1405/03/23
گفتوگو با دختر شهید طهرانچی
سربازی که مأموریتش تمام نشد

حضرت آیتالله خامنهای رضواناللهعلیه: «در جنگ دوازدهروزه در ایران علاوه بر کشتارهای کور و بمبی که ریختند روی سر هزار و خردهای جمعیّت [و آنها] را به شهادت رساندند، دانشمندان ما را ترور کردند. او افتخار میکند به اینکه دانشمند ایرانی را ترور کرده؛ بله، دانشمند را ترور کردید، افرادی امثال طهرانچی و عبّاسی و مانند اینها را ترور کردید، لکن علمشان را نمیتوانید ترور کنید. افتخار میکند که صنعت هستهای ایران را بمباران کردیم و از بین بردیم. خیلی خب، به همین خیال باش!» ۱۴۰۴/۷/۲۸بخش «ریحانه» رسانهی KHAMENEI.IR در گفتوگو با خانم طاهره طهرانچی، دختر شهید محمّدمهدی طهرانچی رئیس فقید دانشگاه آزاد اسلامی و دانشمند برجستهی حوزهی هستهای، به روایت زندگی، فعّالیّتهای جهادی، سبک زندگی و ویژگیهای اخلاقی شهید طهرانچی پرداخته است. ایشان همچنین خاطراتی از همراهی رهبر شهید انقلاب با خانوادههای شهدا بازگو کرده و از حس و حال خانوادهی شهید طهرانچی پس از شهادت آقا سخن گفته است.
اوّلین تصویری که از پدر در ذهنتان نقش میبندد چیست؟
بسم الله الرّحمن الرّحیم. حقیقتاً با وجود همهی گفتوگوهایی که امروز میشنویم و تمام تعابیری که دربارهی پدر به کار میرود، پیش از هر چیز، ایشان برای من همان جایگاه پدری را داشتند؛ یعنی خیلی «بابا» بودند و اگر بخواهم در یک جمله عرض کنم، باید بگویم بسیار خودمانی بودند. با همهی فعّالیّتها و مسئولیّتهایی که داشتند، نقش پدری را به طور تمام و کمال ایفا کردند. جمعوجورترین واژهای که در این لحظه میتوانم به کار ببرم، همان «پدر» است؛ پدر خانواده.
این تمام و کمال بودن نقش پدری آیا شامل این هم میشد که علاوه بر پدر بودن، دوست شما هم باشند؟ رابطهشان با شما به چه شکلی بود؟
پدر علاوه بر آن ویژگیهای پدری و بزرگی و حمایتیای که داشتند، همراهیشان در تمام مراحل زندگی برای ما همیشه یک نعمت بود. از دوران کودکی و نوجوانی گرفته تا سالهای پایانی دبیرستان، سالی که قرار بود وارد دانشگاه شوم، سالهای دانشجویی، سال اوّل دانشگاه که هنوز ازدواج نکرده بودم، در فرایند ازدواج و انتخاب همسر، در همهی این مراحل، پدر هیچ وقت مقابل ما نَایستادند و همیشه در کنار ما بودند. بعدها که بزرگتر شدیم و زندگی با بچّهها و نوهها شکل گرفت، پدر در خانه برای هیچ کس مقام «بزرگی» نداشت؛ به این معنا که تمام آن منصبهای بیرونی پشت در خانه گذاشته میشد و صرفاً در خانه یک فضای صمیمی بین پدر و دیگر اعضای خانواده برقرار بود و همه آن فضای صمیمی را دریافت میکردند. همین صمیمیّت بود که خیلی حال ما را خوب میکرد.پدر من تا لحظهی آخر توسّط مادرم «حاج آقا مهدی» صدا میشدند؛ یعنی بالاترین مقامی که مادر برای بابا قائل بود، همین حاجی بودن او بود. این برای من خیلی ارزشمند است؛ اینکه شما هر منصب تحصیلیای که داشته باشید، ولی وقتی تلاش کردید به آن واجباتتان پایبند باشید، همانها نَسَب شما میشود. ما هیچ وقت ایشان را با عنوان خاصّی صدا نمیزدیم؛ همیشه «بابا» میگفتیم، نوهها هم «باباجون مهدی» یا «بابایی» صدایش میکردند و همین گویای صمیمیّت در خانواده بود.
این همراهی پدر را که بهخصوص تأکید کردید برای شما نقش ویژهای داشتند، کمی توضیح بدهید و اگر خاطرهای در این زمینه دارید، بفرمایید.
من چون معلّم نوجوانها هستم، همیشه اینها را برایشان تعریف میکنم. به طور خاص، سال آخری که برای ورود به دانشگاه درس میخواندم ــ سنّی که روحیّهی نوجوانها در اوج است و شرایطی که برای ورود به دانشگاه حاکم میشود ــ بابا برای اینکه بتوانند یک سیستم حمایتی از من داشته باشند، صبحها من را به مدرسه میرساندند. مسیر نزدیک بود؛ شاید پنج یا ده دقیقه بیشتر طول نمیکشید، امّا همان حسّ اطمینانی که به من میدادند برایم یک دنیا دلگرمی بود. یا مثلاً در تابستان وقتی میخواستم شروع جدّیتری برای درس خواندن داشته باشم، ایشان برای اینکه فرصت بیشتری برای صحبت و هدایتگری فراهم شود، سهشنبههایی که من تعطیل بودم همراه ایشان به کوه میرفتیم؛ آنجا خیلی حرف میزدیم و گفتوگوهایی از این مدل داشتیم.اگر پدر چنین رابطهای با من نداشتند و درعینحال برایم خطّ قرمز یا چهارچوبی تعیین میکردند، مطمئنّاً آن چهارچوبها پذیرفته نمیشد؛ امّا به خاطر آن رفاقتی که داشتند، حتّی اگر نسبت به مسئلهای برایمان روشنگری هم نمیکردند، حرفشان را با جانودل میپذیرفتیم، چون میدانستیم هوای ما را دارند، حواسشان هست و تمام جوانب کار را سنجیدهاند و نتیجهی آن تصمیم برای ما یک «پیروزی» خواهد بود.
این بود که همیشه علاوه بر نقش پدری، به عنوان مشاور برای همهی ما خیلی کار میکردند. خود من حدود نُه سال است که در مدارس، دروس دینی تدریس میکنم. یادم هست از همان ابتدا طرح درسهایم را با بابا بررسی میکردم و اگر جایی گیر میکردم، حتماً با ایشان گفتوگو میکردم. ایشان همیشه برای ما خوراک فکری داشتند؛ چون میزان مطالعهشان در زمینههای مختلف بسیار بالا بود، وقتی سؤالی میپرسیدیم، میگفتند شما این کتاب را بخوان یا فوتوفنهایی را از معلّمیشان میگفتند که برای من خیلی کارآمد بود.
این میزان مطالعهای که از پدر فرمودید، شامل چه حوزههایی میشد؟
پدر به جز اینکه در رشتهی علمی خودشان ــ که فیزیک بود ــ تخصّص داشتند و استادتمام بودند و به درجهی پرفسوری رسیده بودند، در زمینهی آموزش عالی هم خیلی فعّالیّت داشتند. ایشان برای رشد این عرصه و تحقّق پیشرفت علمی، آنگونه که مورد تأکید حضرت آقا است، بسیار تلاش میکردند.
یک بار که برای زیارت مزارشان به حرم حضرت عبدالعظیم رفته بودم، خانمی من را دید و گفت «من در کنگرهی شهادت آقای رئیسی با آقای دکتر مواجه شدم. مقالهای ارائه داده بودم که پذیرفته نشده بود و با حالتی معترضانه نزد ایشان رفتم. آقای دکتر خیلی سر صبر با من گفتوگو کردند و من را آرام کردند. تا آن زمان، به جهت گفتوگوهایی که با من در زمینهی آن مقاله داشتند، یقین داشتم که ایشان دکترای جامعهشناسی دارند؛ بعد از شهادتشان، یکی از شوکهای بزرگ برای من این بود که فهمیدم رشتهی اصلی ایشان چیز دیگری بوده است.»
