1404/10/29
«رادیونگار ۶۷»
یک نقشه تمام آمریکایی

«ماهیّت فتنه، یک فتنهی آمریکایی بود. واضح بود؛ آمریکاییها برنامهریزی کردند، فعّالیّت کردند. هدف آمریکاییها هم ــ این را من قاطع، صریح، با تجربهی چهلوچندسالهی در جمهوری اسلامی عرض میکنم ــ بلعیدن ایران است. این سلطهای که اینها بر این کشور داشتند، به دست مردم، به دست جوانها، به دست آحاد مردم در سراسر کشور و با رهبری امام بزرگوار از بین رفت؛ و از اوّل انقلاب تا امروز، اینها به فکرند که این سلطه را برگردانند؛ یعنی باز ایران را تحت سلطهی نظامی خودشان، تحت سلطهی سیاسی خودشان، تحت سلطهی اقتصادی خودشان قرار بدهند؛ هدف این است.» آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار اقشار مختلف مردم در سالروز مبعث پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود که ماهیت فتنه اخیر در کشور را بیان کردند.[دریافت نسخه صوتی]
بهعنوان سؤال نخست، اگر بخواهیم به ریشهها و الگوهای آشوبهای اخیر در کشور نگاه کنیم، بهروشنی درمییابیم که با یک حادثهی خودجوش داخلی مواجه نبودیم، بلکه با یک نقشهی طراحیشده، با امضا و هویتی کاملاً آمریکایی روبهرو بودیم؛ نقشهای که در این سطح از تخریب، پس از انقلاب، بیسابقه بوده است. میخواهم بپرسم: چه نشانههایی دال بر آمریکاییبودن این فتنه، در دست داریم؟
سریعترین، راحتترین و صریحترین نکته، پستهایی است که خودِ آقای ترامپ در حمایت و تشویق این آشوبها و اغتشاشات منتشر میکرد. این، عیانترین وجه ماجراست.
که ما تا پیش از این چنین سطحی از ورود مستقیم را نداشتیم.
بله، اینکه شخص رئیسجمهور آمریکا بخواهد چنین ورود مستقیمی داشته باشد، پیشتر سابقه نداشت. ما در این اغتشاشات، ترکیبی از مدلهای رفتاری آمریکا را میتوانستیم مشاهده کنیم.من اخیراً گفتوگویی با شبکهی «آرتی» روسیه داشتم. سؤال مجری این بود که آیا روسیه معتقد است این رویداد یک «انقلابهای رنگی» است که توسط آمریکا شکل گرفته است؟ پاسخ من این بود که اگر چنین تعبیری به کار ببریم، در واقع جنایت را تقلیل دادهایم؛ چراکه انقلابهای رنگی معمولاً نرمتر و با سطح خشونت بسیار کمتری همراه هستند.
میزان خشونتی که ما در عملکرد این تروریستها و اغتشاشگران مشاهده کردیم، بهمراتب فراتر از الگوی انقلابهای رنگی بود. در این ماجرا، ترکیبی از انقلاب رنگی، کودتا و سایر مدلهایی که آمریکاییها در نقاط مختلف جهان به کار گرفتهاند دیده میشد و ردّ پای نمونههای پیشین را میتوان بهوضوح رصد کرد.
پس دیگر نمیشود نامش را انقلاب رنگی گذاشت؛ با این حجم خشونت و خونریزی، بیشتر به دنبال «انقلاب سیاه» بودند.
دقیقاً. حتی اگر بخواهیم به همان وجه تسمیهی انقلاب رنگی توجه کنیم، اینجا عملاً رنگ سیاه انتخاب شده بود. بنابراین این تعبیر، از نظر فنی هم چندان نادرست نیست.مدل آمریکایی مبتنی بر تأمین منافع با کمترین هزینه و بیشترین بازدهی است. در این زمینه، اشاره به نمونهی ونزوئلا ضروری است.
