1371/02/09
بیانات در جلسه هجدهم تفسیر سوره بقره
بسم الله الرّحمن الرّحیم
دو آیه را در هفتهی گذشته(۱) تلاوت کردم برای بیان و ترجمه؛ آیهی اوّل را در هفتهی گذشته بیان کردیم، امروز توضیح آیهی دوّم را عرض میکنم.
در آیهی اوّل(۲) عرض شد که قرآن برای اینکه مشکل اعتقادی و ایمانی مخاطبان خودش را برطرف بکند، یک راهی را برگزیده و آن راه اتمام حجّت است؛ یعنی این جور مطرح میکند که اگر کسی از شما در قرآن دچار تردید است و در اینکه این کتاب آسمانی است و از سوی خدا است شک دارد، پس مثل این قرآن را یا مثل سورهای از این قرآن را بیاورد. عرض کردیم که این کاملاً منطقی است؛ البتّه مخاطبین قرآن همه اهل زبان نیستند، همه عرب نیستند، همه اهل فصاحت و بلاغت نیستند و این جور نیست که حالا هر کسی که مخاطب قرآن است، خودش باید یک سورهای مثل قرآن بیاورد ــ که بعضی لغت عربی را هم نمیشناسند ــ بلکه مقصود این است که مجموعهی مخاطبین، در صورتی که نتوانستند این دعوت را اجابت بکنند، مقصود حاصل است. برای اینکه کسی که خود قادر نیست به ایجاد یک چنین سخنی، مراجعه میکند به کسانی که آنها قادرند؛ کسی که اهل زبان نیست، مراجعه میکند به کسانی که اهل زبانند؛ و در میان اهل زبان سخنوران و زبانشناسان هستند. و عرض کردیم که در روزی که قرآن این حرف را مطرح کرد، سخنوران بزرگ و زبانآوران کمنظیری بین اعراب بودند؛ این خطاب در طول زمان و در هیچ نسلی و در هیچ عهدی از سوی مخالفین قرآن پاسخ داده نشد؛ با اینکه مخالفین زیاد بودند، سخنوران بزرگی بودند که ایمان نداشتند؛ همین امروز هم هستند. چقدر شعرا و فصحای عرب مسیحی در همین زمان خود ما بودند؛ سخنوران و نویسندگان معروف، ادبایی که هنرشان در نثر زیبانویسی است، مِن باب مثال فرض کنید که لطفی منفلوطی(۳) ــ قطعات عربی مینوشت و مال همین دورهی قبل از ما است ــ و از این قبیل؛ افراد زیادی هستند که مسیحی هم هستند، از ادبا و شعرا و نویسندگان و قطعهنویسان عرب که در اوج فصاحت و بلاغت هم بودند و الان هم هستند که معتقد به قرآن نیستند و قرآن را قبول ندارند؛ یا همین جرج جرداق(۴) نویسندهی کتاب «امام علی»(۵) که مسیحی است و نویسندهی بزرگی هم هست و از زبانآوران است، یعنی اصلاً هنر او در نوشتن این کتاب یک مقدار به زیبایی این کتاب است [که دارای] یک نثر زیبایی است؛ خب، وقتی در طول زمان، در حالی که این جور ادبا و زبانآوران و فصحای برجستهای هم وجود دارند و همه هم این اتمام حجّت قرآن را یا به بیان دیگری تحدّی ــ یعنی مبارزهطلبی ــ قرآن را مشاهده میکنند و هیچ کس پاسخ نمیدهد و همه معترفند به اینکه قادر نیستند و گذشته از اینها عمل اینها نشان میدهد در طول چهارده قرن که ظرفیّت فصاحت و بلاغت بشر و زبانآوری بشر به این حد نمیرسد که بتواند یک سورهای از قرآن را بیاورد، وقتی این را هر کسی مشاهده میکند، ولو فرض کنید در فلان گوشهی دنیا باشد و زبان عربی را هم درست نداند امّا تحقیق میکند و همین را مییابد، همین را میفهمد، این برای او یک حجّت است و برای او دیگر حجّت تمام میشود.
پس بنابراین مخاطب این آیه ــ همچنان که آن هفته عرض کردیم ــ همهی مردم هستند و فقط اعراب نیستند؛ همچنین همهی مردم عصرهای مختلفند و فقط مردم آن عصر نیستند که بگوییم آنها چون اهل ادبیّات بودند، مخاطب این آیه آنها هستند؛ نه، همهی مردم زمانهای مختلف، مخاطب این سخن هستند. و در همهی زمانها هم این اتمام حجّت بجا است؛ زیرا اگر کسی شک دارد، اگر کسی قبول نمیکند، بسیار خوب، راه تحقیق که باز است برای انسان، برود تحقیق کند تا این حقیقت برای او آشکار بشود؛ خواهد دید که زبانآوران، بزرگان، نویسندگان، ادبا، شعرا، در طول عصرها بودند، بسیاریشان هم قرآن را قبول نداشتند، حتّی بعضیها هم درصدد معارضهگری برآمدهاند ــ یعنی متنهایی درست کردند برای مقابلهی با قرآن در طول تاریخ که به بعضی از ادبای معروف عرب نسبت داده میشود؛ این کارها را هم کردهاند ــ امّا هیچ کدام از اینها نتوانستند این چیزی را که قرآن میگوید بیاورند؛ یعنی «فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِه»؛ یک سورهی مثل قرآن بیاورید. این سورهی قرآن هم که میفرماید: فَأتوا بِسورَة؛ یعنی هر جور سورهای، ولو کوچکترین سورهها؛ مثلاً مثل سورهی «اِنّا اَعطَینٰکَ الکَوثَر» را شما ارائه کنید و بیاورید؛ و تا حالا هیچ کس نتوانسته.
آن هفته این نکته را عرض کردم که هیچ کسی نیست که چیزی از این قبیل آورده باشد و غیر از خودش یک نفر قبول کرده باشد که این مثل قرآن است؛ در مقام معارضهی با قرآن هیچ کس نیست که چیزی آورده باشد و غیر خود او کسی قبول کرده باشد که این مثل قرآن است. حالا خود انسان ممکن است اشتباه کند و خیال کند مثل قرآن را آورده امّا [شخص] دیگری که بنا است قضاوت بکند، هرگز برای چنین گفتههایی و تعبیراتی اعتراف نکرده و قبول نکرده که این مثل قرآن است. قرآن میفرماید که: وَ ادعوا شُهَداٰءَکُم؛ خودتان بروید شاهد و داور برای این قضیّه بیاورید تا آنها بگویند. یا اگر «شُهَداٰءَکُم» را به معنای کمککنندگان بگیریم، یعنی کسانی به شما کمک کنند ــ کمااینکه در بعضی از آیات دیگر قرآن هست که «قُل لَئِنِ اجتَمَـعَتِ الاِنسُ وَالجِنُّ عَلیًّ اَن یَأتوا بِمِثلِ هـٰذَا القُرءانِ لا یَأتونَ بِمِثلِه»(۶) ــ و همه دست به دست هم بدهند که یک چنین قرآنی بیاورند، نخواهند توانست؛ حالا «شُهَداٰءَکُم» را ما به معنای داوران و گواهان معنا کردهایم؛ این معنا به نظر ما نزدیکتر است؛ بعضی هم به آن معنای کمککنندگان و معاونان معنا کردهاند. این معنای آیهی اوّل که آن روز عرض شد.
در آیهی دوّم استنتاج میکند از این بیان که حالا اگر چنانچه نتوانستید این کار را بکنید، شما که طرف قرآن هستید و در قرآن تردید میکنید و حاضر نیستید قبول کنید که این قرآن، این کلمات، این سُوَر از سوی پروردگار عالم است، پس در حذر باشید از عذاب الهی؛ یعنی بدانید که بدون یک منطق قوی سر از حق برتافتن و حقیقت را قبول نکردن، خود را در معرض عذاب الهی قرار دادن است و مراقب باشید که خودتان را در معرض عذاب الهی قرار ندهید؛ این ترکیب کلّی آیه است. پس معنای آیهی دوّم یا ترجمهی تحتاللفظی این آیه که آن روز عرض کردیم، این جوری است: فَاِن لَم تَفعَلوا؛ پس اگر نکردید این کار را، یعنی نتوانستید سورهای بیاورید؛ بعد به صورت جملهی معترضه میفرماید: وَ لَن تَفعَلوا؛ و هرگز هم نخواهید توانست که این کار را بکنید، فَاتَّقُوا؛ پس برحذر باشید، اَلنّارَ الَّتی وَقودُهَا النّاسُ وَ الحِجارَة؛ از آتشی که آتشگیرهی آن آدمی است و سنگ، اُعِدَّت لِلکّْفِرین، و برای کافران آماده شده است.
