراً و حتماً پیگیری شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اما ورزشکار دهه هشتادی کشورمان بین سخنانش جمله‌ای را گفت که هنوز در سرم زنگ می‌زند: «با افتخار ایرانی هستم و ایرانی می‌مانم.» می‌شود مدت‌ها به این جمله فکر کرد که آیا «ملیت» چیزی است که بشود از «ماندن» یا «نماندن»‌ آن صحبت کرد؟ چه‌قدر این معنی غریب است! این که یک نفر می‌تواند نام وطنی که در دامن آن زاده شده و پرورش یافته را از صفحه شناسنامه‌اش پاک کند. نمی‌دانم می‌شود آن را از پیشانی‌‌نوشت انسان هم پاک کرد یا نه؟ مثلاً وقتی در غربت پرچمی بیگانه را به دوش می‌کشی و برایش عرق می‌ریزی، آیا می‌توانی ته دلت به لبخند ایرانی مادرت فکر نکنی؟... نمی‌‌دانم، هر چه که هست، آرین سلیمی جمله عمیقی گفت که می‌شود ساعت‌ها به آن فکر کرد. در روزهایی که ایرانی ماندن سخت شده است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	رهبر انقلاب جایی از سخنان‌شان به سیاسی بودن ورزش اشاره کردند و استاندارد دوگانه‌ای که در رویدادهای بزرگ ورزشی جهان از جمله المپیک پیش گرفته می‌شود. این که کشوری به خاطر جنگ از این رویداد ورزشی کنار گذاشته می‌شود و رژیم صهیونیستی علی رغم تمام جنایاتی که به خصوص در یک سال گذشته داشته و دست به کشتار هزاران نفر از زنان و کودکان زده، هم‌چنان در این رقابت‌ها شرکت دارد. با این وصف، رفتارهایی که نشان‌دهنده فرهنگ دینی و بینش سیاسی ورزشکاران ما در المپیک است معنی پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	همین‌طور که رهبر انقلاب از سلفی گرفتن با پرچم فلسطین و التزام به حجاب در این مسابقات و کارکرد فرهنگی این اقدامات سخن می‌گفتند، من به این فکر می‌کردم که این دست رفتارها به هیچ وجه نمی‌توانند تصمیم یک شبه یک ورزشکار باشند. این که یک ورزشکار در حساس‌ترین لحظه مسابقه‌اش فریاد «یا علی» سر بدهد یا این که حسین رضازاده نقش «یا اباالفضل» را همیشه روی لباس ورزشی‌اش داشته باشد، مثل خیلی از رفتارهای ورزشکاران کشورهای مختلف، یک «تصمیم» نیست. برآمده از عقیده‌ای است که ورزشکاران از بدو تولد با آن زندگی کرده‌اند. حتی این که حسن یزدانی با وجود آسیب جسمانی و چندین بار در رفتن کتف در حین مسابقه، زمین مسابقه را ترک نکند و تا آخرین نفس مقابل حریفش بجنگد، رفتاری است که ریشه‌اش را می‌توانیم در پهلوانی‌ها و وطن‌دوستی‌های امثال مرحوم تختی جست‌وجو کنیم. &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حسن ختام جلسه صمیمی ورزشکاران المپیکی کشورمان با رهبر انقلاب، یک عکس یادگاری بود شبیه تمام عکس‌های خانوادگی که آنالوگش را توی آلبوم‌های قدیمی و دیجیتالش را در حافظه گوشی‌های هوشمندمان داریم. مثل تمام عکس‌هایی که پدرها و فرزندان با هم می‌اندازند و همه یک جور در آن لبخند می‌زنند.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2024 17:24:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>کاش لبنانی‌ها جمعه نصر را ببینند</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=57832</link>
<guid>57832</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt; مهدی مولائی &lt;/span&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;از زیر طاق مصلی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	از یکی دوتا از دوستان شنیده‌ام که نمازجمعه این هفته را قرار است آقا اقامه کنند. می‌گویند هنوز مطمئن نیستیم و صرفاً یک خبر است بین هزاران و صدهزاران خبر راست و دروغ این روزهای رسانه. ژست دانای کل و اهل رسانه بودن می‌گیرم و گوشه لب کج می‌کنم که شما هم ساده‌اید ها. چقدر دیگر باید بگذرد و چندتا شایعه دیگر باید بشنوید که قدرت تشخیص راست از دروغ را پیدا کنید؟ در این وضعیت خطیر و تهدیدهای مستقیم دشمن جنایتکار که نشان داده هیچ خط قرمز و تعهدی به قواعد بین‌المللی ندارد شما خبر حضور علنی آقا در مصلی را باور می‌کنید؟! شایعه، بازوهای رسانه‌ای دشمن است. خودشان شایعه می‌کنند که جمعه وقتی خبری از حضور آقا نشد، بگویند رهبر ایران از خوف تهدیدهای ما به نمازجمعه نیامد و مانور روانی بدهند!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	انصافاً از نظر رسانه‌ای فرضیه خوب و پخته‌ای مطرح کردم که نشان از درایت و تیزبینی ام دارد! شانه بالا می‌اندازند که «چی بگیم!» ظهر فردا کانال رسمی خامنه‌ای دات آی آر در ایتا تیتر می‌زند که «رهبر انقلاب اسلامی به نمازجمعه می‌آیند»؛ به یکباره سطل آب سردی روی فرق سرم خالی می‌شود&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;نام‌نویسی برای اعزام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	ساعت نه صبح نشده که از یکی از درهای پشتی مصلی وارد می‌شویم؛ صدای مبهم و دور شعارهای جمعیت، خبر از کثرت نمازگزارها می‌دهد؛ و البته خبر از سحرخیزی و شوق مردم برای دیدار آقا و جاگیری در ردیف‌های جلوتر و نزدیک‌تر به جایگاه خطیب جمعه.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_1057806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_4357825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_4357825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	هماهنگی‌ها که انجام می‌شود کارت شناسایی‌ای که نشان از رسانه‌ای بودنم دارد را به گردن می‌آویزم و از درب مقابل جایگاه که به صف‌های نخست مسئولین باز می‌شود، وارد صحن می‌شوم. سیاهیِ صفوف جمعیت میخکوبم می‌کند. تا چشم کار می‌کند نمازگزار نشسته.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_2557806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_2557806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_4957806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_4957806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	صحن مرکزی مصلی چندساعت مانده به شروع مراسم گوش‌تاگوش پر شده. زیر ایوان، روی پله‌ها، اطراف حوضچه‌ها. همه‌جا را سیاه‌پوشان شعاردهنده، قرق کرده‌اند. یک روحانی که شال سبز به شانه انداخته با صدای بلند - خیلی بلند - مدام از جمعیت شعار می‌گیرد. «این‌همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده!»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_1557825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_1557825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_1857798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_1857798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	گیت‌های ورودی صحن اصلی از حالا بسته شده و ظرفیت تکمیل شده. در مراسم‌های مشابه قبلی - حتی نماز عید فطر چند ماه قبل که در مصلی اقامه شد - معمولاً صحن اصلی و پله‌های مصلی از این ساعت پر نمی‌شدند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_2457825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_2457825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_7457825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_7457825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	به نظرم انبوهی جمعیت کم‌سابقه است. اولین حباب سؤال توی ذهنم گرد می‌شود. این‌ها واقعاً می‌دانند در چه وضعیتی و به کجا آمده‌اند؟ خبرها را خوانده‌اند؟ کسی بهشان نگفته که امروز مصلای تهران ممکن است یکی از پرتهدیدترین موقعیت‌های منطقه باشد؟ اصلاً این‌همه جمعیت با فراخوانی که فقط یک‌ونیم روز قبل اعلام شده، چطور خودشان را از همه‌جا به مصلی رسانده‌اند؟&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_5857798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_5857798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_5957798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_5957798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	برای پیداکردن پاسخ راه می‌افتم به سمت صف‌های پشت نرده‌ها. در حین حرکت برای اینکه رزق خوبی، نصیب چشم و گوشم شود و سوژه‌های مناسبی ببینند و بشنوند به عادت، دست روی گوشم می‌گذارم و ذکری زیر لب زمزمه می‌کنم. یکی از انتظامات مشکوک می‌شود که «آقا تو گوشتون ایرپاد دارید؟» دست برمی‌دارم و گوشم را نشانش می‌دهم که «نه دارم واسه گوشم آیت‌الکرسی می‌خونم.» با لبخند سری به تعجب تکان می‌دهد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_5057806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_5057806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_10057798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_10057798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بین صف‌ها قدم می‌زنم و مردمک می‌گردانم برای صید سوژه‌ای. خیلی زود بین صف‌های اطرافم چو می‌افتد که آن مردی که بین صف‌ها قدم می‌زند و گاهی چیزکی روی کاغذش می‌نویسد دارد اسم می‌نویسد برای اعزام به لبنان کم‌کم «پیس‌پیس»ها برای صدا کردنم شروع می‌شود&lt;span dir="LTR"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif" /&gt; &lt;em&gt;برادر لطفاً اسم ما را هم بنویس. آموزش نظامی هم دیده‌ایم&lt;/em&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_6257798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_6257798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_10157798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_10157798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	این را یکی از آن چند جوانی که لباس بسیجی پوشیده‌اند و سربند بسته‌اند و منظم به‌ردیف نشسته‌اند، می‌گوید. نه تأیید می‌کنم، نه انکار. نزدیکشان که می‌شوم عموماً حوالی بیست‌ساله‌اند. خیلی جدی و پرحرارت، بدون تعارف، بدون لکنت و بدون لرزش خواهش می‌کنند که به لبنان اعزام شوند؛ به اصرار. می‌گویند خانه هم نمی‌رویم اصلاً از همین‌جا ما را مستقیم اعزام کنید.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif" /&gt; «&lt;em&gt;من دوره‌های هلال‌احمر هم دیده‌ام&lt;/em&gt;»، «&lt;em&gt;من راننده‌ام. مکانیکی هم ازم برمیاد&lt;/em&gt;»، «&lt;em&gt;من دانشجوی پزشکی‌ام. میتونم به مجروح‌ها کمک کنم.&lt;/em&gt;» مکرر توی حرف هم می‌پرند. سبقت می‌گیرند برای کارآمدتر نشان‌دادن خودشان. یکی‌شان به شور و عصبانیت، با رگ متورم پیشانی می‌گوید از وقتی که سیدحسن را ناجوانمردانه و بی‌هوا زده‌اند، دل توی دلش نیست که برود و عملیات شهادت‌طلبانه انجام دهد. رفقایش با «دمت‌گرم» تشویقش می‌کنند. می‌گویم نمازجمعه امروز هم یک‌پا عملیات شهادت‌طلبانه است خب؛ و دور می‌شوم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_10157806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_10157806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_8957806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_8957806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	متحیر می‌شوم از شجاعت و جسارت جوان‌هایی که نه‌تنها ریسک واقعی و ملموس حضور در صف‌های نخستین جمعیت را پذیرفته‌اند؛ بلکه خیلی جدی و درحالی‌که تصور می‌کنند من مسئول نام‌نویسی هستم درخواست اعزام فوری به جبهه را دارند. جواب سؤال‌هایم را می‌گیرم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مثل‌اینکه این‌ها واقعاً می‌دانند در چه شرایطی و کجا ایستاده‌اند. حال و هوای روزهای دفاع مقدس بین جوان‌های امروز هم زنده است. یاد فرمایش رهبر انقلاب می‌افتم که «جوان‌های انقلابی امروز، از جوان‌های انقلابی اول انقلاب بهترند؛ معرفتشان بیشتر است، عمقشان بیشتر است، بصیرتشان بیشتر است&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;به آقا بگو روی بچه‌های جبهه حساب کند&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	«اسم خوب‌ها و بدها رو می‌نویسی جوون؟» پیرمرد خوش‌خنده شوخی‌اش گرفته. دوستانش می‌خندند. یک پایش را جمع کرده و پای دیگرش را مقابلش دراز کرده. چفیه فلسطینی بر دوش دارد و پینه محو و مؤمنانه‌ای بر پیشانی. فرض را می‌گذارم روی جانباز بودنش و به پایش اشاره می‌کنم و می‌گویم «شما ماشاءالله جزو خیلی خوب‌هایید.» پاچه شلوارش را فوری بالا می‌دهد و جورابش را پایین‌تر می‌آورد و جراحت‌های ساق پایش را می‌گذارد جلوی چشمم. مور مورم می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_8157806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_8157806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_8057806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_8057806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif" /&gt; «&lt;em&gt;این پا رو تو جنگ دادم.&lt;/em&gt;» آستین دست چپش را بالا می‌دهد و رد طویل بخیه را که تا نزدیک آرنج رفته نشانم می‌دهد «&lt;em&gt;این یادگاری منافقینه.&lt;/em&gt;» دست روی پهلویش می‌گذارد که «&lt;em&gt;اینجا هم یه یادگاری از ساواک دارم&lt;/em&gt;» و زخم روی ابرویش را نشان می‌دهد که «&lt;em&gt;این ترکش هم قبل از انقلاب خواهرم تو خونه از پیشونی‌ام درآورد&lt;/em&gt;.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	برایش آرزوی سلامتی می‌کنم و می‌گویم ماشاالله از همه اشرار کلکسیون جمع‌کرده‌اید. نمکی می‌خندد که دعا کنید زخم آخرم هم از اسرائیل باشد. رفیق‌هایش به شوخی «ان‌شااااءالله» کشیده‌ای می‌گویند. همگی جانباز دفاع مقدس‌اند و رفاقتی از شمال کشور خودشان را رسانده‌اند برای نماز. بعضی‌هایشان ویلچرنشین‌اند و بعضی روی زمین نشسته‌اند. می‌گویند «&lt;em&gt;سلام ما را به آقا برسان و بگو روی بچه‌های جبهه و جنگ حساب کن؛ ما باز هم آماده‌ایم.&lt;/em&gt;» خم می‌شوم و جای زخم ترکش پیشانی را می‌بوسم و رد می‌شوم&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;گاهی غیبت‌ها هم حماسی می‌شود!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	ساعت حوالی ۱۰:۳۰ مراسم شکل رسمی به خودش گرفته. قاری‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و آیاتی را قرائت می‌کنند و حضار با نوای «الله» تشویقشان می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_0557798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_0557798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_3757798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_3757798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	به جایگاه مسئولین می‌روم و سرک می‌کشم به کنجکاوی. کم‌کم همه می‌رسند و مسئول انتظامات محترمانه جای مناسبی را به مسئولان پیشنهاد می‌کند. به‌رسم همه‌ی مراسمات معمول ترحیم، آقای کت‌وشلوار پوشی حزب‌های قرآن را بین صفوف جایگاه مقامات توزیع می‌کند و همه مشغول قرائت می‌شوند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_9057798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_9057798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_3957798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_3957798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در آستانه درب ورودی عده‌ای از مسئولین و فرماندهان نظامی مثل سردار فدوی و سردار وحیدی و دیگران به‌ردیف ایستاده‌اند برای خوشامدگویی و تعزیت به میهمانان و مقامات.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چشمی می‌چرخانم به جستجو. از سران قوا تا مسئولین و وزرای دولت سابق؛ از میهمانان جبهه مقاومت تا فرماندهان نظامی همه آمده‌اند. عامدانه چشمم به دنبال سردار حاجی‌زاده است که بعد از عملیات موشکی اخیر حضور یا عدم حضورش می‌تواند منشأ تحلیل‌های مختلفی باشد. در نماز عید فطر هم لبخند سردار در واکنش به فرمایشات رهبر انقلاب بازتاب رسانه‌ای گسترده‌ای در رسانه‌ها پیدا کرده بود. ظاهراً نیامده. سردار باقری هم بین فرماندهان نظامی حضور ندارند. حدس می‌زنم که علت غیبت این دو فرمانده کلیدی آماده‌باش کامل سیستم دفاعی و پدافندی برای حفظ امنیت و آرامش مردم در مراسم امروز و مقابله با اقدامات احتمالی رژیم باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_7457806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_7457806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_6657798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_6657798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	یک چهره‌ی آشنا بین عوامل برنامه می‌بینم. تا آقا مهدی رسولی پشت میکروفون جاگیر شود و شعرش را شروع کند نزیک چهره‌ی آشنا می‌شوم و می‌پرسم تو امروز آقای حاجی‌زاده و آقای باقری رو دیدی؟ لبخند می‌زند که «اگه همه اینجا باشند پس کی امنیت تهران رو تأمین کنه» حدسم درست بوده. نیروهای نظامی و امنیتی با آمادگی و اعتمادبه‌نفس کامل در حفظ امنیت چنین اجتماع بزرگی مشغول هستند و بخش شیرین ماجرا اعتماد حدأکثری ملت به نیروهای مسلح است که با خیال راحت و بدون نگرانی از امنیت مراسم دست خانواده را گرفته‌اند و در مراسم حاضر شده&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt;اند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_6057798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_6057798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_3357798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_3357798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	صدای روضه‌خوانی حاج‌مهدی از فکر خارجم می‌کند. «&lt;em&gt;بارون اومده، سیّد از میدون غرق خون اومده.&lt;/em&gt;» بغض توی گلوها جمع می‌شود. «&lt;em&gt;حاج قاسم برات مهمون اومده&lt;/em&gt;.» شانه‌ها به آرامی می‌لرزد. قطرات گرم اشک روی عکس‌های سیّدحسن که بعضی کنار دستشان دارند چکه می‌کند. صدای هق‌هق جمعیت بلند می‌شود. بعضی‌ها عکس و مقوای شعارنوشته‌شان را مقابل صورتشان می‌گیرند و پشت عکس، اشک می‌ریزند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_5657798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_5657798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_6857798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_6857798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جلسه که گرم‌تر می‌شود جمعیت تشنه‌ی شعار «حیدر حیدر» است و گاه چندنفری شعارهای پراکنده‌ای می‌دهند. نوحه‌خوان اما هنوز شعرش را تمام نکرده. شعر که تمام می‌شود حاج‌مهدی حالا شعار حیدر حیدر می‌دهد. بالاخره بغض جمعیت، شعار می‌شود، فریاد می‌شود و می‌پیچد زیر طاق بزرگ مصلی.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_7557806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_7557806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_5257798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_5257798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	پرچم‌های زرد حزب‌الله بین جمعیت می‌چرخد، عکس‌های بلندشده‌ی سیّدحسن بین پرچم‌ها لبخند می‌زند. مشت‌ها بالا می‌آیند. صدای مهیب انبوه جمعیت بین طاق و گنبد می‌پیچد و موی را بر تن آدم سیخ می‌کند. حیدر حیدر...حیدر حیدر&lt;span dir="LTR"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;سیدعلی از سبزوار خودش را رسانده بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نیم‌ساعتی تا اذان مانده؛ قاری بعدی مشغول قرائت آیاتی از سوره آل‌عمران است که مرتبط با جهاد و شهادت است. کنار سیّدعلی، نوجوان کلاس هفتمی و ریزاندام سبزواری نشسته‌ام. پرچم فلسطین را مثل شنل ابرقهرمان‌های فیلم‌ها روی شانه انداخته و زیر گلویش گره زده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	می‌گوید دیروز یک اتوبوس شبانه از سبزوار حرکت کرده به سمت تهران برای شرکت در نمازجمعه؛ من اما وقتی باخبر شدم که اتوبوس رفته بوده. غصه‌ام شد. به اصرار زیاد، بالاخره پدرم یک آژانس گرفت و به جاده زدیم به تعقیب اتوبوس -باز مثل ابرقهرمان فیلم‌ها- بالاخره در چهل کیلومتری سبزوار به اتوبوس رسیدم و موفق شدم که سوار شوم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	از صبح زود پشت درهای مصلاییم. مشغول گوش‌کردن به صحبت‌های این نوجوانم که ناگهان جمعیت از جا بلند می‌شود و شعار «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده» همه‌جا را پر می‌کند. آقا از آن در کشویی وارد شدند. برخلاف رویه معمول که دم اذان وارد می‌شدند، حالا نیم‌ساعتی زودتر تشریف آورده‌اند. آرام و با طمأنینه&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt;ی بسیار.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_1257798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_1257798.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	این هم رجز اول؛ با توجه به شرایط امنیتی اگر آقا طبق رویه‌ی سابقشان نزدیک اذان هم وارد می‌شدند کسی خرده نمی‌گرفت، حالا اما نیم‌ساعت زودتر زیر آسمان باز تهران و در مقابل انبوه جمعیت وارد مصلی می‌شوند و می‌نشینند به قرآن خواندن.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_4357798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_4357798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_2257798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_2257798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در شرایطی که مقامات و شهروندان آن رژیم منحوس در پناهگاه‌های زیرزمینی‌اند، اینجا جمعیت میلیونی ایرانی، کنار بلندپایه‌ترین مقامات در ساعت و مکان مشخص، دور هم جمع شده‌اند و مراسم زنده پخش می‌شود. ایرانی بودن چقدر حماسی و اسطوره‌ای است.&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	آقای مطیعی چند دقیقه‌ای است که مشغول شعرخوانی است و جمعیت حالا حسابی به اشک و شعار همراهی‌اش می‌کند. «&lt;em&gt;چه سخت است در اوج غوغای صفین علی را عزادار عمار دیدن&lt;/em&gt;.» مرد کناری‌ام که لباس چوقای سفید بختیاری پوشیده برمی‌گردد و به بغل‌دستی‌اش می‌گوید «&lt;em&gt;کاش امروز آقا گریه نکنن.&lt;/em&gt;»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_0357798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_0357798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/B/14030713_9157798.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57798/C/14030713_9157798.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	روضه که سمت حضرت عباس می‌رود آقا قرائت قرآن را تمام کرده و دست روی صورت می‌گذارند به گریه. «&lt;em&gt;دریا تو دستاته برادر. ممنون دستاتم علمدار&lt;/em&gt;» مرد بختیاری بی‌اختیار بلند بلند گریه می‌کند و شانه‌اش بالا و پایین می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_2457806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_2457806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;