منظورتان از «کمهزینه» چیست؟
یعنی هم هزینهی سیاسی و هم هزینهی اجرایی و زمانی. مثال ونزوئلا در اینجا بسیار گویاست.آمریکا قصد دارد از منابع ونزوئلا استفاده کند؛ البته منابع نفتی تنها بخشی از ماجراست. بخش دیگر، مربوط به مواد نایاب و کمیاب است و مهمتر از همه، رویکرد راهبردیای است که اگر فرصت باشد، میتوان دربارهاش مفصل صحبت کرد.
اگر آمریکا بخواهد در ونزوئلا کودتا کند، کل ساختار و رژیم تغییر کند، دولت موقت شکل بگیرد، قانون اساسی جدید نوشته شود، انتخابات برگزار شود و دولت جدید مستقر گردد، حتی در بهترین و سریعترین حالت، این فرآیند دستکم یک تا دو سال زمان میبرد. پس از آن هم تازه باید شرکتهای آمریکایی وارد میدان بهرهبرداری شوند؛ فرآیندی که با توجه به محدودیت زمانی دولت ترامپ، عملاً برای او دستاورد فوری نخواهد داشت.
پس کمهزینهترین راه چیست؟ به نظر میرسد -که البته بخشی از آن نیازمند تحلیل است- توافقی شکل گرفته که دولت سرِ جای خود باقی بماند، مهرهی اصلی در قالب یک سناریوی شبیه به فیلمهای سینمایی ربوده شود و در نهایت، دولتی روی کار بیاید که حتی ادبیات پیشین را حفظ کند، اما شرکتهای آمریکایی بتوانند مستقیماً از منابع بهرهبرداری کنند.
این برداشت را میتوان از اظهارات ترامپ و مقامات ونزوئلا استخراج کرد که این روند با نوعی هماهنگی شکل گرفته است. همچینین این اتفاقات بهنوعی، یک بازی «برد-برد» است؛ دولت باقی میماند، ادبیات رسمی حفظ میشود و آمریکاییها در کوتاهترین زمان ممکن به منافع اقتصادی خود دست مییابند.
ونزوئلا عملاً صنعت ملّی نفتِ فعال و مستقلی ندارد. اگر به خاطر داشته باشید، چند سال پیش بهدلیل تحریمها، صنعت نفت این کشور متوقف شده بود و ما برای احیای آن کمک کردیم. اما با این شرایط پیش آمده، وابستگی ونزوئلا به آمریکا تداوم پیدا میکند و ایالات متحده به یک سلطهی عملّی و راهبردی بر نفت ونزوئلا – که نفتی خاص و دارای بیشترین ذخایر شناختهشده است – دست مییابد.
این اتفاق، همین حالا رخ داده است؛ یعنی در فاصلهی یک تا دو هفته میتوان گفت این سناریو محقق شده، بدون آنکه آمریکا هزینهی سنگین سیاسی پرداخت کرده باشد. هزینهی اصلی، بیشتر اقتصادی و زمانی بوده، نه سیاسی.
ما کاملاً یک رویکرد تجاری را در رفتار آمریکا مشاهده میکنیم. نمیخواهم خیلی سادهسازی کنم و بگویم صرفاً با آمدن ترامپ، رویکرد آمریکا کاسبکارانه شده است؛ اما واقعاً انگار چنین تغییری رخ داده. همهچیز در جهت آن است که در کوتاهترین زمان، بیشترین آوردهی مادی، مالی و اعتباری برای آمریکا حاصل شود.
حتماً همینطور است؛ چراکه اساساً مبنای فکری لیبرالسرمایهداری بر سود و سرمایه استوار است. در نظام سرمایهسالار، بحث سرمایه و منفعت اقتصادی اولویت دارد.اجازه بدهید یک پرانتز باز کنم. چون به موضوع ونزوئلا اشاره کردم، خوب است به نکتهای از بیانات رهبر انقلاب اشاره شود. ایشان دربارهی ایران هم یکبار فرمودند که آمریکا حتی مشکلی ندارد اگر یک معمم در رأس حاکمیت باشد، به شرط آنکه «اسلام آمریکایی» را پیش ببرد. یعنی اساساً با شکل و ظاهر کاری ندارد؛ اشکالی ندارد که ظاهر همان باشد که شما میخواهید، حتی ساختار هم حفظ شود، اما اگر محتوای مطلوب آمریکا پیش برود، هدفش محقق شده است.
