• ب
  • ب
  • ب
مرورگر شما توانایی چاپ متن با فونت درخواستی را ندارد!
1404/11/30
|روایت|

گام‌های استوار روی زیلوهای تاریخی

 روایتی از دیدار مردم آذربایجان شرقی در آستانه‌ی سالگرد قیام تاریخی مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶؛ به قلم حسین شرفخانلو

https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif صبح است و هوا گرگ و میش و میهمان‌های از راهِ دور آمده که تمام شب را در راه بوده‌اند، سرحال و قبراق از وضو و نمازِ سحرگاهی، صف بسته‌اند در ورودی‌ها که وارد حسینیه‌ی امام خمینی رحمه‌الله شوند.

دوستِ نادیده‌ام که تلفنی دعوتم کرده بیایم دیدار سالانه یوم‌الله ۲۹ بهمن را روایت کنم، پیام می‌دهد که قبل از ورود برو صبحانه‌ات را بخور بعد. عیش از این تمام‌تر؟ علاوه بر دیدار دوباره، قسمت است نان و نمک هم با «آقا» تازه ‌کنم و چون به تجربه می‌دانم بروی داخل حسینیه و بیایی بیرون، جائی که نشسته بودی از دستت رفته، از صبحانه ساده به مختصرترین شکل ممکن و البته بدون چایی پشت بند آن بسنده می‌کنم و سهمی از نان سنگکم را می‌گذارم داخل کیفم که تبرکاً بیاورمش برای اهل و عیال که آن‌ها هم داخلِ حالِ خوشِ سحرگاهیم شوند.

حالا حامد و حاج بهزاد پروین قدس و چند تای دیگر از رفقا هم رسیده‌اند و منتظریم که اذن ورودمان برسد و راهنمایی شویم داخل.

حاج بهزاد که عکاس لشکر عاشورا بوده و عکس‌های «آقا» در لباس پاسداری محصول لنز دوربین اوست، دستی هم در نقاشی چهره به شیوه نقطه‌نگاری دارد و چهره‌ها را با نقطه‌نگاری به زیبائی نقش می‌زند و چون در تمام سال‌های عمرش جز برای شهدا کاری نکرده است، کتاب قطوری حاوی تصاویر نقطه‌نگاری شده‌ی شهدا، تدوین کرده و امروز، آن‌را همراه آورده که تقدیم «آقا» کند و دنبال کسی است که کار را تحویلش دهد و از او قول بگیرد که حتماً کتاب به دست ایشان خواهد رسید.

در این حیص‌وبیص، جمع دوستان «تراختورچی(۱)» هم می‌رسند. با شال‌های سرخی که رویشان نام و نشان تیم محبوب‌شان نوشته شده و آن‌ها هم منتظر هماهنگی ورودند و به آنها گفته شده که موبایل و فندک و کلید و از این قِسم چیزها هرچه دارید جا بگذارید همینجا و  لیدرشان اشاره می‌کند که «ممد! ایرانین اوبیری پرچمین گَتیر» (محمد! اون یکی پرچم ایران رو بیار) تعجب می‌کنم و بی‌آنکه تعجبم را مخفی کنم می‌پرسم «مگر چند تا پرچم ایران داریم؟» می‌خندد و اشاره می‌کند به همان ممد که از توی مشما پرچم دور دوزی شده‌ای را در بیاورد و باز کند جلویم. می‌گوید «بیرق ما یکی است. فقط زیرش داده‌ام نوشته‌اند «یاشاسین آذربایجان»». منافاتی هم ندارد زنده ماندن آذربایجان که به تعبیر رهبر انقلاب «سرِ ایران» است با زندگی و سرزنگی ایرانِ عزیزِ بزرگ.

صف ورودی حسینیه از صبحی که من رسیدم متراکم‌تر شده و مردم در دو سه صف منتظرالورودند. از امیر ارتش بگیر تا جایگاه‌دارِ معروف پمپ بنزین در تبریز که برای خودش اسم و رسمی دارد و نماینده مجلس و دخترکی سه چهار ساله که همراه پدرش با کیسه نایلونی حاوی اقلامی غیرممنوعه که بشود باهاش دخترک را سه چهار ساعت مشغول کرد و نانوا و پدر شهید و مدیرکل و بچه‌های لباسِ یک‌دست پوشیده‌ی گروه تواشیح که قرارست هم‌خوانی اجرا کنند.