این نشان میداد که زمینهی مطالعاتی ایشان گسترده بود و خودشان را همیشه «یادگیرنده» میدانستند. چه در مسیر مطالعه و چه در فرایند تدریس، ایشان میرفتند موضوعات جدیدی را انتخاب میکردند، پای آن میایستادند و در مقطع دکترا تدریس میکردند و این برایشان خیلی دستاورد داشت. ایشان میگفتند «من خیلی بیشتر از آن دانشجویی که سر کلاس میآید، زمان مطالعه میگذارم تا بتوانم سر کلاس ارائه بدهم.» و تأکید میکردند که «من خودم خیلی بیشتر یاد میگیرم.» این واقعاً برایشان ارزش بود.
در صحبتهایتان اشاره کردید که در مسیر کوهپیمایی و این فضاها، پدر با شما خیلی صحبت میکردند. این صحبتها بیشتر دربارهی چه موضوعاتی بود؟ آیا توصیهای میکردند؟ این گپوگفتها بیشتر دوستانه بود یا حالت تذکّر هم داشت؟
ایشان همیشه سعی میکردند آن مواردی را که برای ما صلاح است به ما ارائه بدهند، امّا انتخاب نهایی را به خودمان میسپردند. مثلاً نکتهای که من از سال آخر دوران مدرسه یادم هست، این است که همیشه گفتوگوی من و پدر پیرامون فواید علوم پایه میچرخید. هرجا حرف از انتخاب رشته میشد، ایشان میگفتند علوم پایه مادر علم است و خیلی کمک میکند.خب خودشان هم در این زمینه فعّالیّت میکردند، ولی من اهل هنر و این داستانها بودم. تا لحظهی آخر که در انتخاب رشتهام میان معماری و روانشناسی مردّد بودم، ایشان کنار من بودند، من را بردند تا با اساتید صحبت کنم، پای این ارزشگذاری و انتخاب ایستادند و خیلی حمایتم کردند. با اینکه شاید دلخواه خودشان این بود که من در زمینهی علوم پایه ادامه بدهم، امّا وقتی دیدند انگیزه و استعدادم در مسیر دیگری است، هرگز مقابلهای نداشتند و نگفتند «شما متوجّه نمیشوی» یا «این انتخاب را نداشته باش»، بلکه در همان مسیری که انتخاب کرده بودم کاملاً کنار من ایستادند و من توانستم تا جایی که امکانش بود پیش بروم.
زمانی که پدر به خانه میآمدند، معمولاً در کنار خانواده چه فعّالیّتهایی انجام میدادند؟
اگر ما در منزلشان بودیم، به محض ورود، با آغوش باز و دویدن نوهها به استقبالشان میرفتند و حواسشان به آنها بود. یکی از نکتههایی که برای من همیشه خیلی بارز بود این بود که وقتی وارد خانهی مادر میشدم، روی مبلی که بابا همیشه مینشستند کتاب تازهای میدیدم و هر هفته یک کتاب تازه به آن مجموعه اضافه میشد. عمدهی فعّالیّتشان در عصر و شب، مطالعه بود. شبها که به خانه میآمدند، عادت داشتند زود بخوابند؛ امّا صبحها وقتی که بیدار میشدند، در زمان بینالطّلوعین حتماً مطالعهی قرآنی داشتند. ایشان خیلی اهل قرائت قرآن بودند، همراه با تفسیر. گاهی اوقات در ماه مبارک که ما تلاشمان ختم قرآن بود، خیلی تشویق میکردند و میگفتند کار عالیای است، بارکالله، دمتان گرم؛ میگفتند سرسری خواندن هم قبول است، امّا سعی کنید هر بار که تلاوت میکنید، یک آیه را برای خودتان دربیاورید، روی آن فکر کنید و قرآن را با تدبّر بخوانید. خودشان به این موضوع بسیار پایبند بودند.در سخنرانیهایشان هم صفر تا صدِ کار را خودشان انجام میدادند، متن را تدوین میکردند، برایش وقت میگذاشتند و همیشه از آیات قرآن بهره میگرفتند. یکی از علاقهمندیهای جدّیشان این بود که یک موضوع انتخاب کنند، آیات مختلف را دربیاورند، بالا و پایین کنند و با مطالعاتی که داشتند، یک متن منسجم ارائه کنند. بالا و پایین کردن و بررسی تفسیرهای مختلف قرآن برایشان خیلی مطلوب بود. انشاءالله که قرآن دستگیرشان بشود.
اشاره کردید که پدر معمولاً شبها زود میخوابیدند. از عادتهای دیگر شهید هم برایمان بگویید.
یکی از عادتهای بارز پدر خواب زودهنگام بود. گاهی ما در منزلشان بودیم، خانه شلوغ، بچّهها در حال سروصدا، امّا ایشان همان گوشهی مبل ناگهان چشمهایشان بسته میشد و خوابشان میبرد. طبیعتاً صبحها هم زود بیدار میشدند. وقتی با بچّهها بودند، حتماً سعی میکردند زمانی را به آنها اختصاص بدهند. مثلاً یک هفته قبل از شهادتشان با نوهها خارج از تهران بودند؛ دو تا از نوهها را با خودشان برده بودند و سهتایی با هم به کوهنوردی رفته بودند؛ یعنی واقعاً وقت میگذاشتند. رسیدگی به گل و گیاه هم برایشان بسیار مطلوب بود. با وجود اینکه شرایطشان کمی سخت بود، امّا هر وقت آزادی بیشتری داشتند، اهل بیرون رفتن بودند. کوه را خیلی دوست داشتند. با خود من زیاد کوه رفتند، بعد از آن هم با همسرم و برادرم. کوهنوردی جزو علاقهمندیهای ایشان بود.
خود شما به صورت شخصی از چه زمانی متوجّه شدید که پدر در حوزهی انرژی هستهای فعّالیّت میکنند؟
رشتهی تخصّصی پدر انرژی هستهای نبود، فیزیک بود. من بعد از شهادت آقای دکتر علیمحمّدی ــ که به قولی برای ما یک زنگ خطر به صدا درآمد و شکل زندگیمان تغییر کرد ــ متوجّه شدم که این داستان از این به بعد متفاوت خواهد بود. البتّه من همیشه میدانستم که بابا داشتند یک سری پروژه انجام میدادند ــ یعنی فعّالیّتشان به غیر از دانشگاه، کارهای آزمایشگاهی هم بود و خیلی برایش تلاش میکردند ــ امّا اینکه به صورت مشخّص برای خانواده معلوم بشود، از سال ۱۳۸۸ و بعد از شهادت شهید علیمحمّدی بود.
شما خودتان از سال ۱۳۸۸ متوجّه شدید؟
بله، ما از سال ۱۳۸۸ متوجّه شدیم که این کارها دیگر عواقبی خواهد داشت و از همان زمان این موضوع برایمان روشن شد.
از مأموریّتها و فعّالیّتهایی که داشتند انجام میدادند، آیا در خانه صحبتی میکردند؟
لزوماً نه؛ چون انتخاب همیشگیشان این بود که در جمعهای خانوادگی، بحثهای خانوادگی مطرح شود. اگر هم بحثهای اجتماعی یا سیاسی پیش میآمد، به اقتضای موقعیّت بود. بحثهای دینی هم به تبع فضایی که داشتیم، در خانه مطرح میشد. امّا بحث کار خیلی کم پیش میآمد، مگر اینکه مثلاً دُور هم که مینشستیم، مسئلهای در جامعه مطرح میشد و بابا هم نظری میدادند؛ وگرنه اینطور نبود که بخواهند از کارهایشان برای ما تعریف کنند یا نکتهای بگویند.
آیا پیش میآمد که مثلاً برای مأموریّتی چند روز نباشند و توضیح بدهند که کجا میروند یا حتّی برای مادرتان توضیحی دراینباره داشته باشند؟
این سالهایی که مسئولیّت دانشگاه آزاد را داشتند، سفرهایشان خیلی بیشتر بود. ما لزوماً فقط در این حد میدانستیم که پدر نیستند و باید حواسمان باشد بعد از اینکه از سفر برگشتند، حتماً به ایشان سر بزنیم، چون معمولاً دلتنگ نوهها و ما میشدند. ما فقط زمانمان را با سفرهایشان تنظیم میکردیم که حتماً ایشان را ببینیم؛ امّا اینکه بخواهیم دنبال این باشیم که دلیل سفرشان چه بوده، مخصوصاً اینکه پشت تلفن پرسوجو کنیم، نه، واقعاً خیلی کنکاش نمیکردیم.
