• ب
  • ب
  • ب
مرورگر شما توانایی چاپ متن با فونت درخواستی را ندارد!
1404/12/18
گفت‌وگو با دکتر حسن خجسته، برادر همسر رهبر شهید انقلاب اسلامی

هنر رهبر شهید انقلاب نظام‌سازی بود

 دکتر حسن خجسته، برادر همسر رهبر شهید انقلاب اسلامی در زمره نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به ایشان بوده است. سابقه چند دهه آشنایی و همراهی با شهید خامنه‌ای و حشر و نشر با آن بزرگوار امکان یک شناخت کامل و همه‌جانبه را از ایشان فراهم می‌کند.
به همین دلیل رسانه KHAMENEI.IR در گفت‌وگویی با ایشان به
بررسی وجوه شخصیتی و زندگی خانوادگی حضرت آیت‌الله العظمی شهید سیّدعلی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه پرداخته است. این مصاحبه در نخستین روزهای پس از شهادت رهبر انقلاب در اسفندماه ۱۴۰۴ انجام شده است.

* جناب آقای دکتر خجسته! اگر اجازه بدهید، نقطه‌ی شروع گفت‌وگویمان محلّ ضبط همین برنامه باشد. لطفاً قدری راجع به این نقطه و این ساختمان برای ما توضیح بدهید.
* بسم الله الرّحمن الرّحیم. من اوّل به خودم، بعد هم به شما و همه‌ی مردم و همه‌ی علاقه‌مندان و عاشقان ایشان تبریک و تسلیت می‌گویم. ایشان الحمدلله روزیِ خوبی داشتند و در طیّ سال‌ها واقعاً برای خودشان قابلیّت هم ایجاد کرده بودند. اینجا خانه‌ی دوّم ایشان در خیابان ایران است؛ ایشان مدّت مختصری در یک خانه‌ی دیگری بودند، بعد در زمانی که عضو شورای انقلاب بودند و کارها توسعه پیدا کرده بود، چون دیگر رفت‌وآمدها خیلی زیاد بود، آمدند اینجا و در این خانه ساکن شدند، به طوری که یک طرف خانواده بودند، آن طرف هم مربوط به کارهای شخصی ایشان و محافظین و مراجعات بود. اینجا یک خانه‌ی قدیمی بود که رفت‌وآمدهای زیادی هم در آن وجود داشت.

در دوران پیش از انقلاب، ایشان سخنرانی‌های زیادی داشتند. خاطرم هست در ایّام تبعید به جیرفت، ایشان سخنرانی‌های پُرشوری در مسجد جیرفت داشتند و جمعیّت خیلی زیادی هم حضور داشت؛ من خودم شنیدم که امام جماعت آن مسجد می‌گفت تابه‌حال چنین جمعیّتی در این مسجد جمع نشده است. سخنرانی‌های ایشان هم طوری بود که مخاطبان آن غالباً تحصیل‌کرده‌ها و جوان‌ها بودند؛ یعنی جمعیّتی که پای سخنرانی ایشان بود، همه جوان بودند. ما در دهه‌ی محرّم و فاطمیّه همیشه یک روضه‌ای در منزل پدری‌مان داشتیم که یک سال در ایّام فاطمیّه ایشان سخنران آن مجلس روضه بودند؛ برادر بزرگ‌ترم می‌گفت همه‌ی جمعیّت در آن سال عوض شد. خود من هم با اینکه کم‌سنّ‌وسال بودم، تعجّب می‌کردم؛ چون می‌دیدم مثلاً سال قبل ده بیست نفر بیشتر نمی‌آمدند، ولی هنگام سخنرانی ایشان جمعیّت زیادی در پلّه‌ها و کوچه‌ها و اتاق‌ها می‌نشستند.

بعد از انقلاب، آن ارتباطات قطع نشد؛ من حتّی بعضی‌ها را می‌شناختم که مثلاً از ایرانشهر و جیرفت می‌آمدند اینجا و جوان‌ها و دانشجوهایی هم بودند که از قبل رابطه داشتند و بعدها بعضی‌هایشان مسئولیّت‌هایی هم بر عهده گرفتند. بنابراین، اینجا همیشه یک رفت‌وآمد مفصّلی وجود داشت و همیشه یک جمعیّتی در این خانه می‌آمد.