	&lt;span dir="RTL"&gt;رفت‌وآمدهای مسئولان برنامه به جایگاه خطیب و تکان‌خوردن‌های مکرر آن پرده‌ی کرمی‌رنگ نوید نزدیکی اذان و شروع خطبه‌ها را می‌دهد.&lt;/span&gt; شعر میثم مطیعی تمام‌شده و نشده صلای اذان از مأذنه‌های بلند و مرمرین مصلی بلند می‌شود. جمعیت آرام می‌گیرد. سالخورده‌ترها سجاده‌های شخصی را باز می‌کنند. الله اکبر... الله اکبر&lt;span dir="LTR"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;نه تعلل نه شتابزدگی! یواش یواش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آقا خطبه‌ی اول را شروع کرده‌اند و مشغول توضیح و تشریح بعضی آیات قرآنند که قاری محترم قرائت کرده‌اند. درباره ولایت و همبستگی مؤمنین با یکدیگر. «اُولئِکَ سَیَرحَمُهُمُ الله؛ اگر شما مسلمانان با یکدیگر پیوند و ارتباط و همکاری و همدلی داشته باشید، رحمت خداوند شامل حال شما می‌شود.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_3057806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_3057806.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_0357806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_0357806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_0757806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_0757806.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span dir="RTL"&gt;آقا دست بر سلاح و با نگاه به صفوف انتهایی صحن مرکزی در حال خطبه خواندن هستند. یک ور مغزم بی‌اختیار نگران امنیت مراسم است و چشمم بالکن‌ها و ایوان‌های اطراف صحن را می‌جورد. یک ور مغزم از این همه شجاعت و صلابت ایشان در انتخاب چنین روز و مکانی برای سخنرانی عمومی و خطبه و نمازجمعه متحیر است و به تدبیر ایشان اعتماد کامل کرده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_1657806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_1657806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_7957806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_7957806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	یاد یک جمله قدیمی در ایام دفاع مقدس از ایشان می‌افتم. «شنیدم دستگاه تبلیغاتی مزدور رژیم بعث پیغام داده است و سخن پراکنده است که چرا آنها که می‌گویند خودشان به میدان نمی‌آیند و شنیدم اسم مرا آورده است. ما میدان آمدنمان مانند میدان آمدن خائن و کافری چون صدام نیست. &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/memory-content?id=27751"&gt;ما به‌سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم&lt;/a&gt;... .»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا به عملیات وعده‌ی صادق ۲ اشاره می‌کنند و می‌فرمایند که این تازه «کمترین مجازات برای رژیم غاصب صهیونی در برابر جنایتهای حیرت‌آور آن رژیم بود.» حالا جمعیت، تقریباً پس از همه‌ی جملات آقا شوق تکبیر گفتن دارد. «جمهوری اسلامی هر وظیفه‌ای در این زمینه داشته باشد، با قدرت و صلابت و قاطعیّت انجام خواهد داد. ما در انجام این وظیفه، نه تعلّل میکنیم، نه شتاب‌زده میشویم.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_12057806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_12057806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_5657806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_5657806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جمعیت باز روی پنجه می‌رود به تکبیر انداختن زیر طاق بزرگ مصلی. زیر لب زمزمه می‌کنم: نه تعلل می‌کنیم نه شتاب‌زده می‌شویم و یاد آن جمله اخیر سیدحسن نصرالله می‌افتم که «&lt;em&gt;ما شجاعانه و عاقلانه و با قدرت عمل خواهیم کرد نه احساسی... یواش یواش.&lt;/em&gt;» او چقدر ولایت‌مدار و فهیم بود که سلوک جهادی نبردش هم عیناً منطبق با نگاه رهبر انقلاب بود پیش از آنی که اصلاً آقا این جمله را به زبان آورده باشند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_2757806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_2757806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا خطبه‌ی دوم نماز را باز برخلاف رویه&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt;ی سابقشان که فقط بخشی از خطبه را به عربی قرائت می‌فرمودند به تمامه عربی می‌خوانند. به لهجه و ادبیات فصیحی که باز بی‌اختیار ما را به یاد سخنرانی‌های سیّد می‌اندازد؛ یک خطبه نسبتاً طولانی و جامع.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_4857806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_4857806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_4457806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_4457806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در خطبه عربی درباره سیّد از عبارت «أخی وعزیزی ومَبعَثُ افتِخاری» استفاده می‌کنند و جمعیت غصه‌دار و متألم سر به تأیید تکان می‌دهد. آقا می‌گویند سید، زبان گویا و مدافع شجاع مظلومان بود و مایه دلگرمی مبارزان و حق‌طلبان. خطبه‌ی دوم در کنار تمام راهگشایی‌ها برای ملت‌های لبنان و فلسطین، سراسر مدح سیدمقاومت است. چه سعادتی آقای نصرالله... چه سعادتی&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;و این هم یک رجز دیگر!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آقا در میان شعارهای پرشور و محکم «&lt;em&gt;خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست&lt;/em&gt;» خطبه‌ها را تمام کرده و از جایگاه خطیب پایین می‌آیند برای اقامه نماز. خیلی زود صف‌ها منظم و شانه‌به‌شانه هم تشکیل می‌شود. بی‌وضوها فوراً با بطری‌های آب معدنی تجدید وضو می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_11257806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_11257806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_5357806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_5357806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا تکبیرة‌الاحرام می‌گویند. الله اکبر. و صدای خاطره‌انگیز مکبر همیشگی پشت بلندگو می‌رود. «&lt;em&gt;اقامه نمازجمعه به امامت ولی‌امر مسلمین جهان.&lt;/em&gt;» آقا «ولاالضالین» سوره حمد را که می‌کشند، تلاوت سوره جمعه را آغاز میکنند. می‌شد که با قرائت سوره کوتاه‌تری نماز را مختصرتر و سریع‌تر تمام کرد. اما همچنان پایبند به رعایت مستحبات جمعه هستند و ابایی از طولانی‌تر شدن حضورشان نداردند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_12157806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_12157806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_8457825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_8457825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	قنوت را آرام‌تر زمزمه می‌کنند. گوش تیز می‌کنم به کنجکاوی. احتمالاً عبارت «اللهم انصر الاسلام و المسلمین و اخذل الکفار و المنافقین وارحم شهدائنا...» را قرائت کردند. نماز که تمام می‌شود، جماعت زود سرپا می‌شود برای تماشای خروج رهبر انقلاب و بدرقه‌ی ایشان با شعارهایش.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_6757806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_6757806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_8057825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_8057825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span dir="RTL"&gt;باز هم اما برخلاف رویه‌ی سابق که معمولا آقا نمازجمعه را اقامه می‌کردند و نماز عصر به امامت شخص دیگری اقامه می‌شد&lt;/span&gt;، این‌بار قصد دارند که نماز عصر را هم خودشان اقامه کنند. دقایقی بعد تکبیرة‌الاحرام نماز عصر را هم می‌گویند. چند دقیقه بعد که نماز عصر تمام می‌شود جلوتر می‌روم به تماشا. در اوج آرامش و بی‌عجله هنوز سر سجاده نشسته‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/B/14030713_12357806.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57806/C/14030713_12357806.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span dir="RTL"&gt;دست روی مهر تربتشان می‌کشند و صورت و بدنشان را متبرک می‌کنند و زیر لب به زمزمه ذکری. بعد هم که از جا برمی‌خیزند با طمأنینه برمی‌گردند به احوالپرسی و صحبت با حضار&lt;/span&gt;. گویی که می‌خواهند بفهمانند من زودتر از همیشه آمدم؛ طولانی‌تر از همیشه خطبه خواندم؛ هر دو نماز را خودم اقامه کردم و دیرتر از همیشه رفتم. این هم رجز آخر.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_11057825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_11057825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/B/14030714_11157825.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57825/C/14030714_11157825.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جمعیت رفته رفته در حال ترک مصلی است. جمعیتی که تنه می‌زند به اجتماعات میلیونی مردم شجاع یمن. کاش لبنانی‌ها این جمعیت انبوه را دیده باشند یا ببینند. مردمی که بدون هراس از تهدیدها، دور هم جمع شدند تا شهادت پرچمدار مقاومت را تعزیت بگویند و پشت سر رهبر مقاومت، نماز خیبرشکن بخوانند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ردیف جلو که خلوت‌تر می‌شود می‌روم به نقطه‌ای که سجاده‌ی آقا پهن بود و دقیقاً در همان جایگاه می‌ایستم به دو رکعت نماز شکر برای آرامش و امنیت کشورم و برای به نمایش درآمدن این عظمت و شجاعت امام و امت... الله اکبر&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Oct 2024 22:45:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>«رنگین‌ کمان صبح فلسطین» در قاب عینک آقا</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=57310</link>
<guid>57310</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;علی رئوف&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; گاهی بعضی جملات ساده معادلات بزرگی را به هم می‌زنند. بعضی وقت‌ها که سنگینیِ بعضی حرف‌ها را حس می‌کنیم، می‌فهمیم که این هجاهای ساده که به هم می‌چسبند و کلمات و جملات را می‌سازند، چه بارهای سنگینی را می‌توانند جابه‌جا کنند و چه شکل‌های پیچیده‌ای می‌توانند به خودشان بگیرند؛ از شکل‌هایی با لبه‌های تیز که قلب شنونده را خراش می‌دهند گرفته تا حجم‌های چگال سنگین که وقتی به گوش شنونده می‌رسند، مثل گلوله‌ی سُربی سنگینی که به یک مرداب انداخته شود،‌ بی حاشیه‌ی اضافی، آرام‌آرام تا عمیق‌ترین نقطه‌ی مرداب فرومی‌روند و جا خوش می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مثلاً چه کسی فکرش را می‌کرد در یک موقعیّت ساده، جمله‌ی «جلسه را ادامه بدهیم» می‌تواند چه بار سنگینی داشته باشد و چه معنی شگرفی را مخابره کند؟ دوربین‌ها چشم‌ تیز کرده بودند و خبرنگارها دل توی دلشان نبود که قرار است یکی از غریب‌ترین صحنه‌های خبریِ این روزها را گزارش کنند؛ لحظه‌ی رساندن خبر شهادت اعضای خانواده به اسماعیل هنیّه. چه صحنه‌ای می‌توانست باشد! لابد صحنه‌ای که پیرمرد دستی به محاسن می‌کشد و حتماً از پا می‌نشیند و اشک می‌ریزد و ... کسی چه می‌داند مرد داغ‌دیده قرار است چه واکنشی از خود نشان بدهد که تا مدّت‌ها خوراک رسانه‌ها باشد؟&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اسماعیل هنیّه با همراهانش داشت وارد اتاق جلسه‌ای در دوحه می‌شد که تلفن یکی از همراهانش خبر شهادت اعضای خانواده‌‌ی هنیّه در غزّه را داد؛ خانواده‌ای که رسانه‌ها مدّت‌ها بود قصد داشتند بگویند در غزّه سکونت ندارند تا دل مردم مقاومت را خالی کنند که امثال هنیّه شما و خانواده‌هایتان را سپر کرده‌اند و تشویق می‌کنند که غزّه را ترک نکنید، آن‌وقت خانواده‌های خودشان در قطر و کشورهای دیگر دارند خوش می‌گذرانند. اوّلین پیام خبر شهادت اعضای خانواده‌ی اسماعیل هنیّه این بود که آن‌ها زیر آسمان آتش‌بار غزّه زندگی می‌کردند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مرد جلوی دوربین خبرنگارها تلفن را از همراهش گرفت و خبر شهادت اعضای خانواده‌اش را شنید و آرام چند جمله‌ای را گفت و تلفن همراه را پس داد. چیزی در چهره‌اش شکست، امّا خم به ابرو نیاورد. همراهش گفت که اگر لازم است، جلسه را ترک کنیم و برگردیم؛ مرد با آرامش کامل گفت: «نه، نه، جلسه را ادامه بدهیم.» همین جمله‌ی ساده حساب‌وکتاب خیلی‌ها را به هم ریخت؛ از بعضی رسانه‌هایی که می‌خواستند لحظه‌ی شکستن پشت یک مرد را ثبت کنند تا دوستانی که شاید تا آن موقع هم نمی‌دانستند با چه کوهی طرفند. جملات ساده گاهی معادلات پیچیده‌ای را به هم می‌زنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	یک جمله‌ی ساده تمام تصوّرم از مراسم نماز و تشییع پیکر شهید اسماعیل هنیّه را به هم ریخت. اوّل صبح، وقتی لباس می‌پوشیدم که به مراسم برسم، همسرم یادآوری کرد که حتماً وضو بگیرم. همان‌طور که باعجله دکمه‌های پیراهن را می‌بستم گفتم: نماز میّت وضو نمی‌خواهد. با همان آرامش گفت: اگر امام زمان &lt;span style="font-size:9px;"&gt;عجل‌الله‌تعالی‌فرحه‌الشریف &lt;/span&gt;به این مراسم نظر داشته باشند چه؟ و این جمله‌ی ساده تمام آن مراسمی را که پیش از آن می‌دانستم با چه شکلی از آن روبه‌رو هستم، برایم غریب و شگرف کرد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چند ساعت بعد، در صف دوّم مهمانان و نمازگزاران در دانشگاه تهران نشسته بودم و نگاهم به این نماز و تشییع طوری بود که انگار تا به حال، در هیچ مراسم مشابهی شرکت نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	سرود نوجوانان، کمی به شروع مراسم رسمیّت بخشید و بعد، شعرخوانی حماسی محمّد رسولی حال‌وهوای جلسه را عوض کرد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_0257277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_0257277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_0357277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_0357277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	اکثر سران و مقامات کشور رسیده‌ و در صفوف اوّل نشسته بودند امّا یک نفر گویی که صاحب‌عزا باشد، لحظه‌ای نمی‌نشست. سردار اسماعیل قاآنی در بدو ورودش ابتدا کمی در صف اوّل و دوّم نشست و بعد بلند شد و ایستاد و مثل تمام چیزی که از صاحبان عزا می‌شناسیم، شروع کرد به رسیدگی به مراسم و خوشامدگویی به مهمان‌ها.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_6457277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_6457277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مهمان‌های فلسطینی مراسم هم کم‌کم از راه می‌رسیدند و سردار صاحب‌عزا یکی‌یکی با آن‌ها گرم می‌گرفت و هدایتشان می‌کرد به محلّی که برای نشستنشان در نظر گرفته شده بود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_3257277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_3257277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_3357277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_3357277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از سخنرانی دکتر قالیباف، نوای مدّاحی میثم مطیعی بلند بود و تمام توجّه حضّار به تریبونی که مدّاح پشت آن ایستاده بود و دَم می‌داد. من امّا گوشه‌ای دیگر از مراسم چشمم را گرفته بود؛ جایگاهی که مهمانان فلسطینی و خانواده و همراهان شهید هنیّه حضور داشتند. با هر مهمان فلسطینی جدیدی که می‌رسید، گویی که داغ تازه شود، دوباره اشک همه‌شان سرازیر می‌شد و در آغوشِ هم گریه می‌کردند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مدّاح، فارسی می‌خواند؛ فلسطینی‌هایی که زبان مدّاح را نمی‌فهمیدند، پاسخشان به نوحه اشک بود. مدّاح، عربی می‌خواند؛ ایرانی‌هایی که زبان مدّاح را نمی‌فهمیدند، پاسخشان به نوحه اشک بود. اشک زبان مشترک صفوف اوّل نماز بر پیکر دو شهید حماس شده بود. با ورود پیکرها و شروع نماز، کلمات بیشتری از این زبان مشترک از چشم‌ها فرومی‌ریخت و هم‌زبان‌های بیشتری همدیگر را در آغوش می‌کشیدند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_2457277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_2457277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_7257277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_7257277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	رهبر انقلاب اسلامی بر پیکر شهیدان راه قدس نماز خواندند. بازتاب عکس پرچم فلسطین که بر تابوت شهیدان کشیده شده، در شیشه عینک ایشان، قابی خاص و ماندگار می‌سازد که عکاسی زبردست آن را ثبت می‌کند و سوژه جذابی می‌شود برای شاعران؛&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_7557277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_7557277.jpg" style="width: 200px; height: 309px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	چشم و چراغ امتی و چشم های تو&lt;br /&gt;
	اینک به پرچمی‌ست که آزاد می‌شود&lt;a href="#_edn1" name="_ednref1" title=""&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;(۱)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	***&lt;br /&gt;
	این پرچم فلسطین، در چشم‌های موسی&lt;br /&gt;
	یعنی ز قوم فرعون، هنگام انتقام است&lt;a href="#_edn2" name="_ednref2" title=""&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;(۲)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	***&lt;br /&gt;
	مردی اگر ز دیده نهان شد&lt;br /&gt;
	از هر طرف سپاه تو پیداست&lt;br /&gt;
	رنگین‌ کمان صبح فلسطین&lt;br /&gt;
	در قاب عینک تو هویداست&lt;a href="#_edn3" name="_ednref3" title=""&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;(۳)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	و تابوت‌ها رفتند که با همراهیِ هزاران نفری که خیابان «انقلاب اسلامی» را معنا می‌بخشند، تشییع شوند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_2057277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_2057277.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/B/14030511_1857277.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57277/C/14030511_1857277.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	چند سال پیش، &lt;a href="https://idc0-cdn5.khamenei.ir/ndata/news/44605/13981016_44684_l.mp4"&gt;شهید اسماعیل هنیّه در همین مکان و پشت همین تریبون در مراسم نماز بر پیکر شهید سلیمانی سخنرانی کرده بود&lt;/a&gt; و حالا دوباره به همان مکان برگشته بود که بگوید پای قول و قراری که آن روز پشت همین تریبون فریادش زده بود، مانده است.&lt;br /&gt;