در این آیه دو سه مطلب هست که من این دو سه مطلب را عرض میکنم. یکی در این جملهی «فَاِن لَم تَفعَلوا وَ لَن تَفعَلوا»؛ «اگر نتوانستید سورهای بیاورید ــ و اضافه میکند ــ که هرگز هم نخواهید توانست بیاورید»، اینکه میگوید هرگز نخواهید توانست بیاورید، معنایش چیست؟ معنایش این است که قرآن معجزه است و کسی قادر نیست مثل قرآن را بیاورد؛ مسئلهی معجزه بودن قرآن را مطرح میکند. من یک بحث کوتاهی در این باره میخواهم عرض بکنم که «قرآن معجزه است» یعنی چه و از چه جهت قرآن معجزه است. اوّلاً خود معجزه به چه معنا است؟ معجزه یعنی آن چیزی که مخاطبین خودش را و طرفهای خودش را عاجز میکند؛ کسی نمیتواند مثل آن را بیاورد یا در مقابل آن نمیتواند یک حقیقتی را انکار کند؛ عاجزکنندهی طرف، یعنی آن چیزی که طرف مقابل خود را ــ آن کسی را که این معجزه برای او آورده میشود ــ از پاسخگویی و از هماوردی عاجز میکند، ناتوان میکند؛ این معنای معجزه است. مثلاً فرض بفرمایید معجزهی حضرت عیسیٰ این است که خود آن بزرگوار از مادر، و نه از پدر و مادر به وجود آمده؛ یا معجزهای که قرآن برای حضرت عیسیٰ ذکر میکند این است که مردگان را زنده میکرد: وَ اُحیِ المَوتیٰ بِاِذنِ الله؛(۷) به اذن خدا مرده را زنده میکند؛ مثلاً معجزهی حضرت موسیٰ مسئلهی عصا و اژدها؛ و از این قبیل معجزات پیغمبران. اساساً حقیقت معجزه چیست؟
معجزه خلاف قانون علّیّت نیست و نباید کسی تصوّر بکند که یک قانونی به نام قانون علّیّت هست ــ که هر علّتی معلول خودش را به وجود میآورد و هیچ معلولی بدون علّت به وجود نمیآید ــ و معجزه خَرق(۸) قانون علّیّت است؛ یعنی معجزه آن چیزی است که در آن یک چیزی به وجود میآید، بدون اینکه علّت آن وجود داشته باشد. مثلاً فرض بفرمایید که علّت ایجاد انسان این است که عنصر زنانه و عنصر مردانه یعنی مثلاً اسپرم و تخمک با یکدیگر همراه بشوند تا اینکه موجود بشری به وجود بیاید، آن وقت حضرت عیسیٰ به وجود میآید بدون اینکه این علّت وجود داشته باشد. یا زنده بودن و حیات ناشی است مثلاً از فعّالیّت سلّولهای مغزی یا فرضاً تحرّک قلب، این عاملِ مشخّص حیات را دارد، و در معجزهی حضرت عیسیٰ بدون وجود عامل حیات، این مردهای را که از بین رفته و این عامل را از دست داده، مجدّداً به حرکت و زندگی برمیگرداند؛ یعنی تخلّف علّت از معلول؛ یعنی نقض قانون علّیّت. در باب معجزه این را نباید گمان کرد و این گمان درستی نیست. یعنی در معجزه قانون علّیّت نقض نمیشود. قانون علّیّت یک قانون تخلّفناپذیر است که هر علّتی معلول خودش را به وجود میآورد و هر معلولی جز از علّت خود صادر نمیشود و اگر قانون علّیّت را قابل نقض بدانیم، نظام عالم ــ چه نظام طبیعی عالم، چه نظام فکری عالم ــ به هم خواهد ریخت و هیچ منطقی در عالم وجود نخواهد داشت و این غلط است. پس معجزه، نقض قانون علّیّت نیست بلکه معنای معجزه این است که معجزه میآید آن کیفیّت عملکرد علّت و معلول را که به طور معمولی و به طور عادی و به طور معتاد ــ آنچه عادت شده است ــ ما مشاهده کردهایم، این روال طبیعی را بر هم میزند؛ این جوری معنا کنیم معجزه را: خَرق طبیعت، خَرق عادت. به عبارت دیگر درست است که هیچ معلولی بدون علّت به وجود نمیآید امّا ما که بشر هستیم و دانش محدودی داریم، نمیتوانیم ادّعا بکنیم که علّت همهی پدیدههای عالم را درست و دقیق شناختهایم؛ نمیشود این را ادّعا کنیم. ای بسا ما برای یک پدیدهای یک علّتی فرض کردهایم، در حالی که علّت آن پدیده این چیز نیست یا این چیز به تنهایی نیست؛ ممکن است که علّت پدیده چیزی است که ما آن را نمیشناسیم؛ مثلاً فرض بفرمایید در همین مثال تولید مثل انسانی که عنصر مردانه و زنانه ــ یعنی عنصر نر و مادّه ــ وقتی با همدیگر ترکیب میشوند و انسان به وجود میآید، این علّتِ به وجود آمدن انسان نیست؛ ای بسا در یک موردی همان عنصر زنانه که در رحِم زن هست، دارای آن چنان قدرتی است، دارای آن چنان توان و استعدادی است که به تنهایی در یک شرایط خاصّی میتواند کار عنصر زن و مرد را با هم بکند؛ دلیلی نداریم که این را نفی کنیم. البتّه به طور عادّی این کار اتّفاق نمیافتد امّا اینکه علّت برای تولید مثل انسانی، چیزی است که به طور عادّی اتّفاق میافتد، این را بشر از کجا میتواند کشف بکند؟ پس در باب معجزه آنچه ما میتوانیم بگوییم این است که معجزه خَرق عادت است؛ آن چیزی که به طور معتاد، به طور معمول در جریان معمولی طبیعت اتّفاق میافتد در معجزه خَرق میشود، شکسته میشود و شکل دیگری به وجود میآید امّا همان شکل دیگر هم تابع نظام علّیّت است؛ علّت و معلول در همان شکل دیگر هم حاکم هست؛ آنجا هم یک علّتی است، منتها علّت ناشناختهی برای ما افراد بشر.
فرض بفرمایید که حضرت موسیٰ با عصا میزند به سنگ و از سنگ جریان آب جاری میشود؛ این چیزی است که قرآن به آن ناطق است.(۹) یا با همان عصای معجزنشان میزند به دریا و در لابهلای آبها مجاری خشک پدید میآید؛ یعنی آبها مثل دیوارههای بلندی قرار میگیرند و راه خشکی در وسط دریا یا در کنار دریا پدید میآید و از آن نقطهی کمعمق دریا حضرت موسیٰ از لابهلای آبها عبور میکند.(۱۰) این بر خلاف قانون علّیّت نیست، بر خلاف مجرای طبیعی کارها است؛ وَالّا چه مانعی دارد که ما فرض کنیم یک قدرت فوقالعادهای را خداوند ایجاد کند با تماس این عصا با این سنگ، به حکمت بالغهی خود او، به خاطر نیازی که بشرِ آن روز به این کار دارد ــ که حالا عرض میکنیم معجزه برای چیست ــ یک قدرتی را، یک توان عظیمی را به وجود بیاورد که این سنگی را که در زیر آن چشمهی آبی مثلاً هست، از چند نقطه بشکافد و آب از آن بیرون بزند؛ کجای این کار با علّیّت منافات دارد؟ بله، این با شکل معتاد زندگی منافات دارد؛ همین سنگ را اگر بخواهند بتراشند بایستی متّه بیاورند و زحمت بکشند و کلنگ بیاورند تا اینکه این سنگ شکافته بشود و مثلاً آب از زیرش بیرون بزند امّا آن نیرویی که در این سنگ به کار خواهد رفت، آیا ممکن نیست که از یک طریقی غیر طریق آن کلنگ به وجود بیاید؟ کمااینکه نظایرش در شکلهای کوچکتری ممکن است اتّفاق بیفتد؛ یک انسان بسیار نیرومندی گاهی یک حرکتی را ایجاد میکند که ده، بیست، پنجاه انسان معمولی نمیتوانند انجام بدهند. یا فرض بفرمایید یک انسان معمولی از یک نیروی خارقالعاده و ناشناختهای استفاده میکند که هزاران انسان معمولی از آن نیرو نمیتوانند استفاده کنند؛ مثل نیروی هیپنوتیسم یا مانیتِیسم.(۱۱) خب، مانیتیسم یک نیرویی است که در طبیعت هست؛ نیروی مغناطیسی تماس از طریق چشم یا از طریق سرانگشتان که همین نیروی هیپنوتیسم و مانیتیسم است، اینکه چیز غیر طبیعیای نیست، خارج از قانون علّیّت که نیست لکن به همین قانون یک نفری دست پیدا میکند، از یک مجرایی با این آشنا میشود، از آن استفاده میکند، یک تأثیری میگذارد که این تأثیر را هزار نفر آدم معمولی هم نمیتوانند بگذارند؛ یکی را خواب میکند، یک جسمی را از زمین بلند میکند؛ کمااینکه لابد دیدهاید یا شنیدهاید؛ بنده البتّه خودم هم دیدهام. خب، این تأثیر یک علّتی است در معلول خود، از غیر جریان عادّی، از غیر جریان معمولِ طبیعی. البتّه در باب این قوای خارقالعاده مثل هیپنوتیسم و این طور چیزها، وضع با معجزه اندکی متفاوت است؛ چون در باب اعجاز، دیگران نمیتوانند انجام بدهند، این کار را فقط آن کسی که مورد توجّه الهی است میتواند انجام بدهد، از یک طریق اختصاصی که قانون علّیّت را، سیم علّیّت را از آن طریق وصل خواهد کرد. این معنای معجزه است. بنابراین معجزه یعنی اینکه یک عملی انجام بگیرد که خارج از قانون علّیّت نیست لکن خارج از جریان عادّی کارهای طبیعی است؛ این معنای معجزه است.