* بعد از شهادت ایشان، شما یک متنی منتشر کردید که متن خیلی گرمی بود و نقطه‌ی شروع آشنایی‌تان را از دوره‌ی نوجوانی معرّفی کرده بودید. قدری از همان ایّام حرف بزنید و راجع به آن روزها و شروع آشنایی‌تان بگویید.
* بله، شروع آشنایی ما مربوط می‌شود به شب بله‌برون ایشان. آن موقع، من دانش‌آموز سال آخر دبستان بودم. ایشان وقتی که وارد خانواده‌ی ما شد، این‌قدر مورد محبّت و علاقه واقع شده بود که مثلاً مادربزرگم که یک سیّدی بود، راه دوری را پیاده می‌آمد برای اینکه اگر علی آقا در خانه‌ی ما است، ایشان را ببیند. بنابراین، ایشان از همان اوّلِ ورود به خانواده‌ی همسرشان مورد علاقه‌ی عمومی قرار گرفت و ارتباطات خیلی خوبی هم داشت.

ایشان بعد از مدّتی یک جلسات خانوادگی راه انداخت و یک سری فعّالیّت‌های سیاسی و تربیتی گسترده‌ای با فامیل ما داشت که واقعاً کار جالبی بود. همه‌ی فامیل می‌آمدند، هر هفته در یک خانه‌ای جمع می‌شدیم و ایشان توصیه داشت که پذیرایی فقط با چای باشد تا مبادا مثلاً برای صاحبخانه زحمتی باشد. آنجا ایشان بحث‌های دینی را با رویکرد فهم جدیدی که امام خمینی (رحمة الله علیه) داشتند، در متن فعّالیّت‌های اجتماعی ـ سیاسی مطرح می‌کردند. یادم هست در همان ایّامی که آقا کتاب «آینده در قلمرو اسلام» سیّدقطب را ترجمه کرده بودند، یک بخش‌هایی از آن را من پاک‌نویس کردم که بعد در تهران هم که این کتاب را دادند به انتشارات برای چاپ، من آنجا همراهشان بودم. مستمعان آقا هم جوان‌های پُرشوری بودند که یک فهم خوبی از عالم و روابط دینی پیدا کرده بودند. میخواهم بگویم که امام و جریان پیوسته به امام، دین را از انزوا خارج کردند و آن را وارد همه‌ی ارتباطات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کردند؛ یکی از فرماندهان خیلی مهمّ این جبهه هم آقا بود.

کار دیگری که در همان جلسات خانوادگی صورت گرفت، این بود که همه‌ی نوجوان‌ها را ایشان تشویق کرد که هر هفته یک نفر یک چیزی بنویسد بیاید بخواند؛ مثلاً فرض کنید راجع به یک امر دینی یا یک امر اجتماعی. نکته‌ی مهمّش این است که این متن‌ها را که بچّه‌ها می‌خواندند، خود ایشان نگاه می‌کرد، می‌نشست با آن‌ها صحبت می‌کرد و تشویقشان می‌کرد. یعنی ایشان سعی کرد از طریق همین جلسات هفتگی، آن حلقه‌ی فامیلی هم در مسیری که باید باشد قرار بگیرد. این جلسات هفتگی، بعد از انقلاب هم تا مدّت‌ها ادامه داشت و بعدها تبدیل شد به یک صندوق خیریّه‌ای که تا سال‌ها در آن صندوق، پول جمع می‌کردند و وام می‌دادند به دیگرانی که نیاز داشتند.

* ایشان علی‌رغم مسئولیّت‌های سنگینی که در ماه‌های منتهی به انقلاب و بعد از انقلاب داشتند و شخصیّت سرشلوغی بودند، امّا از محیط منزل و محیط خانواده ــ از همسر گرفته تا فرزندان ــ به‌شدّت مراقبت می‌کردند و وقت می‌گذاشتند. می‌خواهم قدری راجع به این موضوع برای ما صحبت کنید.
* ایشان وقتی که به خانه می‌آمد، واقعاً مرد خانه بود؛ مثلاً از این جهت که به کار بچّه‌ها رسیدگی کند یا با خانم خانه این‌جوری باشد یا با مهمان این‌جوری باشد. ایشان هیچ وقت کار سازمانی اداری را به خانه نمی‌آورد. خب حشر و نشر من در منزل ایشان به طور طبیعی خیلی زیاد بود؛ قسم می‌خورم که من یک بار هم صدای بلند آقا را در خانه نشنیدم. ایشان با اهل خانه و با خانم و با بچّه‌ها و با دیگران و حتّی با بچّه‌های من بسیار کریمانه رفتار می‌کرد.

