1405/04/11
مشهد محبوب امام شهید

«من در مشهد متولد شدم، [...] در سایۀ پدری که خود روحانی بود و علاقه به رشتهی روحانیت و تبلیغ و تدریس علوم دینی داشت، به این کار، (یعنی خواندن مقدمات علوم اسلامی) آغاز کردم.»۱۳۶۰/۷/۱۹ مشهد در زندگی و خاطرات آیتالله سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه صرفاً زادگاه ایشان نیست، بلکه شهری است که در آن بنیانهای تربیت دینی، تحصیل علوم اسلامی، نخستین تجربههای اجتماعی و سیاسی و آغاز فعالیتهای فکری و انقلابی برایشان شکل گرفته است. مرور خاطرات و روایتهای تاریخی نشان میدهد که تحولات این شهر، از سالهای پایانی پهلوی اول تا پیروزی انقلاب اسلامی، تأثیر مستقیمی بر شکلگیری شخصیت علمی، فرهنگی و سیاسی ایشان داشته است و ایشان نیز در تحول مشهد نقشی محوری داشتند.
اینک که مقرر گشت در حریم آستان قدس رضوی، آخرین گام از مراسم تشییع و بیعت با ایشان برگزار شود، بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بازخوانی جایگاه این شهر در خاطرات ایشان میپردازد.
ورود به بهشت مشهدماجرای مهاجرت پدر امام شهید به مشهد، به حدود ۱۱۰ سال قبل باز میگردد. ایشان خود در خاطرات گفتهاند: «پدرم اوّلین بار در ابتدای جوانی و در شعبان سال ۱۳۳۴ قمری، برای زیارت، به مشهد میرود و وضع آنجا را میبیند. [...] پدرم برایم نقل میکرد که «وقتی آمدم مشهد، دیدم اینجا بهشت است. آن موقع، مشهد را با آن کوچههای تنگ و تاریک و مسقّف در مقابلِ تبریز و محلّهی خیابان با آن بازار کذایی و آن کوچههای وسیع و آن خانهی وسیعی که داشتیم، دیدم، ولی باز با خودم گفتم: نه، اینجا بهشت است. من باید اینجا بمانم.»(۱)
آن سفر برای زیارت بود، اما زمینه مهاجرت را فراهم کرد:«پدرم در این سفر حدود نُه ماه در مشهد میماند و بعد مجبور میشود برگردد. وقتی میرسد تبریز با فوت مادرش مواجه میشود. چند روز قبل از رسیدن پدرم، ایشان فوت شده بوده است. [...] به هر حال آقا بعد از فوت مادرش گفته بود میخواهم به مشهد برگردم. خواهرها که بهآسانی حاضر به این مفارقت نبودند برای اینکه ایشان به مشهد برنگردد، فوراً برای ایشان خواستگاری میروند و آقا را داماد میکنند. [...] آقا در هشتم جمادیالثّانی سال ۱۳۳۷ قمری برای اقامت به مشهد میآید و نزدیک نُه سال یعنی تا سال ۱۳۴۵ قمری با خانواده در مشهد میمانند و بعد برای تحصیل به نجف میروند.»(۲)
میزبان یک خانواده علمیبا درگذشت همسر آیتالله، شرایط زندگی او تغییر میکند. همزمان برای ادامه تحصیل هم به مشهد باز میگردد. «از جملهی مطالب جالبتوجه این است که آمدن پدربزرگ ما و در واقع مادرم از نجف به مشهد، تقریباً همزمان میشود با همان سالهایی که پدرم به مشهد آمده بوده. [...] هر دو نفر مجدداً تا هنگامی که با یکدیگر ازدواج کردهاند، به نجف برگشته و سالی چند در آنجا ماندهاند؛ [...] و باز هر دو نفر پس از چند سال برای بار