معجزه در همهی ادیان وجود دارد و وجود داشته است و پیغمبران به وسیلهی معجزات توانستهاند اندیشهی خودشان را و دعوت خودشان را برای قشر عظیمی از مردم قابل قبول کنند، که این را در این نکتهی دوّم در باب معجزه عرض میکنیم. نمیشود گفت که این چیزی که به عنوان معجزه اتّفاق افتاده، همین جریانهای معمولی طبیعت است؛ مثل کاری که در اواخر قرن نوزدهم بین متفکّرین مسلمان باب شده بود. چون قرن نوزدهم که اروپا به سَمت تفکّرات غیر دینی و تفکّرات به اصطلاح خودشان عقلانی به معنای ضدّیّت با دین، گرایش پیدا کرده بودند، در محیطهای اسلامی هم یک رعبی به وجود آمده بود که افکار دینی و هر چیزی را که یک جنبهی غیبیای داشت و خارج از فعل و انفعالات مادّی بود، بسختی رویشان میشد که آن را بیان کنند! بعضی از دانشمندان مسلمان در اواخر قرن نوزدهم، همان احساس قرن نوزدهمی اروپا را داشتند؛ یعنی چون دنیا ــ دنیای علم آن روز که مرکز و محورش هم اروپا بود ــ منکر مسائل غیبی بود و مسائل غیبی را و مسائل خارج از این فعل و انفعالات طبیعی را قبول نمیکرد، اینها هم که علمای مسلمان بودند، رویشان نمیشد که مسائل غیبی را به عنوان پیام اسلام بگویند، مبادا که مورد رد قرار بگیرد؛ ما این جور چیزهایی را داشتهایم؛ [مثلاً] در هند مظهر این فکر آن آقای سیّد احمدخان هندی ــ که به سِر سیّد احمدخان معروف هست و انگلیسها لقب سِر هم به آن آقا دادند ــ از دانشمندان به اصطلاح مسلمان بود که سیّدجمال اسدآبادی رفت هند، وقتی با افکار سِر سیّد احمدخان روبهرو شد، بنا کرد مبارزه کردن با افکار [او]؛ یعنی یکی از کارهای سیّدجمال در هند، مبارزهی با سیّد احمدخان هندی بود و با همین افکار ضدّ غیبگرایی. البتّه در زمان ما این تفکّرات باز هم هست، نه اینکه بگوییم از بین رفته؛ یک عدّهای امروز همان تفکّرات و احساسات یک قرن و نیم پیشِ اروپا، یا یک قرن پیشِ سیّد احمدخان و امثال سیّد احمدخان را دارند. متأسّفانه هنوز هم هستند کسانی که مرعوبند در مقابل گرایش مادّی دنیا که مسائل غیبی و مانند اینها را قبول ندارند و همه چیز را در چهارچوب مادّه محصور میکنند؛ مرعوب میشوند؛ چون دلشان هم برای مذهب و دین میسوزد، برای اینکه به خیال خودشان دین را از ناباوری مردم دنیا نجات بدهند، میآیند حقایق دینی را حمل میکنند به مسائل طبیعی.
این آقای سیّد احمدخان میگفت اینکه گفتند حضرت موسیٰ از دریا عبور کرد که صریح قرآن است که بین آبها راههایی باز شد، این جوری نبوده؛ او در زمان جزر و مد، استفادهی از جزر دریا کرد و خشک بود و رفت و عبور کرد؛ خب، این بر خلاف همهی بیّناتی است که در قرآن و در کتب آسمانی هست؛ در تورات و انجیل هم همین جور. یا مسائل مربوط به مثلاً مرده زنده کردن حضرت عیسیٰ را باز یک جور دیگر تعبیر میکرد که این لابد مرده نبوده؛ در حال بین مرگ و زندگی بوده، مثلاً تلقین کردند، زنده شده؛ اینها یکچنین تعبیرات مادّیای میکردند. اینها غلط است؛ معجزه وجود خارجی دارد؛ معجزه حاکی از قدرت خدا است و قدرت خدا یک قدرت بیپایانی است. همان قدرتی که انسانها را میمیراند، همان قدرتی که انسانها را یک روزی خلق کرده که وجود خارجی نداشتند، همان قدرت هم میتواند یک مردهای را به خاطر یک علّت خاصّی زنده کند؛ البتّه بنا نیست مردهها در دنیا زنده بشوند، قبل از قیامت بنا نیست هیچ مردهای زنده بشود امّا اگر چنانچه حکمت بالغهی الهی اقتضا کرد و یک وجهی و موجبی برای این پیدا شد، نباید هیچ گونه استبعاد کرد که چطور میشود یک مرده زنده بشود. خب، همان طور که مُرد! چطور میشود یک زندهای بمیرد؟ چطور میشود یک انسانی مریض بشود؟ بعد یک مریضی خوب بشود. چطور میشود که یک نطفهای تبدیل به یک انسان بشود؟ خب، همهی اینها حقایق عالم است که با قدرت الهی دارد مرتّب به وجود میآید و روزبهروز ما داریم این حقایق را میبینیم. شما در مقابل چشم خودتان چقدر فرزند دیدید که متولّد شده و انسان به وجود آمده! خب این انسانها کجا بودند که به وجود آمدند؟ مگر اهمّیّتِ به وجود آمدن انسان کمتر است از زنده کردن یک مردهی انسانی که در قرآن هم به این حقیقت اشاره شده که خلق و آفرینش شما مهمتر است از برگرداندن شما به حیات بعد از آنکه مرده باشید.(۱۲) بنابراین اینها استبعادهایی است که ناشی از نگاه محدود به حقایق عالم است؛ انسان در چهارچوب و نگرش محدود وقتی که نگاه میکند، فکر میکند که چطور ممکن است در این چهارچوب مادّی چنین چیزی اتّفاق بیفتد؛ نخیر، در چهارچوب قدرت خدا همهی این چیزها ممکن است اتّفاق بیفتد.
خب، پس حالا گفتیم که معنای معجزه این است و امکانپذیر هم هست امّا حالا معجزه برای چیست؟ بعضی از انسانها در مقابل یک دعوت هیچ حالت منتظرهای ندارند و دعوت را بدون انتظار یک استدلالی از نوع معجزه میپذیرند؛ آن روزی که دعوت توحید به وسیلهی پیغمبر در مکّه عنوان شد، بسیاری از مردم منتظر نماندند که پیغمبر معجزهای بیاورد؛ قبول کردند. چرا قبول کردند؟ آیا آدمهای سادهلوحی بودند؟ آیا مغزهای کوچکی بودند؟ آیا آن افرادی که تا آخر هم لجاجت میکردند و حاضر نبودند قبول کنند، از اینها اندیشمندتر و متفکّرتر بودند؟ نه، قضیّه این نیست؛ قضیّه این است که گاهی هوشیاری و هوشمندی یک انسان یا نیاز یک انسان به یک حقیقت او را در مقابل یک حقیقتی وقتی قرار میدهد، وادار میکند که آن را سریعاً بپذیرد؛ یعنی درک میکند حقیقت را و بلافاصله میپذیرد. برای شما هم در زندگی روزمرّه اتّفاق میافتد؛ گاهی یک نفر میآید و یک ادّعایی را میکند که اگرچه این ادّعا ممکن است خیلی هم ادّعای کوچکی نباشد و در دسترس نباشد امّا انسان میبیند مثل اینکه میفهمد که این راست است؛ هیچ استدلالی هم نیاورده امّا انسان احساس میکند صدقِ این سخن را، راستی این سخن را، میفهمد که این حق است؛ حتّی قبل از هیچ استدلالی؛ یعنی روشنبینی مخاطب و صفا و پاکی دل مخاطب یا آمادگیهای گوناگون مخاطب. مثل اینکه مثلاً فرض بفرمایید وقتی دعوت توحید مطرح میشد و میگفتند لاالهالّاالله، آن کسی که در نظام شرکآلود بر او تحمیل شده بود که بایستی در این نظام بدون هیچ گونه دلیلی به پستی و ذلّت تن بدهد که میفهمید این نظام، نظام غلطی است منتها نمیفهمید که کجایش غلط است و چگونه غلط است و درستش کدام است، یک چنین آدمی تا ندای توحید را میفهمید و نفی طبقات و نفی نظام شرکآلود که همراه با طبقات اجتماعی گوناگون است و متفاوت است، بلافاصله میفهمید که این حرف، حرف راستی است و آن را قبول میکرد. شما نشنفتهاید که ابیذر استدلالی خواسته باشد، یا علیبنابیطالب (علیه السّلام) که ایمان آورد یا خدیجه (سلام الله علیها) که ایمان آورد یا بقیّهی بزرگان اصحاب که اوایل ایمان آوردند، شما نشنیدهاید که اینها هیچ گونه معجزهای خواسته باشند. سخن را میشنیدند، احساس میکردند که این حقیقت است؛ اینها یک دسته از مردم هستند.
بعضی هستند وقتی که دعوت با آنها مواجه میشود، به هر دلیلی در ابتدای برخورد نمیپذیرند و استدلال میخواهند؛ میگویند خیلی خب، این حرفها حرفهای خوبی است که تو آوردی به عنوان قرآن امّا از کجا که از سوی خدا باشد؟ از سوی خدا بودنش از کجا است؟ تو خودت آدم خوبی هستی به عنوان یک انسان امّا اینکه میگویی من پیغمبرم، به چه دلیل؟ این در مورد حضرت موسیٰ هست، در مورد حضرت عیسیٰ هست، در مورد پیغمبر ما هست، در مورد خیلی از پیغمبرها هست که اینجا اینها احتیاج پیدا میکنند به معجزه؛ یعنی یک آیتی ــ که تعبیر معجزه در قرآن «آیت» هم هست، یعنی برای معجزه عنوان آیت در قرآن به کار رفته ــ از سوی خدا نشان میدهند تا اینکه این آیت طرف را قانع کند که این سخن از سوی خدا است و این شخص مرتبط با خدا است. پس معجزه برای این است: برای قانع کردن ذهن کسانی است که در وهلهی اوّل و بدون استدلال از این قبیل تسلیم نمیشوند. البتّه، بعضی هم با استدلالات منطقی و فکری تسلیم میشوند؛ آنها هم هستند، آنها هم در مقابل سخن قرآن، در مقابل هر سخن حقّی، دعوت حقّی به طور منطقی و مستدل حقیقت قضیّه را درمییابند و به آن اذعان پیدا میکنند و قبول میکنند. پس معجزه برای قانع کردن یک دستهی عظیمی از مردم است که نه به طور فطری گرایش پیدا میکنند به سخن حق و حق را میپذیرند، و نه استدلال منطقی برای آنها قانعکننده است. این هم این قسمت قضیّه.
