1376/11/14
گفتوگو با جمعی از جوانان و نوجوانان و اعضای گروه «کودک و نوجوان» سیمای جمهوری اسلامی ایران و برنامهی نیمرخ
یکی از حضّار: رهبر عزیز! بسیار دوست میداریم که شما از دوران کودکی خودتان بگویید و اینکه چند برادر و خواهر بودید؛ از اوّلین روز مدرسه و اوّلین معلم و همکلاسیها و اینکه آیا الان هم با آنها رابطه دارید و از سرگرمیها و ورزشهایی که به آنها علاقه داشتید برای ما تعریف کنید.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
قبل از آنکه به سؤالات این دخترخانم عزیز جواب بدهم، باید بگویم اوّلاً خوش به حال شما جوانها و نوجوانهاى امروز؛ به شماها اهمّیّت داده میشود، به شما پرداخته میشود، این آقایان محترم با این مایههاى فکرى که من حالا مورد تأمّل قرار دادم، براى شما بخصوص برنامهریزى میکنند، برنامهسازى میکنند، تدارکِ اندیشیدن براى شماها میکنند، با شماها حرف میزنند، تماس برقرار میکنند، هر نامهاى از نامههاى شما را جواب میدهند. من البتّه سابقهى آشنایى ندارم با آقایان، امّا از همین گزارش، چیزهاى زیادى را حس کردم؛ البتّه من هم برنامهى نیمرخ(۱) را گاهى به یاد نوجوانى نگاه میکنم، هم برنامهى نیمرخ را، هم برنامههاى کودکان را گاهى تماشا میکنم؛ بنابراین باید گفت واقعاً خوش به حال نسل جوان و نوجوان امروز که اینقدر برایشان امکانات فکر کردن و فهمیدن و تماس گرفتن و اظهار کردن مافىالضّمیر خودشان فراهم است. حالا من اگر در پاسخ سؤالات این خانم ــ که البتّه این سؤالات خیلى بود، اصلاً یادم هم نمیماند، اینها را دانهدانه باید مطرح کنید، تا انشاءالله جواب بدهم ــ بخواهم حرف بزنم، خواهید دید که اصلاً زمان ما اینجورى نبود، به ما اینقدر اهمّیّت داده نمیشد، با ما اینجور صحبت نمیشد، از ما اینجور نظراتمان و حرف دلمان خواسته نمیشد که از شما خواسته میشود؛ خب شما از این جهت از ما جلو هستید. انشاءالله که خداوند بر شماها مبارک بکند و این دههى فجر هم انشاءالله بر شما مبارک باشد. موفّق باشید. خب حالا ایشان(۲) گفتند که شما عزیزان من از بچّههایى هستید که با این برنامه تماس داشتید و بعضى از خانوادههاى معظّم شهدا هستید، از شهرستانها هستید. خب حالا این سؤالات را یکىیکى مطرح کنید که من یادم بیاید چه پرسیدهاید تا بگویم. (البتّه شماها هم میخواهید بشنوید اینها را یا نه؟ شاید شما سؤالات مهمترى در ذهنتان هست.) خب، بگویید ببینم.
همان: میخواستیم که اگر ممکن است، برای ما بگویید که چند خواهر و برادر بودهاید و از پدر و مادرتان بگویید.
ما هشت خواهر و برادر بودیم، از دو مادر؛ یعنى پدرم دو فرزند داشت از یک خانمى که هر دو هم دختر بودند؛ بعد آن خانم که فوت کرده بودند، با یک خانم دیگرى ازدواج کرده بودند که ماها بچّههاى این خانم دوّم بودیم؛ ماها هم پنج برادر و یک خواهر بودیم و در این پنج نفر من دوّمى بودم. البتّه در این بین، دو بچّه هم از دنیا رفته بودند که با آن حساب، من میشدم [فرزند] چهارمى، امّا چون واسطهها کم شده بودند، من بچّهى دوّم خانواده از این پنج نفر بعدى بودم؛ البتّه خواهرهاى بزرگ ما از ما خیلى بزرگتر بودند. پدر و مادرم هم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظشناس ــ البتّه حافظشناس که میگویم، نه به معناى علمى، [بلکه] به معناى مأنوس با دیوان حافظ ــ با قرآن کاملاً آشنا؛ صداى خوشى هم داشت. ما بچّه که بودیم یادم هست که مىنشستیم، مادرم قرآن میخواند؛ خیلى هم شیرین و قشنگ میخواند قرآن را. ماها دُورش جمع میشدیم و براى ما به مناسبت آیههایى که دربارهى پیغمبران هست، زندگى پیغمبران را میگفت. من خودم اوّلبار زندگى حضرت موسىٰ، زندگى حضرت ابراهیم و بعضى پیغمبرهاى دیگر را از مادرم به این مناسبت شنیدم؛ [وقتی] که قرآن میخواند، به اینجا که میرسید، بنا میکرد شرح دادن. بعضى از شعرهاى حافظ را که من الان هنوز بعد از سنین نزدیک شصت سالگى یادم هست، از شعرهایى است که از مادرم آن وقت شنفتم. از جمله این یک بیت یادم هست:
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد(۳)
این از شعرهایى است که از زبان مادرم شنیدم و هنوز یادم هست؛ یا [این شعر]:
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند(۴)
اینها را از مادرم شنیدم. غرض، خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده، و البتّه فرزندانش را هم مثل همهى مادرها دوست میداشت و رعایت میکرد.
پدرم عالِم دینى بود، ملّاى بزرگی بود و برخلاف مادرم که خیلى گیرا و حرّاف و خوشبرخورد و مانند اینها بود، پدرم مرد ساکت، آرام، کمحرف [بود] که این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و گوشهى حجرهى تنها [بودن] بود. البتّه پدرم ترکزبان بود؛ ما اصلاً تبریزى هستیم، یعنى پدرم اهل تبریز و خامنه است، مادرم فارسزبان بود و ما، هم با زبان فارسى، هم با زبان ترکى از بچّگى به این ترتیب آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود؛ البتّه محیط شلوغى بود. منزل ما هم منزل کوچکى بود، شرایط زندگى خیلى شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها اثر میگذاشت در وضع کار ما.
پرسیدید که بازى میکردید؟ بله، بازى هم میکردیم، منتها ما در کوچه بازى میکردیم، در خانه جاى بازى نداشتیم و بازیهاى آن وقتِ بچّهها ــ من نمیدانم حالا آن بازیها هست یا نه ــ یک مقدار بازیهاى ورزشى بود؛ مثل والیبال و فوتبال و مانند اینها که خب بازى میکردیم، من آن وقت در کوچه با بچّهها والیبال بازى میکردم؛ خیلى هم والیبال را دوست میداشتم. الان هم گاهى ورزش دستهجمعى اگر بخواهیم بکنیم ــ البتّه با بچّههاى خودم ــ به همان والیبال روى مىآوریم که ورزش خیلى خوبى است؛ لکن بازیهاى غیر ورزشى آن وقت گرگمبههوا بود و بازیهایى بود که خیلى معنا و مفهومى در آن نبود؛ یعنى اگر فرض کنیم که بعضى از بازیها ممکن است براى بچّهها آموزنده باشد و انسان با تفکّر آنها را انتخاب کند، این بازیهایى که الان در ذهن من هست، واقعاً این خصوصیّت را نداشت، ولى خب بازى بود، سرگرمى بود و در کوچه بودیم و چیزى که میدانم براى شما حتماً جالب است، این است که من همان وقت معمّم بودم؛ یعنى در سنین بین ده و سیزده سالگى که ایشان سؤال کردند، من عمامه سرم بود، قبا تنم بود، قبل از آن هم همینجور. از اوایلى که مدرسه رفتیم من با قبا رفتم مدرسه؛ منتها تابستانها با سر برهنه میرفتم، زمستان که میشد، عمامه سرم میپیچیدم. مادرم عمامه مىپیچید؛ چون مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانىای هم داشت، عمامه پیچیدن را خوب بلد بود، سر ماها عمامه مىپیچید و میرفتیم مدرسه. البتّه اسباب زحمت بود؛ بین بچّهها، جلوى بچّهها، یکى با قباى بلند و لباس جور دیگر، طبعاً یک مقدارى حالت انگشتنمایى در آن بود، امّا ما با بازى و رفاقت و شیطنت و مانند این چیزها جبران میکردیم و نمیگذاشتیم که به ما در این زمینهها خیلى سخت بگذرد. به هر حال بازى در کوچه بود و البتّه خاطراتى هم دارم در این زمینه که حالا الان اگر مناسب بود ممکن است در خلال صحبت بگویم، و بازى عمده در کوچه بود. در خانه کمتر به بازى میرسیدیم.
همان: اگر ممکن است، از اوّلین روز مدرسهتان و از اوّلین معلّمتان برای ما بگویید.