در وجود شهید چه ویژگی خاصّی بود که توانستند وارد چنین حوزهای شوند و پروژههایی از این جنس را پیش ببرند؟ آیا صرفاً مطالعات خاصّشان مؤثّر بود یا ویژگی دیگری هم در وجود ایشان بود؟
یک شعار یا تیتر در زمان شهادت پدر مطرح شد که به نظر من کاملاً گویای مسیری است که ایشان رفتند؛ جملهای با این عنوان: «تا پای جان برای ایران». شما وقتی تلاش میکنید، درس میخوانید، جبهه و جنگ را میبینید و جهاد را صرفاً در میدان جنگ نمیبینید، به این فکر میکنید که اگر به قولی خمپارهها کنارم خورد و دوستانم شهید شدند ولی من ماندم، حالا دو حالت دارد؛ یا زندگی معمولی را ادامه دهید یا بنشینید و غصّه بخورید که چرا این توفیق برای شما فراهم نشد.بابا خودشان را «سرباز رهبری» و «سرباز ایران» میدانستند و همیشه این توصیه را به ما داشتند که اگر قرار است کاری انجام بدهیم، آن را جوری انجام بدهیم که «بهترینِ آقا امام زمان» باشیم. این نگاه، آدم را در هر جایگاهی که هست بالا میکشد؛ چه جایگاه علمی باشد، چه جایگاه مادری. اگر شما همسر خانهدار باشید، دانشآموز یا دانشجو باشید، وقتی تلاش کنید بهترینِ خودتان برای آقا امام زمان باشید و خودتان را در این موقعیّت ببینید که اگر حضرت ظهور کردند، باید بتوانید در رکاب ایشان فعّالیّت کنید، آنوقت خودتان را آنقدر بالا میکشید که دستِ پُر باشید. بابا بیدریغ دنبال این بودند که صحبتهای رهبر انقلاب اسلامی را اجرایی کنند و ایشان را یاری کنند تا این کشتی جمهوری اسلامی به مقصد برسد؛ برای همین هیچ دریغی از وقت گذاشتن، تلاش کردن، کار کردن و مطالعه کردن نداشتند. همهی اینها معاملهگری ایشان با کسی بسیار بزرگتر از همهی این داستانها بود؛ برای همین همیشه حالشان خوب بود، واقعاً خوب بود.
در این مسیری که پدر انتخاب کرده بودند، آیا پیش آمده بود که از همسر یا از بچّهها کمک بخواهند؟
صددرصد اگر همراهی مادر نبود، بابا نمیتوانستند در این مسیر موفّق باشند؛ یعنی بودن مادر در کنارشان از زمانی که ایشان برای تحصیل دکتری به روسیه رفتند ــ که من هم آن موقع کودک بودم ــ تا زمان بازگشتشان و بعدتر، در دورههایی که بیرون از خانه بودند، نقش تعیینکنندهای داشت. خب در آن سالها تمام مسئولیّتهای بچّهها و منزل به عهدهی مادر بود.از سال ۱۳۸۸ که شرایط جدید پیش آمد، مادر تلاش میکردند همهی امورات را خودشان انجام بدهند تا بار کمتری روی دوش پدر باشد. در این دوره، محدودیّتهایی به جهت تردّد برای بابا به وجود آمده بود؛ نمیشد مثل قبل سفر رفت، نمیشد مثل قبل راحت خرید کرد یا با هم بیرون بود. گاهی پدر نیاز به پیادهروی و ورزش داشتند، ولی واقعاً برایشان سخت بود. این همراهیهای مادر باعث میشد که هیچ وقت حال بد به ایشان دست ندهد. این شکرگزاری نسبت به همان داشتهها، به نظر من باعث شد که به بالاترین مرتبه برسند.
با توجه به فشار کاری بالای پدر و مسئولیّتهای مختلفی که داشتند، تعادل بین حضور در خانواده و فعّالیّتهای کاری و پروژهها را چطور برقرار میکردند؟
ببینید، مادر یک اعتقاد قلبی داشتند و این را همیشه به ما دخترها هم میگفتند. چون خودشان فعّالیّت قرآنی داشتند، زمانهایشان را طوری تنظیم میکردند که اگر قرار است بیرون از منزل باشند، بعد از پدر خارج شوند و اگر قرار بود بابا به خانه برگردند، حتماً ایشان در منزل باشند و در را باز کنند. ایشان شرایط را مهیّا میکردند و از نظر روحی و از جهت جسمی رسیدگی میکردند. منزل برای بابا یک آرامش و به قولی یک مأمن امن بود. وقتی آدم از این جهت خیالش راحت باشد که رسیدگیها انجام شده و همه چیز سر جای خودش است، با خیال راحتتری کار میکند. من یک گفتوگویی با یکی از آقایان دانشگاه آزاد داشتم؛ ایشان میگفتند آقای دکتر یک کار دندانپزشکی انجام داده بودند و حاج خانم مرتّب با دفتر تماس میگرفتند که این هزینه حتماً سریع تسویه شود؛ میگفتند اینقدر که ایشان روی حلال و حرامی که وارد خانه میشود تأکید و دقّت داشتند، بعضی وقتها آقای دکتر میگفتند دیگر خودتان میدانید و حاج خانم سریع این کار را انجام میدادند؛ یعنی سعی میکردند با این دقّتنظر، همراه پدر باشند و هیچ چیز را از قلم نیندازند.
فرمودید از سال ۱۳۸۸ متوجّه شدید که ممکن است خطری پدر را به عنوان یک دانشمند تهدید کند. آیا شما در آن ایّام ترسیده بودید؟
حقیقتش روزی که آقای دکتر علیمحمّدی به شهادت رسیدند، یادم هست من دانشگاه بودم و با همسرم قرار بود جایی برویم. ایشان آمدند برای من تعریف کردند که شنیدهاند چنین اتّفاقی افتاده و اسم بردند، درحالیکه نمیدانستند ایشان از رفقای پدر است. ما در خانه آقای دکتر علیمحمّدی را به اسم «آقا مسعود» میشناختیم و از پدر همیشه این اسم را شنیده بودیم. من ناگهان جا خوردم و با خانه تماس گرفتم و دیدم بابا خانه است؛ ظهر که به خانه رفتیم، بابا عبا انداخته بودند و حالشان خیلی بد بود و چهرهشان برافروخته بود. آن صبح، بابا با شهید فخریزاده و آقای دکتر علیمحمّدی و بعضی همکارانشان جلسه داشتند. بابا و شهید فخریزاده حاضر شده بودند و منتظر شهید علیمحمّدی بودند که خبر حادثه را میدهند. ایشان جزو اوّلین کسانی بودند که بالای سر شهید میرسند. همسر شهید میگفتند آقای دکتر طوری جزع و فزع میکردند که اصلاً من مانده بودم! در واقع، اینقدر رابطهی صمیمی با هم داشتند.ما حسّ ترس نداشتیم. من فکر میکنم آدم تا وقتی اتّفاقی برایش نیفتاده، باورپذیریاش نسبت به آن ضعیف است. ما از نظر معنوی، شهادت را مقام خیلی بالایی میدانیم، پس نباید از آن بترسیم و همیشه مایهی افتخار است؛ ولی از نظر عملی، تا وقتی مواجه نشویم، انگار باورش سخت است.
بابا همیشه از شهادت حرف میزدند و میگفتند «اگر این اتّفاق بیفتد، اگر آنطور بشود ...» مثلاً روزی که آقای دکتر شهریاری به شهادت رسیدند، با بابا هم تماس گرفته بودند که از منزل خارج نشوند. ایشان همیشه میگفتند «اگر من هم با مجید شهید شده بودم، اگر اینطور میشد ...» ما میدیدیم ایشان منتظر شهادت هستند. در ذهن یک دختر، پدر همیشه جایگاهی دارد که آدم فکر میکند انشاءالله چنین اتّفاقی باید بعد از ۱۲۰ سال بیفتد، امّا بعد میبینید که واقعاً آنقدرها هم دور از ذهن نیست.