بساط شیر و کیک مثل همیشه‌ی دیدارها در محوطه حیاط حسینیه دائر است و در صف که ایستاده‌ایم، پچ‌پچ مردم این است که «گوره‌سن آقا أُوزی گله‌چاخ؟» (یعنی به نظرت آقا خودش میاد؟) یکی دو نفر را به حرف می‌گیرم و دلیل می‌شنوم که در رقعه‌های دعوت امسال ننوشته بودند «مراسم دیدار مردم تبریز با رهبر انقلاب» نوشته بودند «تجدید عهد مردم آذربایجان» و شاهد مثال می‌آوردند از اتفاقاتی که اخیراً افتاد و تهدیداتی که هی کم و زیاد می‌شود.

خبر از تبریز داشتم که با دو نفر هماهنگ شده برای سخنرانی و دو گروه قرارست هم‌خوانی کنند و چند نفر اجرا خواهند داشت، اما نمیدانستم «دیدار» اتفاق خواهد افتاد یا نه. این صغرای ماجرا بود و کبرایش اما این بود که ساکن انتهای خیابان شهید کشوردوست سال‌هاست شمشیر مبارزه و جهاد به دست دارد و پیروزِ هر میدانی است که واردش شده و ترس از «تهدید» برای کسی که زیست «مجاهدانه» دارد بی‌معناست.

الغرض، امروز زبان حسینیه ترکی است و حتی محافظ‌ها هم با آدم به ترکی خوش و بش می‌کنند و این، روح آدمی که من باشم را شادتر می‌کند.

داخل می‌شویم و پا روی زیلوهای آبیِ ایرانیِ تاریخی حسینیه می‌گذارم. یک سالی که آمده بودیم این‌جا، رفیقی تعبیر جالبی کرد. گفت «این زیلوها آن‌قدر قدیمی‌اند که حتی یادشان هست بازگشت حسرت‌بار آزادگان را و دیدار اشکبارشان با «آقا» را» و می‌گویم این زیلوها روز قیامت شهادت خواهند داد به قدم‌های استواری که روی‌شان برداشته شد تا نخستین گام‌های ساختن تمدن «ایرانی-اسلامی» شکل بگیرد... .

داخل حسینیه می‌شویم و نگاه اولم به نوشته‌ی بالای سر جایگاه است. آیه‌ی ۱۹۴ از سوره بقره. «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَیْکُم» (پس هرکس به شما تجاوز کرد با او مقابله به مثل کنید)

انگار که آیه‌ی بالاسر هر سخنرانی، جهت‌گیری کلی آن دیدار را معلوم می‌کند. این یعنی که بناست «آقا» بیایند و حرف‌های محکم و استواری بزنند. حالا دلم قرص می‌شود.

در نقطه روبرو با محل نصب آیه که معمولاً جمله‌ای از امام راحل عظیم‌الشأن نوشته و نصب می‌شود، جمله‌ای از ایشان با مضمون وحدت نوشته شده است «شما با وحدت کلمه برابر قدرت‌ها پیروز شدید، این وحدت کلمه را حفظ کنید.» می‌شود این جمله را در ادامه و از ملزوماتِ تحققِ آن آیه‌ی شریفه هم دانست و البته که رهبر انقلاب، رسانه و زبان و قدرت مخفی کلمات را بهتر بلدند.

جائی جلوی صندلی‌های چیده شده برای مقامات سیاسی و اجتماعی استان آذربایجان‌شرقی، جاگیر می‌شوم و جایم جوری‌ست که صفی جلویم بسته نخواهد شد. این‌طوری وقتی «آقا» بیایند بی‌هیچ مانع و ستر و حجابی، تمام وقتی که ایشان حضور دارند را زیارت‌شان خواهم کرد. الحمدللهی می‌گویم و تصمیم می‌گیرم تحت هیچ شرایطی از جایم جُم نخورم.

آیت‌الله آل‌هاشمِ پدر، به همراه نوه‌اش سیدمحمدمهدی (فرزند شهید آل هاشم) و پسر او می‌آیند. جای امام جمعه شهید سبز است. کریم ارسلانی، از شاهدان زنده واقعه ۲۹ بهمن ۵۶ پشت سر آل‌هاشم‌ها می‌آید و روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند. کسی از همشهریان تبریز که در «ناوگان جهانی صمود(۲)» حاضر بوده هم از مدعوین دیدار امروز است. خادمِ پیرسالِ حسینیه که معمولاً او را در خلال دیدارهای رمضانی شعرا دیده‌ام که سینی چای به دست، در مجلس می‌چرخد هم داخل جلسه می‌شود و گوشه‌ای می‌نشیند. دلم به دیدار با «آقا» گرمتر میشود!