باید بگویم اوّلین مرکز درسى که من رفتم مدرسه نبود، مکتب بود. در سنین قبل از مدرسه، شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگترم را که از من سه سال و نیم سنّاً بزرگتر بودند، با هم گذاشتند مکتب دخترانه! یعنى مکتبى که معلّمش زن بود؛ بینشان بیشتر دختر بودند، چند پسر هم بودند که ماها بودیم. البتّه من خیلى کوچک بودم و تجربهاى که از آن وقت میتوانم در ذهن خودم به یاد بیاورم، این است که بچّه را در آن سنین چهار پنج سالگى اصلاً نباید مدرسه و مکتب و مانند اینها گذاشت، براى اینکه هیچ فایدهاى ندارد؛ یعنى من به نظرم میرسد که از آن دوران مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفادهى علمى و درسى نکردم. طبعاً گذاشته بودند که قرآن یاد بگیریم، چون در مکتبها قرآن درس میدادند؛ آن وقت در مدرسهها قرآن معمول نبود و درس نمیدادند. بد نیست که بدانید من متولّد ۱۳۱۸ هستم؛ این دورانى که میگویم مثلاً سالهاى ۲۲، ۲۳ یا ۲۴ است، این از اوایل رفتن به مکتب. بنابراین یک دوره آن است که اوّلین روز مکتب اوّل را یادم نیست، امّا مدّتى در آن مکتب بودیم. بعد از آن مکتب ــ نمیدانم حالا یک ماه شد، دو ماه شد، چقدر شد ــ ما را برداشتند و در یک مکتبى گذاشتند که آن مردانه بود؛ یعنى معلّمش یک مرد مسنّى بود. شاید شما در این داستانهاى قدیمى خوانده باشید «ملّامکتبى»؛ درست همان ملّامکتبىِ تصویرشدهى در داستانهاى ما، در قصّههاى قدیمى ما، همین ملّامکتبىای بود که ما پیشش درس خواندیم. من کوچکترین فرد آن مکتب بودم؛ شاید آن وقت مثلاً پنج سالم بود و چون، هم خیلى کوچک بودم، هم سیّد بودم و پسر عالِم هم بودم، این آقاى ملّامکتبى صبحها من را مىنشاند پهلوى خودش، بغل دست خودش، و چون زندگیاش خیلى فقیرانه بود، پول کمى را ــ مثلاً پنج قرانى اسکناس آن وقتها که شماها ندیدید؛ اسکناس پنجزارى بود، اسکناس یک تومانى، اسکناس دو تومانى ــ از جیبش درمىآورد میداد به من و میگفت تو اینها را بمال به قرآن که برکت پیدا کند. بیچاره دلش را خوش میکرد به اینکه به این ترتیب مثلاً پولش برکت پیدا کند، چون درآمدى نداشتند! روز اوّلى که ما را به آن مدرسه بردند من یادم هست؛ از نظر من روز بسیار تیره، تاریک، بد، سرد و ناخوشایندى بود و پدرم من و برادر بزرگم را باز با هم وارد اتاق بزرگى کرد که به نظر من آن وقت خیلى بزرگ بود. البتّه شاید مثلاً به قدر نصف این اتاق بود، یا یک خرده بیشتر از نصف این اتاق، امّا به چشم کودکى آن روز من، خیلى جاى بزرگى مىآمد و چون پنجرههایش شیشه نداشت و از این کاغذهاى مومى داشت، لذا تاریک و بد بود؛ مدّتى هم آنجا بودیم. لکن روز اوّلى که ما را به مدرسه بردند، [یعنی] به دبستان، روز خوبى بود، روز شلوغى بود؛ بچّهها بازى کردند، ما هم بازى میکردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى بود ــ [البتّه] باز به چشم آن وقت کودکى من ــ و عدّهى بچّههاى کلاس اوّل زیاد بود. حالا که فکر میکنم شاید مثلاً سى نفر یا چهل نفر بچّههاى کلاس اوّل بودیم و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطرهى بدى از آن روز ندارم. البتّه من چشمم ضعیف بود، هیچ کسى هم نمیدانست، خودم هم نمیدانستم؛ فقط چیزهایى را درست نمیدیدم. بعدها، چندین سال گذشت تا خود من فهمیدم که چشمهایم ضعیف است و پدر و مادرم فهمیدند، برایم عینک تهیّه کردند. آن وقتی که من عینکى شدم شاید سیزده سالم بود، گمان میکنم حدود سیزده سالم بود. لکن در این دورهى اوّل مدرسه و دبستان نخیر؛ این نقص کار من بود. قیافهى معلّم را از دور نمیدیدم، تخته سیاه را که رویش مینوشتند اصلاً نمیدیدم و این خیلى مشکلاتى در کار تحصیل من به وجود مىآورد. حالا خوشبختانه بچّهها در کودکى فوراً شناسایى میشوند؛ [اگر] چشمشان ضعیف است، برایشان عینک میگیرند، رسیدگى میکنند. آن وقت اصلاً این چیزها در هیچ مدرسهاى معمول نبود؛ البتّه این مدرسهى ما یک مدرسهى بهاصطلاح غیر دولتى بود، بعلاوه مدرسهى دینى بود که معلّمینش، مدیرانش از افراد متدیّن انتخاب شده بودند و با برنامههاى اندکى دینىتر از معمول مدارس آن روز اداره میشد. چون آن روز مدرسهها اصلاً برنامهى دینى درستى نداشت، [امّا] این مدرسه چرا، داشت و بیشتر از مدارس دیگر رعایت میکردند؛ وَالّا در مدارس دولتى که اصلاً به این چیزها کسى توجّه نمیکرد، اعتنائى نمیکرد.
بله، یادم هست در دبستان، مدیر مدرسهمان آقاى تدیّن بود که تا چند سال پیش زنده بود؛ من زمان ریاست جمهورى با او ارتباطات زیادى داشتم. مشهد که میرفتم مىآمد دیدن ما؛ پیرمرد شده بود و با هم تماس داشتیم. یک معلّم دیگرى داشتیم، اسمش آقاى روحانى بود؛ الان یادم هست، نمیدانم کجا است. تا کلاس ششم دورهى دبستان، خیلى از معلّمین را دورادور یادم هست؛ البتّه الان متأسّفانه هیچکدام را نمیدانم کجا هستند؛ اصلاً زندهاند، نیستند و چه میکنند لکن بعد از دورهى مدرسه هم با بعضیشان ارتباط و آشنایى داشتم.
یکی از حضّار: در [آن] دوران، شما به چه درسهایی علاقه داشتید؟
در آن دورانهاى کلاس اوّل و دوّم و سوّم که اصلاً یادم نیست و نمیتوانم هیچ قضاوتى الان بکنم که به چه درسهایى علاقه داشتم، لکن اواخر دورهى دبستان، یعنى کلاس پنجم و ششم و [در واقع] از کلاس چهارم به بعد به ریاضى علاقه داشتم، به جغرافیا علاقه داشتم، به تاریخ خیلى علاقه داشتم، به هندسه بخصوص علاقه داشتم و در درسهاى دینى البتّه خیلى خوب بودم. قرآن را با صداى بلند میخواندم، قرآنخوان مدرسه بودم و درسهاى دینى [را علاقه داشتم]. یک کتاب دینى را آن وقت به ما درس میدادند به نام «تعلیمات دینى» که براى آن وقت ما کتاب خیلى خوبى بود. من تکّههایى از این کتاب را که فصلفصل بود، در همان دورهى آخر دبستان، یعنى کلاس پنجم و ششم، حفظ میکردم. آن وقتها به نظرم تازه منبر آقاى فلسفى(۵) را در رادیو پخش میکردند؛ فکر میکنم همان سالها میشد که ما بچّه بودیم و منبرهاى آقاى فلسفى را از رادیو شنیده بودیم؛ [من] منبر او را در بچّگى تقلید میکردم؛ به همان سبْک، آن بخشهاى کتاب دینى را با صداى بلندى و خیلى شمرده، پشت سر هم، مسلسل[وار] میخواندم. معلّمم، پدر و مادرم خیلى خوششان مىآمد، تشویق میکردند من را. بله، این درسهایى بود که آن وقت دوست میداشتم.
