1380/12/06
یارگیری جهانی؟
بازیگران سیاست بینالملل با هر سطحی از قدرت، در برهه احساس خطر به «یارگیری» از میان سایر قدرتها میپردازند و به هر میزان که تفاوت قدرت عینی طرفین چالش، قابل ملاحظه به نظر میرسد، به همان نسبت اهمیت یارگیری نیز مضاعف میشود. ایران هم از این قاعده مستثنی نیست و بلافاصله، در حد توان دیپلماسی خود در مسیر جلب و جذب حمایت جهانی گام برداشته است.
«اتحادیه اروپا» مهمترین مؤتلف بالقوه ایران است که تا حال حاضر نیز مخالفت خود را با سیاستهای تکروانه آمریکا در سطح جهان و به ویژه ایران، حتی با الفاظ و تعابیر تند و نامعمول در ادبیات دیپلماتیک، ابراز داشته است. اما با فرض تداوم حمایت فعلی اروپا از ایران، باید اذعان داشت که غول اقتصادی اروپا از بازوان نحیف نظامی برخوردار است، به نحوی که امنیت نظامی خود را مرهون «چتر امنیتی» امریکا میداند و بدیهی است در صورت ورود احتمالی کاخ سفید به گام برخورد نظامی با ایران، اتحادیه اروپا، اگر هم «مایل» به رویارویی جنگی با برادر بزرگتر بر سر ایران باشد، «قادر» به اثرگذاری تعیین کننده نیست. از جنبه اقتصادی، بعید به نظر میرسد در صورت ازدیاد فشار واشنگتن، سرمایهداران حاکم اروپایی، منافع حاصله از حفظ روابط اقتصادی با ایران را بر مناسبات اقتصادی پیچیده و سرنوشتساز خود با آمریکا، رجحان دهند. با لحاظ جمیع جهات فوق و در نظر گرفتن این واقعیت که از منظر ایدئولوژیک، نه تنها هیچ پیوند استواری بین ایران و اروپا وجود ندارد، بلکه این قاره، از منتقدان ثابت سیاستهای خارجی و داخلی تهران بوده است، باید پذیرفت دولتهای اروپایی در پذیرش تزاید فشار سیاسی در ایران، با آمریکا «اشتراک منافع دارند» و هم از این روست که حتی در وضعیت اعلام پشتیبانی از ایران، در لا به لای مواضع خویش، ضرورت توجه تهران به دیدگاههای اروپا، پیرامون اصلاح سیاستهای داخلی و خارجی را گوشزد مینمایند. وضعیت ژاپن نیز همانند اروپاست، با این تفاوت که نقاط آسیبپذیری و میزان وابستگی توکیو به واشنگتن، بسیار بیشتر از اروپاست و به همان نسبت دایره تصمیمگیری مستقل آن محدودتر.
روسیه، دومین گزینه مهم در دیپلماسی یارگیری ایران است. اما این کشور بالعکس اتحادیه اروپا، غولی نظامی است که بازوان اقتصادی آن، فوقالعاده نحیف میباشد تا حدی که همین پاشنه آشیل به وقوع رخداد فروپاشی بلوک شرق و تحول نظام بینالملل از دو قطبی به تک قطبی منتهی شد. زمامداران کرملین در تعامل استراتژیک خود با آمریکا، در تنگنای پارادوکسی فرساینده گرفتار آمدهاند. زیرا رهبران روسیه با تجربهاندوزی از فروپاشی شوروی در صدد میل به توسعه اقتصادی پایدار هستند و تحقق این هدف، بدون جلب مشارکت و همیاری تکنولوژیک و یاری آمریکا میسور به نظر نمیرسد. از سوی دیگر غرور تاریخی روسها که در جهان دو قطبی تقویت شده، زمامداران متکی به زرادخانههای غنی هستهای و کلاسیک روس را وادار میسازد در برابر زیادهطلبیهای جهانی ابرقدرت تازه به دوران رسیده، واکنشهای تندی نشان دهند که به بروز چالشهای دیپلماتیک منجر میشود. البته مرور رفتار دیپلماسی روسیه در سیزده سال اخیر، سازوکار حل پارادوکس موصوف را بر ناظران جهانی و از جمله کاخ سفید، مکشوف ساخته است. به این معنا که دیپلماسی تند و شدیدترین مقاومتهای روسی را میتوان با واگذاری اختیارات چشمگیر اقتصادی و مالی به انفعال و نظارهگری تبدیل نمود و هرچه تحول سرنوشتسازتر باشد، ثمن معامله بیشتر خواهد بود. هم از این رو، پس از اینکه وارثان ابرقدرت سرخ بر سر قدرت تضعیف شده خود، تمامی تحولات مهم جهانی اعم از جنگ خلیج فارس، جنگ بالکان و حمله به افغانستان بهرغم اعتراضها و تهدیدهای اولیه مسکو، مطابق سناریوی واشنگتن خاتمه یافته و هرگز مقاومت عملی و تأثیرگذار روسیه را شاهد نبودهایم و با توجه به تجربهها و یافتههای پیشین تحمل استراتژیک مشابه آتی روسیه و آمریکا، در مورد ایران چندان دور از ذهن نیست.