نکتهی دیگر این است که حالا قرآن از چه جهت معجزه است؛ به طور خلاصه باید گفت قرآن از جهت لفظ و معنا هر دو معجزه است. لفظ قرآن، لفظی است فصیح و بلیغ در حدّ اعلیٰ؛ عالیترین مفاهیم را با زیباترین و هنرمندانهترین کلمات و جملهبندیها بیان کرده؛ به طوری که هیچ کس نتوانسته مثل آن را بیاورد. عرض کردیم(۱۳) شعرا و بزرگان عرب، آن روز بودند و همهی آنها در مقابل این بیان گیج میشدند، مبهوت میشدند. حتّی عدّهای مراجعه کردند به یکی از بزرگان آن روز مکّه که ولیدبنمغیرهی مخزومی است، گفتند تو قضاوت کن که این کلماتی که این شخص میگوید از چه قبیل است و چیست؛ و او گوش کرد و نتوانست توجیهی بکند، برای اینکه این کلمات مربوط به خود پیغمبر است؛ منتها چون بزرگی بود و از عشیرهی نامآوری بود و در نظام جاهلی منافع زیادی داشت، حاضر نشد تسلیم بشود؛ گفت سِحر است، گفت جادو است؛(۱۴) ببینید یک توجیه کاملاً غیر منطقی از یک حقیقت بلند. پیدا است که این از بیان بشر بالاتر است. آن کسانی که اهل زبان هم بودند، آن کسانی که اهل فن بودند، خودشان فصیح بودند و با اشعار و گفتههای فصیح و بلیغ و زیبا و هنرمندانه در حدّ اعلیٰ آشنا بودند نمیتوانستند قبول کنند که این کلمات مال یک بشر میتواند باشد، مال خود این گوینده میتواند باشد؛ وقتی دید نمیتواند بگوید که این مال خود این شخص است لذا گفت سِحر است، گفت او دارد جادو میکند. خب، پس از جهت لفظ فوقالعاده است؛ هیچ بیانی، حتّی بیان فصیحترین انسانها مثل نهجالبلاغه یا کلمات خود پیغمبر، شبیه این نیست؛ خب، از پیغمبر کلمات زیادی نقل شده: کلمات پیغمبر، خطب پیغمبر، روایاتی که از پیغمبر رسیده، حرف زدن معمولی است، مثل بقیّهی مردم حرف زدهاند؛ قرآن با همهی آنها متفاوت است. این از جنبهی لفظ.
از جنبهی معنا هم معجزه است؛ یعنی حقایق حکیمانهای که در قرآن هست و اِخبارهایی که از غیب داده شده، خبرهایی که در قرآن از آینده داده شده، یا خبرهایی که از گذشته داده شده ــ که خبرهای گذشته را ممکن بود کسانی خدشه کنند امّا خبرهای آینده دیگر قابل خدشه نبود، همه هم اتّفاق افتاده؛ آنهایی که قرآن گفته، همه اتّفاق افتاده ــ همهاش موجب اعجاز قرآن است. برای بحث کیفیّت اعجاز قرآن اگر آقایان و خواهرها بخواهند مطالعهی بیشتری بکنند، تفسیر المیزان یک بحث مشروحی را در این باب ذیل همین آیه دارد و کسانی که مایل هستند میتوانند مراجعه کنند. من اوّل فکر کردم که یک خلاصهای از آن بحث را برای شما اینجا بیان کنم، دیدم طولانی خواهد شد و ممکن است بحث ناقص بماند و حیف است. بد نیست اگر مراجعه کنید به المیزان؛ کسانی که میتوانند از عربی استفاده کنند به متن المیزان، کسانی که نمیتوانند، به ترجمهی المیزان مراجعه کنند، ایشان یک بحث مشروح بسیار خوبی را در باب وجوه اعجاز قرآن در آنجا آوردهاند. البتّه خود آن بحث باز خلاصهای است از مباحث طولانیتری، چون کتاب دربارهی این نوشته شده؛ کتابهای متعدّدی در باب وجوه اعجاز قرآن نوشته شده که قرآن از چه جنبههایی و از چه جهاتی معجز است. ایشان(۱۵) این بحث را خلاصه کردهاند در مثلاً چندین صفحه، میشود مراجعه کنید. بنابراین از جهت معانی قرآنی و کلمات حکیمانه و اِخبارهای از غیب و مشتمل بودن بر مباحث فراوان و عمیق که هر کسی به قرآن مراجعه میکند، هرچه بیشتر تدبّر در قرآن میکند، نکتهی تازهتری در قرآن مییابد که این واقعاً از عجایب قرآن است.
برای خود من اتّفاق افتاده که یک سورهی قرآنی را فرضاً یک مدّتی مداومت داشتهام و فرض کنید هزار مرتبه، پانصد مرتبه این سوره را با تفکّر و تدبّر خواندهام؛ بعد از این مدّت و این همه تکرار کردن وقتی که سوره را با تدبّر مطالعه میکنم، باز میبینم که انسان چیز جدیدی را از این کلمات به دست میآورد. یعنی انسان هرچه بیشتر تدبّر میکند، هرچه بیشتر فکر میکند، هرچه معلومات بیشتری را برای فهم قرآن به کار میگیرد، مطالب بیشتری به دست میآورد. آن کسانی که با آگاهیهای بیشتری وارد قرآن میشوند، بیشتر استفاده میکنند؛ مثلاً شماها که در معلومات مختلف آموختهها و اندوختههایی دارید و در رشتههای مختلف تحصیل میکنید یا کردید، اگر چنانچه با قرآن ارتباط و اُنس پیدا کنید، احتمالاً مطالب بیشتری را از آن کسی که فرضاً یک عامیای است و در قرآن میخواهد تدبّر بکند پیدا خواهید کرد؛ یعنی هرچه افق دید بیشتر باشد، انسان بیشتر از قرآن استفاده میکند؛ اینها جهات معجز بودن قرآن است که حقیقتاً معجزه است و هیچ سخن دیگری این جوری نیست. انسان در هر شعری، در هر نثری، از هر بزرگی، از هر حکیمی وقتی دقّت کرد و جوانب آن را در یک بار، دو بار، پنج بار شنیدن یا تکرار کردن درک میکند، تمام میشود و به عمق آن میرسد؛ ولو یک دریایی هم باشد، به عمق آن دریا میتواند برسد. امّا آنجایی که انسان به عمق آن هرگز نمیتواند برسد، قرآن است؛ یعنی هرچه انسان بیشتر غور میکند، مباحث جدیدتری، افکار جدیدتری، تازههای بیشتری را پیدا میکند. در کلام امیرالمؤمنین هم راجع به قرآن همین نکته بیان شده،(۱۶) امّا این را که من عرض میکنم، واقعاً از روی وجدان خودم عرض میکنم و چیزی است که خود من در مورد قرآن درک کردهام. پس از جنبهی لفظ و معنا قرآن معجزه است، یعنی همراه با اعجاز است.
یک چیز دیگر هم در قرآن هست که آن هم در معجز بودن قرآن دخالت دارد، و آن آورندهی قرآن است؛ آورندهی قرآن یعنی نبی عزیز ما و پیغمبر مکرّم ما یک انسانی بوده است که اهل سواد و معلومات نبوده؛ این یک نکتهی مهمّی است. حالا بعضی خیال میکنند که اگر ما بگوییم پیغمبر بیسواد بوده، جسارت است به پیغمبر؛ نه، این تجلیل و تعظیم قرآن است و تجلیل و تعظیم خود پیغمبر است؛ یعنی یک انسان امّی. [در مورد] کسانی که با معلومات و معارف آن زمان آشنا بودند، در مکتبها درس خوانده بودند، پیش این و آن تحصیل کرده بودند، حالا ممکن بود بگوییم که بعضی از معارف این قرآن را از این و آن گرفتهاند و در مغز خودشان پروراندهاند و یک چیزی، مثلاً ملغمهای(۱۷) درست کردهاند امّا پیغمبر اسلام با معارف زمان خود آشنا نبود، تحصیل نکرده بود، پیش این و آن درس نخوانده بود، جزو بافرهنگان زمان خود به حساب نمیآمد قبل از اینکه وحی الهی بر او نازل بشود ــ البتّه جزو انسانهای امین، انسانهای صالح، پاک، زلال، مورد محبّت همه، شجاع، جوانمرد و مانند اینها بود، امّا مثلاً پیغمبر قبل از بعثت مثل ورقةبننوفل که آن زمان معروف بود، آدم بافرهنگی بود، اهل فضل بود، معارف زمان خودش را بلد بود نبود ــ و در عین حال این انسانی که قرآن تصریح میکند به امّی بودن او ــ یعنی بیسواد بودن او ــ یک چنین سخن فاخر و عظیمی را، این دریای حکمت را ناگهان از زبان مقدّس خودش و از قلب مقدّس خودش سرازیر میکند. این هم یک جنبهی دیگر معجز بودن قرآن. خب، پس این مجموعهی جهاتی که قرآن را معجز میکند، موجب میشود که این آیه بگوید که «وَ لَن تَفعَلوا»؛ شما نخواهید توانست که سورهای مثل این قرآن بیاورید. اگر نتوانستید مثل این قرآن بیاورید و مثل سورهای از آن بیاورید، پس باید دیگر تسلیم بشوید و قبول کنید که این قرآن از سوی خدا است؛ و اگر این کار را نکنید، خود را در معرض عذاب الهی قرار دادهاید. لذا میگوید: فَاتَّقُوا النّارَ الَّتی ؛ پس برحذر باشید از آتشی که «وَقودُهَا النّاسُ وَ الحِجارَة»، که حالا «وَقود»(۱۸) آن انسانها و سنگها هستند یعنی چه؟ دربارهی این یک توضیح مختصری در هفتهی آینده عرض میکنم و بعد انشاءالله وارد بحث بعدی و آیهی بعدی خواهیم شد.
دو آیه را در هفتهی گذشته(۱) تلاوت کردم برای بیان و ترجمه؛ آیهی اوّل را در هفتهی گذشته بیان کردیم، امروز توضیح آیهی دوّم را عرض میکنم.
