• ب
  • ب
  • ب
مرورگر شما توانایی چاپ متن با فونت درخواستی را ندارد!
1405/04/08
ماجرای نخستین سفر رهبر شهید انقلاب به عتبات

یاد اولین سفر عتبات

 «پدرم می‌خواست برود مکه. بنا بود ما را ببرد عتبات بگذارد، خودش برود مکه و برگردد. اما نتوانست گذرنامه‌اش را درست کند. گذرنامه عتبات هم نتوانست بگیرد. [...] شب‌های سختی گذراندیم. در بصره گمان می‌کردیم که دیگر تقریبا از خطر جسته‌ایم. منزل یکی از علمای آن جا وارد شدیم. یکی دو روز آن جا ماندیم. بعد بلیت گرفتند. [...] رفتیم نجف. چند ماهی نجف بودیم. کربلا بودیم. کاظمین و سامرا بودیم.»(۱)
«تورق» گزارش بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR روایتی از خاطرات کودکی آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه و سفر شش‌ماهه ایشان به عتبات در سال ۱۳۲۴ خورشیدی خواهد داشت. آیت‌الله خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه که هفت‌ساله بود، همراه پدر، مادر، خواهر، برادر کوچکتر و بانوی کهنسالی به نام باجی‌مریم، راهی عتبات شد؛ سفری که با نیت حج نیابتی پدر آغاز گشت، اما موانع اداری، دشواری‌های مسیر و شرایط خاص سفر در آن سال‌ها، راه را پیچیده‌تر از آن کرده بود که در ابتدا تصور می‌شد.

https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif روایت این موضوع در صفحات ۴۴ تا ۴۷ کتاب «روایت آقا» به رشته تحریر درآمده است. این کتاب مجموعه‌ای از خاطرات آیت الله سید علی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه از زندگی پدرشان آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای را در برمی‌گیرد که توسط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر شده است.
 
* در مسیر کربلا
یکی از خاطره‌های شیرین من در کودکی، سفر کربلا است. پدرم و مادرم، محمدآقا، من، خواهر کوچک‌ترم و باجی‌مریم در سال ۱۳۲۴ شمسی به کربلا رفتیم. باجی‌مریم پیرزن فقیری بود که در بعضی از خانه‌ها مستخدم می‌شد؛ دوست داشت برود عتبات بماند، ولی پول نداشت. او را هم همراه کردیم تا به نجف برسانیم. باجی‌مریم در نجف ماند و مکه هم رفت و حاجیه شد و پس از چند سال به مشهد برگشت و گفت: «می‌خواهم بیایم در خانه شما بمانم.» آمد و سال‌های متمادی با ما زندگی کرد. بنابراین در این سفر ما سه تا بچه بودیم و سه تا آدم بزرگ. سفر تلخ و شیرینی بود که شش ماه طول کشید و به اقتضای بچگی، طبعاً به ما خوش گذشت.

شأن نزول سفر کربلای ما این بود که به آقا یک حج نیابتی داده بودند. به نظر ایشان رسیده بود که خوب است خانواده را ببرد و بگذارد نجف و خودش از آنجا به مکه برود و برگردد. با این نیت، ما را همراه کرد. برای تهیه گذرنامه به تهران رفتیم. […] بیست روز در تهران ماندیم و نهایتاً گذرنامه گیر پدرم نیامد، لذا تصمیم گرفت ما را قاچاقی به عراق ببرد و در نجف گذرنامه یا ورقه اقامت نجف بگیرد و از آنجا سفر مکه‌اش را ترتیب بدهد، ولی آنجا هم نتوانست گذرنامه تهیه کند. […] شش ماه تمام آنجا ماندیم و پول مکه هم خرج شد و آقا زیر بار قرض هم رفت و تا سال‌ها قرض آن پول مکه را به صاحبانش می‌داد.
 