	&lt;div&gt;
		&lt;br clear="all" /&gt;
		&lt;a href="#_ednref1" name="_edn1" title=""&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;(۱&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; میلاد عرفان‌پور &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
		&lt;div id="edn1"&gt;
			&lt;a href="#_ednref2" name="_edn2" title=""&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;(۲&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; محمود حبیبی کسبی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
			&lt;a href="#_ednref3" name="_edn3" title=""&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;(۳&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt; افشین اعلا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;br type="_moz" /&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Aug 2024 22:08:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>از زیلوهای میبد به تمام دنیا</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=57251</link>
<guid>57251</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;علیرضا رأفتی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; پیام بریتانیا روشن و صریح بود. اسمش را گذاشته بودند «درخواست»، امّا در فرهنگ‌نامه‌های فارسی نزدیک‌ترین کلمه به درخواستی که در پاسخ به آن، حقّ انتخاب «بله» یا «خیر» نداشته باشی، «دستور» است؛ دستور انگلیسی کناره‌گیری شاه پهلوی از حکومت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چندی بعد، رضا پهلوی به همراه یازده نفر از اعضای خانواده‌اش در بندرعبّاس سوار کشتی بریتانیایی شد تا برای نفس کشیدنش هم حقّ انتخاب «هوای وطن» نداشته باشد، همان‌طور که در تصمیم‌گیری برای اداره‌ی کشور در بحبوحه‌ی جنگ جهانی حقّ انتخاب «بی‌طرفی» را نداشت. در این ورق از تاریخ، نه حرف اشغال و نه تبعید پادشاه، که حرف حقّ انتخاب و تصمیم‌گیری است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	وقتی ۸۳ سال بعد، رهبر انقلاب اسلامی ایران روایتِ نشاندن و برداشتن پادشاه ایران را یادآوری می‌کردند،‌ این تصاویر از دل کتاب‌های تاریخ و روزنوشته‌های مقامات آن دوره در سرم مرور می‌شد. بخش مهمّی از سخنان رهبر انقلاب در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری، مرور تاریخ بود؛ مرور تاریخی که هنوز آن‌قدر تازه است که بشود با یکی دو واسطه آن را از زبان مردم این سرزمین شنید. مرور روایت‌هایی چنین نزدیک و بدیهی در مراسمی چنان مهم، چه پیامی داشت؟ پیامش را دوست داشتم در چهره‌ی مهمانان خارجی و سفیران کشورهای مختلف دنیا ببینم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_9757190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_9757190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	درست کنار مهمانان خارجی و سفیرها نشسته بودم و در موقعیّتی که می‌توانستم واکنش‌های بعضی‌هایشان را حین سخنان رهبر انقلاب، دقیق زیر نظر بگیرم؛ اینکه کجای صحبت چشم‌هایشان گرد می‌شود، کجا ابرو بالا می‌اندازند و کجا دست‌به‌قلم می‌شوند و چیزی در کاغذِ کوچکِ روی پایشان می‌نویسند. سخنان رهبر انقلاب که به مرورِ تاریخ رسیده بود و مهمانان خارجی سر تکان می‌دادند، سرم را از همیشه بالاتر گرفته بودم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_2357190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_2357190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_8957190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_8957190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	به حسینیّه‌ی امام خمینی &lt;span style="font-size:9px;"&gt;(رحمةالله علیه)&lt;/span&gt; که رسیدم، تقریباً هنوز هیچ یک از مهمان‌ها نیامده بودند، صندلی‌ها کاملاً خالی بود و عوامل برنامه در جنب‌وجوش رفت‌وآمدها و آماده‌سازی. جلوی درب حسینیّه، کفش‌هایم را به کفشداری تحویل دادم، از نوازش مأموران حفاظتی جلوی در گذشتم و از بوق کوتاه گذرگاه حفاظتی. قبل از ورودی فضای اصلی حسینیّه،‌ مقابل میز پذیرایی کمی ایستادم و طعم پذیرایی ساده‌ی آبمیوه، شیرکاکائو و کیک سنّتی پرتم کرد به اوّلِ صبح‌های خانه‌ی پدربزرگ؛ همان‌قدر ساده و صمیمی.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	محلّ دیدار با شخص اوّل هر کشوری طوری است که ردّی از شکوه را به چشمِ بازدیدکننده بکشد؛ از ستون‌ها با نقش‌های هنری مختلف گرفته تا آینه‌کاری‌هایی که چشم‌ را گرد می‌کنند و گاه جواهرات و لوازم زینتی گران‌قیمت که هر بیننده‌ای را لحظه‌ای مقابل‌ خودشان نگه می‌دارند. این رسم همیشگی این دست دیدارها در تمام کشورهای دنیا و همچنین در تاریخ کشور خودمان بوده است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	حالا وارد فضای دیدار با شخص اوّل کشور خودم شده بودم و اوّلین چیزی که چشمم را گرفته بود و حسّ شکوهی متفاوت را منتقل می‌کرد، زیراندازهای حسینیّه بود؛ زیلوهای میبد که از صنایع دستی خاصّ کشور است و هیچ وقت تا به حال این‌قدر دقیق به آن نگاه نکرده بودم؛ به اینکه کنار هم قرار گرفتن ده‌ها زیلوی میبدی، در عین سادگی، چه زیبایی منحصربه‌فردی دارد و چیزی که زیبایی‌اش را دوچندان می‌کند همین سادگی است، همین تفاوتی که این حسینیّه با تمام فضاهای دیدار شخص اوّل هر کشوری دارد. به نظر من، تصویر انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران چیزی است شبیه به همین زیلوهای میبد و ترمه‌های یزد: ساده، باصفا و زیبا؛ مفهومی که  زیبایی‌اش در سادگی نمایان می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_9857190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_9857190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	کم‌کم مهمان‌ها می‌آمدند و صندلی‌ها پُر می‌شد. بخشی از صندلی‌های روبه‌روی جایگاه رهبر انقلاب را با جداکننده بسته بودند، شاید برای مهمانان خاص. در گرم‌ترین روز سال که ادارات به دلیل گرمای بیش از حدّ هوا تعطیل شده بود، هوای حسینیّه خنک و مطبوع بود و نشسته بودم به تماشای حسینیّه‌ای که هنوز میهمانانش نرسیده بودند و به تمام اتّفاقات مهمّی که در این حسینیّه رخ داده فکر می‌کردم؛ به &lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/photo-album?id=48402"&gt;روزی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; که اینجا شاهد متفاوت‌ترین مراسم تنفیذ جمهوری اسلامی در متفاوت‌ترین دوران جهان بود؛ سال‌هایی که کرونا، همان «ویروس منحوس» به تعبیر رهبر انقلاب، شکل و شمایل زندگی را تغییر داده بود و شهید رئیسی، رئیس‌جمهور منتخب مردم، داشت در متفاوت‌ترین قاب مراسم تنفیذ، با ماسک و رعایت دستورالعمل بهداشتی، حکمش را از دست رهبر انقلاب می‌گرفت. «شهید رئیسی»! چقدر این ترکیب هنوز برایمان غیر قابل باور است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در همین حال‌وهوا بودم که گروهی از جوانان با لباس‌های یکدست مشکی از درِ حسینیّه وارد شدند. نظم و خوش‌پوشی و مرتّب بودنشان رشته‌ی افکارم را پاره کرد و ناخواسته محوشان شدم. مرد کت‌وشلواری که می‌خورد سرپرست‌شان باشد، با بچّه‌های انتظامات حسینیّه مشغول صحبت شد و بعد، چند نفرشان از پلّه‌ها بالا رفتند تا نیم‌طبقه‌ی بالا و چند نفرشان هم چند دقیقه‌ای کنار من نشستند تا کاری را سامان بدهند و بعد بروند بالا. در فاصله‌ی همین چند دقیقه، یکی‌‌ از همان مشکی‌پوش‌های اُتوکشیده که کنار من نشسته بود، کاغذی از جیبش درآورد و شروع کرد به مطالعه کردن و با مداد علامت‌هایی روی کاغذ زدن. ویرم گرفت که سرک بکشم. کاغذ نُت موسیقی بود و جوان داشت گوشه‌هایی از کاغذ، کنار نُت‌ها علامت‌هایی می‌گذاشت که نه از آن نُت‌ها چیزی می‌فهمیدم و نه از علامت‌ها؛ امّا دستِ‌کم این دستگیرم شد که این گروه مشکی‌پوش احتمالاً قرار است سرود را اجرا کند. چند دقیقه بعد که همه‌ی آن گروه به نیم‌طبقه‌ی بالا رفته بودند و صندلی‌ها هم داشت کم‌کم پُر می‌شد، صدای سازهایی که داشتند کوک می‌شدند و آرام سرود ملّی را تمرین می‌کردند گمانم را یقین کرد که آن جوان داشته نُت‌های سرود ملّی را مرور می‌کرده است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نیم ساعتی به شروع مراسم مانده بود که دیگر تقریباً جایی برای نشستن نبود. آن فضای بسته‌شده با ورود سفیران و مهمان‌های خارجی باز شد و به آن‌ها تعلّق گرفت. صندلی کم آمده بود و مسئولان مراسم در جنب‌وجوش اضافه کردن صندلی بودند. بسیاری از مهمانان و مقامات و مسئولان کشور هنوز سرپا بودند و جایی برای نشستن پیدا نمی‌کردند و منتظر که بچّه‌های حسینیّه صندلی جور کنند. در همین وانفسا، مرد میان‌سال خوش‌رویی که می‌خورد از مسئولان حسینیّه باشد، سراسیمه خودش را به من که گوشه‌ای روی صندلی نشسته بودم رساند و با حسّی از خجالت و خواهش گفت: بعضی مهمان‌های خارجی‌مان سرپا ایستاده‌اند؛ می‌شود تا رسیدن صندلی‌های جدید،‌ شما صندلی‌تان را به آن‌ها بدهید؟ بعد دوباره عذرخواهی کرد و گفت: آخر می‌دانید، خارجی‌اند، مهمان ما هستند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_2257190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_2257190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آمدم از صندلی بلند شوم که صندلی‌های جدید رسید و مرد میان‌سال منصرف شد و عذرخواهی کرد و رفت. امّا چیزی که از آن سراسیمگی و احساس خجالت و خواهش دستگیرم شده بود این بود که تمام مناسبات فرهنگی ما که در کف جامعه و خانواده‌هایمان جریان دارد، در یک مراسم سیاسی این‌چنینی هم جاری است. در اینجا هم درست شبیه فرهنگ خانه‌ی پدربزرگ‌هایمان، مسئول برگزاری مراسم در‌حالی‌که مقامات کشوری هم سرپا ایستاده‌اند، نگران پذیرایی درست از کسانی است که نسبت مهمان بودنشان بیشتر از ما است که هم‌وطنیم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_8857190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_8857190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مراسم شروع شد و صدای سرود ملّی از نیم‌طبقه‌ی بالا به گوش رسید. به آن گروه مشکی‌پوش فکر می‌کردم که لابد حالا دارند در سازها‌یشان می‌دمند. بعد هم تلاوت قرآن و گزارش وزیر کشور و اهدای حکم تنفیذ بود. رئیس‌جمهور، دکتر مسعود پزشکیان، سخنرانی‌اش را با کلام امیرالمؤمنین &lt;span style="font-size:9px;"&gt;(علیه السّلام) &lt;/span&gt;در نامه‌اش به مالک اشتر آمیخت.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_11557190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_11557190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_8057190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_8057190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	حتماً رسانه‌ها سخنان رهبر انقلاب اسلامی را بازتاب داده‌اند و لابد تا حالا بسیاری از نویسندگان و کارشناسان هم یادداشت‌های مختلف و اظهارنظرهای مختلفی روی سخنان ایشان داشته‌اند و زیروبم آن جملات به‌خوبی بررسی شده است. امّا چیزی که به نظر من هنوز هیچ رسانه‌ای آن را بازتاب نداده و هیچ کسی نمی‌تواند درست آن را به مردم انتقال بدهد، واکنش مهمان‌ها و سفیران خارجی حین صحبت رهبر انقلاب از تاریخ ایران است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_6757190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_6757190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_6657190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_6657190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آنجایی که رهبر انقلاب از خفقان و نداشتن حقّ انتخاب تا همین چند سال پیش و قبل از انقلاب اسلامی حرف می‌زدند و از اینکه در همین کشوری که حالا مردمش رئیس‌جمهور انتخاب می‌کنند، روزگاری نه‌چندان‌دور، انگلیسی‌ها یک نظامی را با کودتا شاه کردند و چند سال بعد، خودشان او را از سلطنت خلع کرده و تبعیدش کردند؛ از اینکه روزگاری نه‌چندان‌دور در این مملکت، تنها دولتی که استثنائاً به خواست مردم روی کار آمده بود، به درخواست شاه از آمریکایی‌ها، با دخالت نظامی بیگانه و کودتا در خیابان‌های تهران، از بین رفت. و من، در تمام این مدّت، نگاهم به چشم‌ها و دست‌های مهمان‌های خارجی بود که ایران را از بیرون دیده بودند و قرار بود آن را از درون برای بالادستی‌هایشان گزارش کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_14757190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_14757190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/B/14030507_5257190.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/57190/C/14030507_5257190.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	«حقّ انتخاب»، همان چیزی که روزگاری نه‌چندان‌دور شخص اوّل این مملکت هم نداشت، حالا به دست تمام کسانی است که ملّیّت ایرانی دارند و به نظرم این مسئله می‌تواند مهم‌ترین دستاورد انقلاب اسلامی باشد؛ انقلاب اسلامی، همان زیبای باصفای ساده، شبیه زیلوی میبدی حسینیّه‌ی امام خمینی &lt;span style="font-size:9px;"&gt;(رحمةالله علیه)&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jul 2024 21:24:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>در حلقه‌ی بهارستان</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=57129</link>
<guid>57129</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;محمد عکاف&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;span style="font-size:10px;"&gt;شوق دیدار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	از خیابان فلسطین که به کشوردوست می‌رسم، پا تند می‌کنم. تندیِ آفتاب بیشتر از گرمای ساعت هشت صبح است؛ به گرمای ظهرگاهیِ نیمه‌ی تابستان می‌ماند. پیشانی‌ام عرق کرده است. ناگهان دل‌شوره می‌گیرم! دست می‌کشم روی جیب پیراهن مشکی‌ام تا مطمئن شوم کارت دیدار را همراهم آورده‌ام. کارت را بیرون می‌آورم و یک بار دیگر نگاه می‌کنم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ـ برادر! کجا؟&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	سر می‌چرخانم، پاسدار جوانی نگاهم می‌کند و می‌خندد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ـ برای دیدار آقا آمده‌ای؟&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بله ... بله ... ببخشید ... باید کارت را نشانتان می‌دادم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	به جیب پیراهنم دست می‌کشم، کارت نیست! دلهره و نگرانی می‌ریزد توی قلبم. با دستپاچگیِ تمام، دست راستم را به جیب کت می‌کشم. شقیقه‌هایم داغ شده است، قلبم تُندتُند می‌زند. پاسدار جوان ریسه می‌رود از خنده: استرس نگیر برادر! کارت که دستته.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	به دست چپم نگاه می‌کنم که کارت دیدار را محکم گرفته‌ام. خجالت می‌کشم. می‌خندیم هردویمان. اسمم را توی فهرست پیدا می‌کند و با خودکار آبی جلویش تیک می‌زند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	صورت عرق‌کرده‌ام را که می‌بیند، خنده‌اش را پنهان می‌کند و دستش را روی شانه‌ام می‌زند: بچّه‌های خبرنگار همین الان رفتند سمت حسینیّه؛ پا تُند کنی بهشان رسیده‌ای؛ به سلامت؛ التماس دعا؛ آقا را دیدید از جانب ما بچّه‌های پاسدار هم سلام برسانید.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	خیابان منتهی به حسینیّه را می‌گیرم و تقریباً می‌دوم. خودم را می‌کشم زیر سایه‌ی درختان کنار حیاط. روی دیوار عکس بزرگی از شهید رئیسی و شهدای پرواز اردیبهشت نگاهم می‌کنند. بچّه‌های خبرنگار کنار ورودی اوّل حسینیّه ایستاده‌اند منتظر من. مهدی از دور دست تکان می‌دهد: بیا برادر، دیر شد؛ الان نمایندگان از مجلس می‌رسند؛ باید زودتر برویم داخل مستقر شویم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	وارد که می‌شویم خنکای حسینیّه می‌نشیند توی جان. میزبانان لیوان‌های شربت را تُندتُند پُر می‌کنند. عطر سکنجبین توی هوا پیچیده است. گلویی‌ تَر می‌کنم و لیوان خنک شربت را می‌چسبانم به پیشانی‌ام. نمایندگان یکی‌یکی وارد می‌شوند و صندلی‌ها از مقابل جایگاه باسرعت پُر می‌شود. همه می‌خواهند در نزدیک‌ترین فاصله با آقا بنشینند. بالای حسینیّه مهمانان را با کلامی از نهج‌البلاغه‌ی مولا مهمان کرده‌اند: «فَعَلَیکُم بِالجِدِّ وَ الاِجتِهاد»؛ پس بر شما باد به تلاش و کوشش. دقایقی بعد، رئیس مجلس و رئیس‌جمهور منتخب هم از راه می‌رسند. فضا پُر می‌شود از گپ‌وگفت‌های دوستانه. یکی از نماینگان شروع می‌کند به مدّاحی کردن و شعری در رثای حضرت زینب (سلام اللّه علیها) می‌خواند و از همه می‌خواهد همراهی‌اش کنند. حسینیّه ذکر است و صلوات. عقربه‌های ساعت به ده‌ونیم نزدیک شده است. پرده‌ کنار می‌رود، آقا وارد می‌شوند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_7357094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_7357094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_1457094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_1457094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	فضا که آرام می‌گیرد، صوت دلنواز قرآن کریم با قرائت زیبای آقای «امین پویا» توی حسینیّه می‌پیچد: «بگو همانا پروردگارم مرا به سوى راهى راست هدایت نموده است؛ دینى استوار و پابرجا، همان آئین ابراهیم که حق‌گرا بود و او [هرگز] از مشرکان نبود. بگو همانا نماز من و عباداتم و زندگى و مرگم، تنها براى خدا، پروردگار جهانیان است.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_4957094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_4957094.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	روح و جان با چشمه‌ی قرآن که شسته می‌شود، ذکر صلوات بر محمّد و خاندان عزیزش روشنایی‌بخش دیدگانی است که پس از حدود ده روز پاسداشت حماسه‌ی حسینی، در حسینیّه‌ی امام خمینی (ره) گردِ هم آمده‌اند تا در مسیر خدمت به مردم و انقلاب، فصل‌الخطاب‌شان راه و نشان رهبرشان باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقای قالیباف، به رسم همیشه و قبل از آغاز سخنان رهبر انقلاب، با یاد شهید رئیسی و شهدای خدمت، گزارشی از مهم‌ترین اقدامات مجلس یازدهم و اهمّ برنامه‌های مجلس دوازدهم ارائه می‌دهد؛ گزارشی که ترجیع‌بندش تأکید بر این نکته است که «مجلس دوازدهم باید بیش از گذشته صدای عموم مردم باشد، مطالبات و خواسته‌های مردم را بشنود و پیگیری کند؛ مجلس دوازدهم باید محور وحدت و آرامش باشد و مجلس کنار دولت است.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_0657094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_0657094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_2257094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_2257094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;هشت نکته‌ی طلایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	دیدارهای سالانه‌ی نمایندگان مجلس شورای اسلامی با رهبر معظّم انقلاب از جمله‌ی دیدارهای خاطره‌انگیز اهالی بهارستان است. دیدار سی‌ویکم تیرماه ۱۴۰۳ نمایندگان مجلس دوازدهم اگرچه با اندکی تأخیر از افتتاح مجلس جدید برگزار شد، امّا با شوق همیشگی همراه بود. آقا هم مثل همیشه، با ابراز لطف، نمایندگان ملّت ایران را پذیرفتند: «خیلی خوش آمدید به حسینیّه‌ی منسوب و منتسب به امام بزرگوار، و هم خوش آمدید به این مجلس.