جمعی از قدیمی‌های سپاه هم می‌آیند. سردار محمدجعفر اسدی هم بین‌شان هست. موی سر و ریش و ابرو یک‌دست سپید. انگار که «حبیب بن مظاهر» جمع باشد. دلم می‌خواهد بروم و بغلش کنم و حیف که «جا» قحط است و بروم و برگردم جایم را گرفته‌اند... .

کسی از جمع شعار می‌خواهد «یِل یاتار طوفان یاتار؛ یاتماز ایرانین پرچمی(۳)» و وزنِ شعار جور نیست و نمی‌گیرد و به دقیقه نمی‌کشد که مردم به بداهه، وزن شعر را جفت و جور می‌کنند و مشت گره می‌کنند که «یل یاتار طوفان یاتار؛ یاتماز ولایت پرچمی(۴)» بعدش هم تراختورچی‌ها مجلس را دست می‌گیرند که «تراختورچی اُویاخدی؛ انقلابا دایاخدی(۵)» و قاطی این‌ها شعارِ همه‌گیر شده‌ی این‌روزها را هم یکی دو بار می‌شنویم که «آذربایجان شرف‌دی؛ پهلوی بی‌شرفدی!» و راستش از این‌که نام این خاندانِ بی‌همه چیز را در این‌جای مبارک و متبرک می‌شنوم مور مورم می‌شود.

چشم می‌چرخانم. حسینیه با تذهیب‌های سه رنگِ پرچمیِ قشنگی رواق به رواق تزئین شده و «الله» وسط‌شان طلائیِ چشم‌نوازی دارد. نشانِ «الله» را وسط ساعتِ بزرگِ آویخته از سقف حسینیه هم دیدم. این تکثیرِ کلمه‌ی «الله» که همزمان «لا اله الا الله» هم خوانده می‌شود، لابد به حساب و قاعده‌ی آن دستورست که فرمود «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرا(۶)».

گروهی می‌نشینند جلوی سن برای جمع‌خوانی قرآنِ آغازین و آیاتی از سوره مبارکه دهر و نذر اهل بیت علیهم‌السلام و اطعام‌ِ افطار نذرشان به مسکین و یتیم و اسیر را به زیبائی تلاوت می‌کنند و مجری می‌رود پشت تریبون حسینیه‌ای که حالا تقریباً نصفه و نیمه پر است.

سرودِ دیدار را می‌خواند «از شهر تبریزیم این خاکِ گوهر خیز...» مردم دل نمی‌دهند. هر زور که می‌زند افاقه نمی‌کند. او اما از رو نمی‌رود و همه‌ی سه بند را تمام و کمال می‌خواند و بعدش از شعری ترکی-فارسی می‌خواند و از حاج کریم ارسلانی می‌خواهد بیاید به روایت‌گری از روز حادثه ۲۹ بهمن.

حاج کریم از السابقون انقلاب و جهاد و سپاه و جنگ است و ریش در راه وطن و دین سفید کرده است. خطبه‌ی غرّائی ‌خواند و یاد کرد از شهید محمد تجلّا اولین شهید واقعه که شب قبل از شهادتش، تمام دارائی کتاب‌هایش را به او سپرد و صبحش به خون غلطید. دلم بود می‌گفت که «در تبریز که «شهر اولین‌هاست» از برکت ۱۴ خون به ناحقی که در ۲۹ بهمن ۵۶ ریخته شد، «اولین بار» مجسمه شاه به زیر کشیده شد.»

بعد از خطبه حاج کریم، گروه سرود طلوع «سلام فرمانده» را به اجرایی ترکی خواندند و مجری‌شان از بچه‌های حاضر در حسینیه خواست که همراهی‌شان کنند و بچه‌ها که حسابی از یک‌جا نشستن و ساعت‌ها جُم نخوردن و تنگیِ جا حوصله‌شان سر رفته بود، از خدا خواسته، اجابت کردند و از اول تا آخرِ سرود را هم‌خوانی کردند و «سلام»ها را با «احترام نظامی» همراه کردند.