در آیهی اوّل(۲) عرض شد که قرآن برای اینکه مشکل اعتقادی و ایمانی مخاطبان خودش را برطرف بکند، یک راهی را برگزیده و آن راه اتمام حجّت است؛ یعنی این جور مطرح میکند که اگر کسی از شما در قرآن دچار تردید است و در اینکه این کتاب آسمانی است و از سوی خدا است شک دارد، پس مثل این قرآن را یا مثل سورهای از این قرآن را بیاورد. عرض کردیم که این کاملاً منطقی است؛ البتّه مخاطبین قرآن همه اهل زبان نیستند، همه عرب نیستند، همه اهل فصاحت و بلاغت نیستند و این جور نیست که حالا هر کسی که مخاطب قرآن است، خودش باید یک سورهای مثل قرآن بیاورد ــ که بعضی لغت عربی را هم نمیشناسند ــ بلکه مقصود این است که مجموعهی مخاطبین، در صورتی که نتوانستند این دعوت را اجابت بکنند، مقصود حاصل است. برای اینکه کسی که خود قادر نیست به ایجاد یک چنین سخنی، مراجعه میکند به کسانی که آنها قادرند؛ کسی که اهل زبان نیست، مراجعه میکند به کسانی که اهل زبانند؛ و در میان اهل زبان سخنوران و زبانشناسان هستند. و عرض کردیم که در روزی که قرآن این حرف را مطرح کرد، سخنوران بزرگ و زبانآوران کمنظیری بین اعراب بودند؛ این خطاب در طول زمان و در هیچ نسلی و در هیچ عهدی از سوی مخالفین قرآن پاسخ داده نشد؛ با اینکه مخالفین زیاد بودند، سخنوران بزرگی بودند که ایمان نداشتند؛ همین امروز هم هستند. چقدر شعرا و فصحای عرب مسیحی در همین زمان خود ما بودند؛ سخنوران و نویسندگان معروف، ادبایی که هنرشان در نثر زیبانویسی است، مِن باب مثال فرض کنید که لطفی منفلوطی(۳) ــ قطعات عربی مینوشت و مال همین دورهی قبل از ما است ــ و از این قبیل؛ افراد زیادی هستند که مسیحی هم هستند، از ادبا و شعرا و نویسندگان و قطعهنویسان عرب که در اوج فصاحت و بلاغت هم بودند و الان هم هستند که معتقد به قرآن نیستند و قرآن را قبول ندارند؛ یا همین جرج جرداق(۴) نویسندهی کتاب «امام علی»(۵) که مسیحی است و نویسندهی بزرگی هم هست و از زبانآوران است، یعنی اصلاً هنر او در نوشتن این کتاب یک مقدار به زیبایی این کتاب است [که دارای] یک نثر زیبایی است؛ خب، وقتی در طول زمان، در حالی که این جور ادبا و زبانآوران و فصحای برجستهای هم وجود دارند و همه هم این اتمام حجّت قرآن را یا به بیان دیگری تحدّی ــ یعنی مبارزهطلبی ــ قرآن را مشاهده میکنند و هیچ کس پاسخ نمیدهد و همه معترفند به اینکه قادر نیستند و گذشته از اینها عمل اینها نشان میدهد در طول چهارده قرن که ظرفیّت فصاحت و بلاغت بشر و زبانآوری بشر به این حد نمیرسد که بتواند یک سورهای از قرآن را بیاورد، وقتی این را هر کسی مشاهده میکند، ولو فرض کنید در فلان گوشهی دنیا باشد و زبان عربی را هم درست نداند امّا تحقیق میکند و همین را مییابد، همین را میفهمد، این برای او یک حجّت است و برای او دیگر حجّت تمام میشود.
پس بنابراین مخاطب این آیه ــ همچنان که آن هفته عرض کردیم ــ همهی مردم هستند و فقط اعراب نیستند؛ همچنین همهی مردم عصرهای مختلفند و فقط مردم آن عصر نیستند که بگوییم آنها چون اهل ادبیّات بودند، مخاطب این آیه آنها هستند؛ نه، همهی مردم زمانهای مختلف، مخاطب این سخن هستند. و در همهی زمانها هم این اتمام حجّت بجا است؛ زیرا اگر کسی شک دارد، اگر کسی قبول نمیکند، بسیار خوب، راه تحقیق که باز است برای انسان، برود تحقیق کند تا این حقیقت برای او آشکار بشود؛ خواهد دید که زبانآوران، بزرگان، نویسندگان، ادبا، شعرا، در طول عصرها بودند، بسیاریشان هم قرآن را قبول نداشتند، حتّی بعضیها هم درصدد معارضهگری برآمدهاند ــ یعنی متنهایی درست کردند برای مقابلهی با قرآن در طول تاریخ که به بعضی از ادبای معروف عرب نسبت داده میشود؛ این کارها را هم کردهاند ــ امّا هیچ کدام از اینها نتوانستند این چیزی را که قرآن میگوید بیاورند؛ یعنی «فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِه»؛ یک سورهی مثل قرآن بیاورید. این سورهی قرآن هم که میفرماید: فَأتوا بِسورَة؛ یعنی هر جور سورهای، ولو کوچکترین سورهها؛ مثلاً مثل سورهی «اِنّا اَعطَینٰکَ الکَوثَر» را شما ارائه کنید و بیاورید؛ و تا حالا هیچ کس نتوانسته.
آن هفته این نکته را عرض کردم که هیچ کسی نیست که چیزی از این قبیل آورده باشد و غیر از خودش یک نفر قبول کرده باشد که این مثل قرآن است؛ در مقام معارضهی با قرآن هیچ کس نیست که چیزی آورده باشد و غیر خود او کسی قبول کرده باشد که این مثل قرآن است. حالا خود انسان ممکن است اشتباه کند و خیال کند مثل قرآن را آورده امّا [شخص] دیگری که بنا است قضاوت بکند، هرگز برای چنین گفتههایی و تعبیراتی اعتراف نکرده و قبول نکرده که این مثل قرآن است. قرآن میفرماید که: وَ ادعوا شُهَداٰءَکُم؛ خودتان بروید شاهد و داور برای این قضیّه بیاورید تا آنها بگویند. یا اگر «شُهَداٰءَکُم» را به معنای کمککنندگان بگیریم، یعنی کسانی به شما کمک کنند ــ کمااینکه در بعضی از آیات دیگر قرآن هست که «قُل لَئِنِ اجتَمَـعَتِ الاِنسُ وَالجِنُّ عَلیًّ اَن یَأتوا بِمِثلِ هـٰذَا القُرءانِ لا یَأتونَ بِمِثلِه»(۶) ــ و همه دست به دست هم بدهند که یک چنین قرآنی بیاورند، نخواهند توانست؛ حالا «شُهَداٰءَکُم» را ما به معنای داوران و گواهان معنا کردهایم؛ این معنا به نظر ما نزدیکتر است؛ بعضی هم به آن معنای کمککنندگان و معاونان معنا کردهاند. این معنای آیهی اوّل که آن روز عرض شد.
در آیهی دوّم استنتاج میکند از این بیان که حالا اگر چنانچه نتوانستید این کار را بکنید، شما که طرف قرآن هستید و در قرآن تردید میکنید و حاضر نیستید قبول کنید که این قرآن، این کلمات، این سُوَر از سوی پروردگار عالم است، پس در حذر باشید از عذاب الهی؛ یعنی بدانید که بدون یک منطق قوی سر از حق برتافتن و حقیقت را قبول نکردن، خود را در معرض عذاب الهی قرار دادن است و مراقب باشید که خودتان را در معرض عذاب الهی قرار ندهید؛ این ترکیب کلّی آیه است. پس معنای آیهی دوّم یا ترجمهی تحتاللفظی این آیه که آن روز عرض کردیم، این جوری است: فَاِن لَم تَفعَلوا؛ پس اگر نکردید این کار را، یعنی نتوانستید سورهای بیاورید؛ بعد به صورت جملهی معترضه میفرماید: وَ لَن تَفعَلوا؛ و هرگز هم نخواهید توانست که این کار را بکنید، فَاتَّقُوا؛ پس برحذر باشید، اَلنّارَ الَّتی وَقودُهَا النّاسُ وَ الحِجارَة؛ از آتشی که آتشگیرهی آن آدمی است و سنگ، اُعِدَّت لِلکّْفِرین، و برای کافران آماده شده است.