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_5857094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_5857094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	البتّه این دیدار یک تفاوت مهم و اساسی با دیدارهای سالانه‌ی نمایندگان با آقا دارد: دکتر پزشکیان، هم به عنوان نماینده‌ی مجلس و هم به عنوان رئیس‌جمهور منتخب، در این دیدار در کنار رئیس مجلس حضور دارد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_2757094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_2757094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_5957094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_5957094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در دیدار امسال، رهبر انقلاب به رسم هر سال، هم توصیه داشتند، هم تذکّر و هم انتقاد. امّا در این دیدار حرف‌های ناگفته‌ای هم بیان شد. آقا در این دیدار به هشت نکته‌ی طلایی اشاره کردند؛ نکاتی که می‌تواند فرصت بهاری‌تر شدن تصمیمات بهارستان باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;۱) مجلس به چه کسی پاسخگو است؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آغاز سخنان آقا با این پرسش آغاز می‌شود که «مجلس به چه کسی پاسخگو است؟» در واقع، رهبر انقلاب اشاره‌ی مهمّی دارند به این موضوع که اگرچه مجلس، خود را پرسشگر می‌داند، امّا او نیز باید پاسخگو باشد. در منظومه و نگاه رهبر معظّم انقلاب اسلامی، همه‌ی مسئولان و کارگزاران نظام اسلامی در برابر رفتار و تصمیماتشان پاسخگو هستند. به همین دلیل است که ایشان با بیان این نکته که «مجلس صرفاً یک نهاد پرسشگر نیست، بلکه یک نهاد پاسخگو هم هست»، و بر خلاف تصوّر عمومی مردم که مجلس به واسطه‌ی سؤال یا استیضاح، پرسشگر است، تأکید می‌کنند: «مجلس باید شأن پاسخگویی خودش را همیشه در نظر داشته باشد.» امّا مجلس به چه کسی پاسخگو است؟ خدا و مردم؛ خدایی که شاهد و ناظر اعمال ما است و مردمی که اگر از رفتار و تصمیمات نمایندگان مجلس رضایت نداشته باشند، نتیجه این خواهد شد که از چشم مردم خواهند افتاد. به همین دلیل است که نمایندگان باید در رفتار، گفتار، نطق، رأی و موضع‌گیری‌، به موضوع پاسخگویی توجّه داشته باشند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_6657094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_6657094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;۲&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;) شنیده شدن یک صدای واحد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نکته‌ی دوّم در سخنان رهبر انقلاب اهمّیّت و ضرورت همکاری بین قوا است و تأکید دارند که قوای مقنّنه، مجریه و قضائیّه باید مجموعاً یک «کل» را به وجود بیاورند و با هم تعامل داشته باشند و به هم کمک کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا به موضوع «همکاری قوا» که می‌رسند، به‌مزاح به رئیس‌جمهور منتخب می‌گویند که «حالا خوشبختانه آقای رئیس‌جمهور هم به خاطر عنوان نمایندگی‌ای‌ که من نمیدانم از لحاظ قانونی ایشان نماینده هستند یا نیستند، بالاخره حضور دارند.» شوخیِ شیرینی که با خنده‌ی حضّار همراه است و در ادامه توصیه‌ی مؤکّد می‌کنند به «تعامل سازنده‌ با دولت جدید» و از همه می‌خواهند که به رئیس‌جمهور منتخب کمک کنند. نکته‌ی مهمّ دوّم اینجا است که رهبر انقلاب به همه‌ی ما یادآوری می‌کنند که اگر ما توانستیم جوری رفتار کنیم که رئیس‌جمهور در اداره‌ و پیشبرد اقتصاد کشور و در مسائل بین‌المللی و فرهنگی به موفّقیّت دست پیدا کند، «همه‌‌ی ما به موفّقیّت دست [پیدا] کرده‌ایم؛ پیروزی او پیروزی همه‌‌ی ما است.» و تأکید می‌کنند که «در مسائل مهمّ کشور هم باید صدای واحدی از کشور شنیده بشود.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;۳) اخلاق، اخلاق، اخلاق!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نکته‌ی طلایی سوّم مربوط به حاکمیّت اخلاق در صحن عمومی مجلس است. آقا در این بخش از سخنانشان نمایندگان مجلس را با این تأکید که «اغلب نمایندگان همیشه پایبند به این مبانی مهم و معتبر بوده‌اند»، به این توصیه‌ی مهم توجّه می‌دهند که «عزیزان من! مجلس باید مرکز انتشار و صدور آرامش و طمأنینه به سطح افکار عمومی کشور باشد؛ باید شما از مجلس امواج مثبت صادر کنید برای مردم؛ مجلس نباید منشأ تشنّج در افکار عمومی مردم بشود؛ یا سیاه‌نمایی کردن، منفی‌بافی کردن، که گاهی اوقات در بعضی از مجالس، از ناحیه‌‌ی بعضی از نمایندگان دیده شد. ... حضور نمایندگان، نه فقط در مجلس [بلکه] در مجامع عمومی ــ خیلی از شماها در مجامع عمومی، در نمازجمعه‌ها، در شهرهای مختلف پیش از خطبه‌ها حضور پیدا میکنید ــ یا در فضای مجازی که امروز حاکم بر خیلی از فعّالیّتهای همه است، باید آرامش‌بخش باشد؛ اختلاف‌برانگیز نباید باشد.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_6757094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_6757094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;۴) قانون خوب چه خصوصیّاتی دارد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	چهارمین نکته‌‌ی طلایی بیانات رهبر انقلاب به موضوع قانونگذاری که «وظیفه‌ی مهمّ درجه‌ی اوّل مجلس شورای اسلامی» است، اختصاص دارد؛ قانونی که «ریل‌گذاری» و «ایجاد نقشه‌‌ی راه برای حرکت قوای اجرائی کشور» است. در این بخش، آقا به خصوصیّات قانون خوب اشاره می‌کنند که باید مبتنی بر کارشناسی، تأویل‌ناپذیری، قابلیّت اجرا با توجّه به ظرفیّت کشور، انطباق با اسناد بالادستی، لایحه‌محوری به جای طرح‌محوری، و جلوگیری از تراکم قوانین باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;۵) نظارت مجلس بر دستگاه‌ها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	پنجمین نکته‌ی طلایی رهبر انقلاب درباره‌ نظارت است. هدف از نظارت «ارتقاء کارآمدی دولت» است. به همین دلیل، ایشان تذکّر دادند که «نظارتها منصفانه انجام بگیرد؛ ملاحظات شخصی و سیاسی و مانند اینها وسط نیاید.» ضمن اینکه «در باب نظارت نه افراط کنیم، نه تفریط.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;۶) نظارت مجلس بر خود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نکته‌ی‌ ششم رهبر انقلاب درباره‌ی «هیئت نظارت بر نمایندگان» بود و از مجلس خواستند این مهم، آن‌چنان که باید و شاید و آن مقداری که از این هیئت انتظار هست، صورت گیرد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;۷) مجلس در عرصه‌ی جهانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آقا در بیان نکته‌‌ی طلایی هفتم، بر حضور مجلس در موضوعات جهانی و مسائل مربوط به سیاست خارجی تأکید کردند. مجلسی که می‌تواند هم یک وزنه‌‌ی سنگین در مسائل بین‌المللی باشد و هم در مذاکرات، هم در تعامل و هم در مشارکت‌های عملی، دست دولت را پُر کند. رهبر انقلاب در بیان نمونه‌های این مشارکت به تصویب قوانین خوب مانند «قانون اقدام راهبردی»، سفرها و ملاقات‌های رئیس مجلس مثل سفر اخیر آقای قالیباف به روسیه برای شرکت در اجلاس رؤسای مجالس بریکس، سفرهای هیئت‌های بین‌المجالس، صدور بیانیّه‌ها مثل صدور بیانیّه برای قضیّه‌ی فلسطین و غزّه و حتّی گاهی قرائت یک نطق در مجلس در خصوص مسائل مهمّ سیاست خارجی اشاره کردند.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_0357094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;۸) چه کسی می‌خواهد میدان‌دار باشد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	هشتمین نکته‌ی طلایی در مورد کار فوری مجلس، یعنی رأی به کابینه‌‌ی آقای پزشکیان بود و تأکید ایشان بر اینکه هرچه زودتر کابینه‌‌ی پیشنهادی مشغول کار شود. آقا در جمع‌بندی بخش هشتم سخنانشان با طرح این پرسش که چه کسی می‌خواهد در میدان اقتصاد، فرهنگ، سازندگی و تولید، میدان‌دار این میدان باشد، به خصوصیّات و شاخص‌های یک کابینه‌ی خوب اشاره و تأکید کردند آن کسی را باید میدان‌دار کرد که امین، صادق، متدیّن، از بُن دندان معتقد به جمهوری اسلامی و نظام اسلامی، باایمان، امیدوار به آینده، دارای نگاه مثبت به افق، متشرّع، مشتهر به پاک‌دستی و صداقت، دارای نگرش ملّی، کارآمد و فاقد سابقه‌ی سوء باشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;آرام نگیرید، ساکت نمانید!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آقا در بخش پایانی سخنانشان به مسئله‌ی غزّه که «همچنان مسئله‌ی اوّل دنیای اسلام است» اشاره کردند و به همگان تذکّر دادند که در این مسئله «آرام نگیرید، ساکت نمانید.» از نظر آقا، موضوع غزّه همان اهمّیّت روزهای اوّل را همچنان دارد و بلکه بیشتر هم شده است؛ قدرت مقاومت روزبه‌روز بیشتر خودش را نشان می‌دهد، در‌حالی‌که یک دستگاه باعظمت نظامی و سیاسی و اقتصادی مثل آمریکا، پشت سر رژیم غاصب صهیونیستی، هنوز نتوانسته‌اند حماس و مقاومت را به زانو دربیاورند و به همین دلیل است که دقّ‌دلی‌شان را روی مردم خالی می‌کنند و بمب‌ها را روی سر مردم، مدرسه، بیمارستان، کودک و زن می‌ریزند و نهایتِ جنایت، جلوی چشم مردم دنیا انجام می‌گیرد؛ به همین دلیل، مسئله‌ی فلسطین تمام نشده و همچنان ادامه دارد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:10px;"&gt;&lt;strong&gt;دیدار خاطره‌انگیز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آقا در پایان سخنانشان دعای خیرشان را بدرقه‌ی مهمانان می‌کنند: «بنده، هم به رئیس‌جمهور منتخب دعا میکنم، هم به شماها دعا میکنم، هم به رئیس مجلس دعا میکنم. این دعای همیشگی ما است؛ با قطع نظر از اینکه رئیس‌جمهور چه کسی باشد یا رئیس مجلس چه کسی باشد یا رئیس قوّه‌ی قضائیّه چه کسی باشد، دعای ما همیشه شامل حال اینها هست.»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_7057094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_7057094.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/B/14030431_7157094.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/57094/C/14030431_7157094.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جلسه که تمام می‌شود، بر خلاف همه‌ی دیدارها، آقا از حسینیّه بیرون نمی‌روند و روی صندلی می‌نشینند، نمایندگان مجلس دوازدهم پیرامون آقا حلقه می‌زنند، یکی چفیه را برای تبرّک می‌خواهد و دیگری انگشتر آقا را، یکی تلاش دارد نامه‌ای را به دست آقا برساند و دیگری می‌خواهد برای رفع مشکلات حوزه‌ی انتخابیّه‌اش از آقا استمداد کند، یکی دلتنگ دیدار است و دیگری با چشمان خیس برای عاقبت‌به‌خیری‌اش در دوران حضورش در مجلس از آقا التماس دعا دارد.&lt;br /&gt;
	از حسینیّه که بیرون می‌آیم گرما شدیدتر شده، امّا ساعتی نفس کشیدن زیر سقف حسینیّه‌ی امام خمینی (ره) و گوش دل سپردن به رهنمودهای رهبر انقلاب، چنان معطّر و بهاری است که آفتاب صلاة ظهر آخرین روز تیرماه را هم برایت زیبا و دلنشین می‌کند.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jul 2024 12:46:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>کمتر از ۲۰ دقیقه</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=56848</link>
<guid>56848</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; &lt;em&gt;«ایران کشور مهمی است و شما در حال انتخاب یک رئیس جمهور هستید.»&lt;/em&gt; اینها را آلیسا جوهانسون روبین می‌گوید؛ روزنامه‌نگار کهنه‌کار آمریکایی. خانم روزنامه‌نگار که برای پوشش حضور اول وقت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای خودش را به حسینیه امام خمینی(ره) رسانده و با ما حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بعد از مصاحبه جستجویی در اینترنت می‌کنم و به یکی از آخرین گزارش‌هایش در نیویورک‌تایمز می‌رسم. بهانه‌ی گزارش، حملات گاه و بیگاه حزب‌الله لبنان به مواضع ارتش عبری در شمال سرزمین‌های اشغالی است و موضوع محوری گزارش هم اینکه فقدان رئیس‌جمهور ایران تأثیری در ساختار و اقدامات منطقه‌ای ایران نداشته و ایران همچنان دارد برنامه‌ی خودش را پیش می‌برد. اینگونه بهتر مشخص می‌شود که چگونه قدرتی که از داخل ایران به منطقه و در ادامه به جهان سر ریز می‌شود، در نقاط راهبردی تأثیر می‌گذارد و دیگرانی در سایر رسانه‌ها متوجه این تأثیر می‌شوند:&lt;br /&gt;
	خوش‌تر آن باشد که سر دلبران&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;گفته آید در حدیث آلیسا و دیگران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	این «دیگران» بیش از ۱۵۰ عکاس، خبرنگار و تصویربردارند از آلمان و آمریکا و استرالیا و افغانستان و اسپانیا و عراق و چین  اتریش و قطر و فرانسه و روسیه و عمان و انگلیس و ده‌ها مملکت فرنگی دیگر که صبح کله‌ی سحر، خودشان را به حسینیه امام خمینی(ره) در انتهای خیابان فلسطین رسانده‌‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_3356826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_3356826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	قبل از ورود به داخل حسینیه بساط پذیرایی و صبحانه‌‌ای مختصر برپاست. در کنار بخار و بوی چای، بوی قهوه و نسکافه هم داخل فضا پبچیده است. خبرنگارها چند نفر چند نفر با هم گعده گرفته‌اند. خارجی‌ها بیشتر در چشم هستند. وارد حسینیه که می‌‌شویم، عکاس‌ها و تصویربردارها ریسه می‌شوند برای تحویل گرفتن دوربین‌هایشان.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;مثل آب&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	بعدش هم مسابقه برای مستقر شدن روی سکوی سه‌پله بزرگی است که با فاصله و درست روبروی صندوق سیار شماره ۱۱۰ قرار گرفته. رقابت اصلی بین عکاسان و تصویربرداران برای کسب جایگاه استراتژیک‌تر است که بتوانند قاب‌های بی‌نقص‌تری ثبت کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_1156826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_1156826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	تعدادی از مسئولان برگزاری مراسم کنار سکو ایستاده‌اند و به اهالی رسانه خوش‌آمد می‌گویند. هجوم‌ بچه‌های رسانه به سمت سکو به مانند جریان آبی است که به یکباره، مانع از جلویش برداشته شده. یکباره کف حسینیه جریان پیدا می‌کند و جاری می‌شود. این وسط خیال‌جمع‌ترین‌ها، تصویربرداران صداوسیمایند که با دوربین‌های غول‌پیکرشان از قبل مستقر شده‌اند برای پخش زنده‌ی مراسم و بعدش هم بیانات رهبر انقلاب.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مسئولان صداوسیما برای اجرای برنامه زنده و گفت‌وگو با رهبر انقلاب، مهدی خسروی را انتخاب کرده‌اند. مجری برنامه‌ی مناظرات تلویزیونی نامزدهای ریاست جمهوری که در اجرای متعادل و عادلانه مناظرات عملکرد قابل قبولی داشت. درباره مناظرات و بازخوردهای نامزدها می‌پرسم. می‌گوید برنامه مناظرات شاید به لحاظ برنامه تلویزیونی و کار اجرا، پیچیدگی چندانی نداشته باشد اما به‌دلیل حساسیت‌های بسیار بالایی که دارد آن را بارز می‌کند؛ چرا که می‌تواند سبد رأی نامزدها را جابجا کند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	لابلای صحبت‌ها به مردم هم اشاره می‌کند که توقع داشتند قدری داغ‌تر و چالشی‌تر برگزار شود اما به هر دلیلی نامزدها بیشتر ترجیح دادند در فضای آرام‌تری مباحث خودشان را جلو ببرند و حرف‌ها در پس‌زمینه‌ی نسبتا آرام و اخلاقی جلو رود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;روی آنتن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	تا گپ و گفت ما با خسروی تمام شود، عقربه‌ها هم به ساعت ۷ و ۵۵ دقیقه نزدیک می‌شوند. آنتن زنده در پیش است و خسروی هم می‌رود پشت تریبون. سلام و احوالپرسی با بینندگان و بعد هم توضیحاتی درباره‌ی این دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری و خبرنگاران و تصویربرداران و عکاسانی که چند متر آن ‌طرف‌تر از او همچنان مشغول کشمکش برای کسب جایگاهی بهترند و آمارهایی از تعداد صندوق‌ها و شرایط شرکت در انتخابات.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_1956826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_1956826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در میان همین توضیحات هم هست که آقا وارد حسینیه می‌شوند. با حرکتی چریکی خودم را از جلوی قاب زنده تلویزیون خارج می‌کنم تا تصویربردار بتواند با چرخش افقی، لحظه‌ی ورود را بگیرد. صدای شاترها اوج می‌گیرد و در ادامه هم متناسب با واکنش‌های آقا فراز و فرود پیدا می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_1456826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_1456826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_2056826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_2056826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مراحل قانونی ثبت تعرفه آقا انجام می‌شود و در نهایت هم انداختن برگه رأی به صندوق که در همان لحظه به‌دلیل جابجا شدن دوربین غول‌پیکر پخش زنده‌ی صداوسیما و خالی شدن عرصه، فرصت را مغتنم می‌شمارم و پلاتو می‌گویم. بیانات هم که شروع می‌شود، دوربین و دفتر و دستک را جمع می‌کنیم و با تصویربردار، خودمان را می‌رسانیم پشت جایگاه خبرنگاران. از قبل هماهنگ کرده‌ام که بعد از اتمام مراسم با چند خبرنگار خارجی گفتگو کنم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_3656826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_3656826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_4256826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_4256826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_0656826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_0656826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_0556826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_0556826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا برگه رأی را به صندوق می‌اندازند. در ادامه و در پاسخ به سؤال خسروی، بیانات کوتاه ۲۶۶ کلمه‌ای دارند در باب اهمیت انتخابات. مثل‌ اکثر بیانات دو سال اخیر، همچنان کلیدواژه‌ی مردم، کانون مرکزی بیانات است: «کلمه‌ی جمهوری در جمهوری اسلامی حاکی از این است که در ذات این نظام، حضور مردم لحاظ شده؛ بنابراین دوام جمهوری اسلامی و قوام جمهوری اسلامی و عزّت جمهوری اسلامی و آبروی جمهوری اسلامی در دنیا متوقّف به حضور مردم است.» &lt;span style="font-size:9px;"&gt;&lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=56829"&gt;۱۴۰۳/۰۴/۰۸&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_0456826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_0456826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	دوام و قوام و عزت و آبروی جمهوری اسلامی گره می‌خورد با مردم. با همین نگاه است که ملاحظه‌ی جدّی و اولویت اصلی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در انتخابات نه به رأی‌آوری فلان و بهمان نامزد بلکه به مشارکت مردم گره می‌خورد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align="absMiddle" alt="*" src="https://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;اعترافات فرنگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	خبرنگار سی‌ان‌ان در تحلیل نگاه آقا به انتخابات، نبض این محور اصلی را خوب گرفته بود. وقتی بعد از مراسم داشتیم با هم گفت‌وگو می‌کردیم حرف‌های قابل تأملی زد:&lt;em&gt; «می دانم که مشارکت در اینجا همیشه یک امری کلیدی است. این چیزی است که ما بسیار دقیق به آن نگاه می‌کنیم. من فکر می‌کنم همه رسانه‌ها همین کار را خواهند کرد، چرا که رهبر عالی ایران گفته‌اند که برای ایشان مشارکت امری بسیار مهم است، بنابراین این چیزی است که ما هم آن را مورد بررسی قرار خواهیم داد.»&lt;/em&gt; سراغ چند خبرنگار دیگر غربی هم می‌رویم. محتاطانه ترجیح می‌دهند حرفی نزنند درست نقطه‌ی مقابل و برخلاف مدعای گفت‌وگو و آزادی بیان. حتی همین چند نفری که با آنها گفت‌وگو کردیم هم خیلی خودشان را در چارچوب رسمی نگاه‌داشته بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نمونه‌اش همین خانم آلیسایِ ابتدای متن وقتی که حس می‌کنم بعد از بیان تجربه مثبتش از حضور در ایران موقعیت خوبی گیر آورده‌ام که گفت‌وگو را به نوع پوشش رسانه‌های آمریکایی از رویدادهای سیاسی این بکشانم، عذرخواهی می‌کند و جواب منفی می‌دهد: «&lt;span dir="LTR"&gt;I can’t say that&lt;/span&gt;». فلیتأمل المتأملون!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	فردریک پلایت‌جین هم وقتی می‌خواهد در باب علت اهمیت پوشش این رویداد برای رسانه‌ی متبوع خودش توضیح دهد با همه رسمی و دیپلماتیک بودنش اما اعترافات جالبی بر زبان جاری می‌کند: &lt;em&gt;«هر کسی رئیس جمهور ایران باشد، اقدامات ایران را شکل می‌دهد. اقداماتی که تأثیرات جهانی دارند. اقداماتی که در منطقه‌ی خاورمیانه بزرگ و در روابط ایران با آمریکا نیز اهمیت دارد. از آنجا که برای مدت بسیار طولانی، روابط بین ایالات متحده و ایران دشوار و پر از مشکلات بوده است، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بوده است. این روابط در خاورمیانه و جهان مهم بوده و هستند.»&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	خبرنگار آساهی شیمبون ژاپن با شمارگان ۱۰ میلیون نسخه‌ای در روز که دومین روزنامه‌ی پرتیراژ جهان محسوب می‌شود هم دیدگاه مشابهی درباره‌ی انتخابات ایران و اهمیت و ارزش خبری آن برای این روزنامه ۱۵۰ ساله‌ی سرزمین آفتاب تابان دارد‌. انگاری که نبض شرق هم در غرب آسیا می‌زند. جملاتی که سه روز قبل در همین حسینیه شنیدم را با خودم مرور میکنم: «شما اگر شجاعت ملّی داشته باشید، استقلال ملّی داشته باشید، ملّت ایران شخصیّت خود، توانایی خود، استقلال خود، قدرت پیشرفت خود را به دنیا نشان بدهد، احترامش در دنیا بسیار بیشتر و بالاتر خواهد شد؛ کمااینکه بحمدالله همین‌جور هم شده است.» &lt;a href="https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=56789"&gt;&lt;span style="font-size:9px;"&gt;۱۴۰۳/۰۴/۰۵&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/B/14030408_3256826.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56826/C/14030408_3256826.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا که می‌روند، جمع داخل حسینیه هم از جوش و خروش می‌افتد. سکوی خبرنگاران و عکاسان که تا نیم‌ساعت قبل یکی از متراکم‌ترین نقاط روی کره‌ی زمین بود حالا خالی از جمعیت شده. ماراتن خبرنگاران، عکاسان و تصویربرداران بعد از ثبت رویداد حالا ناظر به سرعت انتشار و توزیع آن است. عقربه‌های ساعت به ۸ و ۲۰ دقیقه صبح نزدیک شده. کار که اول وقت و سر زمان خودش انجام شود لاجرم زود هم جمع و جور می‌شود؛ در کار خیر حاجت استخاره نبوده که کار در کمتر از ۲۰ دقیقه جمع شد. کنش سیاسی ۲۰ دقیقه‌ای که تا ساعتی دیگر قرار است سرخط رسانه‌های شرق و غرب شود.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Jun 2024 11:15:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>شبیه آن رزمنده‌ها که دور امام حلقه زده بودند</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=56858</link>