یکی از حضّار: بسم الله الرّحمن الرّحیم. ضمن عرض سلام خدمت حضرتعالی، از طرف خودم و همهی همراهان نوجوان برنامهی سیمای نوجوان و همهی جوانهای ایران و همهی دستاندرکاران این برنامه از شما تشکّر میکنم که این فرصت را در اختیار ما قرار دادید تا از رهنمودهای باارزش شما بهره بگیریم. متأسّفانه ما در زمان حیات امام در سن و سالی نبودیم که از وجود ایشان بهرهی کافی را ببریم، امّا خوشبختانه در زمانی زندگی میکنیم که شما رهبری جامعهی اسلامی ما را به عهده دارید و امیدواریم که بتوانیم تا حدّ امکان از وجود پُربرکت حضرتعالی استفادهی کافی را ببریم. زیاد حاشیه نمیروم چون وقت کوتاه است، سؤال هم زیاد است، شروع میکنم به پرسیدن سؤالها. یکی از مسائلی که نوجوانها در دوران نوجوانی با آن دستبهگریبان هستند، مسئلهی آینده است؛ معمولاً نوجوانها بیشتر از اینکه به گذشته فکر کنند، به آینده فکر میکنند. حضرتعالی در دوران نوجوانی چه حالات و روحیّاتی داشتید و دقیقاً در چه سنّی به فکر این افتادید که راه آیندهتان را انتخاب کنید و چه کسی بیشترین کمک را در انتخاب راه درستِ آیندهی شما کرد؟
خیلى ممنون، سؤال خوبى کردید. البتّه من اگر بخواهم به نوجوانهاى عزیز در این موردى که شما مطرح کردید، سفارشی بکنم، سفارش من این خواهد بود که نوجوانها باید به فکر حال باشند؛ وقت براى اینکه به فکر آینده باشند، زیاد است. دورهى جوانى، دوران سنین هجدهسالگى، بیستسالگى، راجع به آینده هر چه میخواهند آن وقتها فکر کنند و فکر عملى بکنند؛ چون در دورهى نوجوانى، یعنى سنین مثلاً سیزدهسالگى، چهاردهسالگى، پانزدهسالگى، اگر دربارهى آینده بخواهند فکر کنند، خیلى این فکر، تعیینکننده نیست؛ چون به هر حال هر آیندهاى داشته باشند، یک طریقى را، یک مسیرى را حتماً باید بگذرانند؛ لذاست که به فکر حال خودشان باید باشند، به فکر اکنون باید باشند. البتّه اگر به فکر آینده هم باشند، ما کسى را ملامت نمیکنیم؛ به هر حال انسان گاهى به فکر آینده مىافتد، مانعى ندارد. امّا من از اینکه چه زمانی به فکر آینده افتادم البتّه هیچ یادم نیست؛ امّا اینکه در آیندهى زندگى خودم چه شغلى را بنا بود انتخاب بکنم، این از اوّل براى خود من و براى خانوادهى من معلوم بود؛ همه میدانستند که بنا است من طلبه بشوم و روحانى بشوم و این چیزى بود که پدرم این را میخواست، مادرم بشدّت دوست میداشت، خود من هم علاقهمند بودم؛ یعنى من هیچ بىعلاقهى به این مسئله نبودم. امّا اینکه لباس ما را از اوّل این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ [بلکه] به خاطر این بود که پدرم با هر کارى که رضاخان پهلوى کرده بود، مخالف بود؛ از جمله با اتّحاد شکل از لحاظ لباس؛ و لباسى را که رضاخان بِزور [تحمیل کرده بود] دوست نمیداشت. چون میدانید رضاخان لباس فعلى مردم را که لباس فرنگى بود و آن وقت از اروپا آمده بود، بر مردم بِزور تحمیل کرد. مردم، [یعنی] ایرانیها، یک لباسى داشتند، یک سبْک لباس خاصّى داشتند و همان لباس را میپوشیدند؛ او اجبار کرد که بایستى اینجور لباس بپوشید، اینجور کلاه سرتان بگذارید؛ پدرم این را دوست نمیداشت. از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولى خودش قرار داده بود که لباس طلبگى بود. امّا نیّت طلبه شدن من و روحانى شدن من در ذهنشان بود؛ هم پدرم میخواست، هم مادرم میخواست، خود من هم میخواستم و دوست میداشتم. و من از کلاس پنجم دبستان درس طلبگى را در داخل مدرسه عملاً شروع کردم. معلّمى داشتیم که خودش طلبه بود و معلّم کلاس پنجم یا ششم ما هم بود ــ به نظرم هر دو سال معلّم ما بود ــ و او پیشنهاد کرد که به ما جامعالمقدّمات درس بدهد. من و یک نفر یا دو نفر دیگر از بچّهها را میدید که علاقهمندیم و استعدادمان هم خوب بود، فکر کرد که به ما درس بدهد؛ ما هم قبول کردیم و او این کتابهاى جامعالمقدّمات را که اوّلین کتابى است که طلبهها میخواندند، الان هم هنوز معمول است و خودش مجموعهاى از چند جزوه و کتاب کوچک است [به ما درس داد]؛ چند مورد از آن کتابهاى کوچک را من در دبستان خواندم؛ بعد هم که آمدم بیرون، بشدّت و با جدّیّت و علاقه دنبال کردم.
من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم؛ دورهى دبیرستان را به طور داوطلبانه و به صورت شبانه، خودم میخواندم. درس معمولى من طلبگى بود و بعد از دورهى دبستان مدرسهى طلبگى رفتم؛ یعنى از دوازده سالگى به بعد. بنابراین، از همان وقتها دیگر من به فکر آینده، به این معنا بودم؛ یعنى معلوم بود که دیگر حالا بنا است ما طلبه بشویم. البتّه این طلبگى و لباس طلبگى مانع از کارهاى کودکانهى آن زمان به هیچ وجه نبود؛ هم عمامه سرمان میگذاشتیم، هم وقتى میخواستیم بازى کنیم، عمامه را میگذاشتیم در خانه، مىآمدیم در کوچه با همان قبا بازى میکردیم، میدویدیم و کارهایى که بچّهها میکنند. گاهى با پدرم میرفتیم مسجد ایشان برای نماز که باز عمامه را سرمان میگذاشتیم و عبا را به دوش میکردیم و با همان وضع کوچک و چهرهى کودکانه میرفتیم مسجد و مىآمدیم.
یکی از حضّار: با توجّه به اینکه انسان تنها یک بار زندگی میکند و مسلّماً فرصت تجربه کردن خیلی از مسائل را ندارد، داشتن یک الگوی مناسب امری است اجتنابناپذیر در زندگی هر فردی؛ به نظر حضرتعالی ما نوجوانها بهتر است چه الگوهایی را برای خودمان انتخاب کنیم و یا به عبارتی چه قهرمانهایی را در زندگی در نظر بگیریم و خودمان را با آنها منطبق کنیم؟
من نمیتوانم کسى را اسم بیاورم یا اشخاص معیّنى را ذکر بکنم که مثلاً حتماً الگوى شما اینها باید باشند؛ بالاخره هر کسى یک ذوقى دارد، سلیقهاى دارد. منتها میشود اینجور فرض کرد که انسان الگویى را که انتخاب میکند، باید الگویى باشد که شخصیّت او و منش او با آرمانهاى انسان کاملاً همخوان باشد، هماهنگ باشد. بعضىها ممکن است که یک هنرپیشه را فرضاً الگوى خودشان قرار بدهند؛ خب این خیلى منطقى نیست. مثلاً فرض کنید که یک هنرپیشهى خارجى را الگوى خودشان قرار بدهند، نمیتواند منطقى باشد؛ محیط او، محیط دیگرى است؛ زندگى او، زندگى دیگرى است. یک انسان، یک جوان مسلمان، یک نوجوان مسلمان و ایرانى که برایش عزّت ایران، سربلندى ایران، آیندهى ایران، آیندهى کشورش، آیندهى نسل خودش، آن هم در چهارچوب معارف اسلامى و احکام اسلامى مطرح است، نمیتواند خارج از این چهارچوبها یک الگو انتخاب بکند. بنابراین الگو را بایستى در بزرگانى که از لحاظ دید و جهتگیرى و هدفها، به هدفهاى ما میخورند انتخاب کرد. در بین مسلمانهاى صدر اسلام الگوهاى بسیار برجسته و خوبى هستند؛ در بین شخصیّتهاى برجستهى امروز و دورانهاى گذشته هم همینطور، واقعاً شخصیّتهاى برجستهاى هستند. به زندگى ائمّه که نگاه کنید، زندگى امام حسن، امام حسین (علیهما السّلام)، جوانىهاى ائمّه، بسیار چیزهاى باارزشى در زندگى اینها است که هر جوانى را، هر نوجوانى را جذب میکند؛ هم نوع دخترانهاش هست، هم نوع پسرانهاش هست. همهی اینها شخصیّتهایى بودند که میتوانند واقعاً جاذبه براى انسان داشته باشند و الگو براى جوانهاى ما و نوجوانهاى ما باشند.
یکی از حضّار: حقیقتاً این الگوهایی که شما معرّفی کردید واقعاً بسیار بینقصوعیب هستند منتها یک مشکلی که هست این است که الگوهای امروزی که واقعاً مناسب هم نیستند جاذبهی بیشتری دارند؛ شما فکر میکنید علّت این امر چه باشد و باید چه کار کنیم که نوجوانها و جوانها سراغ الگوهایی که ما در صدر اسلام داریم بروند؟ این الگوها حتّی نه تنها برای کشور ما مطرح است بلکه برای مسیحیها و خیلی از کسانی که حتّی دین و ایمانی هم ندارند به عنوان قهرمان شناخته میشود؛ حضرتعالی فکر میکنید علّت اینکه این افراد برای نوجوانهای امروز جاذبه ندارند چه باشد و چه کار باید کرد؟
هر کسى که درست معرّفی بشود، اگر واقعاً برجسته باشد، جاذبه پیدا میکند؛ شما مىبینید که بعضى از چهرههاى درخشان صدر اسلام براى بخشی از جوانهاى ما جاذبه دارند، براى بخشى جاذبه ندارند؛ آنهایى که برایشان آن چهرهها و الگوها جاذبه ندارد، شناسایى درستی از آنها ندارند، آشنایى ندارند، آنها را درست نمیشناسند؛ حالا ممکن است کسى بگوید خب چطور ما نمیشناسیم، امّا فلان [فرد] خارجى ــ که شما اشاره کردید ــ میشناسد؛ بله، اتّفاقاً همینجور است؛ ما زندگى ائمّه را، زندگى امام حسن و امام حسین را چون بسیار سطحى براى ما تکرار شده بدون اینکه عمقى داشته باشد، خیلى چیزهاى ریزى در آنها هست که راحت از زیر چشم ما رد میشود، از زیر نگاه ما رد میشود و ما به آن دقّت نمیکنیم؛ امّا همین یک نمونه وقتى براى یک نفر آدمى که با این نامها آشنایى نداشته مطرح میشود، براى او خیلى جلوه دارد، براى او خیلى اهمّیّت دارد. برادرمان اشاره کردند که ما میخواهیم دریا را با پیمانهى کوچک پیمانه کنیم؛ یک تعبیرى [مانند این] کردید. من میخواهم بگویم این معرّفیها هم، کار همین آقایان و کار همین برنامهها است؛ و اصلاً پیمانه کردن دریا با پیمانهى کوچک نیست، بلکه راه درست همین است. گسترش و سعهى کار رادیو و تلویزیون خیلى زیاد است. اگر حقیقتاً برنامههاى خوبى در صداوسیما ترتیب داده بشود، این برنامهها میتواند جاذبه داشته باشد. زندگى ائمّه را با زبان نو [بیان کنید]؛ فقط هم ائمّه را نمیخواهم بگویم؛ البتّه واقعاً ائمّه برترینند، زیباترین هستند و بهترین شیوهها و زیباترین چهرهها و زیباترین روحها در اینها است، امّا غیر ائمّه هم از صدر اسلام کسان زیادى هستند. مخصوص صدر اسلام [هم] نیست؛ در گذشتهى خودمان، در تاریخ خودمان چهرههاى خیلى زیادى داریم که همه میتواند براى جوانهاى ما الگو باشد؛ اگر اینها با زبان خوبى و با استفاده از ابتکار معرّفی بشوند، براى جوانهاى ما جا مىافتند. البتّه وقتى که انسان اینها را به جوان عرضه نکند، جوان هم بخواهد یک خرده سطحىنگرى کند، چشمش به یک عکسى مىافتد، به یک پوسترى مىافتد، در یک مجلّهاى، یک خبرى میخواند، یک آدمى را که حالا یک جنبهى جاذبهاى هم در زندگى او از یک جهتى هست ــ یا از جهت ورزش، یا از جهت کار هنرپیشگى، یا غیره ــ این را الگوى خودش قرار میدهد؛ امّا وقتى آن چهرههاى حقیقى و زیبایىهاى حقیقى نشان داده بشوند، جوانهاى ما به آنها رو میکنند، اقبال میکنند.