می‌دانید وابستگی خانم‌های ایرانی به خانواده‌ی پدری‌شان خیلی زیاد است؛ امّا خانم من همیشه می‌گفت که من در تهران هیچ وقت احساس نکردم پدر ندارم، برای اینکه آقا پدری می‌کرد برایش. ایشان حتّی بعد از اینکه رئیس‌جمهور شدند، وقتی به خانه می‌آمدند، همان نسبتی که با دختر خودشان، با خانم خودشان، با بچّه‌های خودشان برقرار می‌کردند، با خانم من و بچّه‌های من هم داشتند؛ مثلاً جزئیّات زندگی را جویا می‌شدند، از قبیل همین چیزهایی که یک پدر از اولادش می‌پرسد و دغدغه دارد. وقتی بچّه‌ها محصّل بودند، ایشان مشق‌هایشان را نگاه می‌کرد، امضا هم می‌کرد. بچّه‌های من هم همین‌طور؛ مشق‌ها را می‌بردند، ایشان مشق‌های آن‌ها را هم نگاه می‌کرد، بارک‌الله و ماشاءالله می‌گفت، دفترشان را امضا می‌کرد که دیگر جایی برای امضای من هم نمی‌ماند. یادم هست پسر من وقتی در دوره‌ی راهنمایی یا اوّل دبیرستان بود، یک بار در مدرسه روزنامه‌دیواری درست کرده بودند، ایشان آن روزنامه‌دیواری را از اوّل تا آخر می‌خواند و تشویق می‌کرد، بعد هم یک توصیه‌هایی می‌کرد. من که پدر او بودم، حوصله‌ی خواندن آن روزنامه را نداشتم ولی ایشان خط‌به‌خط را می‌خواند.

شما جایگاه سیاسی ایشان را در نظر بگیرید: رئیس‌جمهور کشور بودند، با آن دغدغه‌ها؛ علاوه بر این، یک ارتباطات ویژه‌ای هم مثلاً با بخش‌های فرهنگی کشور داشتند، یک ارتباطاتی با حوزه داشتند که گرفتاری‌های فراوانی را ایجاد می‌کرد؛ بااین‌حال، این‌طور نبود که بگویند من برای این کارها وقت ندارم. به همین دلیل، ارتباطات خانوادگی ایشان خیلی متفاوت بود؛ یک رجل سیاسی بود، مرد جنگ بود، امّا داخل خانه که می‌‌آمد کاملاً یک آدم اهل خانواده بود. خب این‌ها یک ویژگی‌های خاصّی است و آقا واقعاً این‌چنین بودند.

* در یکی از دیدارها یکی از آقایانِ شعرا از ایشان انگشترشان را درخواست کرد؛ با اینکه ایشان معمولاً این کار را می‌کردند، در آن درخواست خاص گفتند این انگشتر را نمی‌دهم، چون یک مشکل فنّی دارد! بعد متوجّه شدیم انگشتری است که از طرف همسرشان به ایشان اهدا شده بود و ایشان هم همیشه آن انگشتر را در دستشان داشتند. این خاطره را نقل کردم که از اینجا یک گریزی بزنیم به روابط ایشان با همسر مکرّمه‌شان. لطفاً قدری هم راجع به این بُعد از شخصیّت ایشان صحبت کنید.
* همشیره‌ام گاهی می‌گفت یک نفر باید فدا شود تا کارها خوب پیش برود. آقا هم نسبت به ایشان همین‌طور بود. من شهادت می‌دهم آقا یک بار نگفت چه بپز؛ ممکن است ایشان بپرسند من مثلاً ناهار چه چیزی درست کنم، امّا خود آقا یک بار هم نگفتند. خدا رحمت کند خانم امام را! یک وقتی ایشان مصاحبه کرده بودند می‌گفتند امام یک بار نگفت غذا مثلاً شور است یا بی‌نمک است؛ اگر غذا شور بود و من می‌گفتم شور است، امام می‌گفتند نه خانم، ماشاءالله عجب خوش‌نمک است! آقا هم همین‌طور بودند.

این رفتارها اثر وضعی دارد؛ یعنی ماها یاد می‌گیریم که مسیر زندگی این است و باید این‌جوری رفت. به همین دلیل، این خانه‌ها خانه‌های گرمی است و درون آن‌ها همه چیز به‌خوبی پرورش پیدا می‌کند، چون به قول شهید مطهّری همه چیز در جهت خلقت است؛ در این خانه‌ها کرامت انسانی رعایت می‌شود، کرامت زن رعایت می‌شود، کرامت شوهر رعایت می‌شود. بنابراین، رابطه‌هایی که داخل خانه بود حاکی از یک توجّه کامل بود.

