1404/10/29
|خرده روایت|
نذر سبز
نذرِ سبزاز دور دیدمشان. حاجخانم عصا به دست جلو میرفت و زن جوان و دختر نوجوان، پشتِ سرش حرکت میکردند. خانواده شهیدِ مهدی دهقان بودند. خودم را رساندم به آنها. حافظه حاجخانم پر بود از قصه!
چهل و اندی سال پیش مهدیِ کوچکِ حاجخانم بیمار شد. پزشکان کاشان و قم و تهران گفتند: «درمان نمیشه، زنده نمیمونه!»، پسرک از پا افتاد. دیگر نمیتوانست چون سابق بدود و مثل همسالانش شیطنت کند. یک چشم مادر اشک شد و یک چشمش خون. همانجا نذر کرد: «خدایا، مهدی من خوب بشه، نذر میکنم بفرستمش به جنگ با اسرائیل.» خدا صدای مادر را شنید، پسرِ کوچک خانواده دهقان به شکلِ معجزهآسایی خوب شد. اما ایران کجا و اسرائیل کجا؟
مهدی قد کشید، وارد سپاه شد، رختِ پاسداری پوشید و وقتی شنید حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها مورد تعرض قرار گرفته راهی سوریه شد. شبی که هجده موشک پایگاه تیفورِ سوریه را شخم زدند، مهدی دهقان آنجا بود!
ترکش پهلوی مهدی را شکافت و بدنش را دو نیم کرد. خبر که به مادر رسید، پرسید: «کار داعش بود؟» و جواب گرفت: «موشک شلیک شدهی رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی «تی-۴» این بلا رو سر آقامهدی شما آورده. بعد روزنامهای نشانش دادند و گفتند: «یکی از مقامهای ارشد وزارت جنگ اسرائیل توی مصاحبه با این روزنامه گفته: «بارزترین شخصیت کشته شده در این حمله مهدی دهقان، مسئول بخش هواپیماهای بدون سرنشین سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران است.» نذر مادر ادا شده بود!
فاطمه دولتی
حاجیهخانم بین زنهای چادری، با مانتو ایستاده بود در صف. پرسیدم: «بار چندم هست که میایید دیدار؟» لبخند زد: «اولینبار.» مرداد ماه ۱۴۰۴، پیش از اینکه راهی سفرِ حج شود، نشسته بود به حساب و کتابِ خمس مالش. میتوانست با گوشی یا لپتاپ و با چند کلیک وجوهاتش را آنلاین بپردازد اما ترجیح داده بود حضوری این کار را انجام بدهد.
با خودم گفتم، برم دفتر آقا. لااقل توی اون هوا نفس بکشم. بعد از پرداخت خمسم، به مسئول اونجا گفتم: «چطوری میشه که مردم برای دیدار دعوت میشن و ما آرزو به دل میمونیم؟» اسم و شمارهام رو نوشتن توی یه دفتری و گفتن بهت خبر میدیم! و بعد پنج ماه، شمارهای ناشناس روی گوشیش افتاده بود. حاجیهخانم را دعوت کرده بودند برای روزِ مبعث در حسینیهی امام خمینی، مهمانِ رهبرش باشد.
فاطمه دولتی
همه تن چشم شدم!یک بند زیرِ گوشم غر میزد: «چرا ما اینجا نشستیم؟ چرا جلو جا نبود؟ من میخواستم پشتِ خانوادهی شهدا بشینم، حالا پشتِ ستونم. چرا؟ چرا؟» از قم آمده بودند، فاطمهزهرای کلاسِ هشتمی بعد از مدتها انتظار همراه خانواده رسیده بود به زیلوهای آبی حسینیه اما هیچچیزِ بابِ دلش نبود. هنوز داشت غر میزد: «آخرش هم آقا رو نمیبینیم و میریم.» که صدای هقهق آرامِ مادرش را شنید. سر برگرداند و پرسید: «مامان چرا گریه میکنی؟»
از ذوق!صدای غرهای دخترکِ کنجکاو خاموش شد. مادرش گفت: «پارسال راهی مشهد بودیم که زنگ زدن و گفتن بیایید برای دیدار. رفتن به پابوسی امام رضا علیهالسلام رو لغو کردیم. اما به دلایلی نشد برسیم به مراسم. حالا اینجا...اینجا بودن...»
فاطمهزهرا دیگر غر نمیزد. اینبار با شالِ گردنش که یک طرف عکس حاجقاسم بود و طرف دیگرش عکسِ ابومهدی روی زانو نشسته و همهتن چشم بود.
مگ بر اسرائیل!از همان لحظه که بار سفر بستیم تا از کاشان خودمان را برسانیم به تهران شروع کرد به بیقراری: «کی میریم آقاجون رو ببینیم؟»
شب با ذوق خوابید و پنج و نیم صبح با اولین زمزمهی: «بیدار شو، باید بریم!» از تخت بیرون پرید، با دست و روی نشسته، ماژیک سیاهش را آورد و کف دستش را نشانم داد و گفت: «برام بنویس آقاجون مهربون!»