یعنی ایشان در کنار شنیدن خبرهای شهادت دانشمندان دیگر و دوستانشان، حسّ غبطه هم داشتند؟
ایشان از زمان جنگ این حس را داشتند و همیشه میگفتند. میگفتند «من منتظرم یک جا این خمپاره بغلم بخورد، حالا مهم نیست اگر میدان جنگ نباشد.» شهادت دکتر علیمحمّدی یک تلنگر بود، شهادت آقای دکتر شهریاری هم تلنگر بعدی بود؛ ضمن اینکه خب این اتّفاقها حفاظت را هم قویتر میکرد.حقیقتش را بخواهید، وقتی شهید فخریزاده به شهادت رسید، نوع نگاه ما نسبت به این داستان کاملاً متفاوت شد. ما شهید فخریزاده را میشناختیم و برای ما همیشه شخصیّتی بودند که «دور از دسترس» محسوب میشدند؛ یعنی اگر بابا مثلاً با آقای فخریزاده قراری داشتند یا گفتوگویی میشد، میدانستیم که این چه شرایط خاصّی است که ایشان پیدا شدهاند. حدّاقل تا جایی که من یادم هست، ایشان حدود بیست سال یک زندگی کاملاً خاموش داشتند. وقتی ایشان به شهادت رسیدند، فضا ناگهان خیلی برایم سنگین شد. اینکه دیگر شهید فخریزاده را زدند، انگار یک ذرّه معادله سنگینتر شد. به جهت حادثهای هم که پیش آمد و شهید فخریزاده سرشان را روی پای همسرشان گذاشتند و شهید شدند، مادر از همان جا خیلی مجدّانه میگفتند که اگر قرار است شهادتی اتّفاق بیفتد، من باید همراه این شهادت باشم، من اصلاً تاب این را ندارم که مثل بعضی خانمها فقط بینندهی این داستان باشم؛ میگفتند دعا میکنم و دعا کنید که ما با هم به این مقام برسیم. البتّه ما این حرفها را بیشتر به شوخی میگرفتیم یا اگر هم دعا میکردیم، اینطور بود که انشاءالله بعد از ۱۲۰ سال! ولی خب اتّفاق افتاد و خوش به سعادتشان.
از صحبتهایتان مشخّص است که فرهنگ شهادت در خانوادهی شما نهادینه شده بود؛ اینکه شهادت افتخار است، نباید از آن ترسید و باید پذیرش داشت. چه رفتارهایی از پدر و مادر دیدید که باعث شد این نگاه در شما هم نهادینه شود؟
اینکه شما شهادت را «هنر» ببینید، به نظر من صرفاً با گفتن منتقل نمیشود؛ اینها همه عملی است. یک نکتهای که هم از پدر و هم از مادر دارم و کاملاً حسّش میکنم، این است که ما خیلی مدیون جلسات اخلاق مرحوم حاج آقا مجتبیٰ تهرانی هستیم. ایشان میگفتند اخلاق را باید عملی انجام داد، اخلاق صرفاً با «گفتن» پیاده نمیشود. این اخلاقمداری واقعاً سبک زندگی پدر و مادر بود و در زندگی ما جاری شد. من از وقتی به دنیا آمدم، در جلسات حاج آقا مجتبیٰ تهرانی در ماه محرّم و ایّام فاطمیّه بزرگ شدم و تا سال ۱۳۹۱ که دخترم قرار بود به دنیا بیاید، ما از حضور و نفَس گرم ایشان بهرهمند بودیم.یکی از نکتههایی که میتوانم مثال بزنم این است که به واسطهی نسبت فامیلی، وقتی سردار نیلفروشان همراه سیّدحسنآقا به شهادت رسیدند، یادم هست همان لحظهای که خبر از لبنان آمد، همه دلنگران حاجعبّاسآقای نیلفروشان شدیم. من به پدر پیام دادم، ایشان با نگرانی به من گفتند خبرها خوب نیست، تا اینکه برایمان یقین حاصل شد اتّفاق خیلی ناگواری افتاده است. همه خودشان را داغدار میدیدند، ولی درعینحال در خانوادهی ما این اتّفاق لبنان انگار یک پلّهای بود برای اتفاق بعدی. حالوهوای عجیبی داشتیم.
یک شب با مادر تماس گرفتم و گفتم داریم میرویم منزل سردار نیلفروشان برای دیدن خانواده، مادر گفتند ما هم میآییم؛ من گفتم اوّلِ سالِ تحصیلی است، مهرماه است، بابا هم مطمئنّاً سرشان خیلی شلوغ است؛ گفتند نه، من تماس میگیرم، میرسیم. منزلشان سمت افسریّه بود، مسافت هم دور بود. باور میکنید بابا و مادر آن روز زودتر از ما رسیدند؟ ما در ترافیک گیر کردیم، ولی آنها زودتر رسیده بودند و در مجلس حاضر بودند. من قشنگ در چشمهایشان آن «غبطه» را میدیدم؛ غبطه به حال کسانی که به این مقام رسیدهاند. این خیلی ارزشمند بود. واقعاً حسابگری خدا آنقدر سخت نیست که ما فکر کنیم چه معادلهای باید حل شود تا چنین روزی رقم بخورد. ضمن اینکه من در جانمازها دیده بودم که یکی از تعقیبات رایج نماز، آیات سورهی طلاق است؛ آیاتی که بشارت میدهد به رزقی که «از جایی که حسابش را نمیکنید» میرسد. این توکّل به خدا واقعاً اخلاق دائمی زندگی پدر و مادر من بود. بارها با این صحنه مواجه شده بودم که تصمیمی قرار است گرفته شود و بابا خیلی محکم میگفتند «ما توکّلمان به خدا است.» توکّل به خدا چیزی نیست که فقط در زبان باشد، توکّل به خدا باید از قلب بجوشد. به نظر من این اصلاً چیز دور از ذهنی نیست.
حالا که در صحبتهایتان بحث توکّل مطرح شد، یک پلّه برگردیم عقبتر. آیا پیش میآمد که پدر در کارها و پروژههایی که پیش رو داشتند، برای موفّقیّت در طرحها توکّل خاصّی داشته باشند؟ مثلاً به همسرشان سفارش نذر یا کار خاصّی بکنند؟
ایشان ارادت قلبی ویژهای نسبت به حضرت رضا (علیه السّلام) داشتند و خادم حضرت رضا (علیه السّلام) بودند. خب آدم میبیند دیگر؛ یک وقت کار گره میخورد، توسّلی به حضرت رضا (علیه السّلام) میکنید، یک زیارت مشهد میروید، یک مراجعهای دارید. مطمئنّاً هیچ کدام از ما بدون این وجه از زندگی نمیتوانیم به جاهای خوب برسیم. اینها در زندگی بابا واقعاً پُررنگ بود.
در دعا و مناجاتهایشان احیاناً حال خاصّی از ایشان دیده بودید؟
یک نکتهای که این مدّت هم زیاد گفته شد این است که بابا در حوزهی ارادت به آقا اباعبدالله (علیه السّلام) هیچ تعارفی نداشتند. معمولاً در مراسمهای سنّتی و خودمانی شرکت میکردند تا بیدریغ بتوانند برای اباعبدالله اشک بریزند.یک خاطرهای هست که برادرم تعریف میکردند. بابا علاقهی ویژهای به حسینیّهی اربابیها در خیابان ری داشتند. میگفتند سال اوّلی که پدر رئیس دانشگاه آزاد بودند، رفتیم آنجا. سینهزنی و عزاداری آنجا کاملاً سنّتی و قدیمی بود. میگفتند ما با همان لباس ساده شروع کردیم به سینهزنی سنگین، بابا بعد از روضه با یک نفَس راحت گفتند «آخی! آدم وقتی اینجا کسی او را نمیشناسد، چقدر حالش خوب است، چقدر میتواند راحت باشد.» هنوز کلام بابا تمام نشده بود که یکی از دانشجوهای دانشگاه آزاد آمد و گفت «آقای دکتر! میخواستم بابت این مصوّبهای که برای اربعین تصویب کردید تشکّر کنم.» بابا سرشان را پایین انداختند و یک لحظه جا خوردند، انگار که گفتند حتّی اینجا هم راحتی کامل نیست. ولی واقعاً آن روضه برایشان دستاورد اصلی بود.
برخورد ایشان با مشکلات و چالشهایی که با آنها روبهرو میشدند چگونه بود؟ آیا بُروز میدادند؟
خب مشکلات طبیعتاً آدم را به هم میریزد، عصبانی میکند، گاهی ناراحت میکند؛ ولی ایشان یک فرصتی به خودشان میدادند، یک تأمّلی میکردند، صبر میکردند تا ببینند در آن راه و هدف هستند یا نه. معمولاً این تأمّل را داشتند تا حتماً تصمیم درست گرفته شود.