<guid>56858</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#b22222;"&gt;زهرا عدالت‌فر(۱)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	 &lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; همه چیز در ۴۸ ساعت اتفاق افتاد؛ تماس اول، قطعی شدن نهایی دیدار، تماس دوم، تنظیم متن سخنرانی، مرور چندین و چندباره متن و اتو کشیدن چادر برای رفتن به خیابان کشوردوست. آن‌قدر همه‌چیز سریع بود که گمان نمیکردم این منم که ۱۰ صبح ۲۶ خرداد ماه، روبروی بیت رهبری در تقاطع نوشیروان ایستاده‌ام. من این روز را سال‌ها پیش تصور کرده‌بودم. حوالی سال ۹۶-۹۷. نوجوان سرخوش درس‌خوانی که مصرانه، شب و روز ادبیات می‌خواند تا مدال طلایش بهانه‌ای برای دیدار شود. اما حیف که گرمای دم ظهر خردادماه، اجازه مرور خاطرات نداد. متن سخنرانی ۳ دقیقه‌ای ام را برای بار آخر در گوشی‌ام مرور کردم. وسواس عجیبی این دم آخر به سراغم آمده بود… اول بسم‌الله بگویم یا اول سلام کنم؟ بگویم سلام‌علیکم یا سلام ساده؟ حضرتعالی درست‌تر است یا جنابعالی؟ نکند صدایم بلرزد؟ دستم چه؟ بنشینم یا بایستم؟ گیره‌ی روسری‌ام شل نشود آن وسط؟ آخرش چه بگویم؟ والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته؟ زشت نیست؟ چقدر هوا گرم است! این دم آخری گرمازده نشوم! اصلا چرا راننده مرا سه چهارراه پایین‌تر پیاده کرد؟ همینطور که خودم را شماتت می‌کردم که چرا زودتر به این چیزها فکر نکرده‌ام، دیدم جمهوری، ختم به کشوردوست شد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	از سر کوچه تک و توک بچه‌ها را می‌دیدم که دم در، شناسنامه به دست منتظرند. برخی آشنا بودند و برخی نه. موج هیجان و تکاپوی‌شان از همینجا به صورتم میخورد. نزدیک‌تر شدم. برق چشمانشان، هر هفتاد نفر، چشمم را می‌زد. انگار همه دعوت بودیم به یک عید دیدنی. بی‌ربط هم نبود. دو روز دیگر عید قربان بود. هفته بعدش عید غدیر، فردایش عرفه! لباس‌های نو، مرتب با کفش‌هایی واکس‌زده. کمی این‌پا و آن‌پا کردم تا بلکه از جمعیت منتظر در صف، آشنایی پیدا کنم. با چند نفری صحبت کردم. سه تایشان مدال طلای المپیاد ادبی داشتند. در سال‌های مختلف. یکی دیگر مدال طلای المپیاد سواد رسانه‌ای بود و دیگری مدال طلای کشوری المپیاد زیست.کی فکرش را می‌کرد آن دهه هشتادی‌هایی که از  نظر همه، عجیب و غریب بودند حالا افتخاراتی در سطح جهانی کسب میکنند و اینطور مشتاق عرضه کردن آن به آقا باشند؟ تعدادمان زیاد نبود. خانم‌ها روی هم رفته ۸-۹ نفر بودیم و تعداد آقایان بیشتر بود. گفته بودند دیدار غیررسمی است و برای همین تعدادمان کم است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	همچنان در صف بودیم که سر و کله خیال، باز پیدا شد. دوباره نوجوان سرخوش درس‌خوانی را دیدم که اینبار دانشجو شده و سال اول کارشناسی است. نامش در قرعه‌کشی برای دیدار نخبگان درنیامده و نقشه‌هایش نقش برآب شده ولی... صدای مسئولان دم در، فکرم را خط زد. اصلا متوجه نشدم کِی صف حرکت کرد. کِی به در رسیدیم و کِی وارد شدم. برگه سخنرانی در دستم بود. فکر کردم اگر در کیف بگذارمش تا شود و چروک. اما الان وضع بهتری در دستم نداشت. از اینجا به بعدش را انگار گذاشته بودند روی دور تند. چیزی نگذشت که پس از ورود دیدم که مقابل یک ساختمان دو طبقه سفید رنگ ایستاده‌ایم. برخی از ما زودتر رسیده بودند. از پشت درب‌های شیشه‌ای، می‌دیدم که همگی در صف، برای نماز نشسته‌اند و انتظار می‌کشند. رفتیم داخل و در صف نشستیم. چای خوردیم و شیرینی نخودچی. صدای همهمه و نجوا فضا را پر کرده بود. هرکس از بغل دستی‌اش می‌پرسید آقا قرار است از کجا وارد شود؟ هرکس حدسی داشت. پشت آن درب‌های شیشه‌ای انگار زمان ایستاده بود. و ما جوانک‌های مدال در دست، سرخوش، میهمان بزرگ‌ترین مرد جهان بودیم!&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	 &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	در همین گیر و دار نگاهم به بالای سرم افتاد. تصویری نقاشی شده از چهره امام بود. نمی‌دانم رنگ روغن بود یا چیز دیگری. اما عجیب، زنده بود. با آرنجم به بغل دستی‌ام زدم، تابلو را به او هم نشان دادم. جالب بود. او هم تابلوی به آن بزرگی را ندیده بود! لبخندی زد و گفت: یاد آن عکس امام افتادم که بسیجی‌ها و رزمنده‌ها دور تا دور امام نشستن و امام دارند سخنرانی میکنند. اشاره‌ای به کفش‌های دم در کرد و ادامه داد: کفش‌هایمان را هم مثل همان‌ها گذاشتیم پشت در! لبخندی زدم. تشبیهش را دوست داشتم؛ ما رزمنده‌های امروزیم!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	همه منتظر بودیم. دوباره فرصتی شد و ذهنم رفت پیش نوجوان سرخوش درس‌خوانی که حالا سال اول کارشناسی ارشد بود. اینبار اما برخلاف همه دفعات قبلی فال به نامش افتاده بود و داشت وسط آرزوی ۶ ساله‌اش زندگی می‌کرد. در صف نماز، در یک دیدار جمع و جور، با یک برگه سخنرانی، ظهر خردادماه، منتظر آقا. سرم را بالا آوردم. دیدم همه در تکاپو هستند. دیگر داشت موعدش می‌رسید. صدای اذان در آن اتاق سپید، پیچید. الله اکبر… الله اکبر… . بلند شدیم. داشتم چادرم را مرتب میکردم که ناگاه همه همهمه‌ها سکوت شد. سرم را بالا آوردم. آقا آمدند. برعکس دیدارهای دانشجویی که در این لحظه صدای تکبیر و شعار بلند می‌شود، همه تن، چشم‌شده خیره به او بودیم، دست بر سینه برای عرض سلام و ارادت. آقا، گرم و صمیمی، آرام، با لبخندی ملیح وارد شدند. آقا از جلوی ما رد شدند… رفتند تا ابتدای صف نماز برسند. کمی که گذشت انگار تازه به خود آمدیم. صدای صلی‌علی‌محمد، نائب مهدی آمد بلند شد. او رد می‌شد و من با خودم ابیاتی از خواجه شیراز را می‌خواندم&lt;span dir="LTR"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد&lt;br /&gt;
	از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو&lt;br /&gt;
	از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف&lt;br /&gt;
	نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو&lt;br /&gt;
	عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست&lt;br /&gt;
	راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_0156696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_0256696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	قامتِ نماز بستیم&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt; بعد از نماز، حضرت آقا پدرانه، در بالای مجلس نشستند و ما هم دور و بر ایشان. لبخندی زدند و یکی یکی ما را از نظر گذراندند. دیدار غیررسمی ما، رسما شروع شد. کاغذم را در دستم می‌فشردم و انتظار ۳ دقیقه‌ای را می‌کشیدم که سال‌ها منتظرش بودم&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt; مجری، که از بچه‌های المپیادی سال‌های قبل بود شروع کرد. خودش را معرفی کرد و پس از عرض ارادتی افرادی که میخواستند سخنی بگویند را معرفی کرد. اسمش را نمیشد سخنرانی گذاشت چون خیلی فرصتی نداشتیم. گفته بودند هرکس ۲-۳ دقیقه.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_0656696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_2556696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	نفر اول، از بچه های المپیاد علوم پزشکی بود. از پویایی جامعه نخبگانی گفت و آقاهم در تایید سری تکان دادند. فرزند شهید بود و ما این را وقتی فهمیدیم که در انتهای متنش از آقا درخواست دعا در نماز شب، برای پدر مهندس شهیدش کرد. انگار همه چیز روی دور تند بود. مثل روزهای خوبی که همیشه زود شب میشود، نفر دوم هم ایستاد تا مطالباتش را بگوید. از وضعیت تربیت نخبگان گفت. از تجربه‌اش در کار با دانش‌آموزان و نیازهایی که جامعه نخبگان در امر تعلیم و تربیت دارد. او حرف میزد و من داشتم فکر میکردم کجای دنیا با نفر اول کشور میشود انقدر راحت حرف زد؟ اصلا کجای دنیا چند دانش‌آموز و دانشجو اینطور گرم و صمیمی طرح بحث و مساله میکنند و ابایی از چیزی ندارند؟&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_1356696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	چیزی نگذشت که نوبت به من رسید. نفر سوم بودم. مجری، اسمم را صدا زد. آقا در جمع، چشمی چرخاندند تا ببینند نوبت کیست که سخن بگوید. آمدم بایستم که آقا گفت: نیازی نیست. بنشینید. بعدا که فیلم دیدار را دیدم، تازه متوجه شدم که آقا چقدر دقیق و با طمانینه به حرف‌های ما گوش می‌کردند. وقتی متنم را میخواندم سرم پایین بود و دقیق این صحنه را ندیده بودم؛ متنم درباره ضرورت بازتعریف جایگاه نخبگان علوم انسانی و جای خالی‌شان در سیاست‌گذاری‌های کلان کشوری بود و در ادامه‌ش هم، مساله شاخص نخبگی و اینکه دقیقا نخبه، کیست؟ مجری دوبار تذکر زمان داد. سعی کردم سریع‌تر از حالت ممکن بخوانم تا تمام شود. آن سه دقیقه تمام شد&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt; آقا، نکاتی را تایید کردند و توضیحی درباب یکی از موضوعاتی که در متن طرح شده بود، دادند. سعی کردم از فرصت پیش‌آمده کمال استفاده را ببرم. دعای عاقبت به خیری خواستم و انگشتر. آقا با روی باز هر دو را اجابت کردند و بعدش لبخندی زدند&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt; من آنجا جایزه‌ام را گرفتم&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt; لبخندم را گرفتم&lt;span dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt; انگشتر آقا در دستم نشست و حس کردم ثمره این ۶ سال انتظار در دستم است.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_2256696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_2156696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	پس از من، سه نفر دیگر هم صحبت کردند. همه مشتاق صحبت بودند اما خب، امان از زمان. پس از صحبت‌ها آقا کاغذی از جیب‌شان درآوردند و چند نکته کلیدی به ما گفتند. سراپا گوش شدیم و چشم. ما، جوان‌ها که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری مستعد ناامیدی هستیم، با هر کلمه از صحبت‌های آقا سرشار از امید و شوق می‌شدیم. آقا از تاریخ گفتند. از اینکه ما جوان‌ها میتوانیم تاریخ‌سازی کنیم. از اینکه نخبگی و نخبگان، یکی از سرمایه‌ها و ثروت‌های کشورند. از اینکه خیلی کارها از دست ما بر می‌آید. از دعای کمیل گفتند. از اینکه قدرت تصمیم‌گیری در جوانی چقدر بیشتر است و چقدر به ما امیدوارند. امید! مثل همه چیزهای خوب دیگر، چیزی نگذشت که موعد دیدار، تمام شد. ایستادیم و هرکس در این لحظه‌های آخر درخواستی داشت. آقا در میان انبوه جمعیت که احاطه‌شان کرده‌ بود ایستاده بودند و به مدال‌ها لبخند میزدند.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_1756696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_2456696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	این دیدار یکی از معدود دیدارهایی است که حاضران فقط از آقا هدیه نگرفتند بلکه به آقا هم هدیه دادند. همه افراد مدالشان را آورده بودند که به آقا هدیه دهند. آقا هم در واکنش به این هدیه‌ها خیلی پدرانه گفتند: «فرزندان عزیم! تشکر میکنم و مدالها را از شما من قبول میکنم منتها عقیده‌ام اینست که این مدالها باید دست خودتان باشد،‌ برمیگردانم این مدالها را به خودتان و نگه بدارید اینها را. و این مایه‌ی سرافرازی ماست ولو اینکه پیش شما باشد.» طولی نکشید که تشکر کردند و رفتند.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56696/C/14030326_1256696.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	دل‌کندن، سخت‌ترین کار دنیاست. از آن اتاق سپید، از آن لحظات ناب، از آن لبخند و از آن دیدار. دیدار تمام شد… و ما دست پر به خانه برمی‌گشتیم. دست‌هایمان پر از لبخند او و چشمهایمان روشن از نور امید بود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;۱) مدال طلای المپیاد ادبی، دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Jun 2024 19:52:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>خدا این مرد را دوست داشت</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=56517</link>
<guid>56517</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; خیلی سفارش ایشان را می‌کردم؛ این را آقا می‌گویند. صحبت درباره‌ی مادر آقای رئیس‌جمهور است. آقا می‌گویند به رئیس‌جمهور توصیه کرده بودند در سفرهای مشهد، دیدار با مادر را هیچ‌وقت از قلم نیندازند. می‌روم توی فکر. رئیس‌جمهور سکان‌دار اجرایی کشور است و مردم این مقام را امانت به او سپرده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بخش مهمی از شکل‌گیری شخصیتی که امین میلیون‌ها ایرانی‌ست مدیون تلاش‌های یک زن است. زنی که آقا از نقش بزرگش غافل نبوده‌اند. خانم سیده‌ای ساکن در یک منزل کوچک که در یکی از مناطق معمولی مشهد قرار گرفته؛ شبیه همین منزل ساده و بی‌آلایش رئیس‌جمهور که حتی همان تجملات عادی خانه و زندگی خیلی از مردم عادی را هم ندارد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	جایی دیگر آقا به خانم دکتر علم‌الهدی همسر آقای رئیسی هم اشاره می‌کنند و فعالیت‌های فرهنگی و علمی‌ای که ایشان دارد. اشاره هم می‌کنند که خانم دکتر اخیراً نامه‌ای برایشان نوشته است. یکی از اطرافیان توضیح می‌دهد مطلبی بوده مربوط به کنگره‌ی جهانی قرآن و علم قرآنی. آقا با اشاره به ضایعه‌ای که پیش آمده به همسر آقای رئیسی توصیه‌ می‌کنند این قضیه موجب نشود کارهای علمی و فرهنگی ایشان متوقف شود. یک‌طرف دو دخترش نشسته‌اند و طرف دیگر هم حجت‌الاسلام‌والمسلمین علم‌الهدی.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	غم فقدان برای خانواده غم بزرگی است. آقا می‌&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt;گویند ان‌شاءالله خداوند درجات آقای رئیسی را عالی کند. تأکید هم دارند که فقدان آقای رئیسی هم برای خودشان هم برای کشور و هم برای خانواده هیچ جبرانی ندارد و خسارت سنگینی است. تصریح دارند که برای همه از خودشان تا کشور و خانواده و همسر و فرزندان، داغ بزرگ و سختی است. لابه‌لای صحبت‌ها و توصیه‌ها، حواسشان به این غم هم هست. توصیه‌ای معنوی هم دارند برای تحمل و سعه‌ی صدر و صبر.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; این دعا را بخوانید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	به یکی از دعاهای موجود در مفاتیح‌الجنان اشاره می‌کنند. توضیح می‌دهند که دعایی است مربوط به نمازهایی که در نجف خوانده می‌شود و مستحب است که بعد از هر نماز خوانده شود. فی‌المجلس هم با حافظه‌ی قوی‌ای که دارند گریزی به فقراتی از آن می‌زنند:&lt;br /&gt;
	اللّٰهُمَّ لَابُدَّ مِنْ أَمْرِکَ، وَلَابُدَّ مِنْ قَدَرِکَ وَلَابُدَّ مِنْ قَضَائِکَ وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلّا بِکَ؛ خدایا از دستورت و تقدیرت و قضایت چاره‌ای نیست و هیچ نیرو و توان جز به خدای بلندمرتبه‌ی بزرگ نیست.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اللّٰهُمَّ فَمَا قَضَیْتَ عَلَیْنَا مِنْ قَضَاءٍ أَوْ قَدَّرْتَ عَلَیْنَا مِنْ قَدَرٍ فَأَعْطِنَا مَعَهُ صَبْراً یَقْهَرُهُ وَیَدْمَغُهُ و َاجْعَلْهُ لَنا صَاعِداً فِی رِضْوانِکَ؛ پس آنچه بر ما از قضایی که حتم کردی یا از تقدیری که مقدّر نمودی، همراه آن به ما صبری عطا کن که بر آن چیره شود و آن را درهم کوبد و آن شکیبایی را برای ما، نردبانی به سوی خشنودی و لطفت قرار ده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا می‌گویند این دعا که فقط مخصوص نجف نیست؛ در مفاتیح پیدایش کنید و بخوانید. مشخصاً هم اشاره دارند که بعد از نماز شب هم می‌شود آن را خواند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	لابه‌لای صحبت‌ها و بیان خصوصیات رئیس‌جمهور شهید، آقای علم‌الهدی به فعالیت‌های قرآنی آقای رئیسی اشاره می‌کند که طبقه‌ای را در منزل وقف کارهای قرآنی کرده بود. یکی از فرزندان رئیس‌جمهور هم که این روزها در حال دریافت مدرک دکتراست این مکان را به این فعالیت‌ها اختصاص داده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا پیگیر تعداد نوه‌های شهید رئیسی می‌شوند. یکی از نوه‌ها که ظاهراً بزرگ‌ترین هم هست، می‌پرد توی بحث: «پنج تا!» نرم‌لبخندی روی چهره‌ی همه می‌نشیند. چای از راه رسیده. خوش‌زبانی نوه‌ها هم فضای صمیمی موجود را لطیف‌تر کرده. نوه‌ی ۵ ماهه‌ی دیگری را به آغوش آقا می‌دهند و دعایی و اذان و اقامه‌ای.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;کار و کار و کار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	چای که نوشیده می‌شود دوباره بحث می‌رود سمت خصوصیات شهید رئیسی. آقا می‌گویند یکی از خصوصیات خوب آقای رئیسی این بود که با دعا و گریه مأنوس بوده. تأکید دارند فرصت مهمی است که رئیس‌جمهور اهل معنویاتی از این سنخ باشد. موضوعی که عموماً در دیدارهای مسئولان نظام هم همیشه آن را توصیه می‌کنند؛ هرقدر مسئولیت بالاتر نیاز به معنویات و التجاء به درگاه الهی هم بیشتر.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در ادامه هم اهمیت موضوعات معنوی برای مسئولیت‌های بزرگی مانند ریاست جمهوری را متذکر می‌شوند و مشخصاً هم به خواندن نماز شب و تلاوت مرتب قرآن اشاره می‌کنند. آقای علم‌الهدی هم گفته بودند که سفرهای مشهد آقای رئیس‌جمهور، ساعتی به دیدار با مادر و بستگان اختصاص داشته و بعد هم شب تا صبح در حرم مشغول عبادت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نکته‌ی مهم دیگر در صحبت‌ها، کار و تلاش آقای رئیسی است و شب و روز را نشناختن. آقا به خاطره‌ای اشاره‌ می‌کنند که خود آقای رئیس‌جمهور تعریف کرده؛ اینکه ساعت ۲ یا ۳ نصفه‌شب از یکی از سفرهای خارجی به تهران می‌رسد و قرار بوده صبح فردایش هم کرج باشد. هر جور حساب کرده دیده امکان این نیست که هم استراحت کند و هم صبح فردا اول وقت، کرج باشد. همان نصفه‌شب راهی کرج می‌شود و دو سه ساعتی استراحت و بعد هم صبح اول وقت، حضور در برنامه.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بماند که سفر خارجی هم اسمش سفر است وگرنه فردی مثل من که در یکی از همین سفرها با رئیس‌جمهور همراه بوده می‌داند که از بدو ورود تا زمان خروج فقط دوندگی است و جلسه و ملاقات و کار و بیدارخوابی؛ موضوعی که آقا هم به آن اشاره می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا صراحتاً تأکید می‌کنند سفرهای خارجی آقای رئیسی دوسه‌روزه نبوده که در کنارش برنامه‌ای هم برای بازدید و گردش و استراحت باشد. چیزی که در خیلی از سفرهای خارجی یک امر معمول و عادی و پذیرفته‌ شده‌&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt; است. سفرهایی بوده ده پانزده ساعته‌ و مملو از جلسات و ملاقات‌ و مذاکرات کاری با مقامات خارجی.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در سفری که به‌عنوان خبرنگار برای حضور در اجلاس بریکس با رئیس‌جمهور عازم آفریقای جنوبی شدیم صابون این موضوع حسابی به تنم خورد. حدود ۱۰ ساعت پرواز به مقصد کشوری در نیم‌کره‌ی جنوبی در قعر قاره‌ی آفریقا، هجده نوزده ساعت حضور در ژوهانسبورگ با یک برنامه پر چگالی، از شرکت در اجلاس تا ملاقات با هیئت‌های مختلف خارجی و بعد هم دوباره عازم فرودگاه شدن برای برگشت به تهران. تمام نفس گرفتن‌مان، همان استراحت نیم‌بندِ پرواز برگشت بود به سمت تهران آن‌هم روی صندلی‌های اتوبوسیِ هواپیما.