میان شلوغی حسینیهی و اجرای گروه تواشیح و شعارِ مرگ بر آمریکا، هر بار که دست کوچکش را مشت میکرد و همراه جمعیت میشد یک بار هم از من میپرسید: «پس آقاجون کی میاد؟» تا لحظهی ورود آقا، به هزار ترفند آرامش کردم. هنگام ورود آقا او را در آغوش گرفتم و برخاستم.
آقا رو میبینی دخترم؟زد زیر گریه. حالا میان گریهای که بند نمیآمد میگفت: «میشه بریم پیششون؟ بغلشون کنم؟ بوسشون کنم؟» کثرت جمعیت و شلوغی را بهانه کردم تا ذهن چهارسالهاش را توجیه کنم چرا و به چه علت نمیتواند «آقاجون مهربونش» را ببوسد.
در آغوشم آرام گرفته بود که مراسم تمام شد و آقا رفتند.
دوباره زد زیر گریه.
آقاجون کجا رفت؟
رفتن اسرائیل رو نابود کنن!مشت کوچکش را گرفت بالا و فریاد کشید: «مگ بر اسرائیل!»
فاطمه دولتی
گردآفریدفائزه امجدیان ایستاده بود پشت تریبون. شاعر بود و شعری که میخواند پر بود از مضامینِ دینی و اسطورهای. هر بار که میرسید به یک بیتِ حماسی، صدای تشویقِ مردم بلند میشد. «بهبه» گفتنِ آقایانِ حاضر در مراسم لبخند به لب همه آورده بود. عاقله زنی که کنارِ دستم نشسته بود گفت: «زندگی زیرِ سایه دین محمدرسولالله اینطوریهها. خانمها وسط میدونن. در عین حال عفیفن و آقایون هم که...» امجدیان دوباره رسیده بود به یک بیت پر معنی دیگر و باز صدای: «صلوات و بهبه» گفتن جمعیت بالا رفته بود.
فاطمه دولتی
دختر قشنگمجمعیت درهم تنیدهاند و نفسها از شدت شوق دیدار و گرما، سخت بالا میآید. دختر چهار ساله شهید حمیدرضا جلالی، از کاشان آمده. با قدوقوارهی کوچکش، عکس بابا را روی دست بالا گرفته. گرمکن ضخیمی پوشیده و روسری کوچکی روی سر گذاشته. هرچند دقیقه کلافه، خودش را باد میزند.
سرم را میچرخانم طرف مادرش که شانه به شانهایم: «لباسش رو کم نمیکنید؟ گر...»
حرفم تمام نشده، نگاه دختر روی صورتم مینشیند. لبخندی ملیح هم روی صورت او. میگوید: «میخواهم آقا لباسم را ببیند. آن وقت میگوید: چه دختر قشنگی دارم من!»
مریم فولادزاده
دعوت در دقیقه نودمسئول هیئتند و اهل کاشان؛ مادر و دختر و دوستی که واسطه رزقشان شده. دوستشان میگوید: یک سال پیش درخواست دیدار دادم، دیشب خبر دادند که سه تا سهم داریم. با دوستم تماس گرفتم، خواب بود. ماندم به کی بگویم که تا اول صبح، خودش را برساند. ساعت سه یاد دوست دیگرم افتادم. مادرش گوشی را جواب داد. گفتم ده دقیقه دیگر برای تهران، ماشین گرفتهام، مونا میآید دیدار؟ گفت: «بیدارش میکنم با هم میآییم. «به موقع رسیدیم. مادر، اشکش را با سر آستین میگیرد:
«اصلاً نفهمیدم خوابم یا بیدار. آمدنمان مثل یک رؤیا بود.»
مونا بغضش را میخورد:
«روز مبعث، عیدی ما را رسولالله داد.
مریم فولادزاده
مرید تنوریچروکهای ریز و درشت روی صورتش، او را شصت و چند ساله نشان میدهد. توی صف ایستاده و عکس جوانی ۲۴ ساله در دستش است. زیرش نوشته شهید محمود رضایی. میگوید نگاه به سنوسالم نکن، آن وقت که او شهید شد، من دختری ۲۱ ساله بودم و بچهام نُه ماهه. با حرارت ادامه میدهد: «از اول انقلاب پشت ولایت فقیه بودم و هنوز هم هستم.» چندباری قربانصدقه آقا میرود و چشمهایش سرخ میشود.
