• ب
  • ب
  • ب
مرورگر شما توانایی چاپ متن با فونت درخواستی را ندارد!
1405/04/21
روایتی از حضور بر مزار آقای شهید ایران در حرم رضوی

اشتباه کرده بودم؛ صف تمام نمی‌شد!

 روایتی از حضور مردم عزادار برای زیارت مزار مطهر رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر.

https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif اشتباه کرده بودم. بعد از نماز ظهر و عصر راهی دارالذکر شده بودم تا سری به مزار آقای شهید بزنم. صف طولانی و طویلی که نه تنها در رواق کناری بلکه تا صحن و دور صحن هم کشیده شده بود منصرفم کرد. برای همین به گرفتن چند عکس و ارسالش برای انتشار بسنده کردم. حضور بر سر مزار را هم موکول به آخر شب کردم. حالا ساعت‌های آخر شنبه‌شب است اما دوباره همان صف و همان شلوغی و همان ازدحام. تنها تفاوتش این است که کمی منظم‌تر است و تحت کنترل‌تر با همهمه کمتر. قبلش رفته بودم زیارت و اعمالش را به جا آورده بودم و تازه بعد از همه اینها بود که راهی دارالذکر شدم.

از سمت خیابان شهید نواب صفوی وارد حرم شدم. عده‌ای تجمع کرده و مداحی گذاشته‌اند و پرچم می‌‌گردانند. مشخص است از جنس تجمعات شبانه است. پرچم‌ها ترکیبی از پرچم‌های سرخ انتقام است و پرچم‌های سه رنگ ایران. وارد صحن آزادی که می‌شوم کتیبه بالای ایوان طلای صحن به چشمم می‌خورد. کتیبه که از هر جای دیگر صحن هم توی چشم است: «خادم حضرت خورشید به آغوش حرم باز آمد.» همانجا توی صحن می‌نشیم و زیارتنامه‌ و دعایی می‌خوانم و بعد هم زیارت ضریح حضرت خورشید و نمازی. از همان سمت بالا سر ضریح حضرت هم روانه مزار آقای شهید می‌شوم.

یکی از خادمان نزدیک ضریح دارد به پسرک ده دوازده ساله‌ای نشانیِ جایی را می‌دهد. نزدیک‌تر که می‌روم متوجه می‌شوم پسرک به دنبال مکان مهمان جدید حرم است. خادم که عاقله‌مردی پنجاه شصت ساله است دارد با حوصله به پسرک راه را نشان می‌دهد. انگار که مشغول راهنمایی یک آدم بزرگ است. مسیر اشاره خادم را می‌گیرم و به صحن گوهرشاد می‌رسم. صف طویلی که تا راهروی صحن مسجد گوهرشاد کشیده شده است نشان می‌دهد که حساب و کتاب ظهرم اشتباه بوده. اشتباه کرده بودم؛ صف طویلی است ولو اینکه الان آخر شب باشد؛ از مزار شروع شده، به رواق کناری‌اش رسیده و از آن بیرون آمده و ادامه‌اش به صحن مسجد گوهرشاد و راهروی ورودی و خروجی‌اش کشیده شده است. همان صفی است که ظهر دیده بودم.

می‌روم و انتهای صف را پیدا می‌کنم و همانجا جاگیر می‌شوم. صف طولانی است اما با سرعت کمی به سمت جلو حرکت می‌کند و متوقف نمی‌شود. خرامان خرامان خود را بر کف صحن گوهرشاد می‌کشد و با سرعتی آرام که از دور در آستانه توقف به چشم می‌رسد جلو می‌رود. به جلوی در رواق ضلع جنوبی صحن گوهرشاد که می‌رسم فکر می‌کنم کار تمام شده. آنجا تازه متوجه می‌‌شوم صف وارد مرحله دیگری از دگردیسی خود می‌شود و چند دور هم دور رواق می‌پیچد. آن وسط بعضی‌ها هم بدون توجه به صف خیلی آرام خود را در شکم صف جا می‌دهند تا شاید زودتر به مقصودشان نائل شوند. بقیه می‌بینند اما کسی دنبال بهم زدن فضا نیست. هنجارشکنی آن چند نفر در طمأنینه جمع حل می‌شود.