یکی از خبرنگاران که از قضا رفیق مجازی! همیم و اول بار همین‌جا هم را دیده‌ایم، آمد که می‌توانی برایم یک مصاحبه‌ی ترجمه‌ی همزمان بگیری؟ و اشاره کرد به اسقفی که نشسته بود روی یکی از صندلی‌ها.

اسقف نشسته کنار سردارها. به همین بهانه می‌روم و با سردار بابازاده که روزگاری در تیپ ۹ حضرت ابوالفضل همرزم پدرم بوده دیده بوسی می‌کنم. معرفی‌ام می‌کند به سردار اسدی «ایشون، پسر علی شرفخانلو هستن. علی معاون آقا مهدی باکری بود که والفجر ۱ شهید شد.» سردار لطفی می‌کنند و با ایشان هم دیده بوسی می‌کنیم و عجب دنیای کوچکی است و چه فاصله کمی است بین آرزو و اجابت... .

از «اُسقف گریگوار چیفتچیان» که خلیفه کل ارامنه منطقه آذربایجان است می‌خواهم که برویم جلوی پرده که مصاحبه آنجا انجام شود. او اهل لبنان و خلیفه کل ارامنه در آذربایجان بود و هیچ از فارسی نمی‌دانست. سؤال‌ها را دوست خبرنگارم می‌پرسید و من ترجمه می‌کردم برای اسقف و جواب اسقف را برای او. در خلال حرف‌هایش گفت که ۵ ساله بودم که پدرم در حمله صهیونیست‌ها «شهید» شد و شنید که من و دوست خبرنگام پارسال همین روزها که ایام تشییع شهید سیّدحسن نصرالله بود، لبنان بودیم و روایت‌مان از تشییع سید را نوشته‌ایم و دوست داریم دوباره لبنان زیبا را ببینیم.

مصاحبه مختصرمان که تمام شد، دوست خبرنگار، اسقف را همراهی کرد تا صندلیش و من برگشتم سر جایم که دیدم آن یک وجب جا در اختیار گرفته شده است و ناچار پشت یکی از عکاس‌های سرپا مانده جا گیرم آمد و همانش را هم شکر.

نوجوانی می‌آید پشت تریبون و در مقام بیات ترک و به زیبائی تصنیفی اجرا می‌کند جگر جلا دهنده! و بعدش همسر شهید آقا مهدی باکری از روی کاغذ خطابه‌ای می‌خواند و به حسابی که خودش و آقا مهدی از اهالی آذربایجان‌غربی بودند، سلام شهدای آن سامان را هم قاطی سلامِ شهدای تبریز و آذربایجان‌شرقی، نثار رهبر و انقلاب می‌کند و می‌نشیند.
 
بالاخره «آقا» تشریف‌فرما میشوند و سلام و صلوات و ذکر به لب پله‌ها را بالا می‌آیند و دست برای مردم بالا می‌برند و دور تا دور حسینیه را از چشم می‌گذرانند و دقایقی به احساسات مردم پاسخ می‌دهند.

قاری، آیاتی از سوره مبارکه احزاب را که در آن به «اسوه‌ی حسنه» بودن رسول مکرم اسلام اشاره شده است و آیاتی که «مؤمنان گروهِ تا بن دندان مسلح احزابِ مشرک را دیدند» را تلاوت کرد و «آقا» به تمامی معنا به آیاتی که در حال تلاوت بود گوش فرا دادند.

پس از تلاوت قرآن، مجری به ترکی از آقا اجازه شروع اجرا گرفت و امام جمعه تبریز را دعوت کرد به ارائه گزارش. دقت کردم نصف بیشترِ خانم‌های حاضر در دیدار، چه آن‌ها که در ضلع غربی حسینیه بودند و چه آن‌ها که کل طبقه بالا را در اختیار داشتند، عکسی از شهدا سر دست گرفته بودند. نکته جالب‌تر این‌که فیلم‌بردار و عکاسِ آن سمت هم از خانم‌ها بودند.

«آقا» بسم‌الله‌شان را گفتند و سخن را شروع کردند و اولِ کلام‌شان تشکر از خانواده شهدائی بود که تشریف آورده بودند. این رسم تشکر و تبریک به خانواده شهدا در کلام آقا همیشه برایم جالب بوده است. به یاد دارم تبریک سالانه و اولِ پیام نوروزی هر ساله هم خطاب به ملّت ایران و «خانواده معظم شهدا» است.