دوم به مشهد آمده و در آن قصد اقامت دائم کردهاند؛ پدرم در سال ۱۳۵۰ و مادرم چند سالی پیش از آن. آشنایی و سپس رفاقت مستحکم میان پدرم و مرحوم حاج سیدهاشم نجفآبادی از همان سالهای توقّف چندساله در نجف آغاز شده و پس از مراجعت به مشهد ادامه یافته و در نهایت به ازدواج پدرم با مادرم انجامیده است. وقتی دوستان پدرم میفهمند که ایشان بعد از فوت عیالش میخواهد ازدواج کند، صبیّۀ آقا سیدهاشم را معرفی میکنند. ایشان هم خواستگاری میکند و موافقت میشود.»(۳)
بازگشت آیتالله سیدجواد خامنهای، پدر رهبر شهید انقلاب، از نجف به مشهد، در شرایطی است که او در جمع فضلای مشهد قرار گرفته است؛ اما به عنوان یک مجتهد و عالمی صاحبنظر، به تشکیل حوزه تدریس اقدام نکرد. وی شاگردان خصوصی و گاه موقت داشت که غیر از فرزندان، میتوان از حاج میرزا نصرالله شبستری، از روحانیان تبریز و حاج میرزاحسین عبایی، از علمای مشهد یاد کرد. وی امامت جماعت را در مسجد صدیقیها یا مسجد ترکها (آذربایجانیها) که در میانه بازار سرشور قرار داشت، به عهده گرفت و تا حدود چهل سال بعد که این مسجد معروف در طرح توسعه حرم رضوی تخریب شد، به مداومت آن همت گماشت.(۴)
او در فضای علمی و سنتی حوزه مشهد فعالیت میکرد و بیشتر عمر خود را در قالب امامت جماعت و تدریس محدود سپری نمود. برخلاف برخی علمای معاصر، او حوزه درسی گستردهای ایجاد نکرد، اما حضور مستمر او در مسجد و ارتباط نزدیک با مردم، جایگاه اجتماعی ویژهای برایش ایجاد کرده بود. این فضای ساده، مردمی و دور از ساختارهای رسمی، نخستین بستر تربیتی خانواده آیتالله خامنهای را شکل داد؛ بستری که بعدها در نگاه فرزند ایشان به دین، جامعه و سیاست اثرگذار شد.(۵)
در آستانه تحولات سیاسیسالهای پیش از تولد و کودکی سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه، مشهد درگیر فضای پرتنش سیاسی ایران بود. از یکسو تحولات ناشی از تثبیت حکومت پهلوی و از سوی دیگر فعالیت جریانهای سیاسی و مذهبی، این شهر را به یکی از کانونهای مهم تحولات خراسان تبدیل کرده بود.
رهبر انقلاب در خاطرات خود به فضای پرحادثه آن دوران اشاره کرده و از رخدادهایی مانند فعالیتهای سیاسی محلی، تغییرات مدیریتی و رفتوآمد قدرت در خراسان یاد میکنند. در این دوره، حوزه علمیه مشهد عمدتاً ساختاری آموزشی و سنتی داشت و کمتر به کنش سیاسی سازمانیافته ورود میکرد.
در همین بستر، حادثه مسجد گوهرشاد نیز یکی از نقاط مهم تاریخ مشهد است. در روایت رهبر شهید انقلاب، پدر ایشان قصد حضور در جلسه علما را داشت، اما به توصیه یکی از افراد معتمد محلی از رفتن منصرف شد. این روایت، نشاندهنده نقش پررنگ شبکههای اجتماعی سنتی در تصمیمسازیهای آن دوره است.
همچنین در نگاه آیتالله سیدجواد خامنهای، فاصلهگذاری با حکومت پهلوی نه از جنس فعالیت سیاسی مستقیم، بلکه مبتنی بر نگاه دینی و اخلاقی نسبت به مشروعیت قدرت بود.