آیا پیش میآمد در چنین شرایطی عقبنشینی کنند یا منصرف شوند؟
نه، ایشان اهل ریسک بودند؛ یعنی اینطور نبود که خیلی محافظهکارانه عمل کنند؛ میرفتند در دل کار و عقب نمیکشیدند.
بزرگترین درس اخلاقی که شما به عنوان یک دختر از پدرتان گرفتید چه بود؟
اگر بخواهم کوتاه بگویم، دو نکته بود. اوّل اینکه هیچ وقت در زندگی تکبُعدی نباشم؛ یعنی هر مسئولیّتی را که پذیرفتم، سعی کنم همهی ابعاد شخصیّتیام را ببینم ــ بُعد معنوی، بُعد جسمی، بُعد اخلاقی و بُعد خانواده ــ و حتماً تعادل را بین اینها برقرار کنم. نکتهی دوّم، بحث ارتباط با خدا و ارتباط با قرآن است. مادر حافظ چند جزء قرآن بودند و کار قرآنی میکردند. بابا هم خیلی اهل تدبّر و قرآن خواندن با حال بودند. این برای من درس بزرگی بود. اینکه خودت را به خدا بسپری و بخواهی در راه خدا باشی، مطمئنّاً آن روزی نصیبت میشود.
در صحبتهایتان اشاره کردید که بعد از ماجرای حفاظت، بهویژه بعد از سال ۱۳۸۸، خیلی جاها مادر دوست داشت همراه پدر باشد یا پدر همراه ایشان باشد، امّا این امکان وجود نداشت. ما میبینیم در خیلی از خانوادهها همسران در چنین شرایطی اذیّت میشوند و صبرشان تمام میشود. این وضعیّت در مورد مادر شما چطور بود؟
مادر در این داستان کم نمیآوردند؛ یعنی سعی میکردند همهی بار را به دوش خودشان بگیرند. حتّی کارهای سادهای مثل خرید یا کارهایی که باید از طرف خانه انجام میشد، به جهت همان مسائل حفاظتی، یک وقتهایی ممنوع میشد. مادر همهی این کارها را خودشان انجام میدادند و تمام سختیها را به دوش میگرفتند، امّا اینطور نبود که فقط تحمّل کنند. دو هفته قبل از ماجرای شهادت، من یک گفتوگوی مادر ـ دختری با ایشان داشتم که خیلی روی این نکته تأکید کردند. خودشان به آیات قرآن رجوع میدادند و خیلی قشنگ میگفتند هیچ وقت در زندگی مسئلهای را تحمّل نکن، تحمّل خیلی زشت است، صبر داشته باش. میگفتند اگر صبر داشته باشی، همه چیز برایت قشنگ میشود؛ چون وقتی میبینی در راهت هستی، در هدفت هستی، شاید سخت باشد، ولی آن سختی برایت شیرین میشود و لذّت دارد.خودشان واقعاً این را زندگی میکردند. من گاهی که مشغلهام زیاد میشد و مثلاً چند بار در روز باید بچّهها را جابهجا میکردم، چون میدانستم جنس مادرم هم همین است، زنگ میزدم و یکی دو تا غر میزدم تا خالی شوم؛ امّا مادر همیشه ما را به آرامش دعوت میکردند و ارجاع میدادند به خدایی که شاهد است و میداند چه کار میکنید. نگاهشان این بود که اگر کاری برای فرزندانتان میکنید، منّت نگذارید؛ بگویید اینها شیعههای آقا امیرالمؤمنین (علیه السّلام) هستند، خدایا خودت شاهد باش که من دارم این قدم را در راه شیعیان تو برمیدارم و خودت محاسبهگرِ این داستان باش. نگاهشان واقعاً قشنگ بود. برای همین، سختیها یا گفته نمیشد یا اگر هم گفته میشد، آنقدر ارزش نداشت که برجسته شود.
در صحبتهایتان گفتید که مادر از نظر روحی، روانی و جسمی تلاش میکردند شرایط خانه را برای پدر مهیّا کنند. در مسیر زندگی و فعّالیّتهای پدر، مادر چه کارهایی انجام میدادند؟
اگر بخواهم بگویم کار خاصّی انجام میدادند، نه، اینطور نبود؛ صرفاً بودنشان یک بودنِ مؤثّر بود. گاهی ارزشمندیِ زن بهاشتباه اینطور تعریف میشود که یا با مدرک تحصیلی است یا با فعّالیّت خارج از خانه و موقعیّت اجتماعی؛ امّا مادر در بند هیچ کدام از اینها نبودند. اگر تحصیلات دانشگاهی نداشتند، در خانه با کلاس قرائت و حفظ قرآن کار قرآنی میکردند و خیلی هم علاقهمند بودند. در کنارش، کاملاً حواسشان به جایگاه همسری، مادری و مادربزرگی بود. اگر بخواهم یک واژه بگویم، محبّت بیدریغشان به نظر من نیروی محرّکهی اصلیِ پدر بود؛ محبّت بیدریغ به کلّ خانواده. حتّی وقتهایی که برایشان سخت بود، تلاش میکردند خانوادهها را جمع کنند، دیدارها تازه شود و صلهی رحم انجام شود. اینها قطعاً روی روحیّهی پدر تأثیر داشت.بابا به جهت مشغله شاید فرصت نمیکردند پیشنهاد بدهند که مثلاً خانوادهی پدری یا فامیلی جمع شوند، ولی مادر حواسشان به این مسائل بود. این مسئله خیال پدر را راحت میکرد که اگر من بیرون از خانه مشغولم، یک بخش مهم از فکرم در جای دیگری مدیریّت میشود و کارها دارد انجام میگیرد. برای همین است که بعد از شهادت، نبود بعضی آدمها خیلی محسوس میشود. در عربی میگویند بعضی آدمها «مُنَفّسُ الکَرب» هستند؛ یعنی صرف وجودشان باعث نفَس کشیدن و آرامش اطرافیان میشود. پدر و مادر من در هر دو خانواده این نقش را داشتند: مدیریّت عاطفی، تازه نگه داشتن دیدارها و مراقبت از روابط؛ این برای ما خیلی آموزنده بود و به همین دلیل است که بعد از شهادت، نبودشان بیشتر حس میشود؛ انگار وزنهای که جایش خالی شده، کاملاً خودش را نشان میدهد.
آیا شده بود که مادر از پدر گلایهای بکنند؟ مثلاً بگویند کمتر برو بیرون یا بیشتر در خانه باش؟
نه. در همین حادثهی اخیر، من یک گفتوگویی داشتم با عزیزانی که پدرانشان نظامی بودند؛ یا مثلاً ما از نزدیک شرایط همسر سردار نیلفروشان را میدیدیم. خب در چنین خانوادههایی ممکن است ماهها بگذرد و این دوستان نظامی در منزل نباشند یا تماس تلفنی نداشته باشند یا خبری از آنها نباشد. این انگار یک ذرّه روند زندگی را به سمتی میبرد که خبر شهادت آنقدر شوکآور نباشد؛ یعنی آن پلّههای قبلی طی شده است. امّا دربارهی پدر من، واقعیّت این بود که نبودنشان محسوس نبود؛ نهایتاً اگر سفری هم داشتند، معمولاً دوسهروزه و برای بازدیدهای دانشگاه آزاد بود؛ وگرنه اینکه غیبت پدر در زندگی ما احساس شود، نه، واقعاً اینطور نبود. بابا خیلی مقیّد بودند که حتماً هفتهای یک بار با هم تلفنی صحبت کنیم؛ حتّی کوتاه، یک یا دو دقیقه، فقط احوال هم را بپرسیم و صدای هم را بشنویم.یادم هست آن پنجشنبهی آخر اتّفاقاً با مادر صحبت میکردم. بابا معمولاً پنجشنبهها بخشی از صبح را دانشگاه بودند و به دانشجویان دکتریشان میپرداختند، بعد هم خانه بودند. مادر گفتند نمیدانم امروز چه خبر است، پدر مدام بیرون میروند و دوباره برمیگردند خانه، یک کاری میکنند و دوباره میروند! من گفتم حتماً سرشان شلوغ است. قرار بود جمعه یا شنبه که عید غدیر بود و میهمانی داشتیم، همدیگر را ببینیم. اتّفاقاً همان پنجشنبه، ساعت نُه شب، خیلی کوتاه با من تماس گرفتند. ایشان یک باغچهای دارند، من آنجا بودم، احوال گلها را پرسیدند، گفتند آبیاری شده یا نه، حال بچّهها را پرسیدند و تماس را قطع کردند. میخواهم بگویم ارتباط ما اینقدر صمیمی و مستمر بود؛ اینطور نبود که به خاطر یک سفر، پدر را نبینیم یا از حالِ هم بیخبر بمانیم.