یکی از حضّار: آخرین سؤال که من میخواهم از خدمت شما بپرسم اینکه ما میبینیم الان در جامعهی ما بسیاری از نوجوانها اینطور فکر میکنند که آدمی در آنِ واحد نمیتواند، هم متمدّن باشد، هم متدیّن؛ به عبارت دیگر تمدّن و تدیّن دو چیز جدا از هم است. جنابعالی در سنّ نوجوانی چگونه اندیشه و تفکّرات دینی خودتان را با تمدّن وفق میدادید؟ چگونه با پدیدههای جدید و مدرن برخورد میکردید؟
نمیشود من راجع به این فکر کنم که دورهى نوجوانى ما، [یعنی] سیزده چهارده سالگى ما، در این زمینهها چه فکر میکردیم. من واقعاً یادم نیست که بخواهم از آن وقت یک چیز دقیقى را ذکر بکنم. یک چیزى را اینجا من به شما بگویم: این سؤالاتى که الان براى شما مطرح است و این تفکّراتى که براى شما مطرح است در دورهى ما براى افرادى در سنّ شما اصلاً مطرح نبود؛ یعنى ممکن بود که یک نفرى در این سنین از حالاى شما، در کارهاى علمى پیشتر باشد؛ این کاملاً قابل قبول است؛ کمااینکه من خودم در همان سنین نوجوانى، بعد از گذشت یکى دو سه سال که درس طلبگى خوانده بودم، درس من خیلى پیشرفت کرده بود، راههاى طولانى را در زمان کوتاهى طى کرده بودم و سوادم خوب بود امّا به هیچ وجه درک من از مسائل روز، از مسائل فرهنگى، از مسائل عمومى به قدر درک امروز جوانهاى همسنّ آن وقت خودم نبود. این به خاطر آن بود که شرایط آن روز اصلاً شرایطى نبود که اجازهى فکر کردن به کسى بدهد؛ یک عدّهاى گرفتار نان بودند، یک عدّهاى گرفتار زندگىهاى خودشان بودند، یک عدّهاى در تلاش معاش بودند؛ اصلاً فضا، فضاى بازى نبود که آدم بتواند نسبت به این مسائل فکر بکند. نمیشود بگوییم که ما آن وقت براى وفق دادن تدیّن و تمدّن چهکار میکردیم؛ امّا یک حرفى من اینجا به شما میتوانم بگویم؛ این حرفى که تمدّن و تدیّن با هم تطبیق نمیکنند، جزو آن حرفهاى خیلى کهنه و قدیمى است؛ این را شما بدانید. اصلاً حرف امروز نیست؛ یک زمانى اروپایىها با دینى که آنها داشتند، [یعنی] دین مسیحیّتِ تحریفشدهى کلیسایىِ قرون وسطىٰ، با یک چنین دینى با نشانههاى تمدّن مواجه شدند؛ بدیهى است که آن تدیّن با آن تمدّن اصلاً تطبیق نمیکرد. آن تدیّن، تدیّنى بود که اگر کسى میشد گالیله، حتماً باید سوزانده میشد؛ اگر کسى یک کشف جدید میکرد، حتماً بایستى نابود میشد، تکفیر میشد. اصلاً [اینکه] تدیّن و تمدّن که با هم تطبیق نمیکنند، مال آن دوره است، آن هم مال اروپا. منتها همچنان که اروپایىها همهچیز خودشان را ــ البتّه چیزهاى زیادى را، چیزهاى بد را، نه چیزهاى خیلى خوب را ــ بعمد به کشورهاى تحت سلطهى استعمارى منتقل میکردند، این فکر را هم بتدریج با شیوههاى خیلى موذیانهاى به داخل جامعهى ما منتقل کردند؛ در داخل جامعه هم یک عدّه کسانى بودند که دوست میداشتند این افکار را ترویج کنند؛ ترویج کردند؛ بقایاى فکرهاى آنها که آن هم مال دورهى چهل پنجاه سال قبل است تا حالا گاهى مانده که گوشهکنارى کسانى مطرح میکنند؛ وَالّا این حرف، حرف امروز نیست.
تدیّن و تمدّن چرا باید با هم منافاتى داشته باشند؟ تمدّن، یعنى زندگى توأم با نظم علمى، با تجربیّات خوب زندگى، استفاده از پیشرفتهاى زندگى؛ تدیّن یعنى جهت درست در زندگى داشتن، جهت عدل، انصاف، صفا، صداقت، روى به خدا؛ اینها با هم چه منافاتى دارد؟ انسان میتواند آنجور زندگى بکند، با این جهتگیرى؛ کمااینکه خیلى از دانشمندان ما و از متفکّرین ما، متدیّن بودند. خیلى از پیشروان همین تمدّن کنونى اروپا هم، البتّه در دورههاى بعدى عمدتاً متدیّن بودند. تمدّن اسلامى در زمان خودش جزو تمدّنهاى درخشان تاریخ بوده که امروز هم نشانههایش وجود دارد. امروز هم بحمدالله ملّت ما، خیلی از ملّتهاى مسلمان، و بخصوص ملّت ما از مدنیّت روز بهرهمند میشوند، از دانش روز استفاده میکنند، در تحصیل آن کوشش میکنند؛ در هر جایى که کوشش کنند، پیشرفتهاى بسیار درخشانى هم به دست مىآورند، متدیّن هم هستند. بنابراین هیچ منافاتى با هم ندارند.
یکی از حضّار: اگر اجازه بفرمایید من یک سؤال دیگر هم بپرسم. یک مسئلهای است که هم خود من فکر میکنم خیلی با آن مواجه هستم و هم نوجوانهای همسن و سال من، و آن این است که ما الان و در این زمان واقعاً مشکل داریم که در زندگیمان چه جوری برنامهریزی کنیم؛ یعنی واقعاً احساس میکنیم که هدفهایمان را گم کردهایم. اینکه هدف نهایی زندگی ما چه چیزی است، یک چیز مبهمی شده و به خاطر همین، هدفهای مقطعی را انتخاب میکنیم و وقتی به آن میرسیم، باز آن چیزی را که واقعاً باید به دست میآوردیم، به دست نیاوردهایم. این باعث میشود که یک احساس یأس و ناامیدی در زندگیمان داشته باشیم. جنابعالی فکر میکنید که چگونه برنامهریزی کنیم و چه هدفها و چه معیارهایی را انتخاب کنیم، بهتر است؟
البتّه اینکه شما گفتید ماها اینجورى هستیم، من نمیدانم از این «ما» منظور چه کسی است. نباید حتماً منظورتان نسل جوان و نوجوان باشد، چون خیلیشان اینجورى نیستند؛ بعضىها اینجوری هستند، بعضىها هم نیستند. حالا شما خودتان هم که این را مطرح میکنید، من اطمینان ندارم خودتان حتماً اینجورى باشید؛ ممکن است شما واقعاً هیچگونه سردرگمىای نداشته باشید، ولى البتّه چرا، بعضىها اینجورى هستند. بچّههاى عزیز من! ببینید هدف زندگى باید یک چیزى باشد که فراتر از خود زندگى باشد؛ وقتى یک چیزى را شما به عنوان هدف زندگى انتخاب میکنید، یعنى زندگى وسیله و ابزارى براى آن است؛ غیر از این است؟ یعنى حیات انسان مقدّمهاى است، وسیلهاى است براى رسیدن به آن هدف. حالا فرض کنیم مِنباب مثال این هدف را پولدار شدن قرار بدهیم؛ واقعاً مىارزد انسان زندگیاش را، حیات را، لحظات و آنات ارزشمند زندگى را، صرف کند براى اینکه پول به دست بیاورد؟ تا از پول چه استفادهاى بکند؟ باز چهار صباح دیگر زندگى بکند. یعنى در واقع بخش عمدهاى را از زندگى، از حیات، انسان مایه بگذارد، تا بتواند یک بخش دیگرى را که آن را هم حتماً زندگى خواهد کرد، با یک کیفیّت بهترى به کار ببرد؛ این خیلى معاملهى مغبونانهاى است؛ هدف زندگى باید خیلى والاتر از این باشد.