در این آیه دو سه مطلب هست که من این دو سه مطلب را عرض میکنم. یکی در این جملهی «فَاِن لَم تَفعَلوا وَ لَن تَفعَلوا»؛ «اگر نتوانستید سورهای بیاورید ــ و اضافه میکند ــ که هرگز هم نخواهید توانست بیاورید»، اینکه میگوید هرگز نخواهید توانست بیاورید، معنایش چیست؟ معنایش این است که قرآن معجزه است و کسی قادر نیست مثل قرآن را بیاورد؛ مسئلهی معجزه بودن قرآن را مطرح میکند. من یک بحث کوتاهی در این باره میخواهم عرض بکنم که «قرآن معجزه است» یعنی چه و از چه جهت قرآن معجزه است. اوّلاً خود معجزه به چه معنا است؟ معجزه یعنی آن چیزی که مخاطبین خودش را و طرفهای خودش را عاجز میکند؛ کسی نمیتواند مثل آن را بیاورد یا در مقابل آن نمیتواند یک حقیقتی را انکار کند؛ عاجزکنندهی طرف، یعنی آن چیزی که طرف مقابل خود را ــ آن کسی را که این معجزه برای او آورده میشود ــ از پاسخگویی و از هماوردی عاجز میکند، ناتوان میکند؛ این معنای معجزه است. مثلاً فرض بفرمایید معجزهی حضرت عیسیٰ این است که خود آن بزرگوار از مادر، و نه از پدر و مادر به وجود آمده؛ یا معجزهای که قرآن برای حضرت عیسیٰ ذکر میکند این است که مردگان را زنده میکرد: وَ اُحیِ المَوتیٰ بِاِذنِ الله؛(۷) به اذن خدا مرده را زنده میکند؛ مثلاً معجزهی حضرت موسیٰ مسئلهی عصا و اژدها؛ و از این قبیل معجزات پیغمبران. اساساً حقیقت معجزه چیست؟
معجزه خلاف قانون علّیّت نیست و نباید کسی تصوّر بکند که یک قانونی به نام قانون علّیّت هست ــ که هر علّتی معلول خودش را به وجود میآورد و هیچ معلولی بدون علّت به وجود نمیآید ــ و معجزه خَرق(۸) قانون علّیّت است؛ یعنی معجزه آن چیزی است که در آن یک چیزی به وجود میآید، بدون اینکه علّت آن وجود داشته باشد. مثلاً فرض بفرمایید که علّت ایجاد انسان این است که عنصر زنانه و عنصر مردانه یعنی مثلاً اسپرم و تخمک با یکدیگر همراه بشوند تا اینکه موجود بشری به وجود بیاید، آن وقت حضرت عیسیٰ به وجود میآید بدون اینکه این علّت وجود داشته باشد. یا زنده بودن و حیات ناشی است مثلاً از فعّالیّت سلّولهای مغزی یا فرضاً تحرّک قلب، این عاملِ مشخّص حیات را دارد، و در معجزهی حضرت عیسیٰ بدون وجود عامل حیات، این مردهای را که از بین رفته و این عامل را از دست داده، مجدّداً به حرکت و زندگی برمیگرداند؛ یعنی تخلّف علّت از معلول؛ یعنی نقض قانون علّیّت. در باب معجزه این را نباید گمان کرد و این گمان درستی نیست. یعنی در معجزه قانون علّیّت نقض نمیشود. قانون علّیّت یک قانون تخلّفناپذیر است که هر علّتی معلول خودش را به وجود میآورد و هر معلولی جز از علّت خود صادر نمیشود و اگر قانون علّیّت را قابل نقض بدانیم، نظام عالم ــ چه نظام طبیعی عالم، چه نظام فکری عالم ــ به هم خواهد ریخت و هیچ منطقی در عالم وجود نخواهد داشت و این غلط است. پس معجزه، نقض قانون علّیّت نیست بلکه معنای معجزه این است که معجزه میآید آن کیفیّت عملکرد علّت و معلول را که به طور معمولی و به طور عادی و به طور معتاد ــ آنچه عادت شده است ــ ما مشاهده کردهایم، این روال طبیعی را بر هم میزند؛ این جوری معنا کنیم معجزه را: خَرق طبیعت، خَرق عادت. به عبارت دیگر درست است که هیچ معلولی بدون علّت به وجود نمیآید امّا ما که بشر هستیم و دانش محدودی داریم، نمیتوانیم ادّعا بکنیم که علّت همهی پدیدههای عالم را درست و دقیق شناختهایم؛ نمیشود این را ادّعا کنیم. ای بسا ما برای یک پدیدهای یک علّتی فرض کردهایم، در حالی که علّت آن پدیده این چیز نیست یا این چیز به تنهایی نیست؛ ممکن است که علّت پدیده چیزی است که ما آن را نمیشناسیم؛ مثلاً فرض بفرمایید در همین مثال تولید مثل انسانی که عنصر مردانه و زنانه ــ یعنی عنصر نر و مادّه ــ وقتی با همدیگر ترکیب میشوند و انسان به وجود میآید، این علّتِ به وجود آمدن انسان نیست؛ ای بسا در یک موردی همان عنصر زنانه که در رحِم زن هست، دارای آن چنان قدرتی است، دارای آن چنان توان و استعدادی است که به تنهایی در یک شرایط خاصّی میتواند کار عنصر زن و مرد را با هم بکند؛ دلیلی نداریم که این را نفی کنیم. البتّه به طور عادّی این کار اتّفاق نمیافتد امّا اینکه علّت برای تولید مثل انسانی، چیزی است که به طور عادّی اتّفاق میافتد، این را بشر از کجا میتواند کشف بکند؟ پس در باب معجزه آنچه ما میتوانیم بگوییم این است که معجزه خَرق عادت است؛ آن چیزی که به طور معتاد، به طور معمول در جریان معمولی طبیعت اتّفاق میافتد در معجزه خَرق میشود، شکسته میشود و شکل دیگری به وجود میآید امّا همان شکل دیگر هم تابع نظام علّیّت است؛ علّت و معلول در همان شکل دیگر هم حاکم هست؛ آنجا هم یک علّتی است، منتها علّت ناشناختهی برای ما افراد بشر.
فرض بفرمایید که حضرت موسیٰ با عصا میزند به سنگ و از سنگ جریان آب جاری میشود؛ این چیزی است که قرآن به آن ناطق است.(۹) یا با همان عصای معجزنشان میزند به دریا و در لابهلای آبها مجاری خشک پدید میآید؛ یعنی آبها مثل دیوارههای بلندی قرار میگیرند و راه خشکی در وسط دریا یا در کنار دریا پدید میآید و از آن نقطهی کمعمق دریا حضرت موسیٰ از لابهلای آبها عبور میکند.(۱۰) این بر خلاف قانون علّیّت نیست، بر خلاف مجرای طبیعی کارها است؛ وَالّا چه مانعی دارد که ما فرض کنیم یک قدرت فوقالعادهای را خداوند ایجاد کند با تماس این عصا با این سنگ، به حکمت بالغهی خود او، به خاطر نیازی که بشرِ آن روز به این کار دارد ــ که حالا عرض میکنیم معجزه برای چیست ــ یک قدرتی را، یک توان عظیمی را به وجود بیاورد که این سنگی را که در زیر آن چشمهی آبی مثلاً هست، از چند نقطه بشکافد و آب از آن بیرون بزند؛ کجای این کار با علّیّت منافات دارد؟ بله، این با شکل معتاد زندگی منافات دارد؛ همین سنگ را اگر بخواهند بتراشند بایستی متّه بیاورند و زحمت بکشند و کلنگ بیاورند تا اینکه این سنگ شکافته بشود و مثلاً آب از زیرش بیرون بزند امّا آن نیرویی که در این سنگ به کار خواهد رفت، آیا ممکن نیست که از یک طریقی غیر طریق آن کلنگ به وجود بیاید؟ کمااینکه نظایرش در شکلهای کوچکتری ممکن است اتّفاق بیفتد؛ یک انسان بسیار نیرومندی گاهی یک حرکتی را ایجاد میکند که ده، بیست، پنجاه انسان معمولی نمیتوانند انجام بدهند. یا فرض بفرمایید یک انسان معمولی از یک نیروی خارقالعاده و ناشناختهای استفاده میکند که هزاران انسان معمولی از آن نیرو نمیتوانند استفاده کنند؛ مثل نیروی هیپنوتیسم یا مانیتِیسم.(۱۱) خب، مانیتیسم یک نیرویی است که در طبیعت هست؛ نیروی مغناطیسی تماس از طریق چشم یا از طریق سرانگشتان که همین نیروی هیپنوتیسم و مانیتیسم است، اینکه چیز غیر طبیعیای نیست، خارج از قانون علّیّت که نیست لکن به همین قانون یک نفری دست پیدا میکند، از یک مجرایی با این آشنا میشود، از آن استفاده میکند، یک تأثیری میگذارد که این تأثیر را هزار نفر آدم معمولی هم نمیتوانند بگذارند؛ یکی را خواب میکند، یک جسمی را از زمین بلند میکند؛ کمااینکه لابد دیدهاید یا شنیدهاید؛ بنده البتّه خودم هم دیدهام. خب، این تأثیر یک علّتی است در معلول خود، از غیر جریان عادّی، از غیر جریان معمولِ طبیعی. البتّه در باب این قوای خارقالعاده مثل هیپنوتیسم و این طور چیزها، وضع با معجزه اندکی متفاوت است؛ چون در باب اعجاز، دیگران نمیتوانند انجام بدهند، این کار را فقط آن کسی که مورد توجّه الهی است میتواند انجام بدهد، از یک طریق اختصاصی که قانون علّیّت را، سیم علّیّت را از آن طریق وصل خواهد کرد. این معنای معجزه است. بنابراین معجزه یعنی اینکه یک عملی انجام بگیرد که خارج از قانون علّیّت نیست لکن خارج از جریان عادّی کارهای طبیعی است؛ این معنای معجزه است.
معجزه در همهی ادیان وجود دارد و وجود داشته است و پیغمبران به وسیلهی معجزات توانستهاند اندیشهی خودشان را و دعوت خودشان را برای قشر عظیمی از مردم قابل قبول کنند، که این را در این نکتهی دوّم در باب معجزه عرض میکنیم. نمیشود گفت که این چیزی که به عنوان معجزه اتّفاق افتاده، همین جریانهای معمولی طبیعت است؛ مثل کاری که در اواخر قرن نوزدهم بین متفکّرین مسلمان باب شده بود. چون قرن نوزدهم که اروپا به سَمت تفکّرات غیر دینی و تفکّرات به اصطلاح خودشان عقلانی به معنای ضدّیّت با دین، گرایش پیدا کرده بودند، در محیطهای اسلامی هم یک رعبی به وجود آمده بود که افکار دینی و هر چیزی را که یک جنبهی غیبیای داشت و خارج از فعل و انفعالات مادّی بود، بسختی رویشان میشد که آن را بیان کنند! بعضی از دانشمندان مسلمان در اواخر قرن نوزدهم، همان احساس قرن نوزدهمی اروپا را داشتند؛ یعنی چون دنیا ــ دنیای علم آن روز که مرکز و محورش هم اروپا بود ــ منکر مسائل غیبی بود و مسائل غیبی را و مسائل خارج از این فعل و انفعالات طبیعی را قبول نمیکرد، اینها هم که علمای مسلمان بودند، رویشان نمیشد که مسائل غیبی را به عنوان پیام اسلام بگویند، مبادا که مورد رد قرار بگیرد؛ ما این جور چیزهایی را داشتهایم؛ [مثلاً] در هند مظهر این فکر آن آقای سیّد احمدخان هندی ــ که به سِر سیّد احمدخان معروف هست و انگلیسها لقب سِر هم به آن آقا دادند ــ از دانشمندان به اصطلاح مسلمان بود که سیّدجمال اسدآبادی رفت هند، وقتی با افکار سِر سیّد احمدخان روبهرو شد، بنا کرد مبارزه کردن با افکار [او]؛ یعنی یکی از کارهای سیّدجمال در هند، مبارزهی با سیّد احمدخان هندی بود و با همین افکار ضدّ غیبگرایی. البتّه در زمان ما این تفکّرات باز هم هست، نه اینکه بگوییم از بین رفته؛ یک عدّهای امروز همان تفکّرات و احساسات یک قرن و نیم پیشِ اروپا، یا یک قرن پیشِ سیّد احمدخان و امثال سیّد احمدخان را دارند. متأسّفانه هنوز هم هستند کسانی که مرعوبند در مقابل گرایش مادّی دنیا که مسائل غیبی و مانند اینها را قبول ندارند و همه چیز را در چهارچوب مادّه محصور میکنند؛ مرعوب میشوند؛ چون دلشان هم برای مذهب و دین میسوزد، برای اینکه به خیال خودشان دین را از ناباوری مردم دنیا نجات بدهند، میآیند حقایق دینی را حمل میکنند به مسائل طبیعی.
