1404/08/14
روایتی از تسخیر سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸
تسخیر لانه جاسوسی؛ نتیجه امداد الهی به اتحاد دانشجویان

«این کار [تسخیر لانه جاسوسی]دانشجویان ما در سال ۵۸ یکی از بهترین کارهایی بود که در این انقلاب انجام گرفت. مبادا تلقینهای یک عدّه آدمهایی را که - به اعتقاد بنده - تعریف واقعی از آنها این است که «انسانهای سطحی و ضعیفی هستند» باور کنید. نمیخواهیم بگوییم اینها وابستهاند. نمیخواهیم بگوییم مغرضند. نه! ضعیفند. انقلابها را هم غالباً ضعیفها از بین بردهاند. کشورها را هم ضعیفها به بادِ فنا دادهاند. ملتهای نیرومندِ پرقدرت را هم غالباً ضعیفها و زبونهایی که بر مراکز قدرت دست پیدا میکنند، از بین میبرند. یک عدّه ضعیف، امروز نیایند وسوسه کنند و طوری شود که جوان ما، دانشجوی ما، با خودش فکر کند: «این چه کاری بود که لانه جاسوسی را تسخیر کردیم!؟» نه آقا! یکی از بهترین کارهایی که در انقلاب ما شد، همان کار بود. امام یک جوان نبود که شما بگویید «احساساتی شد و حرفی زد.» امام، آن پیر حکمت و مردِ حکیمِ دنیا دیده مجرّب، با دید نافذ خود، آنطور از حرکت دانشجویان در آن روز تجلیل کرد. پس امام، به حقیقتی پی برده بود که این را گفت. ما نیز همان را - نه فقط از روی تبعیت؛ بلکه از روی احساس، از روی بینش و از روی منطق - تأیید و تصدیق میکنیم.» ۱۴۰۴/۰۸/۱۲این بخشی از سخنان رهبر انقلاب دربارهی اقدامات ارزشمند و عقلانی دانشجویان در تسخیر لانه جاسوسی است. به مناسبت ۱۳ آبان و سالروز تسخیر لانه جاسوسی، بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR در گزارشی به روایت فعالیتهای منصوره نورمحمدی و سایر دانشجویان پیرو خط امام در تسخیر سفارت آمریکا پرداخته است.
وقتی شاه مخلوع پس از فرار از ایران در مهر ۱۳۵۸ وارد آمریکا شد تا تحت درمان پزشکی قرار گیرد، دانشجویان انجمنهای اسلامی تصمیم گرفتند اعتراض خود را به این اقدام نشان دهند. هدف اولیه هیچ کدام از ما اشغال سفارت نبود؛ قصد تنها رساندن صدای انقلاب و اعتراض به حمایت آمریکا از شاه بود. اما همان جمع کوچک و متحد، با ایمان راسخ و امید به امداد الهی، عملی انجام داد که تاریخ ایران را برای همیشه رقم زد. این روایت، نگاه منصوره نورمحمدی، دانشجوی آن روزها را به ما منتقل میکند؛ شجاعتی که از اتحاد و ایمان جوانان سرچشمه گرفت.معصومه نورمحمدی اینطور شروع میکند: فضای آن زمان، سخت و در عین حال پُر امید بود. اوایل انقلاب بود؛ دورهای که مردم چشم به مسئولان انقلابی دوخته بودند و توقعات از همه، بهویژه از نسل جوان و دانشجو بسیار بالا بود. ما، جوانان دانشگاه، احساس میکردیم بار بزرگی بر دوش داریم؛ بارِ حفظِ مسیر انقلاب. سخنرانی امام، آن روزها مثلِ جرقهای بود که در دلِ جمعِ دانشجویان آتشی روشن کرد؛ صحبتی که تهییج کننده بود و در عین حال مسئولیتی عظیم بر دوش ما نهاد. بعد از آن سخنان، عدهای از اعضای اصلی انجمن اسلامی دانشگاههای تهران نشستهایی گذاشتند، مشورت کردند، و تصمیمِ جمعی گرفتند که باید حرکتی انجام بدهند. ما هم همراه شدیم، اما در دل همه ما پرسشهایی بود؛ آیا این کار بعداً به نظام لطمه نمیزند؟ آیا امام با این حرکت موافقت خواهد کرد؟ آیا آمریکا برای مردم ما مشکلی ایجاد نمیکند؟
ما «لانه جاسوسی» را با معنای امروز آن در ذهن نداشتیم. برداشت جمعی این نبود که بخواهیم اشغال طولانیمدت یا سازماندهی گستردهای انجام دهیم؛ تمرکز ما روی یک نکته مشخص بود؛ سفارت آمریکا مرکز و نقطهای تاثیرگذار در تحرکات ضد انقلاب نوپای ما بود که میتوانست جریان درست انقلاب را منحرف کند. آن زمان برای بسیاری از ما داستان پذیرش شاه مخلوع در آمریکا تبدیل به نماد مظالم گذشته شد. خبرِ انتقال شاه بیمار به آمریکا و شواهدی از رفتوآمدها و رفتارهای تحقیرآمیز نسبت به ملّت، این سؤال را به ذهن متبادر میکرد که چرا آمریکا از شاه حمایت میکند؟ این حمایت چه معنایی دارد جز دهنکجی به خون شهدا و پیروزی انقلاب؟
تصمیم دانشجویان این شد؛ اعتراض سازمانیافته به فرستادن شاه به آمریکا. قرار شد دانشجویان معتمد انجمن اسلامی در چهارراه مفتح (مبارزان) تجمع بکنند و داخل سفارت بروند و تحصن کوتاهمدت یکروز و نهایتاً تا سه روز با این هدف که صدای اعتراضمان را جهانیان بشنوند. هیچکس فکرِ اشغال بلندمدت را در سر نداشت؛ اینکه این حرکت به یک ماجرای طولانی تبدیل شود اما زندگی روزمره ما پیش از این حرکت هم پر از فعالیت بود.