چین نیز با پارادوکسی شبیه روسیه در سیاست خارجی مواجه است، با این تفاوت که به دلیل نداشتن احساس غرور تاریخی روسها، اژدهای زرد، نیازی به مداخله در تمامی بحرانهای جهان نمیبیند و مصممتر از روسها، سیاست خارجی خود را کاملاً در خدمت تهیه زمینه «بازسازی اقتصادی» و استمرار نرخ رشد دو رقمی خویش درآورده است. وضعیت پرجمعیتترین دموکراسی جهان یعنی هند نیز به همین منوال است مضاف بر اینکه، تنگاناهای اقتصادی آن باعث شده تا دهلی نو، حوزه حیات سیاست خارجی خویش را صرفاً به کشورهای همسایه محدود سازد و حتی تصور درگیری با قدرتهای بزرگ در سایر نقاط گیتی و احیاناً کاربرد سلاحهای هستهای را به مخیله خود راه ندهد. بنابراین احتمال پیوستن چین و هند به کشورهای حامی ایران در جریان نبردی جدی با آمریکا، چندان قوی نیست.
جلب نظر مساعد پاکستان و بهرهگیری از توان «بازدارندگی» نسبی اسلام آباد، دیگر گزینه متحمل دیپلماسی ایران است که حامی پر و پا قرص چندانی ندارد. زیرا از کشوری که طالبان فرزندخوانده و پرمنفعت خود را با نخستین فشارهای سیاسی و وسوسههای مالی آمریکا در چنگال آمریکا رها ساخت، انتظار نمیرود هزینه رویارویی با آمریکا بر سر ایران را متقبل شود.
جهان عرب گزینه دیگری است که در نگاه اول، وجود پیوندهای ایدئولوژیک اسلامی امیدهایی را برای تشکیل ائتلاف جهانی برمیانگیزاند. اما حداقل در تاریخ معاصر زمامداران عرب نه تنها از یاری رساندن به ایران در مواقع خطرناک اجتناب ورزیدهاند بلکه به نوبه خود بر دامنه و عمق چالشهای سیاست خارجی ایران افزودهاند. ضمن آنکه، به فرض وجود اراده همگرایی با ایران در بین زمامداران عرب، آنان امکان اقدام و عمل مؤثر را ندارند. کما اینکه درباره عراق که حمله به آن محتوم است و حلقههای عربیت، حمایت از بغداد را توجیه مینماید، جهان عرب، از مرز اعلام حمایتهای تبلیغی فراتر نرفته و منافع ملی و اغلب حکومتی خود را بر منافع ایدئولوژیک و قومی ترجیح دادهاند. شاید به همین علت است که بغداد حتی پیشتر از تهران، خواهان شکلگیری ائتلافی دو جانبه و چشمپوشی بر ناخرسندیهای تاریخی فی ما بین میباشد. اما ایران پیش از پذیرش ائتلاف فوق بایستی به این سؤال پاسخ دهد که آیا قدرت برآمده از ائتلاف ایران ـ بغداد، متضمن خنثی سازی عملیات تهاجمی واشنگتن هست یا خیر؟ و اصولاً آیا برداشتن نخستین گامها به سمت ائتلاف عملی با عراق موجب تسریع و تشدید برخورد آمریکا با ایران و انزوای فزونتر تهران در جامعه جهانی خواهد شد یا خیر؟
ائتلاف با کره شمالی، ضلع سوم مثلث کشورهای متهم از سوی بوش نیز پاسخگویی به سؤالاتی مشابه را میطلبد، ضمن آنکه فاصله جغرافیایی بسیار پیونگیانگ با دو کشور دیگر متهم، بر دشواریهای بهرهگیری از قدرت کره شمالی توسط ایران و عراق میافزاید.
یارگیری، صرفاً یکی از مؤلفههای مؤثر در تعیین سیاست خارجی است و متغیرهای دیگری نظیر مؤلفههای ارزشی فرضی نیز میتواند نقش مؤثری در پیریزی دیپلماسی کشورها داشته باشد که البته بایستی برخاسته از اجماع ملی باشد. اما در هر حال توجه به امکان سنجی یارگیری جهانی به عنوان متغیری دخیل بر آورد هزینه فایده گزینشهای دیپلماتیک ضروری است تا مبادا تکیه بر تحلیلهای احساسی، تنهایی غیرمنتظره «روز واقعه» را موجب شود.