* از خرمشهر تا ابوالفلوس
خوب یادم هست؛ عصر بود که از مشهد با اتوبوس راه افتادیم. تا آن وقت هم، من و برادر و خواهرم هیچ مسافرتی نکرده بودیم. داخل گاراژ آمدیم و سوار اتوبوس شدیم. […]

یکی دو ساعت طول کشید تا این ماشین از گاراژ حرکت کرد و بیرون آمد. در این اثنا ما همین‌طور حرص می‌خوردیم که چرا ماشین راه نمی‌افتد. بالاخره راه افتاد و شب رسید نیشابور و شب را در نیشابور خوابیدیم. […] فردا صبح راه افتادیم و شب دوم در شاهرود خوابیدیم. […] روز سوم به تهران رسیدیم. در تهران سوار درشکه شدیم و به «سه‌راه امین‌حضور» آمدیم و آنجا مسافرخانه گرفتیم […] و بیست روز آنجا ماندیم. […] بعد با قطار به اهواز رفتیم. […] سه روز اهواز ماندیم و در این مدت پدرم دنبال این بود که وسیله‌ای فراهم کند تا قاچاقی برویم. معلوم شد که در اهواز کاری نمی‌شود کرد و باید رفت خرمشهر. در خرمشهر در مسافرخانه بزرگی بودیم؛ […] یکی دو روز هم خرمشهر ماندیم تا اینکه آقا به کمک علمایی که در خرمشهر بودند و آشناهایی که داشت یک قاچاقچی را پیدا کرد که ما را به آن طرف مرز ببرد. قاچاقچی هم مرد خوبی بود و یادم هست شب که در راه بودیم نماز شب می‌خواند. این قاچاقچی ما را سوار ماشینی کرد و لب آب برد که من طبعاً نمی‌فهمیدم کجا هستیم. آنجا ما را سوار بلم کوچکی کردند و دو تا بلمچی و این قاچاقچی و ما شش نفر، همه در این بلم سوار شدیم و راه افتادیم.

شب بود و روی آب تنها می‌رفتیم. […] وارد یک خور شدیم؛ […] به نظرم آن شب در جزیره مینو یا ساحل مقابل آن خوابیدیم. دوباره راه افتادیم و پس از مدتی به نقطه‌ای در یکی از خورها رسیدیم که باید از قایق پیاده می‌شدیم؛ منتها سطح آب از سطح زمین خیلی، شاید یک متر، پایین‌تر بود. با زحمت، ما بچه‌ها را دادند بالا و دست بزرگ‌ترها را هم گرفتند و آمدیم بیرون و شبانه در نخلستان راه افتادیم. دو جا باید از خورهای مشابهی عبور می‌کردیم. این بار به جای قایق، پل بود. یکی از این پل‌ها را دقیقاً یادم هست؛ دو تا الوار را با ریسمان به هم بسته بودند و این شده بود پل و ما همگی باید از روی همان می‌گذشتیم. مادرم دست‌وپادار و زرنگ بود و مشکلی نداشت؛ یک مقدار اثاثی را که داشتیم برمی‌داشت و دست ما را می‌گرفت و می‌آورد. اما برای آقا که چشمش ضعیف بود، خیلی مشکل بود که بتواند در شب از روی این پل عبور کند. قاچاقچی‌ها دست آقا را گرفتند و آوردند و همگی از خور رد شدیم. […] همین‌طور ساعاتی طولانی از شب را آمدیم تا رسیدیم به منطقه‌ای به نام ابوالفلوس. […] شب را آنجا خوابیدیم. […] ساعتی که گذشت، دوباره همان قاچاقچی آمد که برویم. […] کمی که راه رفتیم، به جایی رسیدیم به نام ابوالخصیب. […] ظهر هم ما را در خانه دیگری اسکان دادند […] عصر که آقا از خواب پا شد، ماشینی آوردند و با ماشین تا بصره آمدیم. به بصره که رسیدیم، وارد منزل یکی از علمای معروف آن شهر شدیم. […] یکی دو روز هم آنجا بودیم.
 
* در مسیر نجف
در این مدت آقا دنبال این بود که راهی پیدا کنیم و خودمان را به نجف برسانیم. بصره هنوز برای ما خیلی امنیت نداشت. به نجف که می‌رسیدیم، دیگر راحت بودیم؛ به خاطر اینکه آنجا طلبه‌های ایرانی زیاد بودند و اگر مشکلی پیش می‌آمد آقا می‌گفت من هم یکی از طلبه‌های نجف هستم.