آقا خیلی هم مراقب بود که مبادا بچّه‌ها مثلاً در پوشش و در لباس و در خوراک و مانند این‌ها، به تعبیر من یک وقتی دچار اعوجاج بشوند. مثلاً خیلی مراعات می‌شد که پوشش بچّه‌ها از اعتدال خارج نشود. البتّه خود بچّه‌ها هم رعایت می‌کردند؛ یعنی کسی مطالبه‌ای نداشت. من قسم می‌خورم یک بار مطالبه‌ای نشنیدم که مثلاً لباسم کهنه شد، نو شد یا پاره شد. بچّه‌ها هم یاد گرفته بودند که سبک زندگی همین‌طوری باید رعایت بشود و متعهّد بودند، الان هم این تعهّدها در زندگی‌شان کاملاً دیده می‌شود. الان هم اگر زندگی فرزندان ایشان را نگاه کنید، می‌بینید که همه‌ی آن‌ها زندگی بسیار ساده‌ای دارند؛ این زندگی ساده را از آن خانه یاد گرفتند، چون در آن خانه زندگی خیلی ساده بود. این «زیست طلبگی» که گفته می‌شود، واقعاً آنجا حاکم بود و الحمدلله در زندگی این بچّه‌ها ادامه پیدا کرده. یک بار برخی از سران جنبش غیر‌متعهّدها آمده بودند ایران، برای بحث درباره‌ی جنگ ایران و عراق. ضیاءالحق از پاکستان برای آقا انبه آورده بود، آقا هم این انبه را فرستادند خانه؛ ولی می‌توانم قسم بخورم این انبه اصلاً در خانه خورده نشد، بلکه همه را دادند به دیگران. خب آن زمان در ایران کسی انبه نخورده بود و اصلاً برای اوّلین بار اسم انبه را ما شنیدیم؛ یعنی می‌خواهم بگویم روحیّه‌ی اعضای خانه این‌جوری بود و این مراعات‌ها وجود داشت. یک نفر هم گله نمی‌کرد؛ یعنی این محیط، محیط آماده‌ای بود برای هر کار خیری و امر خیری. البتّه پایه‌ی اصلی و عمده‌اش هم مشی خود آقا در این مسائل بود.

* آقای دکتر! در روزهای اخیر، چند تصویر از منزل ایشان منتشر شد؛ لطفاً کمی راجع به این تصاویر توضیح دهید.
* اینجا محلّ نشیمن خانوادگی است. چه بگویم؟ این‌قدر ساده است، باورپذیر نیست که مثلاً این خانه‌ی رهبری است. آن صندلی هم که گوشه‌ی اتاق است، مال همشیره‌ی بنده بود که چون دیگر نمی‌توانست روی زمین بنشیند، روی آن می‌نشست و همان جا هم نماز می‌خواند. اینجا غالباً خانوادگی هم نماز جماعت خوانده می‌شد و سفره می‌انداختند، شام و ناهار و صبحانه دُور هم جمع می‌شدند.

این حلقه‌ی خانواده هم از جاهایی بود که هیچ وقت بحث سیاسی در آن نمی‌شد؛ اگر حرفی بود، طبقه‌ی بالا در اتاق کار بیان می‌شد؛ اینجا محلّ بحث‌ها و گفت‌وگوهای خانوادگی بود. یعنی همان تفکیک زندگی سیاسی ـ اجتماعی از زندگی خانوادگی که گفتم؛ هر کدام در جای خودش بود. البتّه نه‌اینکه اصلاً صحبت نشود، بلکه به‌ندرت چنین بحث‌هایی در این حلقه‌ی خانوادگی مطرح می‌شد. بحث‌های دیگر همیشه بود، گاهی خود ایشان مطرح می‌کرد یک بحثی را، ولی آن بحث‌های سیاسی اینجا مطرح نمی‌شد. یا نکته‌ی دیگر مثلاً اینکه خانم ایشان باید می‌آمد سر سفره تا همه غذا بخورند؛ یعنی تا همسرشان نمی‌آمد، غذا خوردن را شروع نمی‌کردند. بنابراین، آن ارتباطات خانوادگی در زندگی ایشان خیلی پُرقوّت بود.