در انتهای صف جایی که جمعیت داخل رواق وارد دارالذکر می‌شود جمعی در کنار هم دم گرفته‌اند و شعار می‌دهند. از «الله اکبر خامنه‌ای رهبر» گرفته تا «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» و «نیروهای مسلح، انتقام انتقام.» چند نفر عقب‌تر، پیرمردی مو و محاسن سفید کرده، مشغول بحث با دو سه نفر از اطرافیان است. گذر سالیان عمر، روی چهره‌ و پوست سبزه و زبرش چروک انداخته. مجموع اینها به اضافه ترک‌های کف دست زمختش نشان می‌دهد در زمره زحمت‌کِشانِ با صفای روزگار است. پیراهن مشکی‌اش را روی شلوار پارچه‌ای انداخته و در پی اثبات بی فایده بودن مذاکرت است.

گریزی به تاریخ می‌زند و جنگ صفینِ در زمان حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام و عملکرد ابن‌عباس در زمان حضرت مجتبی علیه‌السلام. از آنجا به طول سیزده چهارده قرن جلوتر می‌آید و به خوش‌بینی معمر قذافی و خروجی مذاکرات لیبی با غرب و دست برداشتن از دار و ندار هسته‌ای و دفاعی‌اش می‌رسد که در نهایت منجر به حمله ناتو و تسلطش بر لیبی شد. تک‌تک پازل‌ها را کنار هم می‌گذارد تا در نهایت به این گزاره برسد که همه باید تاریخ بخوانیم و تاریخ خواندن است که نشان می‌دهد منطق حوادث روزگار تکرار می‌شود و ما با حوادث جدیدی روبرو نمی‌شویم. فارغ از آنکه چقدر با مبدأ و معاد بحث پیرمرد مو و محاسن سفیدکرده موافق باشم یا نباشم اما از احساس تکلیف و وظیفه‌اش در این سِن و سال لذت می‌برم.

صف مثل رود باریکی آرام آرام جلو می‌رود تا به ورودی دارالذکر می‌رسد و از آنجا شُرّه می‌کند داخل فضایی که حالا با نام مزار آقای شهید شناخته می‌شود. چند متری مزارها سازه‌ای نصب کرده و رویشان پارچه سیاه کشیده‌اند. رود آرام جمعیت از کنار سازه‌ و جمعیت جلو می‌رود و در حالی که قاب چهار به یک مزار توی چشم‌خانه‌اش جا گرفته قدم از قدم بر می‌دارد. خادمان مدام تذکر می‌دهند که کسی توقف نکند چرا که انبوه دیگرانی آن بیرون هستند که در صف منتظر همین چند لحظه‌اند. جمعیت دل نمی‌کَند. پا کِشان قدم بر می‌دارد. دنبال کوچک‌ترین بهانه‌ای است که چند لحظه بیشتر هوای آنجا را تنفس کند و قاب مزارها را مزمزه، اما خادم‌ها زرنگ‌تر از آنند و کوچک‌ترین مکثی را متوجه می‌شوند.

دارالذکر کنار مسیر عبور و مرور به سمت مضجع شریف رضوی است. از ضلع جنوبی که وارد حرم شویم و قصد ضریح را داشته باشیم، دارالذکر چند متر مانده به ضریح است. این یعنی مزار آقای شهید قرار نبوده و نیست که در کنار ضریح مطهر رضوی جلوه‌ای داشته باشد. یعنی اینجا فقط یک زیارتگاه وجود دارد و آن مضجع مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام است. دیگران را هم اگر اعتبار و آبرویی است به دلیل نزدیک بودن به حضرت خورشید است. احتمالاَ منطق تصمیم به خاک سپردن پیکر آقای شهید در مشهد هم همین باشد؛ این تصمیم چه نظر و رأی خود آقای شهید باشد یا خانواده ایشان فقط یک چیز را نشان می‌دهد: قرار بوده مزار رهبر شهید در مدار قدس رضوی قرار گیرد، در آن حل شود و تا حد امکان به چشم نیاید.

رود جمعیت به آرامی جلو می‌رود. عکس‌ می‌گیرد. زیر لب ذکر می‌گوید و دعا می‌خواند. آن وسط مردی عرب که از لهجه‌اش مشخص است عراقی است از جمع صلوات غرایی می‌گیرد، هدیه به روحِ به تعبیر خودش سید خامنئی عزیز. پیش از این هم‌وطنانش در عراق رسم مهمان‌نوازی را تمام و کمال ادا کرده بودند. حالا او اینجا در خراسان و در سرزمین طوس در میان ایرانیان، علاقه و محبتش به علی علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام و اصحاب و انصار حسین علیه‌السلام را فریاد می‌زند.