در بخشی از خاطرات آیتالله سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه آمده است: «آقا در ماجرای گوهرشاد - که مدّتی بعد از آمدن ایشان از نجف است - داشتند میرفتند که در جلسهٔ تحصّن علما در گوهرشاد شرکت کنند امّا یک نفر ایشان را برمیگرداند؛ خدا بیامرزد، یکی از بازاریهای ترک مشهد بود بهنام «حاج کریم» که آقا معتقد بود او آدم عاقلی است. حاج کریم آقا را نزدیک بازار میبیند که دارد برای شرکت در همان جلسهای میرود که پدربزرگ ما و دیگران در آن حضور داشتند و بعد هم همهی آنها زندان یا تبعید شدند. آقا خودشان میگفتند: «حاج کریم دم بازار من را دید؛ گفت که کجا میروید؟ گفتم: میروم گوهرشاد... گفت: نه، نرو! گفتم: نه، باید بروم. ولی مرا بهزور برگرداند.» از حاج کریم خیلی ممنون بودند و میگفتند: «این عقل حاج کریم بود که اوضاع را فهمید». دید آقا مثل اغلب علمای شیعهی امامیّه، نسبت به دستگاه پهلوی بغض و نفرت داشت؛ بهخصوص که دوران پهلوی را دیده و گذرانده بود و آن سختیها را چشیده بود. آقا با دستگاه سلطنت و حکومت و پهلوی خیلی بد بود. وجه این بغض و نفرت هم دینی بود و هیچ جنبه سیاسی نداشت؛ یعنی از نظر آقا آنها بیدین و فاسق و فاجر و ظالم بودند، لذا از آنها بدشان میآمد. بههمینخاطر ایشان در طول این دوران حتّی یک لحظه برای دستگاه طاغوت مفید واقع نشد؛ هرگز در هیچ دعوت عمومی یا خصوصی، جلسه و مراسمی شرکت نکرد. از میان ائمّهى جماعت، ائمّهی مسجد گوهرشاد غالباً به این مجالس و محافل دعوت میشدند و غالباً هم میرفتند، امّا پدرم هیچوقت شرکت نمیکرد. این اواخر که میدانستند ایشان شرکت نمیکند، دیگر برایش کارت هم نمیفرستادند. آقا هیچوقت و به هیچ شکل به دستگاه طاغوت نزدیک نشد و این جزو امتیازات ایشان است که همیشه در ذهن ما با یک عظمتی تلقّی شده است.»(۶)
اشغال مشهددر شهریور ۱۳۲۰ و همزمان با اشغال ایران توسط نیروهای متفقین، مشهد نیز به تصرف ارتش شوروی درآمد. سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه در این زمان کودک خردسالی بیش نبود، اما فضای اجتماعی و سیاسی آن دوران، بخشی از زیست تاریخی خانواده او را شکل داد.
در روزهای اشغال، نیروهای شوروی پس از بمباران مراکز نظامی، وارد مشهد شدند و کنترل شهر را در دست گرفتند. ساختمانهای نظامی و اداری در اختیار آنان قرار گرفت و فضای امنیتی تازهای بر شهر حاکم شد.
تا جایی که سید علی خامنهای رضواناللهعلیه به تازگی وارد سومین سال زندگی خود شده بود که مشهد به اشغال قوای اتحاد جماهیر شوروی در آمد. در واپسین ماه تابستان سال ۱۳۲۰ش، جامعه ایران دچار تناقضی بیسابقه بود؛ از یک سو خوشحال از سقوط رضاشاه و پایان عمر دیکتاتوری او، و از سوی دیگر بدحال ورود متفقین و اشغال ایران. شهریورماه، آغاز این تناقض بود. ارتش اتحاد جماهیر شوروی از سه محور شمالی، خاک ایران را درنوردید. یک ستون از محور جلفا به طرف تبریز حرکت کرد. ستون دیگر از راه آستارا به سوی بندر پهلوی و رشت آمد؛ و ستون سوم از مرزهای شمال شرقی به سوی خراسان هجوم آورد. با این قدرتنمایی، لشکر ۹ خراسان مشهد را به سمت تهران ترک و عقبنشینی نمود. ظهر روز هفتم شهریور، قوای مکانیزه، پیادهسوار، و آتشبارهای شوروی وارد مشهد شدند.(۷)
با وجود مشکلات اقتصادی و کمبود کالاهای اساسی، مشهد نسبت به برخی شهرهای دیگر وضعیت متفاوتی داشت. دلیل اصلی آن، شناخت دقیق نیروهای اشغالگر از ساختار اجتماعی و سیاسی شهر و وجود کنسولگریهای فعال در مشهد بود. با این حال، از زمان اشغال تا هنگام خروج قوای شوروی از خراسان، کنسولگری اتحاد جماهیر شوروی را باید حاکم واقعی خراسان دانست؛ از نصب فرماندهی لشکر شرق تا تأیید نامزدهای مجلس شورای ملّی از مشهد، بدون نظر کنسولگری ممکن نبود.(۸)
آغاز بیداری اجتماعیدر سالهای پس از جنگ جهانی دوم و با شکلگیری فضای سیاسی جدید در کشور، مشهد به یکی از مراکز فعال حمایت از نهضت ملّی شدن صنعت نفت تبدیل شد. اجتماعات گسترده در حرم مطهر رضوی، سخنرانیهای مذهبی و سیاسی و حضور چهرههای تأثیرگذار، فضای اجتماعی شهر را پویا کرده بود.