این آقای سیّد احمدخان میگفت اینکه گفتند حضرت موسیٰ از دریا عبور کرد که صریح قرآن است که بین آبها راههایی باز شد، این جوری نبوده؛ او در زمان جزر و مد، استفادهی از جزر دریا کرد و خشک بود و رفت و عبور کرد؛ خب، این بر خلاف همهی بیّناتی است که در قرآن و در کتب آسمانی هست؛ در تورات و انجیل هم همین جور. یا مسائل مربوط به مثلاً مرده زنده کردن حضرت عیسیٰ را باز یک جور دیگر تعبیر میکرد که این لابد مرده نبوده؛ در حال بین مرگ و زندگی بوده، مثلاً تلقین کردند، زنده شده؛ اینها یکچنین تعبیرات مادّیای میکردند. اینها غلط است؛ معجزه وجود خارجی دارد؛ معجزه حاکی از قدرت خدا است و قدرت خدا یک قدرت بیپایانی است. همان قدرتی که انسانها را میمیراند، همان قدرتی که انسانها را یک روزی خلق کرده که وجود خارجی نداشتند، همان قدرت هم میتواند یک مردهای را به خاطر یک علّت خاصّی زنده کند؛ البتّه بنا نیست مردهها در دنیا زنده بشوند، قبل از قیامت بنا نیست هیچ مردهای زنده بشود امّا اگر چنانچه حکمت بالغهی الهی اقتضا کرد و یک وجهی و موجبی برای این پیدا شد، نباید هیچ گونه استبعاد کرد که چطور میشود یک مرده زنده بشود. خب، همان طور که مُرد! چطور میشود یک زندهای بمیرد؟ چطور میشود یک انسانی مریض بشود؟ بعد یک مریضی خوب بشود. چطور میشود که یک نطفهای تبدیل به یک انسان بشود؟ خب، همهی اینها حقایق عالم است که با قدرت الهی دارد مرتّب به وجود میآید و روزبهروز ما داریم این حقایق را میبینیم. شما در مقابل چشم خودتان چقدر فرزند دیدید که متولّد شده و انسان به وجود آمده! خب این انسانها کجا بودند که به وجود آمدند؟ مگر اهمّیّتِ به وجود آمدن انسان کمتر است از زنده کردن یک مردهی انسانی که در قرآن هم به این حقیقت اشاره شده که خلق و آفرینش شما مهمتر است از برگرداندن شما به حیات بعد از آنکه مرده باشید.(۱۲) بنابراین اینها استبعادهایی است که ناشی از نگاه محدود به حقایق عالم است؛ انسان در چهارچوب و نگرش محدود وقتی که نگاه میکند، فکر میکند که چطور ممکن است در این چهارچوب مادّی چنین چیزی اتّفاق بیفتد؛ نخیر، در چهارچوب قدرت خدا همهی این چیزها ممکن است اتّفاق بیفتد.
خب، پس حالا گفتیم که معنای معجزه این است و امکانپذیر هم هست امّا حالا معجزه برای چیست؟ بعضی از انسانها در مقابل یک دعوت هیچ حالت منتظرهای ندارند و دعوت را بدون انتظار یک استدلالی از نوع معجزه میپذیرند؛ آن روزی که دعوت توحید به وسیلهی پیغمبر در مکّه عنوان شد، بسیاری از مردم منتظر نماندند که پیغمبر معجزهای بیاورد؛ قبول کردند. چرا قبول کردند؟ آیا آدمهای سادهلوحی بودند؟ آیا مغزهای کوچکی بودند؟ آیا آن افرادی که تا آخر هم لجاجت میکردند و حاضر نبودند قبول کنند، از اینها اندیشمندتر و متفکّرتر بودند؟ نه، قضیّه این نیست؛ قضیّه این است که گاهی هوشیاری و هوشمندی یک انسان یا نیاز یک انسان به یک حقیقت او را در مقابل یک حقیقتی وقتی قرار میدهد، وادار میکند که آن را سریعاً بپذیرد؛ یعنی درک میکند حقیقت را و بلافاصله میپذیرد. برای شما هم در زندگی روزمرّه اتّفاق میافتد؛ گاهی یک نفر میآید و یک ادّعایی را میکند که اگرچه این ادّعا ممکن است خیلی هم ادّعای کوچکی نباشد و در دسترس نباشد امّا انسان میبیند مثل اینکه میفهمد که این راست است؛ هیچ استدلالی هم نیاورده امّا انسان احساس میکند صدقِ این سخن را، راستی این سخن را، میفهمد که این حق است؛ حتّی قبل از هیچ استدلالی؛ یعنی روشنبینی مخاطب و صفا و پاکی دل مخاطب یا آمادگیهای گوناگون مخاطب. مثل اینکه مثلاً فرض بفرمایید وقتی دعوت توحید مطرح میشد و میگفتند لاالهالّاالله، آن کسی که در نظام شرکآلود بر او تحمیل شده بود که بایستی در این نظام بدون هیچ گونه دلیلی به پستی و ذلّت تن بدهد که میفهمید این نظام، نظام غلطی است منتها نمیفهمید که کجایش غلط است و چگونه غلط است و درستش کدام است، یک چنین آدمی تا ندای توحید را میفهمید و نفی طبقات و نفی نظام شرکآلود که همراه با طبقات اجتماعی گوناگون است و متفاوت است، بلافاصله میفهمید که این حرف، حرف راستی است و آن را قبول میکرد. شما نشنفتهاید که ابیذر استدلالی خواسته باشد، یا علیبنابیطالب (علیه السّلام) که ایمان آورد یا خدیجه (سلام الله علیها) که ایمان آورد یا بقیّهی بزرگان اصحاب که اوایل ایمان آوردند، شما نشنیدهاید که اینها هیچ گونه معجزهای خواسته باشند. سخن را میشنیدند، احساس میکردند که این حقیقت است؛ اینها یک دسته از مردم هستند.
بعضی هستند وقتی که دعوت با آنها مواجه میشود، به هر دلیلی در ابتدای برخورد نمیپذیرند و استدلال میخواهند؛ میگویند خیلی خب، این حرفها حرفهای خوبی است که تو آوردی به عنوان قرآن امّا از کجا که از سوی خدا باشد؟ از سوی خدا بودنش از کجا است؟ تو خودت آدم خوبی هستی به عنوان یک انسان امّا اینکه میگویی من پیغمبرم، به چه دلیل؟ این در مورد حضرت موسیٰ هست، در مورد حضرت عیسیٰ هست، در مورد پیغمبر ما هست، در مورد خیلی از پیغمبرها هست که اینجا اینها احتیاج پیدا میکنند به معجزه؛ یعنی یک آیتی ــ که تعبیر معجزه در قرآن «آیت» هم هست، یعنی برای معجزه عنوان آیت در قرآن به کار رفته ــ از سوی خدا نشان میدهند تا اینکه این آیت طرف را قانع کند که این سخن از سوی خدا است و این شخص مرتبط با خدا است. پس معجزه برای این است: برای قانع کردن ذهن کسانی است که در وهلهی اوّل و بدون استدلال از این قبیل تسلیم نمیشوند. البتّه، بعضی هم با استدلالات منطقی و فکری تسلیم میشوند؛ آنها هم هستند، آنها هم در مقابل سخن قرآن، در مقابل هر سخن حقّی، دعوت حقّی به طور منطقی و مستدل حقیقت قضیّه را درمییابند و به آن اذعان پیدا میکنند و قبول میکنند. پس معجزه برای قانع کردن یک دستهی عظیمی از مردم است که نه به طور فطری گرایش پیدا میکنند به سخن حق و حق را میپذیرند، و نه استدلال منطقی برای آنها قانعکننده است. این هم این قسمت قضیّه.
نکتهی دیگر این است که حالا قرآن از چه جهت معجزه است؛ به طور خلاصه باید گفت قرآن از جهت لفظ و معنا هر دو معجزه است. لفظ قرآن، لفظی است فصیح و بلیغ در حدّ اعلیٰ؛ عالیترین مفاهیم را با زیباترین و هنرمندانهترین کلمات و جملهبندیها بیان کرده؛ به طوری که هیچ کس نتوانسته مثل آن را بیاورد. عرض کردیم(۱۳) شعرا و بزرگان عرب، آن روز بودند و همهی آنها در مقابل این بیان گیج میشدند، مبهوت میشدند. حتّی عدّهای مراجعه کردند به یکی از بزرگان آن روز مکّه که ولیدبنمغیرهی مخزومی است، گفتند تو قضاوت کن که این کلماتی که این شخص میگوید از چه قبیل است و چیست؛ و او گوش کرد و نتوانست توجیهی بکند، برای اینکه این کلمات مربوط به خود پیغمبر است؛ منتها چون بزرگی بود و از عشیرهی نامآوری بود و در نظام جاهلی منافع زیادی داشت، حاضر نشد تسلیم بشود؛ گفت سِحر است، گفت جادو است؛(۱۴) ببینید یک توجیه کاملاً غیر منطقی از یک حقیقت بلند. پیدا است که این از بیان بشر بالاتر است. آن کسانی که اهل زبان هم بودند، آن کسانی که اهل فن بودند، خودشان فصیح بودند و با اشعار و گفتههای فصیح و بلیغ و زیبا و هنرمندانه در حدّ اعلیٰ آشنا بودند نمیتوانستند قبول کنند که این کلمات مال یک بشر میتواند باشد، مال خود این گوینده میتواند باشد؛ وقتی دید نمیتواند بگوید که این مال خود این شخص است لذا گفت سِحر است، گفت او دارد جادو میکند. خب، پس از جهت لفظ فوقالعاده است؛ هیچ بیانی، حتّی بیان فصیحترین انسانها مثل نهجالبلاغه یا کلمات خود پیغمبر، شبیه این نیست؛ خب، از پیغمبر کلمات زیادی نقل شده: کلمات پیغمبر، خطب پیغمبر، روایاتی که از پیغمبر رسیده، حرف زدن معمولی است، مثل بقیّهی مردم حرف زدهاند؛ قرآن با همهی آنها متفاوت است. این از جنبهی لفظ.