«اتحادیه اروپا» مهمترین مؤتلف بالقوه ایران است که تا حال حاضر نیز مخالفت خود را با سیاستهای تکروانه آمریکا در سطح جهان و به ویژه ایران، حتی با الفاظ و تعابیر تند و نامعمول در ادبیات دیپلماتیک، ابراز داشته است. اما با فرض تداوم حمایت فعلی اروپا از ایران، باید اذعان داشت که غول اقتصادی اروپا از بازوان نحیف نظامی برخوردار است، به نحوی که امنیت نظامی خود را مرهون «چتر امنیتی» امریکا میداند و بدیهی است در صورت ورود احتمالی کاخ سفید به گام برخورد نظامی با ایران، اتحادیه اروپا، اگر هم «مایل» به رویارویی جنگی با برادر بزرگتر بر سر ایران باشد، «قادر» به اثرگذاری تعیین کننده نیست. از جنبه اقتصادی، بعید به نظر میرسد در صورت ازدیاد فشار واشنگتن، سرمایهداران حاکم اروپایی، منافع حاصله از حفظ روابط اقتصادی با ایران را بر مناسبات اقتصادی پیچیده و سرنوشتساز خود با آمریکا، رجحان دهند. با لحاظ جمیع جهات فوق و در نظر گرفتن این واقعیت که از منظر ایدئولوژیک، نه تنها هیچ پیوند استواری بین ایران و اروپا وجود ندارد، بلکه این قاره، از منتقدان ثابت سیاستهای خارجی و داخلی تهران بوده است، باید پذیرفت دولتهای اروپایی در پذیرش تزاید فشار سیاسی در ایران، با آمریکا «اشتراک منافع دارند» و هم از این روست که حتی در وضعیت اعلام پشتیبانی از ایران، در لا به لای مواضع خویش، ضرورت توجه تهران به دیدگاههای اروپا، پیرامون اصلاح سیاستهای داخلی و خارجی را گوشزد مینمایند. وضعیت ژاپن نیز همانند اروپاست، با این تفاوت که نقاط آسیبپذیری و میزان وابستگی توکیو به واشنگتن، بسیار بیشتر از اروپاست و به همان نسبت دایره تصمیمگیری مستقل آن محدودتر.
روسیه، دومین گزینه مهم در دیپلماسی یارگیری ایران است. اما این کشور بالعکس اتحادیه اروپا، غولی نظامی است که بازوان اقتصادی آن، فوقالعاده نحیف میباشد تا حدی که همین پاشنه آشیل به وقوع رخداد فروپاشی بلوک شرق و تحول نظام بینالملل از دو قطبی به تک قطبی منتهی شد. زمامداران کرملین در تعامل استراتژیک خود با آمریکا، در تنگنای پارادوکسی فرساینده گرفتار آمدهاند. زیرا رهبران روسیه با تجربهاندوزی از فروپاشی شوروی در صدد میل به توسعه اقتصادی پایدار هستند و تحقق این هدف، بدون جلب مشارکت و همیاری تکنولوژیک و یاری آمریکا میسور به نظر نمیرسد. از سوی دیگر غرور تاریخی روسها که در جهان دو قطبی تقویت شده، زمامداران متکی به زرادخانههای غنی هستهای و کلاسیک روس را وادار میسازد در برابر زیادهطلبیهای جهانی ابرقدرت تازه به دوران رسیده، واکنشهای تندی نشان دهند که به بروز چالشهای دیپلماتیک منجر میشود. البته مرور رفتار دیپلماسی روسیه در سیزده سال اخیر، سازوکار حل پارادوکس موصوف را بر ناظران جهانی و از جمله کاخ سفید، مکشوف ساخته است. به این معنا که دیپلماسی تند و شدیدترین مقاومتهای روسی را میتوان با واگذاری اختیارات چشمگیر اقتصادی و مالی به انفعال و نظارهگری تبدیل نمود و هرچه تحول سرنوشتسازتر باشد، ثمن معامله بیشتر خواهد بود. هم از این رو، پس از اینکه وارثان ابرقدرت سرخ بر سر قدرت تضعیف شده خود، تمامی تحولات مهم جهانی اعم از جنگ خلیج فارس، جنگ بالکان و حمله به افغانستان بهرغم اعتراضها و تهدیدهای اولیه مسکو، مطابق سناریوی واشنگتن خاتمه یافته و هرگز مقاومت عملی و تأثیرگذار روسیه را شاهد نبودهایم و با توجه به تجربهها و یافتههای پیشین تحمل استراتژیک مشابه آتی روسیه و آمریکا، در مورد ایران چندان دور از ذهن نیست.