در همین دوران، سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه پس از پایان دبستان، راهی حوزه علمیه شد. و این زمانی است که لایحه ملّی شدن صنعت نفت از تصویب مجلسین گذشته و پرچم ایران بر فراز پالایشگاه آبادان افراشته شده بود. در مشهد مردم برای حمایت از این موضوع در یک گردهمایی دههزار نفری در صحن نو حرم مطهر شرکت کردند و به سوی خیابان طبرسی راه باز کرده، تابلو شرکت ملّی نفت ایران را به جای شرکت نفت انگلیس و ایران، بر ساختمان این شرکت نصب نمودند. مقاومت انگلیس در برابر این خواست ملّی و کشاندن موضوع به دادگاه لاهه در مشهد نیز واکنش داشت و در اجتماعی که گروههای مذهبی و ملّی برپا کردند از دخالت نابهجای دادگاه لاهه در ملّی شدن صنعت نفت ابراز انزجار نمودند. سیدعلی نوجوان از اجتماعات بزرگی که در مهدیه به همت علیاصغر عابدزاده تشکیل میشد باخبر بود و میدید که حاجی عابدزاده، محمدتقی شریعتی و شیخ محمود حلبی توانستهاند مشهد را برای خلع ید انگلیس از صنعت نفت ایران فعال نگه دارند. با تلاش نامبردگان بود که «جمعیتهای مؤتلف اسلامی» در مشهد شکل گرفت و برای مدتی پیشگام فعالیتهای سیاسی در این شهر شد. طرفداران سیدمجتبی نواب صفوی نیز از اعضای تشکیلدهنده جمعیتهای مؤتلف اسلامی بودند.(۹)
اصرار پدر بر اقامت در مشهدامام شهید تمایل زیادی برای مهاجرت علمی داشت؛ اما پدرش دوست داشت او در مشهد بماند. «از جمله، علت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ بهخاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. [...] اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت. برای تبلیغ بیرون مشهد هم ایشان تا مدّتها مخالف بود. چون سفر نکرده بودیم و بلد نبودیم، ایشان از اینکه تنها راه بیفتیم و به شهر دیگر برویم نگرانیهایی داشت و میگفت سخت است و خطر دارد؛ راست هم میگفت، امّا من چون با افراد بالاتر از سنّ خودم محشور بودم و آنها تبلیغ میرفتند، من هم فکر میکردم باید بروم، امّا واقع قضیّه این بود که سنّ من با تبلیغ متناسب نبود.»(۱۰)
این اصرار موجب شد امام شهید، تا آستانه پایان دهه دوم زندگی خود در مشهد بماند. اما این مطلوب او نبود: «وقتی با خودم فکر میکردم که در همهی عمرم کجا خواهم ماند، اول قم به نظرم میآمد. اصلاً فکر نمیکردم مشهد بروم. البتّه بعداً که رفتم مشهد، خیلی خوشم میآمد و الان واقعاً محبوبترین جای دنیا به نظر من مشهد است.»(۱۱)
ایشان در این ایام، در محضر اساتید برجستهای در مشهد تلمذ کرد. «تا سال ۱۳۳۷ که در مشهد بودم اساتید عمدهی من آیتالله میلانی، مرحوم کفایی، مرحوم حاجشیخ هاشم قزوینی و از همه بیشتر و دلسوزانهتر پدرم بودند.»(۱۲)
ارتباطات مدرنیکی از تجربههای مهم سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه در این دوران، حضور در تجمعات سیاسی مسجد گوهرشاد بود. او در خاطرات خود اشاره میکند که در همین فضا با شکل جدیدی از اجتماع سیاسی آشنا شد. در این جلسه، استفاده از بلندگو، ایستادن مردم در سالن و شیوه متفاوت سخنرانی، برای او تجربهای تازه و متفاوت از منبرهای سنتی بود. این مواجهه، نخستین آشنایی او با اشکال مدرن ارتباط اجتماعی محسوب میشود.
سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه، پیش از این یک بار آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی را دیده بود و در مراسم استقبال از او قرآن خوانده بود، اما این روزها[روزهای نزدیک به کودتا] نام او را بسیار میشنید؛ بهویژه با آمدن افصح المتکلمین اراکی نماینده آقای کاشانی به مشهد. آن روز در مشهد جار زدند که «میتینگ» است. برای اولین بار بود که کلمه میتینگ را میشنید. میخواست ببیند که چیست این کلمه جار زده شده که مردم را هم به تب و تاب انداخته است. راهی مسجد گوهرشاد، محل میتینگ شد. «دیدم جمعیت جمع است. باران هم میبارید. منیر گذاشته بودند. افصح المتکلمین روی منیر ایستاده بود. مردم هم ایستاده بودند. دیدم فرقش با منبر این است که مردم در جلسه منبر روی زمین مینشینند، منبری هم آن بالا مینشیند. اینجا مردم ایستادهاند، او هم آنجا ایستاده».(۱۳)
کودتای ۲۸ مردادکودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، فضای سیاسی کشور را دگرگون کرد و مشهد نیز از این تحولات بینصیب نماند. در شهر، فعالیت گروههای مختلف سیاسی، ناآرامیهای پراکنده و تغییر فضای عمومی بهوضوح قابل مشاهده بود.
اهالی مشهد خبر سقوط دولت دکتر محمد مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را از رادیو شنیدند و در همین فاصله گروههای سازمانیافته و دستبهغارت سلطنتطلب، همراه نیروهای نظامی و انتظامی در پناه دو خودرو زرهی در سطح شهر نمایان شدند. حمله به برخی اماکن، مغازهها، مطبوعات و ساختمانها در دستور کار اوباش بود. حزب ایران از جمله اماکنی بود که مورد حمله قرار گرفت و از قضا دفترش در نزدیکی خانه مسکونی آیتالله سیدجواد خامنهای قرار داشت. الواطی که از افسردگی به در آمده بودند برای غارت دفتر حزب ایران راهی این محله شدند: «یادم نمیرود آن حوادث تلخی که دیدم. عدهای راه افتادهاند توی کوچه و میگویند زنده باد شاه، و حزب ایران را غارت کرده بودند... اثاثیه مرکز حزب ایران را و همچنین مغازه چند نفری از افرادی که وابسته به حزب بودند... آن منظره هنوز جلوی چشم من است».(۱۴)
آغاز فعالیتهای فکری و فرهنگیدهه ۱۳۴۰، با بازگشت آیتالله خامنهای رضواناللهعلیه به مشهد، مرحله جدیدی از فعالیتهای فکری و فرهنگی او آغاز شد. این فعالیتها شامل تدریس، ارتباط با طلاب جوان، دانشجویان و برگزاری جلسات منظم فکری و دینی بود. در همین دوره، فعالیتهای نشر و ترجمه آثار فکری نیز آغاز شد و تلاشهایی برای تولید محتوای دینی و انقلابی شکل گرفت.
در همین ایام بود که سرنوشت شخصی و خانوادگی سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه، نقطهی عطفی اساسی در زیست علمی و سیاسی او پدید آورد. ایشان در آن مقطع در اوج شکوفایی تحصیلی خود در قم به سر میبرد و با جدیت در محضر بزرگانی همچون آیتالله بروجردی شرکت میکرد، اما بیماری خطرناک چشمی پدرشان، ضرورت حضور یک همراه و مراقب در کنار ایشان را دوچندان ساخت. آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر انقلاب، این مقطع حساس و چگونگی تغییر مسیر زندگی آقا از قم به مشهد را چنین روایت کرده است:
«آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد. در اوایل دههی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماریهای آبمروارید و آبسیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. [...] طبیعتاً اوّلین کسی که میتوانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درسهایشان را با جدّیّت میخواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درسهای مختلفی از جمله درسهای آقای بروجردی شرکت میکردند؛ حتّی گویا جزوهی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت میکنند. [...] وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد میگذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان میگویند فلانی یا رئیس کل میشود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. [...] لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت میکردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران میآیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی [...] میروند. آقا میگویند که من هرچه نگاه میکنم، میبینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آنگونه است. مرحوم آقا ضیاء میگویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست میکند. آقا میگفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را میدانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد میگیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکییکی به روی آقا باز میشود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند اینها.»(۱۵)
خود امام شهید درباره آن تصمیم میگویند: «خلاصه، نتیجه این شد که رفتم مشهد و سالها هم مشهد ماندم و خدای متعال توفیقات زیادی به من داد. مشهد که آمدم، در اندک مدّتی خدای متعال محبّت مشهد را در دل من قرار داد. وقتی آمدم، از همه چیز مشهد خوشم آمد؛ حتّی از لهجه و از حرف زدن مردم. این کار خدا بود. با اینکه قبلاً حاضر نبودم مشهد زندگی کنم، امّا بعد که مشهد ساکن شدم، محبّت مشهد در دل من آنچنان زیاد شد که الان فکر میکنم بهترین جاهای دنیا برای ماندن، مشهد است.»(۱۶)
هسته مبارزاین بازگشت به مشهد، همراه با افزایش تحرکات اجتماعی ایشان بود. در بخشی از خاطرات رهبر شهید انقلاب آمده است: «سال ۱۳۴۳ هـ.ش (۱۳۸۳ هـ.ق) از قم به مشهد رفتم و در سال ۱۳۴۴ هـ.ش (۱۳۸۴ هـ.ق) ازدواج کردم. پس از بازگشت به مشهد، یک رشته فعّالیّتهای فکری و سیاسی تازهای را آغاز کردم. من در مشهد با عناصر جنبشی و انقلابی و شخصیّتهای مخالف رژیم، و همچنین با طلاب جوان علوم دینی و دانشجویان دانشگاهی، تماسهای مداوم و گستردهای داشتم. جلساتی نیز برای اندیشیدن، برنامهریزی، تدریس و تبلیغ داشتم؛ که از جملهی آنها تشکیل جلساتی برای تدریس معارف اسلامیِ مرتبط با نهضت اسلامی، برای گروهی از جوانان بود. همچنین از جملهی این فعّالیّتهای انقلابی، تأسیس یک مؤسّسه چاپ و انتشارات با همکاری شاعر فقید «قدسی» و شهید «تدیّن» و یک شخص خراسانی دیگر بود. نام این مؤسسه را هم «سپیده» گذاشتیم و از طریق آن به انتشار برخی کتب اسلامی حاوی مضامین انقلابی پرداختیم. بعد کتاب «آینده از آنِ این دین است» تألیف سیّد قطب را ترجمه کردم».(۱۷)
یکی از اثرات حضور امام شهید در مشهد، شکل گرفتن حلقهای از مبارزان جوان بود. «بنده از دورهی جوانی با دانشجویان سروکار داشتهام. در دورهای که برای اقامت از قم به مشهد رفتم، برای طلاّب درس تفسیر را شروع کردم. بعد [...] احساس کردم که در بین جوانهای دانشجو علاقهای نسبت به تفسیر قرآن وجود دارد و اینها مایلند که در مقابل تفکّرات مارکسیستی - که آن روز هم بهشدت ترویج میشد - یک منطق مستحکم و قوی را در اختیار داشته باشند، که آن منطقِ قرآن است.»۱۳۷۹/۹/۱۷
مشهدی که روزگاری در مبارزات حضور چندان پررنگی نداشت، با تشکیل هستهای از مبارزان همچون آیتالله سیدعلی خامنهای، آیتالله واعظ طبسی و شهید هاشمینژاد به یکی از مراکز اصلی مبارزه تبدیل شد و برخی از مراجع مشهد نیز با آنها همراهی کردند. این مبارزات تا آنجا پیش رفت که صدای خروش مردم مشهد بارها در رسانههای جهان طنین افکند. امام شهید در جمع دانشگاهیان اعتصاب کننده دانشگاه فردوسی مشهد، با اشاره به اهدای دویست شهید در مسیر آرمانها، بازتاب جهانی راهپیمایی ۷ آبان ۱۳۵۷ مشهد را چنین توصیف کردند: «این براى مردم دنیا از این جهت عجیب نیست که در هواى سرد [نزدیک به] یک میلیون نفر جمعیت بودند؛ از این جهت مهم است که مردم مشهد در هفتهى پیش در یک راهپیمایى آن همه شهید دادند، آن همه خواهر و برادر خود را از دست دادند، باز یک هفته نگذشته با قدرت و قاطعیت مىآیند و همان شعارها و همان خواستها و همان آرمانها را تکرار مىکنند.»۱۳۵۷/۸/۸
مشهدِ انقلابیپس از پیروزی انقلاب اسلامی، مشهد به یکی از مراکز مهم تحولات اداری و سیاسی کشور تبدیل شد. بسیاری از ساختارهای حکومتی پیشین تغییر کاربری دادند و در اختیار نهادهای انقلابی قرار گرفتند.