بیشترین مدّتی که من پدرم را ندیدم، مربوط به سفر حجّ خودم بود که سال قبلش اتّفاق افتاد. با وجود همهی سرشلوغیها و مسئولیّتهایی که بابا داشتند، سخت بود که دو تا بچّه را نگه دارند و پدر و مادرشان بروند، امّا ایشان از ما پشتیبانی کردند. مادر گفتند من خودم بچّهها را نگه میدارم، بابا گفتند من هستم، شما اصلاً نگران هیچ چیز نباشید. بعد از شهادت، یک جملهای از مادر در ذهنم خیلی پُررنگ شد؛ گفتند «معلوم نیست من دیگر بتوانم بچّهها را نگه دارم؛ تا وقتی دستوپایم سالم است و توانش را دارم، بروید حجّتان را انجام بدهید.» و ایشان واقعاً چهل روز مادر و پدرِ بچّههای من بودند. پدرم با همهی سرشلوغیهایشان سه روز بچّهها را به سفر بردند، مدرسهشان را مدیریّت کردند و در جلسهی اولیا و مربّیان شرکت کردند. میخواهم بگویم ارتباط یک رئیس دانشگاه آزاد با خانوادهاش اینقدر قوی است که با همهی سرشلوغیاش، مثلاً یک جمعه صبح که برای استراحتِ خودش است، بعد از اینکه بچّههای خودش هم دیگر به مدرسه نمیروند، در جلسهی مدرسهی نوهاش شرکت کند تا حال خوبی به نوهاش بدهد و احساس نکند که حالا پدر و مادرش نیستند و خلأیی دارد. اینها همه نوعِ بودن را به نظر من تعریف میکند.
آیا پیش آمده بود که مادرتان در این سالها نگران باشند؟ مثلاً نگران اینکه پدرتان شهید شوند و ایشان بمانند؟ چنین نگرانی یا صحبتی مطرح میشد؟
بله، این را میگفتند و واقعاً این نگرانی را داشتند؛ شاید برای همین هم بود که همیشه سعی میکردند همراه بابا باشند. انگار دغدغهشان این بود که از این قافله جا نمانند و برایش تلاش میکردند. این سالهایی که خادم حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) بودند، خودشان میگفتند من خیلی برای این اتّفاق دعا میکنم. یا مثلاً نقل است از همراهانشان که وقتی با هم از تهران میرفتند و همشیفت بودند، مادر در ماشین مدام حسابوکتاب میکردند. بعد از شهادت شهید معصومه کرباسی در لبنان همراه همسرشان، یک حال خاصّی به مادر دست داده بود، از این جهت که پس من هم میتوانم با همسرم شهید شوم. همراهانشان میگفتند مادر شما همیشه در مسیر، میگفت ببینیم ما میتوانیم مثل شهدا زندگی کنیم؟ آنها چطور زندگی کردند؟ من چه کارهایی را انجام ندادهام؟ یک جورهایی برای خودشان فهرست داشتند. این نگاه، حال آدم را دگرگون میکرد؛ یعنی اینطور نیست که صرفاً با یک اتّفاق، چنین روزی برای کسی رقم بخورد؛ مطمئنّاً یک حسابوکتابی بوده است.
در تصمیمگیریهایی که مربوط به خانواده بود، پدر تا چه حد مادر را در تصمیمات مهم سهیم میکردند؟
حتماً این جایگاه مشورتی وجود داشت و اتّفاق میافتاد، ولی مادر یک اخلاقی داشتند که حرف پدر برایشان حجّت نهایی بود؛ یعنی همان اطمینان و آن واگذاریای که گاهی برای ما اتّفاق میافتاد، برای مادر همیشه وجود داشت. اگر مثلاً میخواستند جایی بروند یا کاری انجام بدهند، حتماً از پدر میپرسیدند؛ اگر ایشان میگفتند الان صلاح نیست، مادر دنبال این نمیرفتند که دلیلش را دربیاورند؛ میگفتند خب صلاح نیست، من انجامش نمیدهم. این نگاه همیشه همراهشان بود.
اینکه گفتید مادر دنبال این بودند که شهدا چه کارهایی کردند و ما چه کارهایی باید بکنیم، آیا در پدر هم چنین حسّی بود؟ آیا پدر هم تمایل داشت که مادر در کنارشان به شهادت برسد، با توجّه به اینکه شهادتِ دو نفر در یک خانواده برای بچّهها سخت است؟
نمیدانم چطور بگویم که حقّ مطلب اداء شود. ببینید، این یک راهی بود که با هم انتخاب کرده بودند. من زندگی بابا و مادر را واقعاً شبیه یک جورچین میبینم؛ احساس میکنم چون مکمّل هم بودند، سرنوشت نهاییشان هم با هم رقم خورد. خیال بابا راحت بود ــ مادر هم همینطور ــ از اینکه ما بچّهها به یک سرانجامی در زندگی رسیده بودیم و هیچ کدام از ما فرزند وابسته در خانه نبودیم. مادر این اواخر میگفتند مادربزرگ مادریام ۵۶ سالشان بود که به رحمت خدا رفتند، پدربزرگ پدریام هم ۵۹ سالشان بود؛ بعد میگفتند من و پدرت قاچاقی داریم زندگی میکنیم. مادر ۵۷ سالشان بود که به شهادت رسیدند، بابا هم ۵۹ سالشان بود، قبل از تولّد شصتسالگیشان. میگفتند ما قاچاقی زندهایم، برای همین داریم جمعوجور میکنیم. ما اعتراض میکردیم که این چه حرفی است میزنید، ولی مادر این نگاه را جدّی گرفته بودند. حتّی در کلاس قرآنشان هم به معلّمشان گفته بودند که معلوم نیست من چند سال دیگر باشم؛ گفته بودند من نمیخواهم آن دنیا مدیون قرآن باشم؛ برای همین، کلاس حفظ قرآنشان را دو برابر کرده بودند. این یعنی یک مراقبهی دائمی؛ یعنی اینقدر دقیق بودند که جایگاه پدربزرگ و مادربزرگ خودشان را با سنّ خودشان مقایسه میکردند. من نقل قولی هم از پدر شنیده بودم که میگفتند در بازهی شصتسالگی تا شصتوپنجسالگی اگر اتّفاق قشنگی برای انسان بیفتد، بُرده است، وگرنه بعد از شصتوپنجسالگی دیگر میرود تا بالاتر. خب به نظر من ایشان مزدشان را گرفتند. من این را کاملاً یک مراوده و معامله با خدا احساس میکنم.حتّی خوابی هم که بعدها از مادر نقل شد، ما بچّهها در جریانش نبودیم. بعد از شهادتشان گفته شد که مادر سه ماه قبل از شهادت، در ماه مبارک رمضان، شبی خواب حاج قاسم را میبینند؛ حاج قاسم شش تربت به ایشان میدهد و میگوید دو تا برای شما و حاج آقا، چهار تا برای همراهانتان. شب حادثه دقیقاً چهار نفر از محافظها به شهادت رسیدند؛ پنج نفر بودند، روی یک نفرشان کمد افتاد و سالم ماند، چهار نفر دیگر شهید شدند. حتّی ما که فرزندانشان بودیم از این خواب خبر نداشتیم، درحالیکه بعضی از اطرافیان پدر در محلّ کار این خواب را میدانستند. به ما چیزی نمیگفتند، ولی خودشان احتمالاً مشغول اموراتشان بودند و یک توجّهی به آنها داده شده بود.