انسان وقتى که به دنیا مىآید و یک دورهاى را میگذراند و از دنیا میرود، نفْس این آمدن و رفتن نشاندهندهى این است که یک هدفى را آفریننده و خالق انسان از این حرکت، از این جابهجایى دارد. ما باید کارى کنیم که هدف ما در زندگى با هدفى که خالق دارد به هم نزدیک بشود، با هم تطبیق بکند؛ این درستترین کار است. انسان زندگى را باید جورى انتخاب بکند که وقتى این زندگى تمام شد، از آنچه به دست آورده خشنود باشد، خوشحال باشد؛ در لحظات آخر زندگى که انسان دارد میرود و از این دنیا خارج میشود، احساس نکند دستش خالى است. هر چیز مادّی را، هر هدف مادّی را شما فرض کنید، اگر زندگى را صرف آن کردید، وقتى دارید از دنیا میروید دستتان خالى است؛ هر چه میخواهد باشد؛ چیزى ندارید. شما باید یک هدفى را فراتر از زندگى دنیا، فراتر از خود این زندگى مادّی هدف اصلى قرار بدهید، که همان رضاى خدا است، آباد کردن خانهى آخرت است، جلب کردن خشنودى پروردگار است؛ تا وقتى که زندگى تمام شد، احساس کنید که کارتان را انجام دادهاید. مثل این است که فرض کنید ما را ده روز، بیست روز به یک اردوگاهی میبرند، یک دورهى تمرین، آموزش، کار، ورزش و غیره در این اردوگاه قرار میدهند؛ خب یک هدفى دارد؛ انسان وقتى در یک اردوگاهى وارد میشود، بدیهى است که براى یک مقصودى و یک منظورى وارد میشود. وقتى این ده روز تمام شد، آدم باید احساس کند که با دستاوردى دارد از اینجا بیرون میرود. اگر دستاورد در خود آن ده روز خلاصه شده باشد، ما خسارت کردهایم؛ یعنى در آخر کار هیچ چیزی در اختیار نداریم. البتّه من اردوگاه را که مثال میزنم، در واقع یک مثال ناقصى است؛ چون شما بعد از اردوگاه یک دورهى دیگر زندگى در ذهنتان هست، امّا وقتى که از این دنیا رفتیم، دیگر هیچ چیزی نداریم و از این سرمایه هیچ چیزی در اختیار ما نیست. آن چیزى بعد از مردن در اختیار ما است که در اینجا آن را براى خودمان فراهم کرده باشیم.
هدف باید اینجورى انتخاب بشود. آن وقت چه جورى این هدف انتخاب میشود؟ اگر شما در زندگى برنامهاى را براى خودتان بریزید که در آن خدمت به مردم باشد، این هدف تأمین شده؛ یعنى وقتى شما زندگى را تمام میکنید، احساس میکنید که کار بزرگى را انجام دادید، با دست پُر دارید میروید. چرا؟ چون عمرتان را در راه خدمت به مردم گذاشتهاید. اگر خدمت به فرهنگ باشد، همینجور است، اگر خدمت به کشور باشد، خدمت به بشریّت باشد، اگر هر کارى که خداى متعال از آن کار خشنود است باشد، وقتى زندگی شما تمام شد، آن لحظهاى که دارید میروید، مىبینید دستتان پُر است؛ چرا؟ چون دارید میروید سر یک محاسبهاى که نظر محاسبهکننده در این دورهى زندگى شما تأمین شده؛ یعنى آن کارى که او خواسته، شما انجام دادهاید، دارید میروید مأموریّتتان را به او هدیه میدهید. لذا علّت اینکه مقام شهادت اینقدر بالا و والا است، همین است که شهید در واقع همهى زندگى خودش را دارد میدهد براى آن هدف و آن مقصودى که خداى متعال آفرینش انسان را براى آن انجام داده؛ یعنى اقامهى عدل، اقامهى زندگى سعادتمندانه براى انسانها، نزدیک شدن انسانها به خدا، اقامهى احکام الهى در جامعه؛ حیات طیّبه؛ هدفها اینها است. کسى که شهید میشود در راه خدا، به این معنا است که در این راه مجاهدت کرده، تلاش کرده، و در آخر سر، در این راه جان خودش را از دست داده؛ البتّه اگر چنانچه در این راه به مرگ طبیعى هم بمیرد خیلى ارزش دارد، ولى اگر چنانچه در این راه کشته بشود ــ یعنى همان شهادت ــ طبعاً ارزش بسیار والاتر و بیشترى دارد؛ لذاست که این مقامش بالا است براى خاطر اینکه همهى زندگى را یکجا تقدیم این راه کرده.
اینجورى باید برنامهریزى بکنید. شما اگر میخواهید برنامهریزى کنید، نگاه کنید در جامعهى خودتان، در کشور خودتان، ببینید کدام یک از کارهایى که در جامعه وجود دارد ــ یا هست یا ممکن است که باشد؛ ممکن است یک کارى الان نباشد، لکن بتوان آن را ایجاد کرد و به وجود آورد ــ کدامیک از این سرگرمیها و اشتغالها هست که میتواند جامعه را به اهداف والاى الهى و اسلامى نزدیک کند، انسانها را نزدیک کند؛ ببینید آن کدام است، آن را انتخاب بکنید. اگر آن را انتخاب کردید، البتّه کار [مفید] کردهاید. البتّه همین هدف شما، یعنى این برنامهریزى شما براى خود شما هم، میتواند زندگى راحتى را به وجود بیاورد؛ یعنی وقتى ما میگوییم که هدف خدایى انتخاب کنیم، معنایش این نیست که در مدّت عمرمان باید گرسنگى بکشیم، زندگى بد بگذرانیم؛ نخیر، جهتگیرى میتواند کاملاً خدایى باشد، در عین حال تأمینکنندهى نیازهاى زندگى انسان هم باشد. در جامعه هر شغلى که شما انتخاب کنید که به نفع مردم باشد، لابد درآمدى هم دارد، لابد زندگى مناسبى هم همراه آن هست، امّا وقتى شما این را انتخاب کردید براى اینکه به جامعه خدمت بکنید، براى اینکه امر الهى و دستور دینى را عمل بکنید، خودتان را به آن هدف نزدیک کردهاید.
یکی از حضّار: بسم الله الرّحمن الرّحیم. من به نوبهی خودم به عنوان یک عضو کوچکی از این جمع بزرگوار سلام عرض میکنم خدمت شما و از طرف خودم و تمام نوجوانان ایران اسلامی از شما به خاطر این حضور صمیمی تشکّر و قدردانی میکنم. سؤالی که من از محضر شما دارم راجع به این است که دوران نوجوانی، دوران پُرفرازونشیبی است و از آنجا که جوان در این دوره به مطالعه و سرگرمی تازهای میرسد، شما به عنوان کسی که این دوران را گذراندهاید و امروز شما علاوه بر فرزندان خودتان، پدر نوجوانان ایران هم محسوب میشوید و در تربیت آنها سهیم هستید، در دوران نوجوانی چه کتابهایی را بیشتر مطالعه فرمودید و نظرتان راجع به مطالعات اسلامی چیست؟
علیکم السّلام و رحمة الله. من در دورهى جوانى زیاد مطالعه میکردم و غیر از کتابهاى درسى خودمان که مطالعه میکردم و میخواندم، هم کتاب تاریخ میخواندم، هم کتاب ادبیّات میخواندم، هم کتاب شعر میخواندم و هم از جمله کتاب قصّه و رمان میخواندم. من خیلى علاقه داشتم به کتابهاى قصّه و خیلى از این رمانهاى معروف را در دورهى نوجوانى خواندهام. شعر هم میخواندم؛ من با بسیارى از دیوانهاى شعر در دورهى نوجوانى و جوانى آشنا شدم. مثلاً کتاب تاریخ [میخواندم، چون] به تاریخ علاقه داشتم. چون درس عربى میخواندیم و بتدریج با زبان عربى آشنا شده بودم، به حدیث علاقه داشتم. الان احادیثى یادم هست که در دورهى نوجوانى آنها را خواندم و یادداشت کردم؛ دفتر کوچکى داشتم، یادداشت میکردم. مثلاً احادیثى را که دیروز نگاه کرده باشم یا همین هفته نگاه کرده باشم، یادم نمیماند، مگر اینکه یادآوریاى وجود داشته باشد؛ امّا آنهایى که در آن دوره خواندم کاملاً یادم هست. شماها هم واقعاً باید قدر بدانید؛ هر چه شما امروز مطالعه کنید، برایتان میماند، هرگز از ذهنتان زدوده نمیشود. دورهى خیلى خوبى است این دورهى نوجوانى براى مطالعه و یاد گرفتن؛ واقعاً یک دورهى طلائى است و با هیچ دوران دیگرى قابل مقایسه نیست.
من کتاب خیلى نگاه میکردم؛ کتاب مطالعه میکردم. منزل ما هم کتاب زیاد بود، پدرم کتابخانهى خوبى داشت و خیلى از کتابها هم براى من مورد استفاده بود؛ خود ماها هم البتّه داشتیم، کرایه هم میکردیم. نزدیک منزل ما یک کتابفروشى کوچکى بود که کتاب کرایه میداد. من رمان و مانند اینها که میخواندم از آنجا معمولاً کرایه میکردم. الان یادم افتاد که کتابخانهى آستان قدس هم مراجعه میکردم؛ آستان قدس در مشهد کتابخانهى خیلى خوبى دارد. من در دورهى اوایل طلبگى ــ در همان سنین چهارده پانزده سالگى ــ به آنجا مراجعه میکردم. گاهى روزها میرفتم آنجا که نزدیک آستان قدس است، مشغول مطالعه میشدم، صداى اذان با بلندگو پخش میشد، به قدرى غرق مطالعه بودم که صداى اذان را نمیشنفتم؛ [با اینکه] خیلى نزدیک بود و صدا خیلى شدید مىآمد داخل سالن قرائتخانه و ظهر میگذشت، بعد از مدّتى میفهمیدیم که ظهر شده. [خلاصه] با کتاب اُنس داشتم؛ البتّه الان هم که در سنین نزدیک شصتسالگى هستم و همانطور که گفتید بعضی از شماها جاى فرزند من هستید، بعضیتان مثل نوهى من میمانید، از خیلى از نوجوانها بیشتر مطالعه میکنم؛ این را هم بدانید! الان هم من خیلى کتاب میخوانم.
یکی از حضّار: اگر ممکن است چند کتاب رمان نام ببرید و معرّفی کنید.