من آن زمان، عضو فعال انجمن اسلامی بودم و تازه در آموزشوپرورش به عنوان مربی تربیتی مشغول به کار شده بودم؛ با این حال جوّ سیاسی دانشگاه و عشق به انقلاب باعث شده بود که درس و تحصیل کمی عقب بماند. ما صبح زود بلند میشدیم، تقسیم کار میکردیم، در جلسات تبیینی شرکت میکردیم و سعی میکردیم مسیرِ فکری انقلاب را به نسلهای جدید منتقل کنیم. دانشگاه به میدان سهمخواهی گروهها تبدیل شده بود؛ گروههای مختلف با نگاههای متفاوت تلاش میکردند جوانان را جذب کنند، اما تلاش ما این بود که «خط امام» و مسیرِ اسلامی انقلاب را روشن کنیم.
از سویی، زمان زیادی داشتم، اهل مشهد بودم و میتوانستم وقت زیادی بگذارم. همین وقت آزاد و انگیزه قوی، ما را به حضور مستمر در انجمن و فعالیتهای سیاسی سوق داد. در واقع هیچکدام از ما، کار را کوچک نمیدانستیم؛ وقتی از سوی انجمن در دفتر ساختمان جهاد میدان انقلاب توجیه شدیم، واضح بود که این کار، مسئلهای بزرگ است. یکی از وسواسهای من این بود که کار خیلی بزرگ است و شاید واکنش قوی خارجی در پی داشته باشد. آن روزها این حرف در میان بود که ناو آمریکا در خلیج فارس هست؛ و این سؤال را به ذهن ما میآورد که آیا ممکن نیست حمله کنند؟ با تأخیرِ چند دقیقهای به قرارِ خیابان مفتح رسیدم.
آن روز، ۱۳ آبان، تجمیعی از دو رخداد همزمان بود: گرامیداشت شهدای دانشآموز ۱۳ آبان سال ۱۳۵۷ دانشگاه تهران و سالگرد تبعید امام خمینی رحمهالله بعد از اعتراض شدید ایشان به پذیرش کاپیتالاسیون در سال ۱۳۴۳ که دانشآموزان از مدارس خود به طرف دانشگاه مشغول راهپیمایی بودند.
در همان نخستین ساعات تسخیر به نظر میرسید ما از نظرِ سنی و ویژگیهای فردی، جمعی همگن هستیم؛ تفاوت ماهوی چندانی میان افراد دیده نمیشد. البته برخی افراد ویژه وارد جمع میشدند، کسانی که زبانبلد بودند یا تجربه بینالمللی داشتند و اعتبارِ خاصی برای جمع میآوردند. افرادی مثل مرحوم دکتر شیخالاسلام یا خانم ابتکار و... مرکزیت انجمنهای اسلامی چون آقایان رضا سیفالهی، حبیبالله بیطرف، ابراهیم اصغرزاده و محسن میردامادی از آنهایی بودند که به نوعی هسته مرکزی و طراح اولیه محسوب میشدند؛ ما به آنها اعتماد داشتیم و آنها مورد احترام دانشگاه بودند.