بالاخره ماشینی آمد که ما را به گاراژ ببرد تا از آنجا سوار ماشین دیگری بشویم و به طرف نجف برویم. بین راه که می‌رفتیم، ماشین نگه داشت؛ راننده گفت یک لحظه منتظر بمانید می‌آیم. پدر و مادرم از رفتن راننده احساس شر کردند. بعد هم معلوم شد که احساسشان درست بود. راننده به کلانتری رفته و گفته بود که «این‌ها مسافر قاچاق هستند و از ایران آمده‌اند و دارم به نجف می‌برمشان.» به آنجایی که باید سوار ماشین می‌شدیم رسیده بودیم یا نرسیده بودیم که شرطه‌ای جلوی ما را گرفت: «پاسپورت! سید پاسپورت!» تا آقا داشت می‌گفت که «پاسپورت؟ بله و...» معلوم شد که باید به این شرطه چیزی بدهند.

به هر حال از اینجا هم گذشتیم و رسیدیم به آن ماشینی که نجف می‌رفت. سوار که شدیم، حاج‌آقا عبدالحمید ماکویی، خدا رحمتش کند، آقا را دید: «هان! آقا کجایید؟ چه می‌کنید و…» ایشان از طلبه‌های هم‌دوره‌ای آقا بود که در نجف مانده بود. حالا آمده بود بصره و داشت به نجف برمی‌گشت. خیلی برای آقا خوب شد که فردی پیدا شد که عراقی خوب می‌دانست و به آنجا هم وارد بود.

هنوز در ماشین بودیم که دوباره شرطه‌ها آمدند و پاسپورت خواستند. آن وقت اوضاع و شرایط جوری بود که روی این موضوع حساسیت وجود داشت. باز آقا دچار مشکل شد؛ می‌خواست عربی حرف بزند، منتها عربی آقا، عربی کتابی، آن هم بدون لهجه عراقی بود. حاج‌آقا عبدالحمید گفت: «آقا از خودمان است و طلبه نجف است و...» مادرم هم مقداری عراقی صحبت کرد و خلاصه، با همین حرف‌ها شرطه‌ها رفتند.
 
* آرامش بعد از رسیدن
به نجف که رسیدیم خاطرمان آسوده شد. رفتیم منزل شیخ شموسِ مسافرخانه‌دار و یکی دو روز آنجا بودیم. بعد از دو روز عموی مادرم، مرحوم آقای آقاسیدحسین میردامادی، آمد دنبال ما که «مگر می‌شود من بگذارم شما اینجا بمانید؟!» الاغی هم داشت و اثاث ما را ریخت روی الاغش و به خانه خودش برد و بعد از آن، تمام مدتی که نجف ماندیم، مهمان او بودیم. البته کربلا و کاظمین و سامرا هم رفتیم و آمدیم، اما مقر ما منزل او بود.
 
* روزهای نجف
[…] ایام محرم هم آنجا بودیم. از چند شب به عاشورا قمه‌زن‌ها با چوب تمرین می‌کردند تا روز عاشورا با تیغ به سرشان بزنند.

عمده همت آقا در نجف این بود که رفقای فعالش را پیدا کند و به وسیله این‌ها اقامه بگیرد. آقا چون سال‌ها در نجف درس خوانده بود، دوستان زیادی آنجا داشت که خیلی از آن‌ها اقامه داشتند. ایشان می‌خواست با این اقامه ویزا بگیرد و برود مکه. خیلی تلاش کرد، اما نتوانست. محرم که شد آقا از اینکه بتواند به حج برسد مأیوس شد و دیگر تن داد به اینکه حالا که اینجا آمده‌ایم، مدتی باشیم. در این مدت آقا می‌رفت رفقایش را می‌دید؛ لابد با علمای بزرگ ملاقات می‌کرد و می‌رفت در جلسات و محافل علمی که در صحن داشتند، شرکت می‌کرد. آقا غالباً بیرون بود و ما ایشان را خیلی نمی‌دیدیم. ما هم با بچه‌ها در کوچه و خانه مشغول بازی بودیم.

خاطرات کودکانه شیرین زیادی از آن سفر نجف دارم. […] البته از این سفر خاطرات تلخ هم دارم، منتها خاطرات تلخ هنگامی که با خاطرات شیرین ممزوج است، در گذشت زمان به‌تدریج محو می‌شود و فقط شیرینی‌ها می‌مانَد.
 
بهبودی، هدایت‌الله (۱۳۹۱). شرح اسم، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص۴۳.