چین نیز با پارادوکسی شبیه روسیه در سیاست خارجی مواجه است، با این تفاوت که به دلیل نداشتن احساس غرور تاریخی روسها، اژدهای زرد، نیازی به مداخله در تمامی بحرانهای جهان نمیبیند و مصممتر از روسها، سیاست خارجی خود را کاملاً در خدمت تهیه زمینه «بازسازی اقتصادی» و استمرار نرخ رشد دو رقمی خویش درآورده است. وضعیت پرجمعیتترین دموکراسی جهان یعنی هند نیز به همین منوال است مضاف بر اینکه، تنگاناهای اقتصادی آن باعث شده تا دهلی نو، حوزه حیات سیاست خارجی خویش را صرفاً به کشورهای همسایه محدود سازد و حتی تصور درگیری با قدرتهای بزرگ در سایر نقاط گیتی و احیاناً کاربرد سلاحهای هستهای را به مخیله خود راه ندهد. بنابراین احتمال پیوستن چین و هند به کشورهای حامی ایران در جریان نبردی جدی با آمریکا، چندان قوی نیست.
جلب نظر مساعد پاکستان و بهرهگیری از توان «بازدارندگی» نسبی اسلام آباد، دیگر گزینه متحمل دیپلماسی ایران است که حامی پر و پا قرص چندانی ندارد. زیرا از کشوری که طالبان فرزندخوانده و پرمنفعت خود را با نخستین فشارهای سیاسی و وسوسههای مالی آمریکا در چنگال آمریکا رها ساخت، انتظار نمیرود هزینه رویارویی با آمریکا بر سر ایران را متقبل شود.
جهان عرب گزینه دیگری است که در نگاه اول، وجود پیوندهای ایدئولوژیک اسلامی امیدهایی را برای تشکیل ائتلاف جهانی برمیانگیزاند. اما حداقل در تاریخ معاصر زمامداران عرب نه تنها از یاری رساندن به ایران در مواقع خطرناک اجتناب ورزیدهاند بلکه به نوبه خود بر دامنه و عمق چالشهای سیاست خارجی ایران افزودهاند. ضمن آنکه، به فرض وجود اراده همگرایی با ایران در بین زمامداران عرب، آنان امکان اقدام و عمل مؤثر را ندارند. کما اینکه درباره عراق که حمله به آن محتوم است و حلقههای عربیت، حمایت از بغداد را توجیه مینماید، جهان عرب، از مرز اعلام حمایتهای تبلیغی فراتر نرفته و منافع ملی و اغلب حکومتی خود را بر منافع ایدئولوژیک و قومی ترجیح دادهاند. شاید به همین علت است که بغداد حتی پیشتر از تهران، خواهان شکلگیری ائتلافی دو جانبه و چشمپوشی بر ناخرسندیهای تاریخی فی ما بین میباشد. اما ایران پیش از پذیرش ائتلاف فوق بایستی به این سؤال پاسخ دهد که آیا قدرت برآمده از ائتلاف ایران ـ بغداد، متضمن خنثی سازی عملیات تهاجمی واشنگتن هست یا خیر؟ و اصولاً آیا برداشتن نخستین گامها به سمت ائتلاف عملی با عراق موجب تسریع و تشدید برخورد آمریکا با ایران و انزوای فزونتر تهران در جامعه جهانی خواهد شد یا خیر؟
ائتلاف با کره شمالی، ضلع سوم مثلث کشورهای متهم از سوی بوش نیز پاسخگویی به سؤالاتی مشابه را میطلبد، ضمن آنکه فاصله جغرافیایی بسیار پیونگیانگ با دو کشور دیگر متهم، بر دشواریهای بهرهگیری از قدرت کره شمالی توسط ایران و عراق میافزاید.
یارگیری، صرفاً یکی از مؤلفههای مؤثر در تعیین سیاست خارجی است و متغیرهای دیگری نظیر مؤلفههای ارزشی فرضی نیز میتواند نقش مؤثری در پیریزی دیپلماسی کشورها داشته باشد که البته بایستی برخاسته از اجماع ملی باشد. اما در هر حال توجه به امکان سنجی یارگیری جهانی به عنوان متغیری دخیل بر آورد هزینه فایده گزینشهای دیپلماتیک ضروری است تا مبادا تکیه بر تحلیلهای احساسی، تنهایی غیرمنتظره «روز واقعه» را موجب شود.