* من یک جایی به نقل از ایشان خوانده بودم که گفته بودند کلّ زندگی من در یک وانت جمع می‌شود، به جز کتاب‌هایم. درباره‌ی این موضوع هم یک مقدار توضیح دهید.
* من می‌خواهم بگویم شاید کلّ زندگی‌شان از یک وانت هم کمتر نیاز داشت! ولی خب کتابخانه‌ی ایشان کتابخانه‌ی مفصّلی بود. یک بخشی از این کتابخانه مثلاً مربوط به ادبیّات و رمان‌هایی است که آقا خواندند، همچنین کتاب‌های سیاسی بود، کتاب‌های تاریخی بود، جای کتاب‌های حوزوی هم جدا بود؛ یعنی یک تقسیم‌بندی خوبی داشت. وقتی کسی کتابی می‌خواست، مثلاً آقا می‌فرمودند در آن قفسه‌ی سمت راست است؛ یعنی می‌دانستند هر کتاب کجا است. بنابراین، کتابخانه کاملاً تقسیم‌بندی شده بود. در چیدن کتابخانه هم خود آقا از اوّل تا آخر بودند؛ یعنی از ساختمان قبلی که جابه‌جا شدند، کارتن‌کارتن کتاب می‌آوردند، خود آقا کتاب‌ها را جا می‌دادند و دقیقاً می‌گفتند که هر کتابی باید کجا باشد؛ لذا به کتابخانه کاملاً مسلّط بودند. کتابخانه‌ی بزرگ و خوبی هم هست.

یک دفتر قرمزی هم آنجا بود که همه باید هر کتابی می‌بردند، آنجا می‌نوشتند که من چه کتابی را در چه تاریخی بردم. بعد، بچّه‌ها کنارش یک شوخی‌هایی هم نوشته بودند. این دفتر، دفتر جالبی است؛ اگر پیدا بشود، دفتر خیلی خوبی است. البتّه من یکی دو کتاب از اینجا بردم، امّا در آن دفتر ننوشتم؛ چندین سال بعد دیدم چند تا کتاب در میان کتاب‌هایم هست که مال من نیست، کتاب‌های آقا است! لذا برداشتم با خجالت آوردم پس دادم. می‌خواهم بگویم که یک نظمی در این کتابخانه وجود داشت.

خود من هم از این کتابخانه استفاده می‌کردم. من در دوره‌ی فوق لیسانس که دانشجوی دانشگاه تهران بودم، یادم هست موضوع پایان‌نامه‌ام تأثیر معماری مسکونی بر سنّت‌ها بود و در مورد هویزه مطالعه می‌کردم. آمدم خدمت ایشان و گفتم موضوعم این است؛ اتّفاقاً، «تاریخ خوزستان» احمد کسروی را ایشان داشت که بخش مفصّلی از این کتاب راجع به هویزه است. آنجا من از کتابخانه‌ی ایشان برای پایان‌نامه‌ام خیلی استفاده کردم.

در این کتابخانه یک قالی هم هست که خیلی کم‌رنگ است. این قالی، قالی جهیزیّه است و به همین دلیل، این قالی برای آقا یک حرمتی داشت. این قالی تقریباً پلاسیده هم شده بود؛ یعنی بعد از سال‌های سال، همه‌ چیزش رفته بود و فقط نقشش مانده بود، ولی آقا کنار خودش این قالی را نگه داشته بود.

ضمناً اینجا فقط کتابخانه نبود، بلکه جای بحث‌ها و گفت‌وگوها هم بود؛ یعنی وقتی اینجا جمع می‌شدیم، مثلاً راجع به جریان‌های سیاسی روز یا راجع به یک شخص سیاسی، راجع به موضوعات خارجی اگر کسی می‌پرسید، صحبت می‌شد یا خود ایشان مثلاً موضوعی را مطرح می‌کردند. بنابراین، در این کتابخانه از این بحث‌ها هم زیاد می‌شد. به نظرم یکی از ملاقات‌های ایشان با مسئولان کشورهای خارجی هم اینجا برگزار شد.

* آن تصویری هم که از سیّدحسن نصرالله و حاج قاسم سلیمانی در کنار آقا منتشر شده، در همین کتابخانه است؟
* بله؛ حالا که نام حاج قاسم را بردید، من یک خاطره‌ای را نقل کنم. شب‌هایی که در حسینیّه روضه بود، ما هم می‌آمدیم. من نماز مغرب و عشا را نخوانده بودم، رفتم نماز بخوانم، دیدم درِ اتاقِ ملاقات‌ها بسته است؛ تعجّب کردم، رفتم در را باز کردم دیدم حاج قاسم آنجا دارد نماز می‌خواند، من هم ایستادم نماز خواندم. بعد، آ‌قا که از منزل آمدند بیرون که بروند طرف حسینیّه، به نظرم به آقا گفتند که حاج قاسم آمده، آقا هم همان جا داخل حیاط منتظر ایشان ایستادند.

