• ب
  • ب
  • ب
مرورگر شما توانایی چاپ متن با فونت درخواستی را ندارد!
1387/11/13

راهی که می‌رویم.../ اعتماد به نفس به روایت امام

اعتماد به نفس به روایت امام

 

 اکنون که مرجع صلاحیت‌داری برای شکایت در ایران نیست و اداره این مملکت به‌طور جنون‌آمیز در جریان است؛ من به نام ملت از آقای عَلَم- شاغلِ نخست‌وزیری- استیضاح می‌کنم: با چه مجوز قانونی در دو ماه قبل به بازار تهران حمله کردید و علمای اعلام و سایر مسلمین را مصدوم و مضروب نمودید؟

صحیفه امام؛ ج 1؛ ص 178

 

این‌هایی را که با شما یک قرارداد سرّی بسته‌اند، خوب اسم ببرید! آقا اگر مردی اسم ببر؛ بگو که خمینی- توی حبس ما رفتیم پیش او و او- گفت که بر گذشته‌ها صلوات! خمینی غلط می‌کند همچو حرفی می‌زند، خلاف دین اسلام. خمینی می‌تواند تفاهم کند با ظلم!؟ غلط می‌کند. خمینی آن‌جا- توی حبس- هم که بود، مَجد اسلام را حفظ می‌کرد. می‌تواند حفظ نکند!؟

صحیفه امام؛ ج 1؛ ص 290

 

این آقایانی که می‌گویند ما مملکت را می‌خواهیم حفظ کنیم، ما چطور هستیم و کذا هستیم؛ شما یادتان نیست که وقتی متفقین آمدند این‌جا، چطور فرار کردند این بیچاره‌ها از تهران تا به یزد! اگر یک آخوند پیدا کردید فرار کرده باشد؛ یک آخوند... آن‌روز که در بالای تهران طیّاره‌ها راه افتاده بود و مردم را می‌ترساندند، من تهران بودم. خدا رحمت کند مرحوم آقاشیخ حسین قمی- رضوان‌الله علیه- با ایشان در میدان شاپور، آن‌جاها بودیم. ایشان سبیلش را چاق کرده بود با کمال طمأنینه، کأنّه خبری نیست؛ من هم مثل او.

صحیفه امام؛ ج 1؛ ص 302

 

خدایا! دولت به مملکت ما خیانت کرد؛ به اسلام خیانت کرد؛ به قرآن خیانت کرد. وکلای مجلسین خیانت کردند؛ آن‌هایی که موافقت کردند با این امر{کاپیتولاسیون}. وکلای مجلس سنا خیانت کردند. این پیرمردها، وکلای مجلس شورا، آن‌هایی که رأی دادند، خیانت کردند به این مملکت. این‌ها وکیل نیستند. دنیا بداند این‌ها وکیل ایران نیستند! اگر هم بودند من عزلشان کردم؛ از وکالت معزولند!

صحیفه امام؛ ج 1؛ ص 423

 

آن‌هایی که مرا شناخته‌اند، می‌دانند که من آنی که باید انجام بدهم، تحت تأثیر واقع نمی‌شوم؛ انجام می‌دهم. اگر من بنا بود که تحت تأثیر واقع بشوم، از اول نباید اصلاً وارد بشوم در کار؛ با این‌که آن‌قدر به من خیرخواهی کردند؛ إلی ماشاءالله. من در پاریس هم که بودم خیرخواهی زیاد می‌شد که کشته می‌شود، چه می‌شود، شلوغ می‌شود، پیش هم نمی‌رود... لکن دیدیم که یک تکلیفی است، ما ادا می‌کنیم؛ و توانستیم بحمدالله...

صحیفه امام؛ ج 3؛ ص 489

 

اگر نصرت خدا نبود، چطور یک ملتی که از یک پاسبان می‌ترسید... یک‌دفعه ریختند بیرون گفتند: ما اصلاً سلطنت نمی‌خواهیم! سلطنت رژیم دوهزار و پانصدساله را نمی‌خواهیم. این نصرت‌های خداست؛ شما شاید گاهی غفلت کنید.

صحیفه امام؛ ج 10؛ ص 217

 

یکی از جنود ابلیس یأس است. در اموری که انسان باید با امید و طمأنینه و تصمیم عمل بکند، شیاطین ایجاد یأس می‌کنند و با این ایجاد یأس، جوان‌های ما را در آن مسائلی که باید با تصمیم جدّی پیش ببرند، گاهی سست می‌کنند. من آن‌قدری که یاد دارم از اول نهضت تا حالا... چه آن‌وقت که در حبس بودم و چه آن‌وقت که در تبعید به ترکیه بودم و چه آن‌وقت که در عراق بودم و چه آن‌وقت که او{شاه} رفت و بختیار شروع کرد، من هیچ‌وقت مأیوس از مسائل نبودم؛ و اعتقادم این بوده است که این ملت وقتی چیزی را بخواهد، می‌شود.