چالشهای اولیه بیشتر از جنس لجستیک و محدویتهای عملّیاتی بود تا ناهمگنی فکری. هر کسی خیلی زود جایگاهش را پیدا کرد؛ عدهای در آبیاری گلها و آمادهسازی غذا مشغول شدند، عدهای اعلامیه چسباندند، عدهای مسئول نگهبانی و ورود و خروج شدند. محدودیت خروج از محدوده سفارت یک چالش مهم بود. فقط حدود دوازده ساعت میتوانستیم خارج شویم و همین موضوع مسئولیتپذیری جمع را بالاتر برد. تقسیم وظایف دقیق بود: من در نگهبانی و گروه عملّیات همکاری داشتم. اگر فردی آسیب میدید، برای همه ما ضربهای جدی بود. خوشبختانه روحیه از خود گذشتگی و کممنیّتی در میان بچهها موج میزد؛ مهمتر از هر چیز مراقبت از فضا و همبستگی جمعی بود.
اما نگرانی دیگری هم داشتیم؛ احتمال ضعیف تیراندازی. پلیس دیپلمات که بیرون سفارت حضور داشت که خوشبختانه هیچ مواجههای انجام نشد. وقتی وارد محدوده شدیم، همه چیز تا حدّی فکر شده و تقسیم شده بود؛ نقش دانشگاههای مختلف مثل دانشجویان دانشگاه شریف، بهشتی، تهران و... در تقسیم فضا مشخص بود. اگر ما ساختمان مرکزی را میگرفتیم، نقشه کلی این بود که دانشجویان هر دانشگاه در بخشهای مشخصی بایستند؛ دانشجویان دانشگاه تهران، بخش شمالی بودند. در عمل، مواجهه سنگینی با ما نشد که از بیرون انتظارش را داشتیم؛ عدهای از کارکنان سفارت از راههای زیرزمینی فرار کردند و عدهای دیگر داخل ماندند و مشغول امحای اسناد شدند؛ کاری که نشان میداد آنها بیش از هر چیز نگران محفوظ ماندن مدارک و اسناد بودند تا حفاظت از خود.
راههایی برای نفوذ به ساختمان اصلی را جستجو کردیم، اما دسترسی سخت یا ناممکن بود. تا اینکه یکی از اعضای سفارت بیرون آمد و با دکتر شیخالاسلام صحبت کرد بالاخره راهی باز شد؛ چند دانشجوی مرد توانستند وارد زیرزمین شوند. آنها گزارش دادند که امحای اسناد در جریان است، پروندهها را میسوزانند و تلاش میکنند چیزی به دست ما نرسد. گازِ اشکآور هم شلیک شد، اما با وجود این مقاومتها، نهایتاً برخی از دانشجویان توانستند دست به دست هم داده و راهی پیدا کنند.
همه بچههای انجمن اسلامی، در حال آموختن و آموزش دادن بودند. من وقتی وارد فضای دانشگاه شدم، بسیاری از خطوط فکری و جریانها را خوب نمیشناختم؛ دانشآموزی کتابخوان بودم که تازه به میدان سیاسی قدم گذاشته بود. اما در کنش جمعی و در کنارِ دیگر دانشجویان، خیلی چیزها را یاد گرفتم؛ مواجهه با اختلافات، تشخیص دوست از دشمن، و فهمیدن عمق یک حرکت سیاسی.
روزهای نخست انقلاب وقتی دانشگاهها باز شد، شکافها و چند دستگیها خودش را نشان داد. نیاز بود خودمان را به اندیشه و عقیده بیشتر مجهز کنیم. انجمن اسلامی هم زمانهایی تحت تأثیرِ گروههایی قرار گرفت که کمکم جریان را منحرف میکردند؛ منافقین یا گروههایی که بعدها مشخص شد رویکردشان متفاوت و مخرّب بوده است. در جلسات حتی دو دستگی ایجاد شد و ما دیدیم لازم است مرزهای فکری را مشخص کنیم. تفاوت ما با آنها در همان «متشکل بودن» و «پیوستگی ایده» بود. افرادی بودند که از زندان آمده بودند، تشکل داشتند، خوراک فکری میدادند و دانشجو جذب میکردند؛ آنها آن موقع هنوز نیّت و موجودیت خود را به درستی آشکار نکرده بودند، اما رفتارشان تدریجی بروز پیدا کرد.
یک تمایزِ مهم دیگر هم این بود که آنها نمیخواستند نام امام خمینی رحمهالله مطرح شود، در حالی که برای ما امام، نقطه اتّکاء و شناسنامه سیاسیمان بود. ما خود را مدیون امام میدانستیم؛ این تمایزِ اعتقادی تبدیل به یکی از مهمترین محورهای افتراق شد. در واقع همه رفتارهای صنفی و سازمانی آن دوره این تفاوتها را عیان کرد.