تعبیر نغز و جالب «گام‌های استوار» که برای میهمان‌های امروز حسینیه به کار بردند هم جالب بود؛ «حضور جمع جوان در این گامهای استواری که از آذربایجان به این حسینیّه تشریف آورده‌اند، مژده‌بخش «اتّصال نسلی» میان همه‌ی نسلهای گذشته و امروزه‌ی دوران انقلاب در شهر تبریز و در آذربایجان است که این یکی از برترین امتیازات شهر شما و استان شما است.»

همین یک جمله، می‌تواند باطل‌السحرِ شبهه‌ی «انقطاع نسل‌ها» باشد! به شرطی که اهلش «تبیین» و تشریحش کنند.

«آقا» راجع به «وقت شناسی» و «اقدام به هنگام» تبریزی‌ها هم نکاتی مطرح می‌کنند و می‌خواهند که این روحیه و این بیداری هم‌چنان حفظ شود و اشاره می‌کنند به شرایط «استثنائی» امسال و سربلندی تاریخی‌ای که ملّت توانستند رقم بزنند.

«آقا» حوادث خونین دی‌ماه را به «کودتا» تعبیر می‌کنند و مشی «جذب حداکثری‌»شان را این‌بار تا آن‌جا می‌گسترانند که حتی آن فریفتگانی که «فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بی‌تجربه بودند، با فتنه‌گرها همراه شدند» را هم شامل شود و آغوشِ عفو و رأفت به روی آن‌ها هم می‌گشایند و مرزبندی شفاف و عینی‌ای ارائه می‌دهند.

بخش دوم حرف‌ها راجع به تهدیدات «جنگ» است. «آقا» به آموزه‌هایی که از اسلام و شیعه‌گری به ما آموخته اشاره می‌کنند و می‌گویند «ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است» و چه کِیفی دارد شاگرد مکتبی باشی که حاصلش، تربیت شاگردانی باشد که یا مثل حاج قاسم و حاجی‌زاده و باقری شهید شده‌اند و یا مثل هزاران سرباز پا در رکاب، موحد و بی‌خوف از غیرِ خدا، منتظر اشاره که طومار کفر را در هم بپیچند... .

دقت کردم و «آقا» اسمی از ترامپ نیاوردند و او را با عنوانش خطاب می‌کنند و حرف که به «جزیره بدنام» می‌رسد، سر به تأسف تکان می‌دهند و این یعنی که حتی ارزش اسم بردن هم نداری! و قلّه‌ی جملات آن‌جا که از سلاحی سخن گفتند که می‌تواند «ناو را قعر دریا بفرستد!» و حسینیه را یکپارچه کف و تکبیر کرد!

«آقا» ختم می‌کنند کلام‌شان را با تکریم مقام خانواده شهدا؛ «من به خانواده‌های عزیز شهدا که این راه طولانی را طی کردند، تشریف آوردند، خوشامد عرض میکنم؛ امیدوارم که ان‌شاء‌الله همه‌ی آنها موفّق باشند و خدای متعال این شهدای عزیز را با پیغمبر محشور کند.» و برمی‌خیزند و با جمعیت خداحافظی می‌کنند.

هوای بیرون حسینیه بی‌نهایت بهاریست و امیدهای نو در دل‌ها شکوفه زده است. تا بهار راهی نیست. تو به ما «بها و بهار» داده‌ای ساکن قدیمی خیابان شهید کشوردوست. بمانی برای‌مان.

 
هواداران تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز
ناوگانی با بیش از ۵۰ کشتی از ۴۴ کشور دنیا با حضور بیش از ۵۰۰۰ نفر که برای رفع حصر غزه و رساندن غذا و دارو به سمت آن‌جا حرکت کردند. این کاروان که «صمود» به معنی پایداری و مقاومت نام گرفت، سرانجام در اول اکتبر ۲۰۲۵ در محدوده‌ی آب‌های بین‌المللی نزدیک سرزمین فلسطین توسط ارتش اشغالگر قدس توقیف شد.
بادها خوابیدنی‌اند... طوفان‌ها هم. اما پرچم ایران نه
بادها خوابیدنی‌اند... طوفان‌ها هم. اما پرچم ولایت نه
تراکتوری بیدار است! پشتیبان انقلاب است.
سوره مبارکه احزاب آیه ۴۱. (ای کسانی که ایمان آورده‌اید خدا را یاد کنید یادی بسیار)