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اول طلوع آفتاب هم رئیس‌جمهور با همان شال سبز سیدی‌اش شروع کرد به حال و احوال‌پرسی با هیئت همراه. از نوک هواپیما و کابین خلبان شروع کرد تا سالن انتهایی هواپیما که محل استقرار خبرنگاران و عکاسان و تصویربردارانی بود که از شدت بی‌خوابی و خستگی، تمام پیچ و مهر‌ه‌هایشان باز شده بود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در مهرآباد که از هواپیما پیاده شدیم گروه خبری جملگی راهی منزل شدند برای چندساعتی خوابیدن و سرپا شدن. رئیس‌جمهور اما دوباره رفت پاستور و مشغول کارها و جلسات در نهاد ریاست جمهوری شد. خیلی‌ها باورشان نمی‌شد که کل سفر خارجی ما به نیمکره‌ی جنوبی همان ۲۰ ساعتی بوده که در پرواز رفت‌وبرگشت داخل هواپیما بودیم و هجده نوزده ساعتی که ژوهانسبورگ بودیم. همین موضوع را هم تیتر گزارشی کردم که برای یکی از خبرگزاری‌ها نوشتم: ۱۹ ساعت ژوهانسبورگ!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt; یک سفر با برکت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	این روحیه چیزی نیست که بشود با پروپاگاندای تبلیغاتی و رسانه‌ای در ذهن افکار عمومی ایجاد کرد. محتوای رسانه‌ای برای باورپذیر بودن باید سرریزی از واقعیت باشد. واقعیتی که آن‌قدر بزرگ باشد که سرریزش بریزد توی رسانه و مردم این را خوب می‌فهمند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نشانه‌اش؟! حضور میلیونی در تشییع آقای رئیس‌جمهور در تبریز و قم و تهران و بیرجند و مشهد. نمادی از سرمایه‌ی اجتماعیِ جمهوری اسلامی که فقط دولت‌مردان حقیقی می‌توانند آینه‌ای شوند برای بازنمایی این قوت و قدرت. جوری که به‌تصریح آقا حتی هیئت‌های خارجی که این روزها به تهران آمده بودند هم آن را حس کرده و بعضی‌هایشان در دیداری که چند ساعت بعد با رهبر انقلاب داشتند به آن اشاره و اذعان هم کرده بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	یک‌طرف ماجرا وجه غم‌انگیز و فقدان آقای رئیس‌جمهور است و یک‌طرف دیگر، واقعیت‌ها و تصاویر باشکوه مردمی که آینه‌ی شهید رئیسی آن را بازنمایی کرد. این همان موضوعی است که به‌تصریح آقا مایه‌ی تسکین است و باید آن را شکر کرد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا تصریح می‌کنند که خدا آن مرحوم را دوست داشته و نسبت به او لطف داشت که دل‌های مردم را این‌جور به سمتش جلب کرد و رفتنش از حیات دنیوی را هم این‌طور بابرکت و مبارک قرار داد که آینه‌ی ارزش‌ها و شعارهای انقلاب بشود و قدرت و قوت و سرمایه‌ی اجتماعی کشور و نظام را این‌طور به رخ بکشد که حالا در دل این فقدان، یک فرصت بزرگ برای کشور و اسلام ایجاد شده است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	موقع رفتن، همسر آقای رئیسی از آقا التماس دعا دارد به جهت تسکین قلب و آرامش. آقا دعا می‌کنند و من به این فکر می‌کنم که در طول دیدار، التهاب و ناآرامی‌ در چهره‌ی کسی ندیدم شبیه آن چیزی که در نمونه‌های مشابه از صاحبان عزا می‌بینیم؛ نمودی از صبر و شکیبایی اهل منزل که برون‌داد ایمان است. هنگام خروج هم یکی از نوه‌های آقای رئیسی جلو می‌آید و می‌گوید می‌شود چفیه‌تان را بدهید؟! آقا خیلی صمیمانه و پدرانه می‌گویند بله که می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	چفیه را می‌دهند و می‌گویند موقع آمدن دو نفر دیگر هم این را خواسته بودند ولی ندادم. صاحب جدید چفیه با شنیدن این جملات قند توی دلش آب شده و چهره‌اش هم به لبخند باز می‌شود؛ دیگران هم. جو که آرام می‌شود آقا به یکی از اطرافیان می‌گویند به آن دو نفر هم چفیه بدهند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	پایان‌بخش جلسه هم طلب صبر است برای همسر و فرزندان و بستگان. دیدار تمام شده و آن بیرون در کوچه و خیابان، تصاویر رئیس‌جمهوری روی درودیوار است که مردم او را خیلی شبیه خودشان می‌دانستند.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 May 2024 15:52:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>سه ساعت در بهشت کتاب؛ از «موسوعه ابن طاووس» تا «تل آویو سقوط کرد»</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=56353</link>
<guid>56353</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif" /&gt; روایتی از بازدید سه ساعته‌ی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از سی و پنجمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
	&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt; «برداشت آزاد یعنی چه؟! یعنی هرچه دلمان خواست بگوییم!» اینها را آقا محترمانه به مسئولان یکی از غرفه‌ها می‌گویند. غرفه‌دار دارد درباره کتابی توضیح می‌دهد که به تعبیر خودش برداشتی آزاد از صحیفه‌ی سجادیه است. آقا هم می‌گویند اینها را به صحیفه نسبت ندهید و با تأکید ادامه می‌دهند: «من با صحیفه مأنوسم!» بعد هم سطری را قدری بلندتر از داخل کتاب می‌خوانند جوری که اطرافیان هم بشنوند: «یادت هست آن سحرگاهان را بر یال بادی نشستیم...» و می‌گویند: «این به صحیفه ربطی ندارد. خوب است ولی به صحیفه ربطی ندارد.» ساعت حوالی ۱۱:۲۰ است و بیش از دو ساعت و ۴۵ دقیقه از بازدید گذشته.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56358/B/14030224_0156358.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56358/C/14030224_0156358.jpg" style="width: 590px; height: 417px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	نه فقط من که تعدادی دیگر از تیم همراه هم رسماً از کت و کول افتاده‌ایم. اعصاب مرکزی بدن مدام دارند از نواحی کمر و زانو علائم هشدار مخابره می‌کنند. مهمانِ بیست‌وچهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ نمایشگاه کتاب تهران اما هنوز دارند غرفه‌ بازدید می‌کنند و عناوین کتاب‌ها را از نظر می‌گذرانند و راجع به فروش و شمارگان از غرفه‌دارها می‌پرسند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	توی همین غرفه هم هست که غرفه‌دار بعد از گزارشی کوتاه از میزان فروش به این گزاره‌ی جالب هم اشاره می‌کند که قبلاً که قیمت کتاب پایین‌تر بود تعداد نسخه بیشتری می‌فروختیم و الان که قیمت بالاتر رفته، تعداد نسخه کمتر شده ولی میزان فروش هم بیشتر شده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; چقدر فروش دارید؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نوع پیگیری از میزان فروش و شمارگان و تعداد چاپ تقریباً گزاره‌ی پرتکرار اصلی بازدید است. حواسشان هست که درگیر اعداد و آمارها هم نشوند. اعداد و آمارهایی که بعضاً در لایه‌ی اول، پُرزرق‌و‌برقند اما ممکن است در لایه‌ی دوم، نشان‌دهنده‌ی واقعیت دیگری باشند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نمونه‌اش توی غرفه‌ی انتشارات بوستان کتاب قم. مسئول غرفه آماری می‌دهد از تعداد عناوین چاپ اول سال گذشته که انصافاً هم با توجه به وضعیت بازار، رقم قابل توجهی است؛ ۱۲۲ عنوان! آقا نگاهی به عناوین چیده شده‌ی روی میز می‌کنند و سؤالی می‌پرسند که نشان می‌دهد خودشان اهل فن هستند: «این موسوعه‌ی ابن‌طاوس چند عنوان است؟!» غرفه‌دار پاسخ می‌دهد ۱۲ عنوان. یعنی ۱۲ عنوان از ۱۲۲ عنوان اعلام شده مربوط به این موسوعه بوده.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_8356349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_8356349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در همین غرفه هم هست که یادی از مرحوم محمدرضا کلباسی و فرزندانش می‌شود. به یکباره فضا از اردیبهشت ۱۴۰۳ مصلای امام خمینی(ره) تهران فلاش‌بک می‌خورد به دهه‌های اول قرن ۱۳۰۰ و تا حوالی سال‌های ۴۰ شمسی جلو می‌آید: «خدا رحمتش کند. دعای کمیل را حفظ بود. آن زمان در مشهد ایشان در مسجد گوهرشاد شب‌های جمعه دعای کمیل می‌خواند. در زمان مصدق هم مصدقی شد. بعد از سقوط مصدق برای ایشان هم مشکل درست شد. خانواده‌شان، هم پسرشان، هم پسر پسرشان، کتاب‌های رجالی قوی و خوبی دارند.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اینجا هم موضوع فروش دوباره محل سؤال است. غرفه‌دار پاسخ می‌دهد: &lt;em&gt;«نسبت به پارسال کمی افت کرده!»&lt;/em&gt; در ادامه اما جملاتی هم از زیر زبانش می‌لغزد که نشان می‌دهد اوضاع حداقل آن‌طور که می‌گوید بد هم نیست: &lt;em&gt;«نمایشگاه مجازی هست و کتاب‌فروش‌ها هم هستند.»&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	خب همین یعنی این اُفت کلی فروش مربوط به بخش حضوری است و فروش در دو بخش دیگر هم جریان دارد. یکی نمایشگاه مجازی که همزمان با نمایشگاه حضوری در حال برگزاری است. ناشر آنجا هم دارد کتاب‌هایش را عرضه می‌کند با این تفاوت که برای شرکت در بخش حضوری، هزینه‌ی دکور و نیروی انسانی و نقل و انتقال کتاب و امثالهم را می‌پردازد ولی این هزینه‌ها در بخش مجازی حذف می‌شوند. دیگر آنکه از سال گذشته فضا برای حضور کتاب‌فروش‌ها و فروشگاه‌ها در بخش مجازی نمایشگاه هم باز شده و بخشی از فروش هم به کتابفروش‌ها مربوط می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در غرفه‌ی نشر سخن، که کتاب‌های سنگین‌تر ادبی و فرهنگی منتشر می‌کند هم دوباره بحث فروش مطرح می‌شود و شمارگان. چیزی که در مصاحبه‌ی ساعتی بعد با صداوسیما هم به آن اشاره کردند. هرچند قیمت‌ها قدری فضا را عوض می‌کند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_5656349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_5656349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مدیر نشر سخن، تعدادی از مجموعه قرآنیات را به آقا نشان می‌دهد که گویا مجموعه‌ی پایان‌نامه‌های دکتری حول این موضوع است. آقا دوباره در مورد شمارگان چاپ کتاب‌ها می‌پرسند که ناشر توضیح می‌دهد ۱۰۰۰ تایی چاپ می‌کنند که برای این کتاب‌ها خوب است و معمولاً هم دو سال طول می‌کشد تا توی بازار فروش بروند. ذکر خیری هم از مرحوم ایرج افشار می‌شود و مجموعه‌ی «راهنمای کتاب» که آن مرحوم در انتشارش مشارکت داشت.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا می‌گویند: «به آقای افشار هم گفتم که این راهنمای کتاب را از جوانی نگاه می‌کردم.» لابلای همین رفت و برگشت‌ها هست که ناشر از چاپ خاطرات ایرج افشار می‌گوید که تازه منتشر کرده‌اند. آقا می‌گویند قبل از این هم چیزی از ایشان منتشر کرده بودید که یک جلدش بیرون آمد و دیگر هم خبری از ادامه‌اش نشد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ناشر توضیح می‌دهد عنوان جدیدی که چاپ کرده‌اند شامل چیست. در ادامه هم بحث بر سر عناوین دیگری در می‌گیرد؛ از &lt;em&gt;«پیر پرنیان‌اندیش»&lt;/em&gt; گرفته تا آثار دکتر شفیعی کدکنی و حداد عادل و دیگران. آقا لابلای توضیحات ناشر می‌آیند و بعضی عناوین را می‌گویند که ناشر قبلاً فرستاده بوده و آنها را دیده‌اند. نشانه‌ای از اینکه ناشر و مخاطب خارج از این قاب و بازدید و نمایشگاه هم با همدیگر حشر و نشر کتاب و کتابخوانی دارند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; دهه هشتادی‌ها و کتابخوانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	نمایشگاه کتاب است اما محتوا اگر سنگین شد سرریز می‌کند به دیگر قالب‌های هنری و صنعت فرهنگ. لاجرم هم بعید نیست که لابلای بحث‌ها و گفت‌وگوهایی که درباره‌ی کتاب با مهمان نمایشگاه صورت می‌گیرد، نام و نشان فیلم‌های سینمایی هم باز شود. فیلم‌هایی که با الهام یا اقتباس از کتاب تولید شده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_7956349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_7956349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_0956349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_0956349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	اولین مورد در همان ابتدای بازدید و در غرفه‌ انتشارات قدیانی کلید می‌خورد. زمانی که مسئول انتشارات، کتاب &lt;em&gt;«جام جهانی در جوادیه»&lt;/em&gt; را به آقا معرفی می‌کند و مضمون کتاب را. معلوم است که آقا با نویسنده کتاب آشنا هستند و آثار دیگری از او را خوانده‌اند: «قلم طنز و شیرینی دارد!» وزیر ارشاد می‌آید توی بحث که قرار است فیلم سینمایی این کتاب هم تولید شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_3156349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_3156349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_1256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_1256349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در ابتدای بازدید از غرفه هم آقای قدیانیِ مدیرمسئول نشر، خودش را معرفی می‌کند: &lt;em&gt;«قبل از انقلاب در انتشارات آسیا شما را زیارت می‌کردم.»&lt;/em&gt; آقای ناشر اشاره‌ای به کتاب &lt;em&gt;«داستان سیستان»&lt;/em&gt; نوشته رضا امیرخانی هم می‌کند و چاپ مداوم آن تا الان. کتابی که شرح سفر آقا به استان سیستان و بلوچستان است در سال ۱۳۸۱. سفری که ۲۲ سال از آن گذشته است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_3756349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_3756349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	ناگفته پیداست که پرسش از میزان فروش دوباره سؤال اصلی است. آمارهایی که ناشر می‌دهد هم جالب است در نوع خودش: &lt;em&gt;«سالانه هزار عنوان کتاب چاپ می‌کنیم در مجموع شمارگان چهار میلیون نسخه!»&lt;/em&gt; آقا می‌آیند توی بحث: «یعنی چهار میلیون نسخه می‌فروشید؟!» قدیانی تکمله می‌زند که&lt;em&gt; «اینها را ما تولید و روانه بازار می‌کنیم.»&lt;/em&gt; ترجمه‌ غیردیپلماتیک حرفش می‌شود اینکه اینها را ما تولید می‌کنیم و می‌‌دهیم توی بازار. حالا چقدر فروش می‌رود الله اعلم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	لابلای توضیحات آقای قدیانی یک گزاره‌ی جامعه‌شناختی هم بیرون می‌آید که ناشی از شناخت کف بازار است. آقا وقتی از میزان خواننده داشتن یا نداشتن رمان‌ها می‌پرسند، آقای ناشر چنین جواب می‌دهد: &lt;em&gt;«هرچند دهه شصت و هفتادی‌ها قدری در این مقوله رکود داشتند اما دهه هشتادی‌ها شروع کرده‌اند و می‌خوانند.»&lt;/em&gt; کاش به‌عنوان یک دهه شصتی جلوتر بودم و از حیثیت نسل خودم دفاع می‌کردم که نوع و جنس چیزهایی که این دهه هشتادی‌ها می‌خوانند حتی در حوزه رمان و ادبیات با چیزهایی ما دهه شصتی‌ها می‌خواندیم و می‌خوانیم متفاوت است. این رگ اصالت ما را بدجور قلقلک دادی آقای قدیانی!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; رد پای آقای آپاراتچی در نمایشگاه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	در بازدید از غرفه انتشارات راه‌یار هم دوباره سرریز سینمایی حوزه‌ی نشر خودش را به رخ می‌کشد. این یکی را هم دوباره وزیر یادآوری می‌کند وگرنه توی توضیحات مسئول غرفه جا افتاده بود وقتی که داشت کارویژه‌ی نشر را توضیح می‌داد که روایت تجربه‌ی انقلاب اسلامی و انسان‌های انقلاب اسلامی است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_1556349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_1556349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_3556349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_3556349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مسئول غرفه که از فعالان دانشجویی سابق است، تشکری هم از آقا می‌کند به‌سبب لطفی که به کتاب &lt;em&gt;«سرباز روز نهم»&lt;/em&gt; داشته‌اند که شرح مبسوط و مفصلی از شهید مدافع حرم، مصطفی صدرزاده است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_1456349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_1456349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در پایان بازدید و هنگامی که آقا و هیئت همراه عزم غرفه بعدی را کرده‌اند وزیر یادآوری می‌کند که فیلم &lt;em&gt;«آپاراتچی»&lt;/em&gt; که در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به نمایش در آمد، با اقتباس از یکی از کتاب‌های نشر راه‌یار نوشته شده. آقا پاسخ می‌دهند: «بله... شنیده‌ام.» کتابی با همین نام به قلم روح‌الله رشیدی که بر مبنای زندگی یک قهرمان مردمی اهل تبریز نوشته شده که هنوز در قید حیات است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; رد پای وعده‌ی صادق در نمایشگاه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;em&gt;«عملیات ایرانی وعده صادق، بازدارندگی اسرائیل را کاهش داد.» &lt;/em&gt;اینها را حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدحسن نصرالله همین چند روز پیش گفته بود. وعده‌ی صادق یک اتفاق دیگر را نیز رقم زد که رشحاتش به سی‌وپنجمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران هم رسید.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نمایشگاه هر سال، یک کشور خارجی را به‌نسبت قرب تعاملات فرهنگی و ادبی به‌عنوان مهمان ویژه میزبانی می‌کند. لاجرم مهمان ویژه هم سعی دارد تصویری ارائه دهد از فرهنگ و ادب و کتابِ کشور متبوع خودش. مهمان ویژه امسال نمایشگاه قرار بود کشور هند باشد. یکی از کشورهایی که در سال‌های نه‌چندان دور، زبان و ادبیات فارسی در آنجا رواج داشته و همین الان هم حضوری قابل توجهی دارد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	ضربه شست ایران به رژیم صهیونیستی، به تعبیر دبیرکل حزب‌الله لبنان در قالب «عملیات ایرانی»، باعث شد که هند تا اطلاع ثانوی سفر اتباع خودش به سرزمین‌های اشغالی و ایران! را ممنوع کند. ممنوعیتی که تا به امروز هم هنوز ادامه دارد. بنده خداها خبر ندارند رویدادی فرهنگی برگزار شده و میلیون‌ها ایرانی هم دورش جمع شده‌اند و شخص اول مملکت هم در روز روشن به بازدید آن رفته؛ انگار نه انگار که این ملّت همین چند هفته قبل، صدها موشک و پهپاد، روانه‌ی سرزمین‌های اشغالی کرده تا به صهیونیست‌ها بفهماند که پایشان را از گلیم‌شان درازتر نکنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	جالب آنکه مسئولان خوش‌ذوق غرفه‌ی انتشارات دانشگاه امام حسین &lt;span style="font-size:9px;"&gt;علیه‌السلام &lt;/span&gt;یک فروند از همان پهپادهایی که روانه‌ی سرزمین‌های اشغالی شده بود را آورده بودند توی غرفه، جلوی دید بازدیدکنندگان. هرچند در زمان بازدید آقا از نمایشگاه و به‌سبب کمبود فضای غرفه، آن را جمع کرده بودند اما می‌گویند که چه کرده بودند و مردم هم چه استقبالی از این کوچکِ‌پُرجرأت می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا هم می‌خندند و درباره دلیل استقبال مردم می‌گویند که می‌خواهند ببینند که «پهپاد به این کوچکی چیست که همه‌ی دنیا از آن می‌ترسند!» مزاح و مطایبه‌ی مختصری و دوباره رفتن سراغ تشریح مسئله و کارویژه‌ی غرفه که روایت تاریخی از قرن است؛ قرنی که با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ رضاخان شروع و با انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ تمام شد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; خرمشهرها در پیش است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	آقا هم ریز می‌شوند توی تعدادی از تصاویر که در قالب نمایشگاه روایت قرن توی فضای محدود غرفه‌ دانشگاه امام حسین &lt;span style="font-size:9px;"&gt;علیه‌السلام &lt;/span&gt;برپا شده و نشان‌دهنده‌ی مسیر پرفراز و نشیبی است که ملت ایران در یکصد سال اخیر از کودتای رضاخانی ۱۲۹۹ تا الان طی کرده.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_3456349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_3456349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	دغدغه‌ی آقا دوباره چیزی شبیه همان دغدغه‌ی فروش داشتن یا نداشتن کتاب‌هاست: «این عکس‌ها و نمایشگاه کجا دیده می‌شوند؟!» تعریضی به اینکه در کار فرهنگی، موضوع اثرگذار بودن بسیار مهم است و نباید به صرف برپایی چنین ایده‌هایی دل‌خوش بود و در این مرحله متوقف ماند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مسئولان غرفه توضیح می‌دهند که با همکاری آموزش و پرورش، ایده‌ی راهیان قرن را توی جامعه‌ی دانش‌آموزی بسط داده و فی‌المثل در تهران دانش‌آموزان را بر می‌دارند و به نقاط تاریخی تهران می‌برند که کجا مشروطه واقع شده و کجا شیخ فضل‌‌الله اعدام شده و چطور بر سر دار رفت و قس علی هذا!