در یکی از روایتها، به بازدید از ساختمان سابق حزب رستاخیز اشاره شده که پس از انقلاب به مرکز کمیته انقلاب اسلامی مشهد تبدیل شده بود. رهبر شهید انقلاب در این باره گفتهاند: «پنجشش ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، طیّ مأموریّتی از تهران به شهر خودم مشهد رفتم. در آن هنگام عضو شورای انقلاب، و نمایندهی شورای انقلاب در وزارت دفاع و نماینده امام خمینی در بسیاری از دستگاههای کشور بودم. خداوند سبحان خواست که پس از سالهای سخت ستم و آزار و اذیّت و استضعاف، با احساس عزّت اسلام و مسلمین و سربلندی مجاهدین راه خدا، وارد این شهر شوم. مقامات شهر مشهد از من خواستند تا از ساختمان «کمیتهی مرکزی انقلاب» بازدید کنم. کمیتههای انقلاب در آن زمان ادارهی بیشتر امور شهرهای ایران را برعهده داشتند. ساختمان «حزب رستاخیز» در مشهد برای این منظور انتخاب شده بود. این ساختمان، یک ساختمان بزرگ و مجلّل چندطبقه بود که حزب شاه آن را به عنوان مقرّ خود بنا کرد و ساختمان را هم تکمیل کرد. امّا خداوند آن حزب را به بدترین وجهی از هم متلاشی کرد و ساختمان به دست انقلابیّون افتاد و آنها هم ساختمان را مقرّ مرکزی کمیته انقلاب شهر مشهد کردند.»۱۳۵۷/۸/۸
کانون هویت فکریبررسی خاطرات آیتالله سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه و منابع تاریخی نشان میدهد که مشهد در زندگی ایشان صرفاً یک شهر محل تولد یا اقامت نبوده، بلکه یک زیستجهان تاریخی چندلایه است. از فضای خانوادگی و تربیتی تا تحولات سیاسی همچون اشغال شهریور ۱۳۲۰، نهضت ملی شدن نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سپس فعالیتهای فکری دهه ۴۰، همگی در شکلگیری تجربه زیسته ایشان نقش داشتهاند.
در این چارچوب، مشهد نه فقط یک مکان جغرافیایی، بلکه یکی از مهمترین کانونهای شکلگیری هویت فکری، اجتماعی و سیاسی رهبر انقلاب در تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. و در کلام ایشان بارها حسرت بازگشت به جوار مضجع امام رئوف رخ مینمود. از جمله در یکی از دیدارها با خدام آن آستان در سال ۱۳۶۷ گفتند: «در طول این ده سالى که دور بودم من از مشهد، هیچ وقت براى من شیرینتر و مغتنمتر از آن اوقاتى نبوده که در مشهد بودم و در جوار آن بارگاه، در هیچ شرایطى آن لذت معنوى و روحى را من احساس نکردم.»۱۳۶۷/۹/۱۷
و در همین سالهای آخر هم تأکید کردند که «ایران، ایران امام رضاست... مشهد قلّهی شکوه معنوی این کشور است، امام یک وقتی فرمودند مشهد پایتخت معنوی ایران است... برکات امام هشتم، امام رئوف شامل حال همهی آحاد کشور است.»۱۴۰۳/۲/۳۰
(۱خامنهای، سید علی (۱۴۰۴) روایت آقا، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، ص ۲۷-۲۶
(۲ همان، ص ۲۹
(۳ همان، ص ۳۵
(۴ بهبودی، هدایتالله (۱۴۰۳). شرح اسم، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ، ص۱۷.
(۵ همان، ص۱۶.
(۶ انتشارات انقلاب اسلامی (۱۴۰۴). روایت آقا، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، ص۵۴-۵۵.
(۷ شرح اسم، ص۴۰.
(۸ همان، ص۴۱.
(۹ همان، ص۵۵.
(۱۰ روایت آقا، ص ۱۹۸.
(۱۱ همان، ص ۲۰۷.
(۱۲ همان، ص ۱۹۵.
(۱۳ شرح اسم، ، ص۵۵.
(۱۴ همان، ص۵۶.
(۱۵ درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟، مصاحبه رهبر معظم انقلاب https://khl.ink/f/۶۲۸۰۶
(۱۶ روایت آقا، ص ۲۱۱.
(۱۷ آذرشب، محمدعلی(۱۳۹۶). خون دلی که لعل شد، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، ص۹۵-۹۶.