مشکل آمریکا با عمامه و عبا یا با نام اسلام نیست؛ مشکلش این است که اسلام واقعی، منافع او را به چالش میکشد و زیر پا میگذارد. در ونزوئلا هم آمریکا دقیقاً با همین مدل پیش رفت. پیش از این، بارها تلاش کرده بود با کودتا، ترور بیولوژیکی یا حتی ترور فیزیکی، بهویژه در دوران آقای چاوز، ساختار را سرنگون کند. اما حالا ترامپ، بهعنوان کسی که رویکرد منافع ملّی آمریکا را عریانتر از رؤسای جمهور پیشین دنبال میکند -که عمدتاً اقتصادی است و گاهی هم راهبردی و سیاسی، اما در نهایت باز به اقتصاد ختم میشود- این مسیر را آشکارتر پیش میبرد.
به همین دلیل، این رویکرد امروز ملموستر و قابل لمستر شده است. نمونهی روشن آن، همین ماجرای ونزوئلاست. اکنون همین الگو را در موضوع گرینلند هم میبینیم.
نکتهی جالب اینجاست که آمریکا عملاً دست روی سرزمین کشور دیگری گذاشته و هر کسی هم که از دانمارک دفاع کند، تهدید میشود به اعمال تعرفه، جریمه و تنبیه. یعنی دانمارک چون تلاش میکند از سرزمین خود دفاع کند، باید جریمه شود؛ اروپاییها هم چون از دانمارک حمایت میکنند، باید جریمه شوند. این در حالی است که همهی این کشورها عضو ناتو هستند و آمریکا نیز عضو ناتوست و طبق تعریف، باید از یکدیگر حمایت کنند.
میدانم بحث به گرینلند کشیده شد و شاید ارتباط مستقیمی با موضوع اصلی نداشته باشد، اما بد نیست در پرانتز بپرسیم: رویکرد آمریکا برای تصاحب گرینلند راهبردی است یا اقتصادی؟ جنس این ماجرا چیست؟
هر دوی اینهاست.
چه آوردهی اقتصادیای برای آمریکا دارد؟
اولاً گرینلند منابع زیرزمینی دارد. ثانیاً و مهمتر از آن، با توجه به تغییرات اقلیمی، قطب شمال در آیندهی جهان اهمیت راهبردی بسیار بیشتری پیدا خواهد کرد؛ هم از نظر کریدورهای ترددی و هم از منظر دسترسی به منابع زیرزمینی.این سرزمینِ پهناور، دسترسی بسیار گستردهای به آمریکا برای حضور و تسلط در قطب شمال میدهد. البته آمریکا آلاسکا را در اختیار دارد، اما آلاسکا فاصلهدارتر و نسبتاً دورافتادهتر است. در حالی که گرینلند موقعیت جغرافیایی بهمراتب مناسبتری دارد و نزدیکی بیشتری به اروپا ایجاد میکند؛ امری که در صورت ایجاد سلطهی آتی، برای آمریکا مزیت مهمی محسوب میشود.
در نهایت، اگر به نقشه نگاه کنید، آلاسکا و گرینلند دو سوی کانادا قرار میگیرند و پس از آن، خودِ کانادا میتواند به سوژهی بعدی این سناریو تبدیل شود.
البته باید دید آیا این دریچهی توحش آمریکا همچنان باز میماند یا خیر. انگار یک بازهی زمانی خاص است که آمریکا تلاش میکند بیشترین بهره را ببرد.
نگاه راهبردی آمریکا دقیقاً همین است. سناریویی که طراحی کرده، اینگونه است: ابتدا گرینلند، سپس کانادا، و در نهایت تسلط کامل بر قارهی آمریکای شمالی و پس از آن آمریکای جنوبی؛ همان دکترین مونرو.من به ونزوئلا و گرینلند اشاره کردم تا مدلهای مختلف رویکرد آمریکا در سیاست خارجی را توضیح دهم: گاهی کودتا، گاهی آدمربایی، گاهی تجاوز مستقیم به سرزمین دیگران. لازم است یادآوری کنیم که آمریکاییها در گرینلند پایگاه نظامی دارند و این پایگاهها عملاً برای چنین روزهایی کاشته شدهاند.