صحیفه امام؛ ج 9؛ ص 181

 

در آن زمان جوانی من یادم هست که چشم من ضعیف شد که الآن هم ضعیف هست. در آن وقت امین‌الملک- خداوند رحمتش کند- طبیب چشم بود. من رفتم تهران برای اینکه چشمم را معالجه کنم. یک کسی که با ما آشنا بود، گفت برویم پیش امین‌الملک؛ و ایشان نقل کرد- آن آقا نقل کرد- که فلان‌الدوله چشمش ضعیف شده بود، رفته بود اروپا پیش اطبای آن‌جا. آن‌جا پیش آن طبیب و پرفسوری که رفته بود، گفته بود که اهل کجا هستی؟ اهل ایران؛ تهران. گفته بود مگر امین‌الملک نیست آن‌جا؟ گفته بود یا هست یا نمی‌شناسیم. آن‌طور که آن آقا نقل می‌کرد، گفته بود امین‌الملک از ما بهتر است! ...طبیب خوب داریم لکن مغزهایمان، مغزهای غربی شده است.

صحیفه امام؛ ج 9؛ ص 2- 461

 

همه جهات را اسلامی بکنید... بسم‌الله الرحمن الرحیم را بنویسید. در کاغذهایتان بسم‌الله الرحمن الرحیم باشد. خوف نکنید از این‌که به ما بگویند چی! همین تعلیمات آن‌هاست که ما را غرب‌زده کرده که می‌ترسیم بسم‌الله الرحمن الرحیم را بنویسیم روی کاغذهایمان.

صحیفه امام؛ ج 16؛ ص 103

 

مرحوم مدرّس- خدا رحمتش کند؛ مردی بود که ملک‌الشعرا گفته بود از زمان مغول تا حالا مثل مدرس کسی نیامده- می‌گفت: بزنید که بروند از شما شکایت کنند؛ نه بخورید و بروید شکایت کنید!

صحیفه امام؛ ج 8؛ ص 138

 

من مجلس آن‌وقت را هم دیده‌ام. کأنّه مجلس منتظر بود تا مدرس بیاید. با اینکه با او بد بودند ولی مجلس کأنه احساس نقص می‌کرد وقتی مدرس نبود. وقتی مدرس می‌آمد، مثل اینکه یک چیز تازه‌ای واقع شده. این برای چه بود؟ برای این‌که آدمی بود که نه به مقام اعتنا می‌کرد و نه به دارایی و امثال ذلک؛ هیچ اعتنا نمی‌کرد. نه مقامی او را جذبش می‌کرد نه دارایی.

...برای من نقل کردند این را که داشت قلیان خودش را چاق می‌کرد... فرمان‌فرمای آن‌روز- حالا که من می‌گویم فرمان‌فرما شما به ذهنتان نمی‌آید که یعنی چه!؟- وارد شده بود منزلش. به او گفته بود: حضرت والا، من قلیان را آبش را می‌ریزم، تو این- آتش سرخ کن- را درست کن یا به‌عکس! همچو او را کوچک می‌کرد که دیگر طمع نمی‌توانست بکند. این‌طور با او رفتار ‌می‌کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده؛ آن آدمی که همه برایش تعظیم می‌کردند... این شخصیت‌ها را این‌طوری از بین می‌برد که مبادا طمع کنند که از ایشان چیزی بخواهد.

صحیفه امام؛ ج 16؛ ص 451

 

در ملاقاتی که محمدرضا با یکی از رئیس‌جمهورهای آمریکا- گمان می‌کنم جانسون بود- داشت، من می‌دیدم این آدمی که وقتی در ایران است با مردم آن‌طور رفتار می‌کند، آن‌طور سرکوب می‌کند مردم را، آن‌جا جلوی میز آن رئیس‌جمهور ایستاده بود و او عینکش را برداشته بود و به او نگاه هم نمی‌کرد... آن‌وقت من تشبیهش کردم به بچه مکتبی‌های زمان سابق در مقابل معلّمشان؛ که خیلی از او می‌ترسیدند و وحشت داشتند؛ یک همچو صحنه‌ای بود. من این‌قدر ناراحت شدم که تلخی‌اش الآن هم وقتی فکر می‌کنم، در ذائقه‌ام هست؛ که ما مبتلای به چه وضعی بودیم!

صحیفه امام؛ ج 12؛ ص 2- 401

 

از قراری که من شنیدم همین محمدرضا در اواخر سال‌جنایاتش وقتی که ایران قیام کرد و آن بساط را و آن نهضت و انقلاب را بپا کرد و دیدند خارجی‌ها که نمی توانند این را دیگر این‌جا نگه دارند، دیگر این عروسک به درد نمی‌خورد، گفتند- اشخاصی که نقل کردند از خود آن‌ها و حاضر قضیه بودند- که وقتی از طرف آمریکا آمدند و به او گفتند: شما باید دیگر بروید! او که نشسته بود یک قلم دستش بود، لرزید و قلم از دستش افتاد؛ این‌قدر عاجز بود! اما نسبت به ملت دیدید که چه کرد.

صحیفه امام؛ ج 18؛ ص 30