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مسئولان غرفه دارند توضیحات مبسوط می‌دهند در فقره‌ی تبیین تاریخ معاصر و چگونگی انتقال این معارف به جامعه‌ی دانش‌آموزی که سه دهه بعد از انقلاب به دنیا آمده و انقلاب و جنگ و امام &lt;span style="font-size:9px;"&gt;رحمه‌الله &lt;/span&gt;را ندیده و من به این فکر می‌کنم که دغدغه‌ی فرهنگی شخصیتِ نخست جمهوری اسلامی، سه هفته بعد از یکی از بزرگ‌ترین حملات موشکی و پهپادی تاریخ، آنهم علیه صهیونیست‌ها که دنیا را تکان داده و هنوز هم سرخط تحلیلی رسانه‌‌های مهم جهان است، تبیین و تحلیل تاریخ و مواریث و فرهنگ و کتاب و ادب است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نشانه‌ای از آنکه در افق بلندمدتی از این دست، حتی گرفتن حال صهیونیست‌ها در یک عملیات سنگین نظامی هم در برابر بعضی چیزهای دیگر، اهمیت کمتری دارد. خرمشهرهای دیگری در پیش است که سیلی زدن تاریخی به صهیونیست‌ها، ایستگاه‌های میانی آن است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	وجهی از صنعت فرهنگ باید امتداد دادن این واقعیت بیرونی باشد که خرمشهرها در پیش است. حالا و با چنین نگاهی‌ست که فعالیت فرهنگی در حوزه‌ی دفاع مقدس و امتدادش در مدافعان حرم و امثالهم، معنادار می‌شود. توی همین نگاه است که عبارت «هر قدر برای دفاع مقدس و امام &lt;span style="font-size:9px;"&gt;رحمه‌الله&lt;/span&gt; و انقلاب کار انجام شود باز هم کم است» معنادار می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	وجهی که رشحه‌ی فرهنگی‌اش همان اهمیت دادن به ناشران و نویسندگان و مؤلفان دفاع مقدس است و تحویل گرفتن آثار و ناشران مقدس از قبیل روایت فتح و شهید کاظمی و خط مقدم و حتی تاریخ شفاهی‌های انتشارات ایران، از مبارزه با دستگاه طاغوت که همگی در همین نمایشگاه غرفه دارند و مورد بازدید رهبر انقلاب قرار گرفتند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نکته‌ی جالب آنکه این اهمیت برای آقا مربوط به الان نیست و از همان دهه ۶۰ و سال‌های جنگ هم مدنظر ایشان بوده. حمایت‌هایی که شخص ایشان از دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری داشتند و تمجیدهای ایشان از اولین کارهای حوزه دفاع مقدس، زمانی که هنوز این گونه‌ی ادبی به تناوری و بلوغ امروز نرسیده بود هم، گواه همین مطلب است.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; مانا کردن یاد جهاد و شهادت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	در غرفه‌ی انتشارات شهید کاظمی، حمید داوودآبادی نویسنده‌ی دفاع مقدس کتاب &lt;em&gt;«دیدم که جانم می‌رود»&lt;/em&gt; را به آقا می‌دهد و می‌گوید: «&lt;em&gt;دوست داشتم که این را تورق کنید. این گل همه‌ی کتاب‌هایم است.»&lt;/em&gt; اشاره‌ی داوودآبادی به تورق کردن، یعنی خواسته‌ی زیادی ندارد. آقا کتاب را می‌گیرند و ورق می‌زنند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_0256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_0256349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	جواب‌شان نه فقط آقای نویسنده که دیگران را هم آچمز می‌کند: «به نظرم این را دیده‌ام... بله... پسری است که در تهران با شما دوست می‌شود و اولش هم قدری سانتی‌مانتال است و بعد یواش یواش... خیلی وقت پیش خوانده‌ام.» داوودآبادی از شعف، پاسخی ندارد. نرم‌خندی می‌زند و الحمدللهی می‌گوید.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در همین غرفه هم  هست که یک دوره‌ی سه جلدی روایت داستانی از زندگی و تلاش‌های پدر موشکی ایران، سردار شهید حسن طهرانی‌مقدم به آقا تقدیم می‌شود که داغ داغ از چاپخانه رسیده. تلاشی برای مانا کردن جهاد مرد موشکی ایران در قالب صنعت فرهنگ.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_3356349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_3356349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	معصومه‌ی سپهری، نویسنده اثر هم که بیش از ۱۰ سال روی این کار زمان گذاشته، جلو می‌آید. تسبیحی به آقا هدیه می‌کند که تبرکی حرم حضرت فاطمه معصومه &lt;span style="font-size:9px;"&gt;سلام‌الله‌علیها &lt;/span&gt;است. آقا هم فی‌المجلس تسبیح خودشان را به این بانوی نویسنده تقدیم می‌کنند. نویسنده‌ای که پیش از این هم، دو کتاب دیگرش، &lt;em&gt;«نورالدین پسر ایران»&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;«لشکر خوبان»&lt;/em&gt;، تقریظ و تحسین آقا را برانگیخته بودند. آثاری که از مردان و زنانی می‌گویند که به ندای امام خمینی &lt;span style="font-size:9px;"&gt;رحمه‌الله &lt;/span&gt;پاسخ مثبت دادند و از بهمن ۵۷، طرح جدیدی در عالم در انداختند و سیلی‌های متعددی به جبهه کفر زدند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نمونه‌ متأخرش همین عملیات «وعده صادق» است؛ سیلی و ضربه‌ای آنقدر سنگین که هرچند صهیونیست‌ها جرأت پاسخش را نداشتند اما مجبور شدند برای جبران، با همراهی امپراطوری رسانه‌ای آمریکایی‌ها، داستانی ساختگی علم کنند تا به خیال خودشان زهر این اقدام تاریخی را بگیرند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	هرچند پاسخ همان داستان ساختگی هم عیناً داده شد وقتی سکوهای سامانه‌ی پدافندی گنبد آهنین صهیونیست‌ها در شمال سرزمین‌های اشغالی هدف قرار گرفته و منهدم شدند. برخلاف داستان ساختگی صهیونیست‌ها، که هیچ سند و مدرکی از آن منتشر نشد، فیلم و تصویر وعده صادق هم علنی و عمومی منتشر و رسانه‌ای شد و مسئولیتش هم صریحاً و رسماً پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; بوی خوش یمن در جوار بزرگراه شهید سلیمانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	در سطور پیشین شرحش رفت که هندی‌های مهمانِ ویژه، چطور از حضور در این دوره‌ی نمایشگاه بازماندند. جای خالی هندی‌ها باعث می‌شود که «بوی خوش یمن»، این مرتبه ۱۴۰۰ سال بعد از اویس قرنی، در اردیبهشت ۱۴۰۳ و در حاشیه بزرگراه‌های شهید سلیمانی و شهید مدرس، در نمایشگاه کتاب تهران بوزد و یمن مهمان ویژه‌ی سی‌وپنجمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران شود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مهمان ویژه شدن همان و حضور در نمایشگاه و اظهار لطف و محبت یمنی‌ها به آقا هم همان: &lt;em&gt;«ان‌شاءالله احوال شما ای رهبر ما خوب باشد؛ از خداوند طلب خیر و خوبی داریم برای شما و سلام سید عبدالملک الحوثی را از یمن به شما می‌رسانیم. شما را دوست دارند و به شما سلام و درود فراوان می‌فرستند.»&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_1856349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_1856349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	آقا به عربی پاسخ می‌دهند: «سلام بسیار بسیار بسیار بنده را هم به ایشان برسانید.» شعف برادران یمنی انتها ندارد: &lt;em&gt;«برای ما شرف حاصل شد که چهره‌ی با کرامتتان را زیارت کردیم. از خدا می‌خواهیم که شما را برای اسلام نگه دارد و بر عمرتان بیفزاید. پشتیبان همه‌ی جهان اسلام هستید. یمن دوستدار شماست، شما را خیلی دوست دارد و برای شما دعا می‌کند.»&lt;/em&gt; و پاسخ آقا که نهایت محبت برادران ایرانی و یمنی را نشان می‌دهد: «ما هم دوستدار ملت شجاع و با جرأت یمن هستیم.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; ان‌شاءالله تاریخ شفاهی فاتحان قدس شریف&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	استند جایزه‌ی جهانی فلسطین هم دقیقاً کنار استند مهمان ویژه‌ی نمایشگاه است. معادل فارسیِ واژه‌ی استند چه می‌شود؟! نمی‌دانم! اجمالاً ما می‌‌گوییم میز! جایزه‌ای که هر دو سال یکبار برگزار می‌شود و اختتامیه دور اول آن هم، آبان ۱۴۰۱ در بیروت برگزار شد. نشست شورای سیاستگذاری دوره‌ی دومش هم همین چند روز قبل با حضور تعدادی از فعالان فرهنگی، نویسندگان و ناشران از کشورهای لبنان، عراق، یمن، سوریه و ایران در تهران برگزار شد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_0156349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_0156349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	تصویر رمان &lt;em&gt;«تل‌آویو سقوط کرد»&lt;/em&gt; در دستان آقا که در میان رسانه‌های داخلی و خارجی و شبکه‌های اجتماعی هم بازتاب زیادی داشت همینجا و در مقابل میز جایزه‌ی جهانی فلسطین ثبت شد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	رمانی به قلم نویسنده‌ی عرب‌زبان لبنانی، خانم سمیه علی هاشم که در بستر آزادی فلسطین و از بین بردن موجودیت اسرائیل داستان خود را روایت می‌کند. این رمان پیش از این هم موفق به اخذ جایزه جهانی کتاب فلسطین شده بود و توسط انتشارات کتابستان معرفت هم به فارسی ترجمه شده است. نسخه اصلی عربی همین رمان هم بود که سال گذشته توسط آقای آذرشب در جریان بازدید رهبر انقلاب از نمایشگاه کتاب سال ۱۴۰۲ به ایشان اهدا شد.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	دوست عزیزی که مسئول میز جایزه جهانی فلسطین بود و کتاب را در اختیار آقا قرار داد در متنی که چند ساعت بعد از بازدید آقا بر این تصویر در حساب کاربری صفحه شخصی‌اش منتشر کرد، شرح جالبی بر آن نوشته بود:&lt;em&gt; «این کتاب که زمانش بود؛ ان‌شاءالله کتاب تاریخ شفاهی فاتحان قدس شریف!»&lt;/em&gt; بازتاب سنگین و زیاد داخلی و خارجی این تصویر ثابت کرد که فعالیت‌هایی مانند این جایزه و امثالهم چه خلأهایی را پر می‌کند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	این وسط یک جوان عرب‌زبان دیگر هم جلو می‌آید که در ادامه مشخص می‌‌شود فلسطینی است و مشخصاً هم اهل غزه. دو ماه است که از غزه خارج و راهی ایران شده. از همراهی و حمایت ایران از ملّت و مقاومت فلسطین تشکر می‌کند. اظهار لطف می‌کند که کاش همسر و چهار فرزندش هم همراهش بودند تا با آقا دیدار داشته باشند و در ادامه هم فی‌المجلس می‌رود سراغ عملیات ایرانی وعده‌ی صادق: &lt;em&gt;«رهبرم! ما در غزه و در حمله وعده‌ی صادق، برای اولین بار در سرزمین اشغالی ترس را در چشمان صهیونیست‌ها دیدیم. ما دیدیم که رژیم غاصب منتظر ضربه و حمله به او بود. ما مردم غزه احساس کردیم که در این نبرد تنها نیستیم بنابراین می‌خواهم به نام همه‌ی مردم غزه به شما بگویم از شما سپاسگزاریم.»&lt;/em&gt; جملات انتهایی جوان فلسطینی عمق ارادتش به ایران را نشان می‌دهد: &lt;em&gt;«ان‌شاءالله روزی بیاید که نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در اطراف مسجد الاقصی برگزار شود.»&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; خلأهای تبیینی زیادی داریم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	راهبردی‌ترین توصیه فرهنگی به‌نظرم در غرفه‌ی سوره مهر بیان شد، وقتی که مدیر انتشارات اعلام کرد حسب توصیه‌ی سال گذشته آقا سمت ادبیات کودک و نوجوان رفته‌اند و امسال هم اگر توصیه‌ای دارند، سوره را بی‌نصیب نگذارند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_5956349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_5956349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_5856349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_5856349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بازدیدهای آقا همیشه از سالن ناشران عمومی بوده. به‌همین دلیل ناشرانی مثل سوره مهر و امیرکبیر که نشر کودک و نوجوان‌شان در کنار نشر بزرگسال‌شان توی سالن ناشران عمومی حضور پیدا می‌کنند، عموماً برد کرده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6356349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6356349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6056349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6056349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	هرچند امسال تدبیر شده بود برای بعضی از ناشران مثل افق، ذکر، طلایی و جمال میز جدایی تعبیه شود برای نمایش آثارشان. هم بعضی ناشران کودک و نوجوان‌ حضور پیدا می‌کردند، هم اینکه تنوع ناشران، مسیر بازدید را که ترکیبی از ناشران خصوصی کوچک و بزرگ موفق و ناشران حاکمیتی و دولتی بودند را بیشتر می‌کرد.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6156349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6156349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6256349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	توصیه‌ی سال گذشته آقا در بازدید امسال در قالب این عبارات بیان می‌شوند: «خلأهای تبیینی، زیاد داریم. حالا اینکه کدام‌هایش مربوط به حوزه‌ی هنری و کار شماست نمی‌دانم. بگردید و این خلأها را پیدا و آنها را پر کنید با نویسندگان خوب و با ذوق.» مدیر نشر بعد از تشریح فعالیت‌ها، تعدادی از مؤلفانش را جلو می‌آورد که آنها هم در این حظ جمعی سهیم باشند؛ از علیرضا قزوه و میلاد عرفان‌پور گرفته تا حمید حسام و گلعلی بابایی.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	آقا، حسام را که می‌بینند مشعوف می‌شوند و اظهار لطفی که کمتر سابقه دارد: «چندی قبل داشتم اثری از شما می‌خواندم. هر جا و هر کتابی که اسم شما رویش باشد می‌خوانم.» مدیر سوره به قفسه‌ای اشاره می‌کند و می‌گوید که تمام این قفسه زحمت آقای حسام است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6456349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6456349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	حسام محجوبانه ایستاده و اظهار لطف‌ها را پاسخ می‌دهد. دم رفتن، آقا دوباره رو به حسام می‌کنند و از وضعیت کسالت آقای نویسنده می‌پرسند. کسالت آقای نویسنده باعث شده هر از چندی بی‌خیال هوای آلوده پایتخت شود و در آب و هوای سالم‌تر همدان روزگار بگذراند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_8756349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_8756349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6556349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6556349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_8256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_8256349.jpg" style="height: 139px; width: 90px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از سوره مهر، نوبت به غرفه‌ی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی می‌رسد. مشابه بازدید سال گذشته، مکان استراحتی ۱۰ دقیقه‌ای. بعد هم نوبت غرفه‌‌ی مؤسسه اطلاعات، است. در غرفه‌ی مؤسسه اطلاعات ذکر خیری از کتاب دو جلدی &lt;em&gt;«ظهور و سقوط سلطنت پهلوی»&lt;/em&gt; می‌شود که شرح حال خاطرات حسین فردوست است از دوره‌ی پهلوی اول و دوم. افسری که نزدیک‌ترین و معتمدترین فرد محمدرضا پهلوی بود و از چهره‌های کلیدی دستگاه اطلاعاتی و سیاسی پهلوی دوم بود. غرفه‌دار می‌گوید هنوز پرفروش است. آقا می‌گویند: «کتاب خوبی هم هست.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	بعد از مؤسسه اطلاعات، غرفه بوستان کتاب است و بعدش هم مصاحبه با صداوسیما. ساعت را یادداشت می‌کنم: ۵ دقیقه به ۱۱.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_8456349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_8456349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_4356349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_4356349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	مجری گفت‌وگو مهدی مهدی‌قلی است که پیش از این، برنامه «نگاه یک» شبکه یک را روی آنتن داشت. قبل از مصاحبه چند دقیقه‌ای با هم صحبت می‌کنیم. آقا در مصاحبه‌شان، میل شخصی و علاقه به کتاب و ترویج آن را، دو دلیل و انگیزه از بازدید از نمایشگاه اعلام می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	مشخصاً وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات را هم در زمره‌ی دستگاه‌هایی توصیف کردند که باید به کسانی که در امر تولید کتاب دخیلند کمک دهند. در فقره فضای مجازی هم صریحاً اعلام کردند که باید کسانی که در این فضا فعالیت دارند به ترویج کتاب بپردازند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_4256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_4256349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_8556349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_8556349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	در ادامه هم اشاراتی به وضعیت فروش و شمارگان داشتند. مصاحبه چندان طول نمی‌کشد. در زمان بازدید، غرفه‌داران مکرراً از آقا چفیه و انگشتر می‌گیرند. به نظر من اما گل اصلی را مهدی‌قلی می‌زند که عبای آقا را درخواست می‌کند. آقا به اطرافیان می‌سپارند که بعداً عبا را برایش بفرستند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; داستان و رمان و ادبیات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	بلافاصله بعد از مصاحبه، راهی غرفه بعدی می‌شوند که نشر نگاه است. مشخص است از دیدن عناوین ادبی و رمان به وجد می‌آیند. اتفاقی که در غرفه نشر هرمس و کتاب پارسه و امیرکبیر هم مشهود بود، وقتی به تعدد عناوین رمان اشاره کردند و از میزان فروش و اقبال پرسیدند و اینکه برای خواندن اینها یک عمر زمان لازم است.&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_4156349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_7556349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_4656349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_5456349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_5456349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	داستان، رمان و ادبیات، بخش جدانشدنی از شخصیت کتابخوانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای است حتی در مورد فرزندان‌شان. پیش از این، در سفر استانی به یزد در سال ۱۳۸۶، عنوان کرده بودند که خودشان را از جهت رسیدگی به فرزندان، بخشی مدیون این مرد (مهدی آذریزدی) و کتاب این مرد (قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب) می‌دانند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_2256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_2256349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	برای همین هم در غرفه‌ی انتشارات امیرکبیر وقتی مدیر انتشارات درخواست می‌کند یک نسخه از کتاب قصه‌های خوب را برای دخترش امضا کنند، آقا می‌پذیرند. آقا در مورد امیرکبیر می‌گویند، پیش از انقلاب خیلی عناوین چاپ می‌کرد و امیرکبیر فعلی باید دقت بیشتری کند. اشاره‌ می‌کنند که سالهای قبل از انقلاب، در انتشار بعضی از کتابها تقیدی به بعضی چیزها نداشته و پس از انقلاب باید این ملاحظات بیشتر باشد. در مورد تجدید چاپ‌ها هم از فرآیند احیای مجدد این عناوین تمجید می‌کنند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در غرفه انتشارات نگاه، آقا به رمان‌های نان و شراب و فونتامارا اشاره می‌کنند که در جوانی خوانده‌اند. پیش از این در غرفه‌ی انتشارات امیرکبیر هم گفته بودند که پاپیون را که داستانش فرار از زندان است، در ایامی خوانده‌اند که در زمان مبارزات انقلاب در زندان طاغوت بودند.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56353/81998_5132.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://farsi.khamenei.ir/ndata/news/56353/033.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	کتاب نان و شراب هم از دیگر آثاری است که نظرشان را جلب می‌کند. ناشر با ترجمه‌ی فرد دیگری منتشر کرده. آقا می‌گویند این رمان را با ترجمه‌ی محمد قاضی خوانده‌اند و می‌پرسند این ترجمه با ترجمه‌ی مرحوم قاضی فرقی دارد یا نه؟ غرفه‌دار می‌گوید ترجمه‌ی قاضی مخاطب زمان قدیم را داشت ولی از وقتی ترجمه جدید را ارائه کردیم، استقبال خوبی شده است. کتاب نان و شراب در دست آقاست که آقای مختارپور به ایشان می‌گوید: اول انقلاب می‌خواستند نام این کتاب را تغییر دهند که شما اجازه ندادید!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	کتاب دیگری که می‌بینند، «موبی‌دیک»، است؛ می‌گویند از آثاری است که در دنیا شهرت زیادی دارد ولی داخلش آنچنان نیست. بعد هم نگاهی به عناوین مجموعه آثار شعرا از فریدون مشیری تا پروین اعتصامی؛ و دوباره سرریز شدن کتاب و ادبیات در سینما؛ و یادآوری دوباره‌ی وزیر که در جشنواره فیلم فجر سال گذشته فیلمی با محوریت شخصیت پروین هم به نمایش در آمده است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_8656349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_8656349.