اگر زمانی سلطهی فیزیکی برای پیشبرد اهداف کافی بود، امروز دیگر به آن هم بسنده نمیکنند؛ میگویند باید همهچیز را بگیریم و کاملاً در اختیار داشته باشیم. این هم یک مدل دیگر از رفتار آمریکاست.
مدلهای دیگر را هم دیدهایم: انقلابهای رنگی، سوریه، لیبی و نمونههای متعدد دیگر. هرچه جلوتر میآییم، این الگوها بیشتر به مدلی نزدیک میشود که امروز در قبال ایران دنبال میکنند.
در مورد ایران، تصورشان این بود -چه در جریان جنگ دوازدهروزه و چه در مقطع کنونی- که ایران توان دفاع از خود را ندارد. اگر به رسانههای خارجی و اظهارات مقامات آمریکایی دقت کرده باشید، میبینید که اصرار دارند ایران را «رژیم» خطاب کنند؛ با هدف زیر سؤال بردن مشروعیت و حاکمیت کشور.
این تکرارِ واژهی «رژیم» بهتدریج آنها را دچار این توهم کرد که ایران مشروعیت و اقتدار ندارد، توان دفاعی ندارد و اگر مورد حمله قرار گیرد، نمیتواند از خود دفاع کند؛ ضمن آنکه از مقبولیت داخلی هم برخوردار نیست و مردم به خیابانها میریزند. اصطلاحی که خودشان به کار میبرند «ایمپلوژن» یا انفجار از درون است؛ یعنی فروپاشی داخلی که همهچیز را یکباره تمام کند.
اما در جنگ دیدیم که چه اتفاقی افتاد. یکی از درخشانترین و پرافتخارترین جلوهها، بروز وحدت ملّی و حضور مردم بود. پس از آن، تحلیلشان این شد که چون ما بهعنوان عامل بیرونی زود وارد شدیم، انسجام داخلی شکل گرفت؛ اگر زودتر اقدام نمیکردیم و ابتدا کشور از درون دچار آشوب میشد، شاید نتیجه متفاوت بود.
بر همین اساس، سناریو را معکوس کردند: ابتدا ایجاد انفجار داخلی، و سپس، در صورت مهیا شدن شرایط، ورود نظامی. سناریویی شبیه به آنچه در سال ۱۳۶۰ تجربه کردیم، البته در ابعاد و مختصات متفاوت؛ از جنگ صدام علیه ایران گرفته تا تحرکات تجزیهطلبانه در غرب کشور، قائلهی کردستان، فعالیت منافقین در تهران و شهرهای دیگر، ترورهای داخلی، بحرانهای سیاسی، ماجرای بنیصدر، ترور شهید بهشتی، رجایی و باهنر، سوءقصد به رهبر انقلاب و سایر رخدادهایی که در آن مقطع تاریخی شاهد بودیم.
خودِ اقدام آمریکا هم از همان ابتدا مطرح بود؛ از ماجرای طبس گرفته تا سایر موارد.
بله، دقیقاً. در آن مقطع و در تمام این رخدادها، پشتصحنه عملاً خودِ آمریکا بود؛ چه در ماجرای منافقین و چه در ارتباط با صدام.