بنابراین، حاج قاسم و سیّدحسن را شما خیلی خودی باید حساب کنید. حاج قاسم هم خیلی افتاده بود و یک نوع پرهیزی داشت که خیلی نزدیک بشود؛ یعنی واقعاً مراعات داشت. خدا رحمتش کند!

* یک مقدار هم راجع به برنامه‌ی شخصی ایشان برای ما بگویید؛ از صبح که برای نماز بیدار می‌شدند تا شب که دوباره می‌خوابیدند.
* نماز شب ایشان که همیشگی بود و یک نماز شب مفصّلی داشتند. یک وقتی من یک جایی بودم، یکی از آقایان که یک مسئولیّتی در جمکران داشت ولی تهران بود، به من گفت یک شب من رفتم جمکران، آقا آن شب آمد و یک ساعت ایستاده گریه کرد و نماز شب خواند. بعد گفت آقا فردا آن سخنرانی ضدّ‌آمریکایی معروفش(۱) را انجام داد؛ یعنی تعبیرش این بود که انگار آقا آمد اجازه گرفت و سینه‌اش را پُر کرد. آقا در آن سخنرانی راجع به اصلاحات، فروپاشی شوروی، عملکرد یلتسین در آن دوره و طرّاحی غرب برای ایران با توجّه به آنچه در شوروی انجام داده بود صحبت کردند که بازتاب آن سخنرانی حتّی در روسیه هم بسیار مثبت بود؛ یعنی فرمایشات آقا، در میان همان جماعت روسی هم خیلی مورد استقبال قرار گرفت. این همان سخنرانی‌ای است که آقا بعد از نماز شب در جمکران انجام دادند.

پس آقا یک نماز شبی داشت، بعدش هم مفصّل قرآن می‌خواند. من خاطرم هست یک روز آقا از من پرسیدند که چقدر قرآن می‌خوانی، من گفتم دو صفحه می‌خوانم؛ آقا گفتند دو صفحه کم است، بیشتر بخوان. ایشان قرآن را هم با صوت و بلند می‌خواندند و صدای خوبی هم داشتند.

* یعنی همیشه با قرآن مأنوس بودند.
* بله، با قرآن اُنس داشتند. می‌بینیم که در سخنرانی‌هایشان چقدر به قرآن اشاره می‌کنند. علاوه بر قرآن، آقا سینه‌ی پُرشعری هم داشتند و سبک هندی را خیلی دوست داشتند. من یک بار این مصرع را خواندم که «ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود»، بقیّه‌اش را یادم نیامد. ایشان بلافاصله فرمودند:
 
شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم
ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود
 
یعنی با این‌همه گرفتاری و دغدغه، باز هم به شعر اهمّیّت می‌دادند و در سخنرانی‌ها هم گاهی از شعر به‌مناسبت استفاده می‌کردند. من با حافظ یک اُنسی داشتم، یک روز یک شعری از حافظ به ذهنم آمد و دو سه بیت را خواندم؛ بعد دیدم ایشان چند بیت بعدش را خواند. به همین دلیل، آقا با اهل ادب هم که می‌نشست، دست پُری در ادبیّات داشت. این جنبه‌ها یعنی ایشان شخصی ذوابعاد بود.

آقا با شعر ابتهاج هم یک اُنسی داشت. آقای ابتهاج که ایران بود، من خودم با ایشان رفتیم خدمت آقا. یک جلسه‌ی دوساعته‌ی خیلی خوبی بود که نمی‌دانم ضبط شده یا نه؛ خیلی خوب بود. من دیدم آقا از ابتهاج پرسیدند که آقای ابتهاج! آن شعر را چه جوری گفتید؟ بعد او شروع کرد به شرح دادن.

* گویا آقا یک دفتر شعری هم از ابتهاج داشتند.
* بله، به خودشان هم گفتند، ابتهاج هم تعجّب کرد. در آن جلسه این‌ها گفت‌وگوهای شعریِ مفصّلی داشتند و من در حاشیه بودم.

یا مثلاً گاهی که مناسبتی پیش می‌آمد، با یک هنرمندی می‌رفتیم خدمت آقا. یک فیلمی بود که بعد از اینکه آقا تماشا کردند، نشسته بودند با تهیّه‌کننده و کارگردان صحبت کرده بودند. اوّلاً خیلی تشکّر و تقدیر کرده بودند، بعد یواش‌یواش بحث را بردند به سمت خلأهای داستانی‌ آن فیلم. آقا گاهی فیلم‌های سینمایی را می‌دیدند تا از جریان سینمایی کشور فاصله نداشته باشند.