از آن چکلیستها چیزی به شما رسیده بود؟
ببینید، حقیقتش من به صورت مبسوط این داستان را نشنیدم؛ ولی بهفرض، همین زندگینامهی شهدا برای ما میتواند ملاک باشد. من گاهی اوقات با بچّههایم میروم مزار شهدا؛ مثلاً شهید نوید صفری ــ که در همین قطعهی شهدا هستند ــ یک دورهای جزو اعضای حفاظت پدر من بودند. من دقیقاً یادم هست دورهای که دخترم به دنیا آمد، ایشان همراه پدر بودند. بعد از شهادتشان که با زندگیشان بیشتر آشنا شدیم، فهمیدیم یک مدّتی کفشداری حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) را هم انجام میدادند. خب این برای ما خیلی جالب بود؛ اینکه یک نفر زندگی عادیاش را دارد امّا از آن طرف، بُعد معنوی زندگیاش را هم با دقّت جلو میبرد، برایش وقت میگذارد و حواسش هست که صرفاً درگیر بالاوپایینهای زندگی دنیایی نشود.به نظر من بالاترین «چکلیست» این است که آدم نسبت به احوالات خودش آگاه باشد و بتواند از پس واجباتش بربیاید. در آبانماه سال گذشته که سخنرانی رهبر شهید انقلاب اسلامی برای نوجوانها بود و من هم توفیق داشتم مشرّف شوم، همان جا، هم با شاگردهایم صحبت کردم و هم با دخترخانمی که همراهم بود. گفتم این صحبت رهبر انقلاب اسلامی که خیلی خودمانی بچّهها را توصیه کردند به نماز، حجاب، قرآن خواندن و ارتباط با خداوند، به نظر من شاهکلید همه چیز است. لزومی ندارد که آدم حتماً همیشه سر جانماز باشد تا به مقامی برسد؛ نه، ببین داری چطور زندگی میکنی. اگر الان هر لحظه آقا امام زمان بیایند، تو میتوانی سرت را بالا بگیری؟ اگر توانستی با خودت صاف باشی، یعنی مسیرت درست است؛ اگر دیدی یک جایی عیب دارد، برو آن را درست کن. این به نظر من مهمترین چیزی است که باید از سبک زندگی شهدا یاد بگیریم.
من هیچ وقت شهدا را آدمهای خاص نمیبینم؛ آدمهایی که مثلاً یک ستاره روی پیشانیشان چسبانده باشند و قرار است فقط شهید بشوند. پدر و مادر کنار ما زندگی میکردند، ولی آدم باید مراقبه را از آنها یاد بگیرد؛ اینکه حواست باشد غیبت نکنی، دروغ نگویی، نمازت را به عنوان یک امانت چطور تحویل خدا بدهی، در حلال و حرامت دقّت داشته باشی، در خمس دادنت دقّت داشته باشی و حتّی بچّه را از همان اوّلِ تکلیف، با زبانِ درست توجیه کنی که تو باید یک جور «دفترچهی حسابوکتاب شرعی» داشته باشی. این بُعد زندگی که چطور داریم زندگی میکنیم، به نظر من مهمترین حرفِ همین چکلیستها است.
در مصاحبه با خانوادههای شهدا معمولاً میبینیم که قبل از شهادت، نشانهها یا حرفهایی بوده. آیا قبل از شهادت، صحبت، نشانه یا حرفی از پدر یا مادر بود؟ مثلاً اینکه خطری در جریان است یا تهدیدی وجود دارد؟
از طرف مادر نه، ایشان مشغول کارهای روزمرّه بودند و آن نگرانی را بُروز نمیدادند؛ امّا از طرف پدر، ما این حس را گرفته بودیم. شب قبل از حادثه، چهارشنبه شب را خیلی واضح یادم هست. خواست خدا بود که معمولاً آخر هفتهها دُور هم جمع میشدیم. آن شب، همسر عمویم مشهد بودند؛ مادر گفتند عمو تنها است، برای شام میآیند منزل ما، شما هم بیایید. با اینکه زانوی مادر کمی درد میکرد و آسیب دیده بود و همان هفته هم شیفت قم بودند برای خادمی حرم و شرایط برایشان راحت نبود، باز گفتند یک غذای ساده درست میکنم تا دُور هم باشیم. آن شب که دُور هم بودیم، این احساس خطر را از طرف بابا داشتیم. نگرانیشان به دلیل شرایط حاکم بر منطقه بود و میگفتند هر لحظه ممکن است اسرائیل حمله کند؛ ولی ما با آن نگاه خام تحلیلی که نسبت به مسائل منطقه و علوم سیاسی داشتیم، میگفتیم نه، اصلاً محال است چنین اتّفاقی بیفتد، نهایتاً شاید همان خرابکاریهای داخلی باشد، امّا نگرانی را در چهرهی پدر میدیدیم. نگرانیشان معمولاً اینطور بُروز میکرد که سکوت میکردند، گفتوگوی زیادی نمیکردند و بیشتر در حال تأمّل بودند. یادم هست آن شب برای خوردن چای، دُور هم نشسته بودیم؛ خواهرم تبلت بابا را برداشت و شروع کرد به مرور خبرها، به یکی دو خبر رسید که احتمال حمله را مطرح کرده بود، ناگهان جا خورد و با صدای بلند شروع به خواندن کرد؛ بابا به او گفتند بچّه بگذار زمین، هر چیزی را آدم بلند نمیخواند! معلوم بود ذهنشان درگیر است.من همیشه وقتی احساس خطر میکردم که بابا بیشتر کارهایشان را در خانه انجام میدادند؛ آنوقت میفهمیدیم احتمالاً یک وضعیّت قرمزی هست. آن هفته نه، امّا هفتهی قبلش چند روزی خارج از تهران بودند. شب حادثه هم ما بیرون از تهران بودیم. ساعت حدود سهی بامداد بود که من با صدای جابهجایی هوا و لرزش زمین از خواب پریدم. خبرگزاریها هنوز چیزی منتشر نکرده بودند. همسرم که خبرها را بررسی کرد، گفت اسرائیل حمله کرده است. ذهنمان آماده بود، امّا باورش نمیکردیم.
اوّلین فیلمی که دیدم آتشسوزی منزل پدری ما بود، ولی زیرش نوشته بودند «منطقهی شهید محلّاتی». من ساختمان را از رنگبندیاش شناختم، ولی نمیخواستم باور کنم. کلیپ را باز کردم، گفتند خیابان فرحزاد، آنجا دیگر باورم شد. بااینحال، با خودم گفتم حتماً بابا منزل نبودهاند؛ چون اگر احساس خطر میکردند، شب در خانه نمیماندند. موبایل مادر زنگ میخورد، چون پرت شده بود بیرون، امّا موبایل بابا در دسترس نبود؛ همین موضوع باعث شد فکر کنم حتماً در خانه نبودهاند. با برادرم تماس گرفتم، مسیرش نزدیک بود، گفتم برو ببین ماشینها در پارکینگ است یا نه. تیم حفاظت هم پاسخگو نبودند، چون خودشان شهید شده بودند. برادرم رفت و با آن صحنه مواجه شد! بعد از آن، من هم به تهران آمدم.
وقتی به خانه رسیدم و تلویزیون را روشن کردم، اسمها یکییکی روی صفحه میآمد. غم، مدام تقسیم میشد. وضعیّتی که در آن دوازده روز و تشییع شهدا دیدیم، واقعاً مشابه نداشت و کاملاً ویژه بود. شهدای ما ویژگی خاصّی داشتند. به عنوان مثال، شعری عربی میگوید برای سفر به بهشت، باید گذرنامهای با دو مُهر داشته باشید: یکی بیعت با علی (علیه السّلام) و دیگری اشک بر حسین (علیه السّلام). این شهدای روز اوّل ما عید غدیر به شهادت رسیدند و مُهر بیعت با امیرالمؤمنین را گرفتند و در اوّل محرّم با اشک بر امام حسین (علیه السّلام) بدرقه شدند. این معنا آدم را آرام میکند. دلتنگی هست و میماند، حتّی گاهی بزرگتر میشود، امّا وقتی آدم این مفاهیم را در تاریخ و متون ادبی میخواند، حالش خیلی خوب میشود. شاید مهمترین «چکلیست» شهدای ما این است: پای بیعت امیرالمؤمنین ایستاده باشی و اشک بر امام حسین را از خود دریغ نکنی. فکر میکنم اصل ماجرا همین است.
من همیشه این موضوع را با بعضی از دوستانم هم مطرح کردهام که برای من خیلی دردناک است که بهخصوص شهادت این شهدای دانشمند، همراه شد با شهادت همسایگانشان که بیگناه بودند. زن و بچّه و افراد کوچکی به واسطهی این حملات ناجوانمردانه از بین رفتند! این واقعاً درد بزرگی است. کودکان زیادی به شهادت رسیدند. این خباثتِ دشمن را نشان میدهد.