روحیه جمعی آن دوره مثالزدنی بود. تیم ما الگوی یکدیگر شد؛ همه با هم کار میکردیم، و من شاهد فداکاریهایی بودم که هنوز از یادم نمیرود. بسیاری از بچهها پاکباخته بودند؛ نه برای پست و مقام، بلکه با تمام وجود در خدمت انقلاب ایستادند. پسرهایی که بعدها شهید شدند، مثل شهید هوشنگ ترکاشوند یا محمد عابدینی و شهید خاتمی؛ یا سردار شهید وزوایی که رتبه سوم ریاضی دانشگاه شریف بود؛ همهشان برای ما الگو شدند.
به یاد ندارم که در واقعه تسخیر لانه جاسوسی ترسیده باشیم. شجاعتمان «ملّی و کشوری» بود؛ حس پشتگرمی وجود داشت که بعد از حمایت امام تقویت شد. همان حس «پشتمان به کوه وصل است». بسیاری از بچهها پرورش یافته دوران مبارزه بودند؛ تجربهها و تابآوریای داشتند که به ما قوّت میداد. ما اغلب جوانان بالای هجده سال بودیم؛ من بیستویک ساله بودم و نگاهمان عمیق و آیندهنگر بود. این شجاعت جمعی موجب شد وقتی ضدّ انقلاب در اطراف سفارت تیراندازی و جو رعبآور ایجاد میکرد، هیچکدام از ما از حرکت دست نکشیم. آن روزها حتی نگرانی از گروگان شدن هم بود؛ هر لحظه ممکن بود اوضاع به هم بریزد، اما باز هم ایستادیم.
تأثیرِ آن تجربه بر مسیرِ آینده ما عمیق بود. اول اینکه ابرازِ وجود کردیم و اعتماد به نفس جمعی شکل گرفت؛ دوم اینکه دیگران هم به ما اعتماد کردند و فکر میکردند ما «غربال» شدهایم و امتحان پس دادهایم. تجاربی که در آنجا کسب کردیم، کارِ جمعی، مسئولیتپذیری و مدیریت بحران بود که بعدها در شغلها و مسئولیتهای مختلف به کارمان آمد. البته حقیقت تلخی هم وجود دارد، اینکه عدهای بودند که بعدها از عنوان «پیروی از خط امام» سوء استفاده کردند، قرارها و قولها را شکستند و آنچه قرار بود محتوای مردمی و آرمانی بماند را به ابزارِ فردی تبدیل کردند. با این وجود، بخش بزرگی از آن نسل، در خط انقلاب و ولایت ماندند؛ شاید بسیاری از آنها شانس بروز یا گرفتن پست نداشتند، اما همان تلاش و کار خالصانه اولیه، برایشان سرمایه اجتماعی و اخلاقی به وجود آورد.
تجربه شخصی من هم این بود که این تعلق و وصل بودن به «پیروی از خط امام» برایم راهگشا بود؛ مسیرم را روشن کرد و به فعالیتهای اجتماعیام جهت داد. از منظرِ حرفهای هم به من کمک کرد، اما مهمتر از مقام یا سمت، آنچه برایم ماند، مسیرِ مشخص و حس مسئولیتپذیری در راه و مسیر ولایت امام خمینی رحمهالله بود.
اگر بخواهم نتیجه همه آن تجربیات را به جوانان بگویم این جمله است که «جوان زمان خود باشید.» فضای مجازی ابزاری است که میتواند راه شناخت جوانان از مسائل جهانی باشد، اما نباید سطحی به آن نگاه شود. ما در آن زمان از منابعی مثل بیبیسی استفاده میکردیم، اما همیشه تحلیل میکردیم که این اخبار و اطلاعات چه نفعی برای چه کسی دارند. باید در هر واقعهای از خود دو سؤال بپرسیم: «نفع این کار به چه کسی میرسد؟» و «آیا این برای مردم است یا صرفاً بازی با افکار مردم برای منافع خاصی هست؟»
جوانان باید تاریخ را بخوانند؛ بیتوجهی به تجربهاندوزی از تاریخ، اشتباه بزرگی است. من شاهد این بودهام که در برخی مدارس، درس تاریخ کنار گذاشته میشود و با این کار هویت تربیتی آن مدرسه زیر سؤال میرود. سواد رسانهای و درس هویت واجب و ضروری هستند؛ این در حالی است که در بعضی از کشورها این درسها اجباری شدهاند؛ ما باید جدّیتر باشیم. لقمه آماده به دانشآموز و دانشجو ندهیم و تفکر نقادانه و جستجوگری را در آنان تقویت کنیم.