* راجع به شخصیّت خانوادگی ایشان اگر نکاتی باقی مانده، بفرمایید.
* درباره‌ی شخصیّت خانوادگی ایشان، باید این‌طور گفت: یک مردی صاحب قدرت تام، رئیس‌جمهور، قدرت فراوان دارد، رهبر جامعه که دسترسی به همه‌ی منابع و امکانات دارد، ولی یک زندگی‌ای دارد در حدّ لایه‌ی پایین جامعه. ببینید! طبقه‌ی متوسّط سه گروه هستند: لایه‌ی اوّل، لایه‌ی دوّم، لایه‌ی سوّم؛ یعنی لایه‌ی بالایی، لایه‌ی متوسّط، لایه‌ی پایینی.‌ زندگی آقا در حدّ لایه‌ی پایینی بود؛ یعنی خیلی هم‌جوار طبقه‌ی پایین بودند. شما این نکته را باید در نظر بگیرید که یک نفری با این امکانات، این‌جوری دارد زندگی می‌کند. خب من مثلاً جایم همین جا است؛ امّا ایشان با این امکاناتی که به صورت قانونی و شرعی برایشان وجود داشت، این‌گونه بودند.

* آقای دکتر! راجع به این شخصیّت‌های عزیزی هم که همراه ایشان به شهادت رسیدند، یک اشاره‌ی کوتاهی بفرمایید.
* همسر آقا مریض بودند و آقا هر روز یک ساعت پیش ایشان می‌نشستند و اگر حرف‌ها ضبط می‌شد، واقعاً‌ جالب بود؛ یعنی حرف‌ها نتیجه‌ی سال‌ها رابطه‌ی بسیار بسیار محبّت‌آمیز بود. من خودم تعجّب می‌کردم. حالا مثلاً فرض کنید ماها آنجا هستیم، آقا هم یک ملاحظه‌ای دارد، ولی بااین‌حال بعد از سال‌ها زندگی حرف‌هایی که با همسرش می‌زد این‌قدر محبّت‌آمیز بود که آدم خوشش می‌آمد.

بشریٰ خانم، دختر ایشان، خودش را وقف پدر و مادرش کرده بود و چون مادرش کسالت داشت، امور داخل خانه را اداره می‌کرد. خدا بیامرزد ایشان را! شهادت هم روزیِ خوبی بود برایش. عروس آقا هم خانم آقا مجتبیٰ بودند که ایشان هم شهید شدند. اگر با خانم‌هایی که با ایشان ارتباط داشتند صحبت کنید، می‌بینید که چقدر از سجایای اخلاقیِ ایشان صحبت می‌کنند. خانم من چون ارتباط خیلی نزدیکی با ایشان داشت، خیلی ناراحت بود و مرتّب از خوبی‌های این زن می‌گفت.

آقای دکتر مصباح هم که بسیار خاکی بود؛ یعنی هیچ وقت فکر نمی‌کرد داماد رهبر است و خیلی ملاحظه داشت. همین تعبیر «خاکی» به نظرم تعبیر گویایی است. برای ماها حیف شد از دستش دادیم، امّا برای خودش نعمتی از این بالاتر نیست. ان‌شاءالله به حقّ حضرت زهرا (سلام الله علیها) ما هم قابل بشویم و شهادت روزیِ ما هم بشود.

* درباره‌ی آثار ماندگار مدیریّت کلان و حکمرانی ایشان هم اگر نکته‌ای به نظرتان می‌رسد مطرح کنید.
* ببینید! ژئوپلیتیک علم قدرت جغرافیایی است؛ مثلاً فرض کنیم جمعیّت موجب قدرت است یا مثلاً الان تنگه‌ی هرمز یک نقطه‌ی ژئوپلیتیک است برای ما. ما یک استاد ژئوپلیتیک داشتیم که گرایشاتش هم گرایشات مدرن آمریکایی بود، ولی بالاخره استاد خوب و خیلی شریفی بود؛ خدا رحمت کند ایشان را! ایشان می‌گفت که انقلاب ایران، نظام ژئوپلیتیک را به هم زده، همه‌ی روابط قدرت را زیرورو کرده. ایشان می‌گفت که قدرت‌ها این‌قدر جنگ راه می‌اندازند تا آن تعادل مورد نظرشان برقرار بشود. بعد می‌گفت از جمله‌ی عناصر جدید ژئوپلیتیک، شیعه است. «هارت‌لند» یک اصطلاحی است مال قرن نوزدهم که می‌گوید هر کسی قلب دنیا را داشته باشد، همه‌ی دنیا را دارد. این «هارت‌لند» یک دوره‌ای دست انگلیس‌ها بود، الان هم دست آمریکایی‌ها است. بعدها من یک مقاله‌ای در یکی از روزنامه‌ها دیدم که در آن مقاله، نویسنده‌ی فرانسوی می‌گفت «هارت‌لند» عوض شده،‌ حالا همه شیعه‌اند، حتّی شرق عربستان؛ بعد می‌گوید ضمناً اگر شیعه هستند، مهم‌ترین چهارراه دنیا را دارند، از این طرف بخش اعظمی از نفت و گاز هم زیر پای این‌ها است. می‌گوید آمریکایی‌ها باید بیایند اینجا را تصرّف بکنند که مرکزش هم ایران است و اگر این مرکز تصرّف بشود، بقیّه‌ی مناطق راحت در اختیار ما قرار می‌گیرد.