در بخش نخست صحبتتون به نکتهی مهمی اشاره کردید؛ اینکه یکی از وجوه تمایز عملکرد اخیر آمریکا این است که خودِ رئیسجمهور آمریکا مستقیماً وارد میدان میشود و توئیت میزند. اخیراً رهبر انقلاب در دیدار با اقشار مختلف مردم، به مناسبت سالروز مبعث پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، به همین موضوع اشاره کردند و فرمودند برخلاف دفعات قبل -که معمولاً سیاسیون درجه دو و سه یا مطبوعاتیهای آمریکایی اظهارنظر میکردند- اینبار خودِ ترامپ رسماً وارد صحنه شد، دربارهی اغتشاشات موضع گرفت، تشویق کرد و حتی وعدهی کمک داد. سؤال پایانی من این است: به نظر شما چرا ترامپ اینبار تا این حد صریح و علنی وارد اظهارنظر و نقشآفرینی شد و چه افراد و گروههایی او را به این تصمیم رساندند؟
رودی جولیانی؛ شهردار سابق نیویورک، چهرهی جمهوریخواه و فردی بسیار نزدیک به تیم ترامپ، بهویژه در دورهی نخست ریاستجمهوری اوست. یا جان بولتون که مشاور امنیت ملّی ترامپ بود. این افراد ارتباطات نزدیکی با گروهک منافقین داشتند و در گردهماییهای سالانهی آنها شرکت میکردند. اگر یادتان باشد، حتی پنج یا شش سال پیش ادعا کرده بودند که قرار است «سال نو را در تهران جشن بگیرند»؛ که البته آن سال نو هرگز نرسید.سطح کنشگری دربارهی ایران معمولاً در همین حد بود: جولیانی، بولتون، یا در نهایت برخی سناتورها مانند آقای روبیو یا تد کروز که گهگاه موضعگیری میکردند.
یا خبرنگارها و مجریهای رسانههایشان.
بله. کنشگری فعال آن سناتورها هم معمولاً محدود به موضعگیری سیاسی بود. اگر اقدامی فراتر انجام میشد -مثل شرکت در یک رویداد یا انتشار یک پست- عمدتاً از طریق رسانهها صورت میگرفت. اساساً بخشی از سیاست خارجی آمریکا از مسیر رسانهها پیش برده میشود و این نکتهی مهمی است.برای مثال، دربارهی ایران، آقای اوباما در کتاب خود تصریح میکند که وقتی میخواستند اطلاعات هستهای ایران را منتشر کنند، به دلیل تجربهی دروغگویی در ماجرای عراق و از دست رفتن اعتماد عمومی این اطلاعات را به نیویورکتایمز دادند تا دولت مستقیماً منتشرکننده نباشد. این یعنی همکاری نزدیک رسانهای مانند نیویورکتایمز با دولت آمریکا، که خودِ رئیسجمهور وقت به آن اذعان میکند.
بخش زیادی از این عملّیات رسانهای را شبکههایی مانند CNN، نیویورکتایمز، والاستریت ژورنال، واشنگتنپست، فاکسنیوز و امثال آنها پیش میبرند. معمولاً صحنه در اختیار اینها بود.
اما اینبار صحنه تغییر کرد. چرا؟ بهدلیل همان خطای محاسباتی که اشاره کردم. آنها بهقدری مطمئن بودند که ماجرا ظرف چند روز تمام میشود و پروندهی جمهوری اسلامی بسته خواهد شد که خودِ ترامپ مستقیماً وارد میدان شد.
ما این رفتار را چه زمانی دیده بودیم؟ یکی، روز جمعهی آغاز جنگ دوازدهروزه. در همان روز نخست، ترامپ با اعتمادبهنفس بالا و لحن پرطمطراق صحبت کرد. بار دیگر، دوشنبهای که به جلسهی سران حمله شد؛ چون روایت اولیهای که به او منتقل شده بود این بود که عملّیات موفق بوده است. در این دو مقطع، ترامپ با قاطعیت و اعتماد کامل وارد موضعگیری شد.
اگر خاطرتان باشد، در همان مقطع، او در اجلاس گروه هفت -اگر اشتباه نکنم در کانادا- حضور داشت.
و از جلسه خارج میشود.
بله، از جلسه خارج شد. آقای مکرون گفت که ترامپ برای مذاکره و پایان دادن به جنگ رفته است، اما ترامپ با لحنی تمسخرآمیز این موضوع را صراحتاً تکذیب کرد و گفت چنین خبری نیست. موضع بسیار تندی گرفت؛ چون گزارش اولیهای که دریافت کرده بود، این بود که سران قوا هدف قرار گرفتهاند و عملّیات به نتیجه رسیده است.اما بعد، ما افول این ادبیات را مشاهده میکنیم. تقریباً از روز هشتم به بعد، لحن تغییر میکند و از روز دهم به بعد، بحث آتشبس از سوی خودِ آنها مطرح میشود.