من نمیخواهم خیلى کتاب رمان به بچّهها معرّفی کنم. حالا اسم مؤلّفینش را ممکن است بگویم. مثلاً یک نویسندهى معروف فرانسوى هست به نام «میشل زواگو» که کتابهاى زیادى دارد؛ من اغلب رمانهاى او را در آن دوره خواندهام یا این نویسندهى معروف فرانسوى(۶) کتاب بینوایان که اوّلبار [آن را] در همان دورهى نوجوانى در کتابخانهى آستان قدس گرفتم و البتّه همهاش را نخواندم، مقداریاش را خواندم؛ بعدها البتّه آن را یکى دو بار خواندم.
یکی از حضّار: از آنجا که خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد و یکی از ارکان اصلی هنر آن زیباییای است که خداوند به مخلوقات خودش ارزانی داشته، شما به عنوان کسی که در راه خداشناسی قدم برمیدارید، حتماً از این نعمت الهی برخوردارید و دوستان خیلی تمایل دارند که بدانند نظر شما راجع به ادبیّات و هنر چیست؟ چون خود من هم در همین رشته فعالیّت میکنم، خیلی دوست دارم که از فرمایشات شما استفاده کنم.
ادبیّات که البتّه یک چیز بسیار خوب و مطلوبى است. منتها طبعاً هنرى که با ادبیّات نسبت نزدیکى دارد، مثلاً شعر است یا بعضى هنرهاى دیگر؛ من نظرم نسبت به شعر نظر بسیار مثبتى است. معتقدم شعر بسیار چیز خوبى است، قریحهى شعرى یک موهبت الهى است و شعر و همهى هنرها یک توان و قدرت تعبیر رسایى هستند از تخیّلات ظریف انسان. بعضى از تصوّرات انسانى هست یا به تعبیر بهتر و متناسبتر همان تخیّلات انسانى هست که جز با زبان هنر، با توصیف هنرى، با هیچ زبانى قابل توصیف و بیان نیست؛ اگر هنر نبود، خیلى از مافىالضّمیر انسان نگفته میماند و توصیفنشده باقى میماند. البتّه شعبههاى گوناگون هنر هر کدام یک خصوصیّتى دارند، یکى از بهترینهایش که گفتم با ادبیّات ارتباط نزدیک دارد، شعر است. شعر هنر رسایى است، هنر بلیغى است؛ زبان شعر، گویاتر از زبان بسیارى از هنرهاى دیگر است. یعنى زبان نقّاشى، موسیقى و بعضى هنرهاى دیگر، مثل زبان شعر گویا و توانا نیست. البتّه شعر خوب منظور است، نه هر شعرى؛ شعرى که حقیقتاً در آن هنر و تخیّل حضور داشته باشد و لمس بشود. البتّه بعضى از هنرهاى دیگر که توصیفشان به دقّتِ هنر شعر نیست، دایرهى شمولشان وسیع است؛ یعنى مثلاً شما شعر فارسى که بگویید، یک فارسىزبان فقط از زیبایىهاى شعر فارسى استفاده میکند، همچنان که از یک شعر عربى فقط یک عربزبان از زیبایىهایش استفاده میکند. حتّى کسى که عربى را هم بلد است، زیبایىهاى شعر عربى را مثل یک عربزبان نمیفهمد؛ لکن نقّاشى اینجور نیست. شما یک نقّاشى که میکِشید، دیگر زبان نمیشناسد، مرز زبان ندارد؛ موسیقى هم تا حدود زیادى همینجور است، بعضى هنرهاى دیگر هم همینجور است. پس شاید اینجور بشود گفت که هر چه توصیف هنر دقیقتر و ریزتر است و زبانش رساتر و بلیغتر است، حوزه و گسترهى شمولش محدودتر است؛ امّا هر چه زبان به ابهام نزدیکتر است، حوزهاش هم وسیعتر است. یک چنین چیزى در مورد هنر هست. بله، هنر مظهر زیبایى است، بیان زیبایىها است و توصیف تخیّلاتى است که انسان از زیبایى در ذهن خودش دارد.
یکی از حضّار: به عنوان آخرین سؤال از طرف خودم، شما اشاره کردید به ورزش و مطالعه و مانند این چیزها؛ جوانان ما غیر از این مسائل، یک سری سرگرمیهای دیگری دارند مانند پارک و سینما؛ خود شما در دوران نوجوانی چه نوع سرگرمیهایی داشتید؟
ماها متأسّفانه سرگرمیهاى خیلى کمى داشتیم؛ اینجور سرگرمیها آن وقت نبود. البتّه پارک بود، کم [بود]، خیلى محدود؛ مثلاً آن وقت فقط یک پارک بود داخل شهر و محیطهایش چون محیطهاى بدى بود، ماها هم خانوادههایى بودیم که پدرها و مادرها مقیّد بودند، نمیتوانستیم اصلاً برویم. [برای] امثال من در دورهى جوانى امکان اینکه بتوانند از این مراکز عمومىِ تفریحى استفاده کنند وجود نداشت؛ به خاطر اینکه مراکز، مراکز خوبى نبود و مراکز غالباً آلودهاى بود. یک خُرده هم دستگاههاى آن روز سعى داشتند که مراکز عمومى را آلودهى به شهوات و فساد بکنند؛ تعمّداً این کار انجام میشد، واقعاً با برنامهریزى این کار انجام میشد. آن وقتها ما حدس میزدیم، بعدها که قرائن بیشتر و اطّلاعات بیشترى پیدا کردیم، معلوم شد که واقعاً همینجور بوده؛ یعنى با برنامهریزى محیطهاى عمومى را فاسد میکردند، لذا ماها نمیتوانستیم برویم؛ بنابراین تفریحهاى آن وقت ماها از این قبیل نبود. تفریح من در محیط طلبگى و در دورهى نوجوانى، حضور در جمع طلبهها و مدرسهى خودمان [بود؛] مدرسهاى داشتیم [به نام] مدرسهى نوّاب که میرفتیم. جوّ طلبهها براى ماها جوّ شیرینى بود؛ جوانهای طلبه دُور هم جمع میشدند، صحبت میکردند، گفتگو میکردند، تبادل اطّلاعات میکردند، حرف میزدند. محیط مدرسه براى خود طلبهها مثل یک باشگاه محسوب میشد که آنجا در وقت بیکارى دُور هم جمع میشدند. علاوه بر این در مشهد، مسجد گوهرشاد هم بود که آنجا هم مجمع خیلى خوبى بود؛ آنجا هم واقعاً افراد متدیّن، طلّاب، روحانیّون، علما، مىآمدند، مىنشستند، بعضى بحث علمى با هم میکردند، بعضى صحبتهاى دوستانه میکردند؛ تفریحهاى ما اینها بود.
البتّه ورزش میکردم؛ من از آن وقت ورزش میکردم، الان هم من ورزش میکنم. متأسّفانه میبینم بعضى جوانهاى ما در ورزش سستى میکنند که این خیلى خطا است؛ آن وقت ما کوه میرفتیم، محیطهاى خارج از شهر میرفتیم، پیادهرویهاى طولانى میکردیم. چند بار من با دوستان خودم، در کوههاى اطراف مشهد همینطور کوهبهکوه، روستابهروستا، چند شبانه روز حرکت کردیم، راه رفتیم و از اینجور ورزشها داشتیم. اینها هم البتّه تفریح بود، تفریحهاى خیلى خوب و سرگرمکنندهاى بود که خارج از محیط شهر محسوب میشد. من میبینم حالا در تهران این دامنهى زیباى البرز و ارتفاعات به این قشنگى و به این خوبى را؛ بنده خودم هم میروم، زیاد میروم؛ هفتهاى چند بار به این ارتفاعات میروم و متأسّفانه میبینم نسبت به جمعیّت تهران، کسانى که آنجا مىآیند و از این محیط بسیار خوب، پاک، باصفا استفاده میکنند، خیلى عدّهی کمی هستند؛ من تأسّف میخورم که چرا جوانهاى ما از این محیط طبیعىِ زیبا استفاده نمیکنند. اگر آن وقت در مشهد ما، یک چنین کوههاى نزدیکى وجود داشت ــ چون مشهد کوههاى به این خوبى و به این نزدیکى ندارد ــ ماها بیشتر هم استفاده میکردیم. انشاءالله موفّق باشید.
یکی از حضّار: تشکّر و امتنان قلبی نوجوانان ایران اسلامی را به خاطر لطف و عنایتی که به آنها دارید، پذیرا باشید. ماها واقعاً هیچ وقت تصوّر نمیکردیم، حتّی بعضی در مخیّلهشان نمیگنجید که بیایند رودرروی شما بنشینند، شما پدرانه بهشان بنگرید، پدرانه برایشان صحبت کنید و بواقع برایشان ثابت شود که پدر دیگری غیر از پدر خودشان که دارند یا از دست دادهاند، بالای سرشان است. نوجوان سرچشمهی کار و تلاش و فعّالیّت و منبع طراوت و شادابی است؛ نوجوان، آیندهساز و تقویمساز یک کشور است و قسمت مهم و بخش عمدهای از این آینده هم شغل و کار و فعّالیّت نوجوان است. رئیسجمهوران آینده، وزیران، نمایندگان، معلّمها، قاضیها، پزشکان و صنعتگران فردا چشم دوختهاند و منتظرند تا صحبتهای شما را در مورد فعّالیّت آیندهشان بشنوند. انتظار دارید تا نوجوانها در حال و آیندهی فرهنگ و اقتصاد و سیاست این مرز و بوم چگونه باشند؟
اوّلاً شما چه زیبا صحبت میکنید؛ هم صدایتان خوب است، هم ماشاءالله خیلی قشنگ صحبت میکنید؛ انشاءالله که موفّق باشید. البتّه من انتظار دارم که نوجوانها ــ همانطور که قبلاً گفتم ــ به جاى اینکه خیلى به آینده نگاه کنند، به حال نگاه کنند. یعنى الان، شما در یک دوران طلائى زندگى میکنید؛ این دوران بین سنین ده یازده سالگى تا بیستودو، بیستوسهسالگى، حقیقتاً یک دوران طلائى است؛ دوران یاد گرفتن، آمادهسازى ذهن خود، فکر خود براى آینده، بخصوص که امکانات امروز در کشور ما فراهم است. من میترسم که بچّهها اگر امروز خیلى به فکر این باشند که ما فردا چهکاره خواهیم شد، بروند در تخیّلات زیادِ غیر عملى؛ تخیّلاتى که خیلى به عمل نزدیک نیست؛ که حالت بهاصطلاح موهومات و حالت افسانهپردازى ذهنى را بیشتر به انسان [منتقل] میکند و [باعث میشود] از حالشان بمانند.