بابا در یکی از گفتوگوهایشان میگفتند «وقتی دشمنت اسرائیل باشد، زندگیات شیرین میشود.» یعنی همین خباثت آنها نشان میدهد که راهت درست است. اینکه او با تو دشمنی میکند، تو را در مسیر پیشرفت نگه میدارد و مصمّم میکند. بعضیها برای رسیدن به درجات بالاتر، به مقام و امکانات و هزینهکردها وابسته هستند؛ امّا بعضی آدمها وقتی پای کاری میایستند، اگر ببینند اسرائیل دشمنشان شده و اسمشان در لیست موساد آمده، انگار یک درجهی خیلی بالایی گرفتهاند؛ یعنی کارم درست بوده که این اتّفاق افتاد، پس باید کار را پیش ببرم. در این مسیر هم هیچ وقت خودت را اصل نمیبینی؛ چون اگر خودت را اصل ببینی، دیگر نمیتوانی خالصانه کار کنی و آن کار را مقدّس بدانی. انشاءالله که نسلهای بعدی بتوانند پا جای پای اینها بگذارند و پیشبرندهی پیشرفت کشور باشند.
به عنوان سؤال آخر، آیا در شب چهارشنبهای که کنار خانواده بودید و خداحافظی کردید، یا حتّی در تماس تلفنی روز پنجشنبه، حسّی نداشتید که شاید این آخرین دیدار و گفتوگو باشد؟
واقعاً نه. ما یک رسم خانوادگی داریم و چون از سمت پدر «طباطبایی» هستیم، روز عید غدیر را خیلی دوست داریم برای دُورهمی سادات؛ لذا همهی ما دلبستهی این بودیم که روز شنبه، روز عید، همدیگر را ببینیم. گفتوگوهایی که شب قبلش من با مادر داشتم، معمولاً در حدّ هماهنگی برای مهمانی و احوالپرسی از بچّهها بود. گفتوگوی من با بابا هم خیلی کوتاه بود؛ با همان شرایط خاصّی که خدمتتان گفتم، خیلی سریع احوالپرسی کردند و تماس را قطع کردند. من این را گذاشتم به حساب در فکر بودنشان و حتّی به مادر هم گفتم که احساس میکنم ذهن بابا مشغول است. معمولاً ما در اینجور مواقع پاپیچ نمیشدیم، صبر میکردیم تا مرحله بگذرد و بعد خودشان بگویند ماجرا چیست؛ چون همیشه سعی میکردند ما را نگران نکنند.بعدها شنیدم که واقعاً در هفتهی آخر، اطرافیانشان در محلّ کار میگفتند آقای دکتر هر لحظه نگران بودند و بیشترِ نگرانیشان هم برای حاج خانم بود، از این جهت که میگفتند ممکن است محلّ کار را بزنند یا در تردّدها اتّفاقی بیفتد. این نگرانی برای خودشان بوده، ولی ذرّهای آن را به ما منتقل نکردند و حتّی احساس خطر هم به ما ندادند. هفتهی قبلش بچّههای من سه روز پیش مادربزرگ و پدربزرگشان بودند، کوه رفته بودند، گردش رفته بودند، همه کار کرده بودند؛ بنابراین، من هیچ نشانهای نداشتم که بخواهم نگران باشم یا اینکه بخواهم از پدر نگرانیای بگیرم. این داستان را خودشان با خودشان داشتند و ما ناگهان با آن خبر مواجه شدیم.
رهبر شهید انقلاب پس از شهادت پدر و مادرتان به شکلهای مختلف در کنار خانواده شما بودند. این همراهیها چه اثری بر شما داشت و پس از شهادت ایشان چه احساسی را تجربه کردید؟
بعد از شهادت مامان و بابا از طرف حضرت آقا ما را دعوت کردند و برای شهدای جنگ دوازده روزه ختم گرفتند. یادم است که آن روز واقعاً حالم دگرگون بود. چنان ذوق و شعفی داشتم که احساس سبکی و آرامش عجیبی میکردم. وقتی وارد بیت شدیم، رفتارها بسیار محترمانه و سرشار از لطف بود. همهی عزیزانی که در بیت حضور داشتند، ما را راهنمایی میکردند تا به حسینیه برویم؛ ما واقعاً احساس میکردیم ویژه دعوت شدهایم. با ورود حضرت آقا، احساس کردم تمام آن غم و اندوهی که بهخاطر فقدان پدر و مادرم در وجودم نشسته بود، ناگهان پر کشید و رفت. آنجا بود که دل همهمان آرام شد. با خود میگفتم اگر پدرم سرباز حضرت آقا بود، اکنون دعای پدری ایشان پشت سر ماست. خودشان هم میگفتند که برای همهی شما دعا میکنم و این برای ما بسیار ارزشمند بود.بعد از مدتی، لطف ایشان تکرار شد و یک یا دو بار دیگر نیز به مناسبت روز دانشآموز و اعیاد دیگر، از طرف بیت دعوت شدیم. تعلق داشتن به این خانوادهی بزرگ، برایم عزّتبخش بود. آنجا بود که تفاوت جایگاه شهدا را با یک درگذشتهی ساده، با تمام وجود درک کردم. این احساس عزت، همان جبران الهی برای خانوادههای شهداست.
آن روزها مدام پس ذهنمان بود که حضرت آقا توجه ویژهای به فرزندان شهدا دارند و به دیدارشان میروند. اما میدانستیم که آن ایام، بهدلیل شرایط خاص، زمان مناسبی برای این دیدارها نیست. با این حال، ایشان به طرق مختلف برایمان پیغام فرستادند. بهعنوان نمونه، آقای دکتر حدادعادل از طرف آقا آمدند و حامل پیام ایشان بودند که زمینهساز آرامش ما شد. همچنین شهید بزرگوار، سردار شیرازی، بههمراه همسرشان تشریف آوردند و یک نشست خودمانی و لذتبخش برگزار شد. در آن دیدار، ایشان نکتهای را که از حضرت آقا یادداشت کرده بودند برایمان نقل کردند و همهی اینها به ما آرامش میداد.
تا اینکه یکبار به من خبر دادند که مهمانان ویژهای دارید. من بههمراه دختر، خواهر و خانمبرادرم بودیم. گفتند تعدادتان از این بیشتر نشود و مهمانهایتان هم خانم هستند. باورتان نمیشود، از زمان اطلاع دادن تا برگزاری این دورهمی فقط دو روز طول کشید. مثلاً سهشنبه خبر دادند و پنجشنبه صبح، ما میزبان سه عزیز بزرگوار بودیم که یکیشان به خیل شهدا پیوست: بشری خانم، هدی خانم و دختر بزرگ بشری خانم، زینب جان قدم سر چشم ما گذاشتند.
من هرچهقدر از صمیمیت و حال خوب آن جلسه بگویم کم گفتهام. یک ساعت و نیم گفتیم و شنیدیم و تعریف کردیم. یکجوری که انگار سالیان سال با هم نشست و برخاست داشتیم. انگار که سالیان سال همدیگر را دیده بودیم و اینقدر حرف مشترک داشتیم که میتوانستیم با هم بزنیم. هدیخانم نیز بهواسطهی دکتر مصباح، پدرم را میشناختند و مادرم را هم دیده بودند. واقعاً حال خوبی بود.
فروردینماه ١۴٠٣، در یک دیدار خصوصی و پیش از شهادت بابا و مامان، خدمت حضرت آقا رسیدیم. من، پدر، مادر و برادرم. آن صلابت، بزرگی و هیبت حضرت آقا چنان چشمهایم را پر کرده بود که اصلاً نمیتوانستم صحبت کنم. اما مادرم جلو رفتند و از آقا خواستند برای عاقبتبهخیریشان دعا کنند. سرانجام هم همهشان شهید شدند. خوشا به سعادتشان.
یک نکته که مدام در ذهنم تکرار میشود این است که پدر و مادرم اصلاً تحمل نداشتند خاری به پای حضرت آقا برود، چه برسد به شهادت ایشان. برای همین میگویم سعادتی بود که برخی از یارانشان قبل از ایشان پر کشیدند. پدر و مادرم اگر بودند، شاید نمیتوانستند این روزهای سخت و سنگین را تحمل کنند.
وقتی آقا شهید شدند، درد ما چندین برابر شد. ما دوباره یتیم شدهایم. واقعا روزی که بشری خانم آمدند برایم حکم خواهر بزرگتر را داشتند. بخاطر همین دوباره خانواده از دست دادهایم. انشاءالله که همهشان سر سفرهی آقا اباعبدالله (علیه السّلام) ما را دعا کنند.