«الان زمانه طوری شده که همه به جان ایران افتادهاند؛ آن هم از ترس اسلام و ایمانشان. میدانند جوانهای ما از نسل ظهورند، برای همین آنها را نشانه گرفتهاند.»میپرسم: «خوب! وظیفه این جوانها چیست؟»
خیره میشود به عکس شهیدش: «مرید تنوری آقا باشند...»مریم فولادزاده
تربتدختر، تپل و سرخ است. نُه سال دارد و با خواهرش که سه سال از او کوچکتر است، توی صف ایستادهاند. مادر و برادر چهار سالهاش هم پشت سرش. لبخند از لبش نمیافتد. از علت خوشحالیاش میپرسم. میگوید:
«آقا مثل بابایم خیلی مهربان است. میخواهم به او بگویم که برای شفای مریضها دعا کند.» کمی فکر میکند و دوباره میگوید: «راستی میخواهم از او تربت بگیرم.»
خواهرش پشتبندش میگوید: «منم میخواهم از آقا تربت بگیرم.» پشت سر او هم برادرشان زبان میگیرد:
«منم تربت میخواهم...»
مریم فولادزاده
دیدار سفارشیخوشحالی از چهرهاش میبارد. زنی سی و چند ساله است. زیر عکسی که به سینه چسبانده، نوشتهاند: «شهید میثم تراشی.»
لبخند روی لبش، با سؤالم که میپرسم چه شد آمدی؟ کش میآید: «دعای همسر شهیدم باعث این دیدار شد. خیلی دلتنگ بودم. همسرم نخبه بود و از شهدای سایت نظنز، سال ۸۸. چیزی از ازدواجمان نگذشته بود که پیشبینی شهادتش را کرد. میگفت بعد از شهادتش با ظهور آقا برمیگردد.
خیلی علاقه داشت به دیدار آقا، اما قسمتش نشد. به جایش بعد از شهادت، چندبار من را فرستاده.
همیشه میگفت: «آقا را تنها نگذارید؛ حتی اگر به قیمت جانتان تمام شود.»
مریم فولادزاده
عاشق آقامادر و دخترند و عکس شهید محمد ذوالفقارپور، در دست دختر است. قدبلند و سفیدروست و عکس را توی صف، بالا گرفته.
میگوید: «پدرم شهید جنگ دوازده روزه است؛ نیروی پدافند اهواز. عاشق آقا بود.» عاشق را طوری میکشد که دل آدم غنج میرود.
«هرسال عید فطر، میآمد دیدار آقا. روز تولد آقا، همیشه توی خونه جشن میگرفت و کیک میخرید. عکسهای زیادی از آقا را به در و دیوار خانه زده بود. همیشه حرفش این بود که آقا را تنها نگذارید.»
غم مینشیند توی چشمهایش:
«با اینکه پدر شهید شد، اما ما پشت ولایت فقیه هستیم، ما هم مثل پدر، عاشقیم..»
مریم فولادزاده
سایه روی سرعکس سیدمرتضی ابنالرسول، روی دست مادر است. شهید جنگ ۱۲ روزه. مادر از کاشان آمده. سرحال و مشتاق. میگوید: «دیدار آقا برای من افتخار است.»
از انتظارش در جایگاه مادر شهید نسبت به آقا میپرسم. میگوید: «دلم میخواهد مردم متحد باشند و هوای مملکت و آقا را داشته باشند.»
نگاهش ملتمس میشود: «انشاءالله سایه رهبر همیشه بالای سر مردم باشد.»
اشک از گوشه چشمش سرازیر میشود و توی صف، قدمی جلوتر میرود.
مریم فولادزاده
زیارت نیابتیصف به دور آخر رسیده و دو زن توی صف با هم حرف میزنند. عکس شهید محمد خشاپور توی دست زن جوان است. میگوید: «خواهر شهیدم.»
مادر، پشت سرش ایستاده و به حرفهایمان گوش میدهد. خواهر میگوید: «از شهدای پدافند اهواز است. دو تا بچه داشت. قبل از شهادت به خانمش گفته بود شهید میشود.»
مادر، اشکش سرریز میشود: «خیلی دوست داشت بیاد، نشد، پسرم خیلی خوب بود. ما به نیابتش اومدیم...»
شانههایش میلرزد و نمیتواند حرف بزند.
خواهر میگوید: «خیلی خوشحالیم از این دیدار.»
مریم فولادزاده
آرزوی بچگیشال، تا نیمه موهایش را پوشانده. سی و پنج ساله است. ساکن استانبول. غرب تهران آتلیه دارد و هر از گاهی با همسرش میآید ایران تا کار مشتریها را راه بیندازد.
میگوید: «زمان فتنه «زن، زندگی، آزادی» عکس آقا را روی در آتلیه زدیم. همانوقت بعضیها بهمان فحش دادند و تحریممان کردند.»
لبخندش عمیق میشود. نم اشکی، مردمک چشمش را میپوشاند: «همین دوشنبه، قرآن به دست رفتیم راهپیمایی. آنجا خبرنگاری بهمان گفت: دوست دارید بروید دیدار آقا؟ گفتم: این آرزوی بچگی من است! حالا ما اینجا هستیم و همهی آن تحریمهای توخالی به درک!»
مریم فولادزاده