آنچه من توصیه میکنم، این است که بچّهها از استعداد خودشان، از وقت خودشان، استفاده کنند و خوب درس بخوانند. بیشترین چیزى که امروز ما لازم داریم این است که بچّهها به طور جدّی درس بخوانند. برنامههاى مدرسههاى ما خیلى برنامههاى غلیظِ شدیدِ پُر و پیمانى نیست؛ طبق اطّلاعاتى که من دارم، در بسیارى از کشورهاى دیگر ــ کشورهایى که امروز از لحاظ علمى و صنعتى و تکنولوژى و مانند اینها پیشرفتهتر از کشور ما هستند ــ درسهاى دورهى راهنمایى و دبیرستان خیلى از درسهاى مدارس ما، هم حجمش بیشتر است، هم دشوارتر است؛ یعنى واقعاً تحمیل مطلب میکند بر ذهن قابل کشش جوانها. این ذهن جوان، خیلى قابل کشش است، توانش براى کشیدن بار معلومات خیلى زیاد است؛ محفوظات زیادى به آنها میدهند. من میبینم با اینکه درسهاى ما خیلى از لحاظ حجم و محتوا سنگین نیست، بعضى از جوانهاى ما غالباً گله میکنند از اینکه درس، ما را خسته کرده، ما نمیتوانیم بخوانیم؛ و فرصتى براى خودشان نمىبینند براى اینکه بتوانند مطالعات جنبى بکنند؛ در حالى که به نظر من جوان میتواند، هم درس بخواند، هم مطالعه کند، هم ورزش کند. وقتتان را صرف کارهاى جدّی [کنید]؛ همهی اینها جدّی است؛ ورزش هم جدّی است، بازى هم جدّی است؛ براى جوان اینجورى است. البتّه بعضى از کارها جدّی نیست؛ مثلاً فرض بفرمایید که انسان ساعتها بنشیند ــ البتّه روى هم ساعتها [میشود] ــ تبلیغات تلویزیون را تماشا کند، چون مثلاً بیست دقیقه تبلیغات میکنند قبل از اینکه فیلم را به ما نشان بدهند؛ این بیست دقیقهها خودش خیلى میشود. من خیلى موافق نیستم با اینجور وقتگذرانى که بر روى هم ساعتها از وقت ماها را ممکن است بگیرد. بعضى از کارها، کارهاى زائدى است، امّا درس خواندن، مطالعه کردن، ورزش کردن کارهاى لازمى است؛ جوانها از همهى اینها در این سنین میتوانند استفاده کنند و خودشان را براى آینده بسازند.
شما نگاه کنید ببینید که چه استعدادى در شما خودش را نشان میدهد؛ اگرچه کسانى باید بنشینند استعدادها را هم در افراد کشف کنند، امّا حقیقت این است که استعداد در وجود جوان و نوجوان خودش را به هر شکلى نشان میدهد. بعید است که یک انسان بااستعدادى، خودش تا سنین مثلاً هجده نوزده سالگى، بیست سالگى حس نکند که به کدام سَمت، شوق و گرایش و علاقهى بیشترى دارد و توانایى بیشترى، براى کدام کار دارد. وقتى که فهمیدید استعدادتان در کدام طرف است ــ حالا یا خودتان کشف کردید، یا معلّم، مدرسه، پدر و مادر به یک نحوى کشف کردند ــ آن وقت بروید به آن سمت، هر چه میخواهد باشد. نگویید این کوچک است، این کم است؛ نه، کشور به همهچیز احتیاج دارد. شما گفتید رئیسجمهور؛ کشور به رئیسجمهور احتیاج دارد، به صنعتگر هم احتیاج دارد، به وزیر هم احتیاج دارد، به طبیب هم احتیاج دارد؛ کشور به همهجور انسانى احتیاج دارد. اینجور هم نیست که ما فرض کنیم که اگر ما آن شغل را گرفتیم، زندگى ما بهتر خواهد شد و به اهداف زندگى راحتتر خواهیم رسید؛ نخیر، اینجورى هم نیست. گاهى انسان در آنجایى که خیال نمیکند، زندگیاش، هم خوشتر میگذرد، هم به هدفهاى والاى زندگى که گفتیم جلب رضاى الهى است، نزدیکتر میشود و میتواند محصول صحیحى از زندگى خودش به دست بیاورد. بنابراین آنچه من به جوانان عزیز، نوجوانان عزیز میتوانم توصیه بکنم، این است که از وقت، از حال، حدّاکثر استفاده را بکنند؛ این هم البتّه بدون برنامهریزى نمیشود. باید بنشینند با همان ذهن خودشان [انجام دهند]. برنامهریزى هم یک الگوى همگانى ندارد که من بگویم همه باید اینجور برنامهریزى کنند؛ نه، هر کسى بر حسب سنّش، بر حسب وضع زندگى خانوادگیاش، بر حسب امکاناتش، بر حسب آن شهرى که در آن زندگى میکند، خانوادهاى که در آن زندگى میکند، یک جور برنامهریزىای ممکن است بکند و یک جور امکانى داشته باشد. برنامهریزى کنند و با برنامه از وقتشان حدّاکثر استفاده را بکنند.
یکی از حضّار: شما در صحبتهایتان هم فرمودید، ما هم منکر این نیستیم که به خاطر سالها خفقان و ستم، سالها دشمن میترسید از اینکه فکر بالنده و استعداد شکوفا شود؛ و حالا بعد از سالها فرصت آن را پیدا کرده است، شکوفا شده است و در صحنههای مختلف جهانی دیده میشود. به خاطر سالها که دشمن نمیگذاشت این استعدادها شکوفا بشود، به خاطر سالهای تاریکی که تمام روزنهها را به روی ما بستهاند و نگذاشتند روشنی به این مملکت بتابد، به خاطر این سالها شاید زمان زیادی و یا مقدار زیادی از تکنولوژی غرب، از وسایلی که غرب در اختیار دارد، از وسایل کشورهای دیگر یا کشورهای عمدتاً توسعهطلب دور هستیم؛ منکر این نیستیم امّا نوجوان و جوان مخترع ایرانی با اینهمه اندیشهای که هر روز شاهد شکوفا شدن یکی از آنها هستیم، چطور میتواند از تکنولوژی غرب استفاده کند و خودش در مقابل آن مسحور و به قول معروف اسیر نشود؟
چرا اسیر بشود؟ چرا مسحور بشود؟ این استعداد بشرى است. یک بشرى فکر و ذهن خودش را به کار انداخته، توانسته یک چیزى را در این عالم طبیعت، در این طبیعت بزرگ و همچنان عمدتاً ناشناخته، به دست بیاورد؛ شما خودتان هم این کار را میتوانید بکنید؛ شما خودتان هم میتوانید ذهنتان را به کار بیندازید و این را به دست بیاورید. مسحور شدن اگر به معناى این است که انسان چیزى را تحسین بکند، این اشکالى ندارد؛ بله، باید تحسین کند، چه مانعى دارد؟ هر پدیدهى علمى، هر پدیدهى حاکى از پیشرفت یک انسان، برجستگى ذهن یک انسان، در خور تحسین است؛ اشکالى ندارد که ما تحسین بکنیم امّا اینکه مسحور بشود به معناى اینکه خودش را در مقابل آن کوچک ببیند، خودش را تحقیر کند، نه؛ به هیچ وجه. شما هم اگر همین امکان را در اختیار داشته باشید، همان را و بهتر از آن را پدید مىآورید؛ کمااینکه [اگر] شما ملاحظه کنید در همین زمینههایى که این چندساله، جوانان ما و نوجوانان ما وارد شدند ــ در این المپیادهاى ریاضى، فیزیک، کامپیوتر و غیره ــ مىبینید بچّههاى ایرانى از امثال و اقران(۷) خودشان جلو افتادهاند؛ یعنى از بیشتر کشورهاى جهان جلو افتادهاند با اینکه عمر این امتحانشان، آزمایششان خیلى کوتاه است. بنابراین ما میتوانیم بفهمیم؛ یعنی یک نوجوان ایرانى راحت میتواند کشف بکند که اگر ذهنش را به کار بیندازد، اگر استعدادش را به کار بیندازد، اگر واقعاً درس بخواند، واقعاً زحمت بکشد و بخواهد، میتواند کارهاى بزرگى هم او انجام بدهد. البتّه من بارها به اندیشمندان خودمان آن نکتهاى را که شما گفتید که غرب از ما خیلى جلو است گفتهام؛ این یک حقیقتى است. اگر ما بخواهیم از همان راهى که غرب حرکت کرده، دنبال او برویم تا به آن نقطهاى که او امروز هست برسیم، این، عمرها و قرنها طول خواهد کشید و نخواهیم توانست؛ ما احتیاج به راههاى میانبُر داریم. آیا راه میانبُرى وجود دارد؟ حتماً وجود دارد. کجا است؟ من نمیدانم، بروید تا پیدا کنید.