در هجده و نوزده دی هم وضعیت شبیه روزهای اول، سوم و چهارم جنگ دوازدهروزه بود. یعنی همان چند روز ابتدایی که ترامپ با اعتمادبهنفس بالا وارد میدان شد و بعد، با نوعی قصهپردازی عقبنشینی کرد.
این بار آن قصهپردازی چه بود؟ ماجرای ادعای اعدام ۸۰۰ نفر در ایران که قرار بود انجام شود و...
و مثلا من بخشیدمشان.
بله، عملاً بیخیال شد؛ با این ادبیات که «حالا من هم بخشیدمشان و از تقصیرشان گذشتم». چنین لحنی داشت. چون بر اثر همان خطای محاسباتی تصور کرده بود که ماجرا فیصله پیدا کرده، شخص آقای ترامپ وارد میدان شد تا این «فتحالفتوح» و پیروزی را به نام خودش ثبت کند. داستان دقیقاً همین است.
اما هر دو بار، این نقطه به یک اوج رسید و بعد دچار افول شد. یعنی اگر عمیقتر نگاه کنیم، میفهمیم چقدر این وضعیت مضحک است؛ اینکه فکر کنی کاری به نتیجه رسیده، بعد که نشده، دوباره برایش سناریو بچینی تا آن را لاپوشانی کنی و خودت را برای ماجرای بعدی آماده کنی.
ببینید، الحمدلله خدا دشمن ما را از احمقها قرار داده است.
واقعاً همینطور است.
واقعیت این است که تجسم عینی این وضعیت را میشود در رفتار آمریکا و رژیم صهیونیستی در قبال ایران دید. مسئله این است که ترامپ «آدم روایت» است؛ کسی که روایتسازی را خیلی خوب بلد است.مثلاً همین داستان اعدامها را اگر از منظر خط روایی بررسی کنید، میبینید که یک قصهپردازی کامل و تمامعیار است. آنقدر روایت را با جزئیات میسازد که خودش هم به آن باور میکند؛ مثل کسی که میگوید سر کوچه آش میدهند و کمکم خودش هم باورش میشود. ترامپ قصه میسازد، قصه را روایت میکند و بر اساس همان قصه برای خودش اعتبار میتراشد.
و جالب اینجاست که خودش همیشه قهرمان قصه است.
دقیقاً. چون در این روایت، نویسنده، کارگردان و همهی عوامل، خودِ اوست. با همین رویکرد وارد شد؛ چون میخواست این ماجرا حتماً به نام خودش تمام شود. اطمینان داشت که کار تمام میشود و میتواند یک پیروزی بزرگ ثبت کند.اما همین فرد، وقتی بیانیهی ایران صادر میشود که اگر تعرضی صورت بگیرد، صرفاً پایگاههای آمریکا هدف نخواهند بود، بلکه رژیم صهیونیستی و سرزمینهای اشغالی نیز هدف مشروع خواهند بود، ناگهان با واقعیت برخورد میکند و موضعش تغییر مییابد. چون میداند آن سرزمینها قابل تخلیه نیستند.
ممکن است پایگاههای نظامی را موقتاً تخلیه کند، اما سرزمینهای اشغالی را نمیتواند. و از آنجاست که متوجه میشود با یک آسیب راهبردی جدی مواجه خواهد شد و ناچار به عقبنشینی میشود.
در مقابل، رویکرد جمهوری اسلامی -برخلاف آمریکا و بهویژه شخص آقای ترامپ- معمولاً مبتنی بر تواضع و طمأنینه در سیاست خارجی بوده است. این خویشتنداری، رویکردی سنجیده و راهبردی است؛ اما متأسفانه گاهی در طرف مقابل این خطا را ایجاد کرده که این رفتار را ناشی از ضعف یا ناچاری تلقی کند و همین مسئله به اختلال محاسباتی آنها دامن زده است.