از جنبهی معنا هم معجزه است؛ یعنی حقایق حکیمانهای که در قرآن هست و اِخبارهایی که از غیب داده شده، خبرهایی که در قرآن از آینده داده شده، یا خبرهایی که از گذشته داده شده ــ که خبرهای گذشته را ممکن بود کسانی خدشه کنند امّا خبرهای آینده دیگر قابل خدشه نبود، همه هم اتّفاق افتاده؛ آنهایی که قرآن گفته، همه اتّفاق افتاده ــ همهاش موجب اعجاز قرآن است. برای بحث کیفیّت اعجاز قرآن اگر آقایان و خواهرها بخواهند مطالعهی بیشتری بکنند، تفسیر المیزان یک بحث مشروحی را در این باب ذیل همین آیه دارد و کسانی که مایل هستند میتوانند مراجعه کنند. من اوّل فکر کردم که یک خلاصهای از آن بحث را برای شما اینجا بیان کنم، دیدم طولانی خواهد شد و ممکن است بحث ناقص بماند و حیف است. بد نیست اگر مراجعه کنید به المیزان؛ کسانی که میتوانند از عربی استفاده کنند به متن المیزان، کسانی که نمیتوانند، به ترجمهی المیزان مراجعه کنند، ایشان یک بحث مشروح بسیار خوبی را در باب وجوه اعجاز قرآن در آنجا آوردهاند. البتّه خود آن بحث باز خلاصهای است از مباحث طولانیتری، چون کتاب دربارهی این نوشته شده؛ کتابهای متعدّدی در باب وجوه اعجاز قرآن نوشته شده که قرآن از چه جنبههایی و از چه جهاتی معجز است. ایشان(۱۵) این بحث را خلاصه کردهاند در مثلاً چندین صفحه، میشود مراجعه کنید. بنابراین از جهت معانی قرآنی و کلمات حکیمانه و اِخبارهای از غیب و مشتمل بودن بر مباحث فراوان و عمیق که هر کسی به قرآن مراجعه میکند، هرچه بیشتر تدبّر در قرآن میکند، نکتهی تازهتری در قرآن مییابد که این واقعاً از عجایب قرآن است.
برای خود من اتّفاق افتاده که یک سورهی قرآنی را فرضاً یک مدّتی مداومت داشتهام و فرض کنید هزار مرتبه، پانصد مرتبه این سوره را با تفکّر و تدبّر خواندهام؛ بعد از این مدّت و این همه تکرار کردن وقتی که سوره را با تدبّر مطالعه میکنم، باز میبینم که انسان چیز جدیدی را از این کلمات به دست میآورد. یعنی انسان هرچه بیشتر تدبّر میکند، هرچه بیشتر فکر میکند، هرچه معلومات بیشتری را برای فهم قرآن به کار میگیرد، مطالب بیشتری به دست میآورد. آن کسانی که با آگاهیهای بیشتری وارد قرآن میشوند، بیشتر استفاده میکنند؛ مثلاً شماها که در معلومات مختلف آموختهها و اندوختههایی دارید و در رشتههای مختلف تحصیل میکنید یا کردید، اگر چنانچه با قرآن ارتباط و اُنس پیدا کنید، احتمالاً مطالب بیشتری را از آن کسی که فرضاً یک عامیای است و در قرآن میخواهد تدبّر بکند پیدا خواهید کرد؛ یعنی هرچه افق دید بیشتر باشد، انسان بیشتر از قرآن استفاده میکند؛ اینها جهات معجز بودن قرآن است که حقیقتاً معجزه است و هیچ سخن دیگری این جوری نیست. انسان در هر شعری، در هر نثری، از هر بزرگی، از هر حکیمی وقتی دقّت کرد و جوانب آن را در یک بار، دو بار، پنج بار شنیدن یا تکرار کردن درک میکند، تمام میشود و به عمق آن میرسد؛ ولو یک دریایی هم باشد، به عمق آن دریا میتواند برسد. امّا آنجایی که انسان به عمق آن هرگز نمیتواند برسد، قرآن است؛ یعنی هرچه انسان بیشتر غور میکند، مباحث جدیدتری، افکار جدیدتری، تازههای بیشتری را پیدا میکند. در کلام امیرالمؤمنین هم راجع به قرآن همین نکته بیان شده،(۱۶) امّا این را که من عرض میکنم، واقعاً از روی وجدان خودم عرض میکنم و چیزی است که خود من در مورد قرآن درک کردهام. پس از جنبهی لفظ و معنا قرآن معجزه است، یعنی همراه با اعجاز است.
یک چیز دیگر هم در قرآن هست که آن هم در معجز بودن قرآن دخالت دارد، و آن آورندهی قرآن است؛ آورندهی قرآن یعنی نبی عزیز ما و پیغمبر مکرّم ما یک انسانی بوده است که اهل سواد و معلومات نبوده؛ این یک نکتهی مهمّی است. حالا بعضی خیال میکنند که اگر ما بگوییم پیغمبر بیسواد بوده، جسارت است به پیغمبر؛ نه، این تجلیل و تعظیم قرآن است و تجلیل و تعظیم خود پیغمبر است؛ یعنی یک انسان امّی. [در مورد] کسانی که با معلومات و معارف آن زمان آشنا بودند، در مکتبها درس خوانده بودند، پیش این و آن تحصیل کرده بودند، حالا ممکن بود بگوییم که بعضی از معارف این قرآن را از این و آن گرفتهاند و در مغز خودشان پروراندهاند و یک چیزی، مثلاً ملغمهای(۱۷) درست کردهاند امّا پیغمبر اسلام با معارف زمان خود آشنا نبود، تحصیل نکرده بود، پیش این و آن درس نخوانده بود، جزو بافرهنگان زمان خود به حساب نمیآمد قبل از اینکه وحی الهی بر او نازل بشود ــ البتّه جزو انسانهای امین، انسانهای صالح، پاک، زلال، مورد محبّت همه، شجاع، جوانمرد و مانند اینها بود، امّا مثلاً پیغمبر قبل از بعثت مثل ورقةبننوفل که آن زمان معروف بود، آدم بافرهنگی بود، اهل فضل بود، معارف زمان خودش را بلد بود نبود ــ و در عین حال این انسانی که قرآن تصریح میکند به امّی بودن او ــ یعنی بیسواد بودن او ــ یک چنین سخن فاخر و عظیمی را، این دریای حکمت را ناگهان از زبان مقدّس خودش و از قلب مقدّس خودش سرازیر میکند. این هم یک جنبهی دیگر معجز بودن قرآن. خب، پس این مجموعهی جهاتی که قرآن را معجز میکند، موجب میشود که این آیه بگوید که «وَ لَن تَفعَلوا»؛ شما نخواهید توانست که سورهای مثل این قرآن بیاورید. اگر نتوانستید مثل این قرآن بیاورید و مثل سورهای از آن بیاورید، پس باید دیگر تسلیم بشوید و قبول کنید که این قرآن از سوی خدا است؛ و اگر این کار را نکنید، خود را در معرض عذاب الهی قرار دادهاید. لذا میگوید: فَاتَّقُوا النّارَ الَّتی ؛ پس برحذر باشید از آتشی که «وَقودُهَا النّاسُ وَ الحِجارَة»، که حالا «وَقود»(۱۸) آن انسانها و سنگها هستند یعنی چه؟ دربارهی این یک توضیح مختصری در هفتهی آینده عرض میکنم و بعد انشاءالله وارد بحث بعدی و آیهی بعدی خواهیم شد.
(۱ ر.ک: ترجمه و توضیح سورهى بقره ـ جلسهی هفدهم (۱۳۷۱/۲/۲)
(۲ آیهى ۲۳
(۳ ادیب و شاعر مصرى
(۴ شاعر و نویسندهی لبنانى
(۵ الامام علىّ صوت العدالة الانسانیّة
(۶ سورهى اسراء، بخشى از آیهى ۸۸؛ «بگو: اگر انس و جن گرد آیند تا نظیر این قرآن را بیاورند، مانند آن را نخواهند آورد ...»
(۷ سورهى آلعمران، آیهى ۴۹
(۸ نقض کردن
(۹ از جمله، سورهی بقره، آیهی ۶۰
(۱۰ از جمله، سورهی شعراء، آیهی ۶۳
(۱۱ خواب مغناطیسى
(۱۲ سورهی روم، آیهی۲۷
(۱۳ ر.ک: ترجمه و توضیح سورهى بقره ـ جلسهى پانزدهم (۱۳۷۱/۲/۲)
(۱۴ اعلام الوری باعلام الهدی، ص ۴۱
(۱۵ علّامه سیّدمحمّدحسین طباطبائى
(۱۶ نهجالبلاغه، خطبهی ۱۸
(۱۷ مخلوطى از دو یا چند چیز به صورت درهم و بدون نظم
(۱۸ سوخت