حالا به یُمن مجاهدت امام و هدایت‌های آقا که نظام‌سازی مال آقا بود، اینجا یک جبهه‌ی مقاومت تشکیل شد؛ یعنی یک عنصر جدید ژئوپلیتیکی. ابعاد گوناگون این نظام‌سازی‌ای که آقا کرده خیلی مهم است. البتّه خود این یک بحث مفصّلی دارد که مسیر این نظام‌سازی چه جوری است که حالا این نظام این‌قدر پُرقدرت شده که با اینکه سرِ نظام رفته، همه‌ی فرماندهان عالی رفتند، امّا این نظام تکان نخورده.

* من موضوعات و مباحثی که قصد داشتم از شما بپرسم، همه را پرسیدم؛ در پایان، اگر احساس می‌کنید نکته‌ای جا افتاده بفرمایید.
* نکته که نه، هزاران خطّ جاافتاده هست که من بخواهم بگویم. مثلاً من از زندان ایشان چیزی نگفتم. آخرین زندان ایشان که آمدند دستگیرشان کردند، من خانه‌ی ایشان بودم. از صدای شکستن شیشه‌ها من از خواب پریدم. مأموران ساواک که می‌آیند، شیشه را می‌شکنند و در را باز می‌کنند می‌آیند داخل؛ ایشان که جلوی در را می‌گیرد، با لگد می‌زنند به پای ایشان که تا مدّت‌ها سیاه بود، این‌قدر محکم زده بودند! آمده بودند داخل خانه و مسلّح هم بودند، ولی اصلاً تغییری در حالت ایشان ایجاد نشده بود. من آن موقع نوجوانِ دبیرستانی بودم. یک زندان هشت‌ماهه داشتند که تا مدّت‌ها هم از ایشان بی‌خبر بودیم، بعدها آمدند خبر دادند.

* شما در این ماه‌های آخر بعد از جنگ دوازده‌روزه هم با ایشان محشور بودید؟
* بله، گاهی رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم.

* آیا در این ایّام، تغییر و تحوّلی در حالات ایشان دیده بودید؟
* ببینید! چندین سال پیش، من یک روزی در جلسه‌ای بودم که حالا نمی‌خواهم اسم ببرم. در آن جلسه، یک نفر از این سیاسیّونِ خاص گفته بود که رهبر ایران چون شجاعت ندارد، ما می‌توانیم مثلاً فلان کار را بکنیم! من این حرف را شنیدم، بعد یک خاطره‌ای از تظاهرات مشهد یادم آمد. گفتم یک روز قرار بود تظاهرات بشود در مشهد، فرمانده نظامی گفت که الان حکومت نظامی است، ما دستور تیر داریم، بعضی‌ها آنجا گفتند مردم متفرّق شوند. حالا در آن محیط که شاید اصلاً نتوانید تصوّر کنید، ایشان رفت روی تانک ایستاد و کنار همان فرمانده نظامی، یک سخنرانی پُرشوری کرد، ملّت هم شعارهای انقلابی دادند. من در آن جلسه گفتم ایشان در زمانی که همه می‌لرزیدند، رفت روی تانک و یک سخنرانی داغ کرد.

* ممنونم آقای دکتر! لطف کردید وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
* زنده باشید. البتّه من شرمنده‌ام! من قسم جلاله می‌خورم که نتوانستم حقّ مطلب را اداء کنم. من، هم از مردم باید عذرخواهی کنم، هم از محضر این شهید عزیز، شهید تاریخی ما، رهبر ما. ان‌شاءالله این مطالبی که عرض کردم مفید باشد.

 
بیانات در دیدار کارگزاران نظام (۱۳۷۹/۴/۱۹)