به نظر من، همین تواضع عملاً به آن اختلال محاسباتی ضریب داده است؛ هم از سمت مخاطبان ایرانی خارج از کشور -که انتظارات و تصوراتشان یک «اتاق پژواک» برای طرف مقابل ساخته- و هم از سمت رفتار متواضعانهی داخل، که این خطای محاسباتی را تشدید کرده است.خیلی ممنون. آقای دکتر، اگر بخواهید در چند جملهی کوتاه جمعبندی بفرمایید.
اجازه بدهید برگردم به سؤال اول و با یک مثال، اهمیت این دستاورد را توضیح بدهم؛ اینکه چگونه هم در جنگ دوازدهروزه و هم در اغتشاشات اخیر توانستیم آمریکا را شکست دهیم.آمریکا در منطقهی ما تجربههای متعددی دارد: لیبی، یمن، لبنان، عراق و مهمتر از همه مصر. سالها در این کشورها سرمایهگذاری کرده است. بنیاد «نِد» -که بازوی دیپلماسی عمومی و قدرت نرم آمریکاست- در این کشورها با تشکلهای مردمنهاد کار کرده است.
در مصر، این بنیاد به حدود ۸۰ تشکل کمک مالی میکرد. پس از کنار رفتن حسنی مبارک، از همین شبکهها برای شکلدهی اعتراضات میدان التحریر علیه محمد مرسی استفاده شد و در نهایت، حاکمیت به سقوط کشیده شد و دوباره فردی مانند السیسی -در تداوم همان مدل مبارک- روی کار آمد. سه تشکل اصلی میداندار تحولات ۲۰۱۳ مصر بودند.
که تحت حمایت آمریکا بودند.
هر سهی این تشکلها، بهصورت مستند، از آمریکا تأمین مالی میشدند؛ دو نفر از رهبرانشان اساساً مقیم آمریکا بودند. این مدلی است که آمریکاییها در مصر بهکار بردند و به نتیجه رساندند.در عراق هم تلاشهای گستردهای کردند. اگرچه جامعهی عراق تا حد زیادی مقاومت کرد و اجازهی موفقیت کامل نداد، اما سرمایهگذاری آنها همچنان ادامه دارد و امروز هم در حال بهرهبرداری سیاسی از آن هستند. حدود ۲۰ سال پیش، تمرکز آنها در عراق روی جوانان و زنان بود؛ در پنج، شش سال اخیر تمرکز به سمت مفهوم «حکمرانی خوب» رفته است.
نسلی که آن زمان بهعنوان مخاطب اجتماعی تربیت شد، امروز به سن کنشگری سیاسی رسیده و وارد بدنهی سیاست شده است. نتیجهاش را میبینید: صداهایی که خواستار خلع سلاح حشدالشعبی هستند یا تغییر رفتار عراق نسبت به ایران را مطرح میکنند. اینها نمود نفوذ سیاسیِ طراحیشده است.
آمریکایی که در مصر موفق شد، در اوکراین و گرجستان به انقلابهای رنگی رسید، در ونزوئلا و آمریکای لاتین با کودتا و سناریوهای نمایشی به اهدافش دست یافت، در مورد ایران با هیچیک از این مدلها نتوانست به نتیجه برسد.
این نکته بسیار مهم است. ما مثل ماهی درون آب هستیم و گاهی قدرت جمهوری اسلامی را نمیبینیم. برای ما راهپیمایی ۲۲ بهمن، روز قدس، ۹ دی و حضور میلیونی مردم شاید عادی شده باشد؛ چون در متن ماجرا هستیم.
اما اگر از بیرون نگاه کنیم، میبینیم آمریکایی که در کشورهای مختلف با یک یا دو ابزار به موفقیت رسیده، با تمام ابزارهایش به سراغ ایران آمده و ناکام مانده است. این یک پیروزی بزرگ، راهبردی و بسیار ارزشمند است؛ پیروزیای که باید قدر آن را بدانیم و بفهمیم چه دستاورد عظیمی رقم خورده است.