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	توی همین غرفه هم هست که به آثار ماریو بارگاس یوسا اشاره‌ای می‌کنند. نویسنده‌ای که رهبر انقلاب نسبت به او نگاه انتقادی دارند و در ادامه، سخنانی که نشان می‌دهد هم یوسا را خوب می‌شناسند و هم آثارش را: «این جنگ آخرالزمان هم کتاب جدیدش است. نویسنده‌ی خیلی قوی‌ای است.»&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	از علی‌محمد افغانی هم صحبت می‌شود و کتابی که تازه از او منتشر شده و تعجب می‌کنند که قبلاً ندیده بودند. یکی از غرفه‌‌داران می‌گوید که استقبال خوبی شده و هر روز شارژ می‌کنند. آقا می‌خندند و می‌گویند: «هر روز شارژ می‌کنیم یعنی چه؟!» وزیر ارشاد می‌آید توی بحث و ۲۵ اردیبهشت را یادآوری می‌کند که روز بزرگداشت فردوسی، شاعر فارسی‌زبان است و اشاره به اینکه فارسی را پاس بداریم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; کدام مولوی؟!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	ساعت حوالی ۱۱:۲۵ است. در یکی از غرفه‌ها، کتابی پژوهشی با موضوع جلال‌الدین محمد بلخی، مشهور و معروف به «مولوی» سر بحث درباره‌ی این شاعر قرن هفتمی را باز می‌کند. آقا ریز می‌شوند روی عنوان کتاب و بعد هم خطاب به غرفه‌داران و جمع می‌گویند: «این مولوی که حالا دارند معرفی می‌کنند با مولویِ صاحب مثنوی خیلی فرق دارد!» تعریضی به شناخت معوجی که این روزها دارد از مولوی ارائه می‌شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_6956349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_6956349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	لابلای رفت و برگشتی که در ادامه با آقای مختارپور، رئیس کتابخانه ملی دارند، اشاره‌ای به کتاب پرفروش از یک نویسنده ترک هم می‌شود که درباره‌ی مولوی نوشته شده و به تعبیر ایشان از ترویج‌کنندگان آن نسخه از مولوی است که با مولویِ صاحب مثنوی خیلی فرق دارد. وزیر هم صحبتی درباره‌ی فیلم سینمایی از مولوی می‌کند که این روزها روی پرده است که آقا اطلاع دارند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	عقربه‌های ساعت از ۱۱:۳۰ می‌گذرند. بیش از ۳ ساعت از شروع بازدید گذشته. تعدادی از غرفه‌ها باقی مانده‌اند اما اذان هم نزدیک است و بدلیل طولانی شدن زمان بازدید، دیگر فرصت نیست. آقا دیگر حرکت می‌کنند به سمت خروج از شبستان. توی مسیر اما به احترام و اظهار لطف غرفه‌داران و تعدادی از خبرنگاران کتاب که حالا به جمع اضافه شده‌اند هم جواب می‌دهند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	توی مسیر یک‌لحظه چشم‌شان به غرفه‌ی انتشارات شهرستان ادب می‌خورد و حضور علی‌محمد مؤدب و محمدمهدی سیار و دیگران. به سیار می‌گویند: «مختصری از این برنامه تلویزیونی‌تان را دیدم.» منظورشان برنامه‌ی «سرزمین شعر» است.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/B/14030224_7256349.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/56349/C/14030224_7256349.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	سیار نظرشان را جویا می‌شود و آقا می‌گویند: «باید جوانب کار را سنجید اما در مجموع خوب است ولی باید به حواشی توجه شود.» در ادامه با مزاح و مطایبه می‌گویند: «حالا اینکه خیلی بازاری بشوید هم مسئله‌ای است برای خودش.» سیار هم با جمع می‌خندد. حال و احوالی مختصر و بعد هم خروج از شبستان.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	مهمان ویژه‌ی و هر ساله‌ی نمایشگاه می‌روند و نمایشگاه هم یک روز دیگر کاری خود را ادامه میدهد. بوی یاس‌های فضای سبز شمال شبستان بدجور توی محوطه پیچیده. یاس‌هایی که در جوار بزرگراه شهید سلیمانی، فضا را برای بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب معطر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نقل است آقا جایی گفته‌اند(۱) یکی از چیزهایی که همیشه حسرتش را می‌خورند و به خاطر اقتضائات رهبری نمی‌توانند سراغش بروند قدم زدن در راسته‌ی کتابفروشی‌هاست! شاید قدم زدن در راسته‌ی راهروهای نمایشگاه کتاب بتواند به نحوی جای آن حسرت را پر کند.&lt;br /&gt;
	 &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#696969;"&gt;۱)&lt;a href="http://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=9304"&gt; آقای رضا امیرخانی در گفت‌وگو با پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR؛ ۱۳۸۷/۲/۱۲&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 May 2024 00:14:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
<item>
<title>امانتداران خدا در زمین</title>
<link>https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=55977</link>
<guid>55977</guid>
<dc:type>5</dc:type>
<dc:relation/>
<category>حاشیه دیدار</category>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
	&lt;div style="text-align: left;"&gt;
		&lt;span style="color:#a52a2a;"&gt;محمدصادق علیزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;img alt="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" class="transparent" src="http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif" style="margin: 0px; padding: 0px; outline: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; border: none; max-width: 100%; color: rgb(105, 105, 105); font-family: tahoma;" /&gt; همسر جوانِ جوان‌ترین شهید آن کاروان هفت نفره روبروی دوربینم ایستاده. توی قاب دارد از آخرین مکالمه‌اش با سیدعباس صالحی روزبهانیِ ۲۴ ساله می‌گوید و من که صدایش را از هدفون می‌شنوم نفسم بند آمده: «دو دقیقه قبل از آن حادثه به من زنگ زده بود. داشتیم با هم صحبت می‌کردیم که تلفن قطع شد و دیگر هیچ صدایی نیامد. معمولاً وقتی این اتفاق می‌افتاد آقا عباس چند دقیقه بعد دوباره تماس می‌گرفت اما بعد از قطع شدن آن تلفن دیگر تماس نگرفت تا اینکه خبری از تلویزیون شنیدم که یک ساختمان نزدیک سفارت ایران هدف قرار گرفته. دلم شور افتاد و ...»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_1255955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_1255955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	این‌ شکلی می‌شود بود که سیدعباسِ متولد ۱۳۷۸ اهل بروجرد با دو سال سابقه پاسداری که حدود دو سال هم از ازدواجش می‌گذشته و برای اولین بار هم پایش به معرکه‌ی سوریه باز شده، خونش کیلومترها دورتر از مرزهای ایران روی زمین می‌ریزد؛ همین اول کار به چه واقعیت سترگی خوردم.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	اصلاً برای کار دیگری به حسینیه آمده بودم اما عظمت واقعه آنقدر بود که تصمیم عوض کنم و دوربین تصویربرداری را بردارم و حالا بایستم روبروی آدم‌هایی که شانه زیر بار امانت‌هایی داده‌اند که هزاران سال قبل و در ابتدای خلقت، آسمان‌ها از پذیرفتنش سر باز زدند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	زبانم نمی‌چرخد اما به زحمت به همسر جوان سیدعباس می‌گویم: «دل کندن از همسرتان سخت نبود؟» وسط بغضی که بیخ گلویش و پرده اشکی که توی قاب چشمش گیر کرده و صبورانه با آنها دست و پنجه نرم می‌کند می‌گوید: «خیلی سخت بود! خیلی خیلی سخت! کار رفتنش که داشت درست می‌شد به من گفت تو رضایت ندهی نمی‌روم!» بغض بالاتر می‌آید و بقیه حرفش را می‌خورد. در ادامه هم با اشکی که حالا دیگر به‌وضوح چشم‌ها را تر کرده از دیدن پیکر سیدعباس در معراج می‌گوید و می‌گوید: «عباس جان! شهادتت مبارک! ما را هم شفاعت کن!»&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_0555955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_0555955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_4455955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_4455955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_6755955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_6755955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_3655955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_3655955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_6855955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_6855955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_2755955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_2755955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	این حجم از تکرار عبارت «شهادتت مبارک» را اگر آدم اینجا و روبروی این آدم‌ها نباشد اصلا توی کَتَش‌ نمی‌رود. مگر می‌شود عزیزی از دست داده باشی و رفتنش را تبریک بگویی؟! زبان من که نمی‌چرخد. این را هم به همسر سیدعباس گفتم هم به مادرش هم به پدرش! هر سه نفرشان اما جلوی دوربین من ایستادند و شهادت سیدعباس را تبریک گفتند. پدرِ سیدعباس که راننده‌ی کامیون و ماشین سنگین است چیز عجیب‌تر دیگری هم می‌گوید آن هم درست زمانی که پیکر جوان ۲۴ ساله‌اش هنوز توی تابوت است و دفن هم نشده که داغش سرد شده باشد: «اگر به جای عباس چند عباس دیگر هم داشته باشم و لازم باشد، آنها هم فدای حضرت زینب &lt;span style="font-size:9px;"&gt;سلام‌الله‌علیها &lt;/span&gt;و امام حسین &lt;span style="font-size:9px;"&gt;علیه‌السلام&lt;/span&gt;!» عین این حرف را مادر سیدعباس هم می‌زند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;strong&gt;آن سمت ماجرا؛ سردار زاهدی!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	سمت دیگر این واقعیت سنگین و کمرشکن که من و دوربینم وظیفه‌ی ثبت و ضبط آن را به عهده داریم شهید ۶۳ ساله‌ی کاروان شهداست که ۴۵ سال در کوه و کمر و صحرا و بیابان در ایران و سوریه و لبنان، پوتین به پا کرده بود و دور از نام و نان و برق دوربین‌‌ها و رسانه‌ها، دنبال چیز دیگری بود بدون اینکه خیلی از میلیون‌ها نفری که این روزها در ایران و لبنان و سوریه و عراق و یمن به سوگش نشسته‌اند او را بشناسند: سردار محمدرضا زاهدی! هدف متحرک صهیونیست‌ها که به تعبیر فرنگی‌ها از قدیمی‌ترین ژنرال‌های ایرانی در لبنان و در جبهه‌ی نبرد با اسرائیل بود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_5955955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_5955955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	همسرش حالا روبروی دوربین ایستاده. هدفون توی گوش دارم تا صدایش را بهتر بشنوم. من بیش از او استرس دارم و ناآرامم. با خود می‌گویم نباید اینها را زیاد اذیت کرد. داغدارند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	در تمام سال‌هایی که زاهدی در کوه و بیابان‌های منطقه بالا و پایین می‌رفته تا آب توی دل میلیون‌ها ایرانی تکان نخورد، این زن همراهی‌اش را کرده و همگام و همقد‌مش بوده. درست مثل همسر جوان و پدر و مادر سیدعباس، بی‌ادعا و تکلف شانه زیر بار همان امانتی داده که آسمان‌ها و زمین در ابتدای خلقت از پذیرفتنش سر باز زدند. حالا ایستاده روبروی دوربین من و باید واقعیت عظیم شخصیت و وجود او را روایت کنم و چه کار سختی!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	سخت نبود؟! اولین سؤالم همین است. مکثی می‌کند، نرم‌لبخندی روی چهره‌ی مادرانه‌اش می‌نشیند و با لهجه‌ی نه‌‌چنان غلیظ اصفهانی می‌گوید: «سخت که بود. سال‌ها زندگی در غربت و دور از فامیل و حتی دور از کشور اما ما راهمان یکی بود! شهادت گوارایش باشد!» همین!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	تمام حرف کسی که ۴۵ سال در سایه‌ی یک مرد در سایه بوده همین است. هیچ جایی نامی از اینها نبوده؛ نه خودش نه مردش! در زمره‌ی همان‌هایی که علی‌بن‌ابیطالب &lt;span style="font-size:9px;"&gt;علیه‌السلام &lt;/span&gt;فِی الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِی السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ&lt;span style="color:#696969;"&gt; &lt;span style="font-size:9px;"&gt;(خطبه ۱۰۲ نهج‌البلاغه)&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;توصیف‌شان می‌کند. مردهایی که در گمنامی به چشم فتنه‌ها می‌زنند. در زمین گمنامند و در آسمان‌ شهیر!&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_7455955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_7455955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_7255955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_7255955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_6255955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_6255955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_4555955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_4555955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	زنان این قبیله‌ی کفرستیز هم به مانند مردان جوانمردشان، بی‌تکلفند و بی‌ادعا؛ صبور اما ایستاده پای بیرق حقیقت که در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریخ گم نشود! اینها امانتداران خدایند و هر کسی را ظرفیت کشیدن بار امانت خداوند نیست.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;فدای آن چشم‌ها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از همسر سردار زاهدی، دخترش می‌آید جلوی دوربین و گفتن از پدر. اینکه همیشه به پدر می‌گفته «فدای چشم‌های قشنگت بشوم من» و پدر یکبار آنقدر جدی رفته جلوی آینه تا ببیند چه در چشم‌هایش هست که دختر را اینقدر شیفته کرده.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	من اما به این فکر می‌روم که دختر شهید احتمالا در توصیف چشم‌های پدر، خسته بودن را فاکتور گرفته. این واقعیت را در تعبیر یک همسر شهید دیدم از همسرش وقتی که بعد از شهادت پیکر و چشمانِ بسته‌ی آسوده‌ی مردش را می‌بیند و توی دلش خطاب به او می‌گوید: «حالا دیگر می‌توانی همه‌ی آن خستگی جاری در چشم‌هایت را درمان کنی.» اصلا انگار که چشم‌ها حکایتی دارند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	فرمانده‌ی همین قبیله‌ هم در نامه‌‌‌ای به دخترش نوشته بود:&lt;br /&gt;
	«دخترم خیلی خسته‌ام. سی سال است که نخوابیده‌ام... من در چشمان خود نمک می ریزم که پلک‌هایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشد تا نکند در غفلت من آن طفل بی‌پناه را سر ببرند. وقتی فکر می کنم آن دختر هراسان تویی، نرجس است، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریده شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید؟ نظاره‌گر باشم، بیخیال باشم، تاجر باشم؟ نه من نمی‌توانم اینگونه زندگی بکنم.»&lt;span style="color:#696969;"&gt;&lt;span style="font-size:9px;"&gt; (بخش‌هایی از نامه‌ی شهید قاسم سلیمانی به دخترش)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; به جای نویسنده‌ی این نامه بگذاریم همین شهدا و به جای اسامی فرزندان نویسنده نامه هم بگذاریم هر مرد و زن ایرانی و انسان مظلومی، آن وقت این معادله درست می‌شود!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;img alt="*" class="transparent" src="https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_2.gif" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:11px;"&gt;&lt;span style="color:#b22222;"&gt;&lt;strong&gt;خمینی(ره) زنده است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
	بعد از نماز مغرب و افطار، تابوت‌های پیچیده در پرچم‌های سه‌رنگ را وارد حسینیه می‌کنند تا فضا برای خواندن نماز که قرار است آقا اقامه‌اش کنند آماده شود. صف‌های اول معمولاً در اختیار مسئولین است. این مرتبه اما قضیه فرق می‌کند. یکی از دست‌اندرکاران مراسم پشت تریبون می‌رود و «آقایان علما و فرماندهان محترم» را به سمت دیگری هدایت می‌کند تا جا برای خانواده شهدا باز شود.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_1355955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_1355955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_5755955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_5755955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_5255955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_5255955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_1555955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_1555955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	اینجا دیگر اولویت با آن بخش از امانتداران الهی‌ست که عزیزترین دارایی‌شان را فدا کرده‌اند. آقا می‌آیند. قرائت فاتحه‌ای و بعد هم سر زدن به خانواده شهدا. توی دریچه دوربین، همسر و مادر شهید عباس صالحی را می‌بینم که جزو اولین نفراتند.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	نماز اقامه می‌شود. من اما به مانند همان نمازی که چهار سال و چند ماه قبل در دانشگاه تهران و بر پیکر شهید سعید فرودگاه بغداد اقامه شد، به جای رفتن توی صف‌‌ها، یک‌گوشه و این مرتبه پای دوربین ایستاده‌ام تا مثلاً وظیفه حرفه‌ای خودم را انجام دهم. چشم‌هایم اما مجال نمی‌دهند. به حال خودم اشک می‌ریزم.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_3555955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_3555955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_2255955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_2255955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_4155955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_4255955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_4255955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_4355955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_4355955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_2055955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_2055955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_3455955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_3455955.jpg" style="width: 90px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	صدای تکبیرها توی فضای حسینیه می‌‌پیچد. حسینیه‌‌ای در تمام این سال‌ها - از ۱۳۶۹ که بنا شده تا الان- چه رویدادهایی که به خود ندیده؛ از تهدید و تشر به اردوگاه باطل کره‌ی زمین تا تنفیذ احکام ریاست جمهوری و جشن برای دخترانی که شایسته‌ی خطاب قرار گرفتن از جانب خداوند قرار گرفته و به تکلیف رسیده‌اند و خاموش کردن انواع و اقسام فتنه‌ها.&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_6155955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_6155955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_5455955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_5455955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_2355955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_2355955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_2855955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_2855955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_5655955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_5655955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/B/14030116_4955955.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="https://idc0-cdn0.khamenei.ir/ndata/news/55955/C/14030116_4955955.jpg" style="width: 200px; height: 139px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	حسینیه امام خمینی&lt;span style="font-size:9px;"&gt;(ره)&lt;/span&gt; مرور فشرده‌ی انقلابی است که پس از خمینی(ره) شعله‌اش سرد نشده. امروز نام خمینی&lt;span style="font-size:9px;"&gt;(ره) &lt;/span&gt;بیش از هر زمان دیگری زنده است. این را به‌راحتی می‌شود از پیکرها شهدایی فهمید که ۳۵ سال بعد از ارتحال ایشان به‌دست مستقیم صهیونیست‌‌ها به شهادت رسیده‌اند و بعد از نماز با شعار لبیک یا حسین &lt;span style="font-size:9px;"&gt;علیه‌السلام &lt;/span&gt;تشییع می‌شوند. امروز نام خمینی&lt;span style="font-size:9px;"&gt;(ره)&lt;/span&gt; بیش از هر زمان دیگری زنده است و این را به‌راحتی می‌شود از روی شعارهایی فهمید که این خانواده‌های داغدار و در برابر پیکرهای پاره پاره‌ی عزیران‌شان در حسینیه امام خمینی&lt;span style="font-size:9px;"&gt;(ره)&lt;/span&gt; می‌دهند: «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده!» اینها امانت‌داران خدایند در زمین و امانت‌داران همیشه آماده‌اند.&lt;/div&gt;
&lt;br type="_moz" /&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Apr 2024 19:43:00 +0430</pubDate>
<author>Khamenei.ir</author>
</item>
</channel>
</rss>