تمام این اکتشافات علمى، راههاى میانبُر است. ببینید! چون حرکت با قوّهى بخار که نبود، با نیروى بخار که نبود، با استفادهى از نیروهاى دیگرى غیر از نیروى بخار بود، امّا نیروى بخار را یک نفرى به دست آورد. چیزى در طبیعت وجود داشت، نیروى بخار از اوّل عالم وجود داشته، این را کسى کشف کرد؛ این، یعنى یک راه میانبُر. خیلى خب، راههاى میانبُر را کشف کنید. این نیروى الکتریسیته که شما ملاحظه میکنید که امروز همهى کارهاى دنیا را یا قسمت معْظمش را در واقع دارد انجام میدهد، همیشه در طبیعت وجود داشته؛ این که به وجود نیامده، یک نفرى رفت این راه میانبُر را پیدا کرد و از آن عبور کرد. خیلى خب، بسیارى از راههاى میانبُر دیگری هنوز وجود دارد؛ دانشمندان بزرگ تصریح میکنند که ما به بیشترین اسرار عالم طبیعت و از جمله بیشترین اسرار وجود انسان هنوز پى نبردهایم، خیلى چیزها را کشف نکردهایم. چه کسی میتواند کشف کند؟ آن کسى که بتواند فکر کند، عالِم بشود، دانشمند بشود، از علوم روز استفاده بکند میتواند راههاى جدید را کشف کند و به دست بیاورد. شما آن کس باشید، جوان ایرانى آن کس باشد؛ چرا باید خودش را در مقابل آن کسانى که این راه را تا حالا رفتهاند، کوچک ببیند؟
یکی از حضّار: یک سؤال دیگری هم در میان فرمایشات شما برای من پیش آمد؛ ما غیر از شما که رهبر ما هستید، پدر ما هستید، یک فرد دیگری، یک شخصیّت دیگری از شما میشناسیم با نام مستعار «امین».
دلم قرار نمیگیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف دادهام عنان بی تو
برای اینکه جوان امروزی ــ بخصوص ایرانی؛ تاکید میکنم ــ به آن بلوغ رسیده که امین از نوشتهها و از شعرهای حتّی عارفانهاش برایش بگوید، بگویید که چه شعرهایی داشتهاید و آنها چه سمت و سویی دارند؟ میخواستم از «امین» برایمان بگویید.
ماجراى «امین» یک ماجراى دیگرى است؛ یعنى آن یک عالم دیگرى است که عالم شعر و احساس و مانند اینها است. البتّه یک مقدارى راجع به شعر با شما صحبت کردم، حالا چند کلمهى دیگر هم [میگویم]. جوانها مجموعهى احساسند؛ الحمدلله شماها خیلى خوبید. من البتّه در دورهى جوانى، شعر گفتن را شروع کردم و گاهى شعر میگفتم؛ منتها به دلیلى، آن شعرها را در انجمن ادبىای که آن وقت در مشهد تشکیل میشد و من هم در آن انجمن شرکت میکردم، تا سالهاى متمادی نمیخواندم. حالا عیبی ندارد دلیلی را که گفتم به [خاطر] آن نمیخواندم بگویم. علّت این بود که من چون سابقهى زیادى با شعر داشتم، شعر را میشناختم؛ یعنى خوب و بد شعر را میشناختم. اشخاص نامدارى در آن انجمن بودند؛ بعضیشان اشخاص نامدارى هستند که امروز هم هستند و بعضى هم فوت شدهاند. در آن انجمن وقتى شعرى خوانده میشد، نقد میکردم شعر را. نقدى که من نسبت به شعر انجام میدادم، نقدى بود که غالباً مورد تأیید و تصدیق حضّار، از جمله خود آن شاعر قرار میگرفت. شعر خودم را وقتى من نگاه میکردم، میدیدم با دید یک نقّاد، این شعر من را راضى نمیکند؛ نمیخواستم این شعر را بخوانم، یعنى اگر شعرى بود که از آنچه آن روز میگفتم بهتر بود، حتماً میخواندم. لکن مىنشستم فکر میکردم، شعر را میگفتم، مینوشتم، پاکنویس میکردم، امّا در آن انجمن نمیخواندم؛ چرا؟ چون سطح آن انجمن به خاطر همین نقدهایى که میشد ــ از جمله خود من که زیاد نقد میکردم ــ بالاتر از این شعر بود؛ شاید شعرهایى خوانده میشد که از سطح آن شعر بالاتر نبود امّا مورد نقد قرار میگرفت. به هر حال میتوانم اینجورى بگویم که آن شعر، من را به عنوان یک ناقد راضى نمیکرد. اتّفاق افتاده بود که در غیر از آن انجمن در انجمنهایى در بعضى از شهرهاى دیگر ــ یک شهرى را که حالا نمیخواهم اسم بیاورم؛ از شهرهاى معروف شعرخیز ایران ــ شرکت کرده بودم، و آنجا دیدم سطح آن انجمن، سطح نقد انجمن ما در مشهد را ندارد، لذا از من شعر خواستند، من خواندم؛ همان سالهاى قدیم؛ این را که میگویم، مثلاً مال سالهاى ۳۷ یا ۳۸ است؛ یعنى در حدود سنین بیست، بیستویک یا بیستودوسالگی، که البتّه این ادامه داشت تا سالهاى ۴٢و ۴٣ و۴۴ و تا آن وقتهایی که دیگر غرق شدن در کارهاى مبارزات، ما را از کار شعر و مانند اینها بکلّى دور کرد و دیگر انجمن هم نمیرفتم. به هر حال آن زمان شعر میگفتم.
بعد شعر گفتن را رها کردم و نمیگفتم، تا چند سال قبل از این که تصادفاً یک جورى شد که دوباره احساس کردم مایلم گاهى یک چیزى بر زبان بیاورم، یا بر ذهن بیاورم، یا روى کاغذ بیاورم؛ [البتّه] آنها هم بین مردم پخش نشده. حالا شما یک بیتى خواندید، امّا چند غزل بیشتر از این شعرهایى که من گفتهام، در دست مردم نیست. نمیدانم شما این را از کجا شنیدهاید، از چه کسی شنیدهاید. این غزلى که شما مطلعش را خواندید این مال خیلى دور نیست، خیال میکنم مال همین سه چهار سال قبل است. انشاءالله موفّق باشید.
یکی از حضّار: به نام خدا. سلام و درود فراوان دارم خدمت شما؛ از این فرصتی که برای بنده حاصل شده استفاده میکنم و به عنوان فرزند از محضر پدر سؤالی میکنم که شما در دورهی نوجوانی چه تصوّری از خدا داشتید؛ حالات و روحیّات شما در دورهی نوجوانی چگونه بود؟ شما به نوجوانها توصیه میکنید که با خدا چگونه حرف بزنند و چه چیزهایی از خدا بخواهند؟
سلام بر شما. من در دورهى نوجوانى، یعنى همان دورانى که تازه از دبستان بیرون آمده بودیم و طلبه شده بودم، به دعا و توجّه و مانند اینها خیلى اهتمام میورزیدم، امّا اینکه چه تصوّرى از خدا داشتم، نمیتوانم الان چیزى به یاد بیاورم که دربارهى خدا چه جورى فکر میکردم، کمااینکه دربارهى ذات مقدّس پروردگار هم انسان نباید خیلى فکر کند و در فکر فرو برود. وجود خداى متعال یک وجود بدیهى و روشن و واضحى است که همهى وجود یک انسان به او گواهى میدهد. یعنى اگر انسان خودش را دچار وسوسه نکند و غرق نکند خودش را در وسوسهها، ذهن انسان، دل انسان، جان انسان گواهى میدهد به وجود خدا؛ یعنی واقعاً وجود خدا حتّى احتیاج به برهان و استدلال [هم] ندارد، اگرچه برهان و استدلال زیادى هم در وجود پروردگار هست. آنچه آن وقت براى من مطرح بود و عملاً وجود داشت، این بود که اهل دعا و ذکر و دعاهاى مأثور(۸) و اعمالى که وارد شده بودم. مثلاً یادم هست، هنوز من بالغ نبودم که اعمال روز عرفه را [انجام میدادم] که اعمال طولانىاى هم هست؛ نمیدانم میدانید [یا نه] ؛ لابد آشنا هستید؛ خیلى از جوانها میدانند، آشنا هستند با آن اعمال؛ چند ساعت طول میکشد، از بعد از نماز ظهر و عصر اعمال شروع میشود؛ اگر انسان بخواهد به همهی آن اعمال برسد مثلاً شاید تا نزدیک غروب در روزهاى نهچندان بلند، به طول مىانجامد. منزل ما حیاط کوچکى داشت. من آن وقت را یادم هست، من و مادرم ــ چون مادرم هم خیلى اهل دعا و توجّه و اعمال مستحبّى و مانند اینها بود ــ میرفتیم یک گوشهى حیاط که سایه بود، آنجا فرش پهن میکردیم ــ چون مستحب است که زیر آسمان باشد ــ و هوا [هم] گرم بود، یادم هست یا تابستان بود آن سالهایى که الان در ذهنم مانده، یا شاید پاییز بود؛ روزها نسبتاً بلند بود، میرفتیم زیر آن سایه مىنشستیم و ساعتهاى متمادی اعمال روز عرفه را انجام میدادیم. هم دعا داشت، هم ذکر داشت، هم نماز داشت، مادرم میخواند، من و بعضى از برادرها و خواهرها هم بودند و میخواندند. و دورهى جوانى و نوجوانى من اینجورى بود؛ یعنى دورهى اُنس با معنویّات و با دعا و مانند اینها.
البتّه، ماها آن وقت از یک امتیاز برخوردار بودیم که این امتیاز اگر امروز در جوانى باشد، دعا و ذکر و نماز براى او شیرین خواهد آمد و مطلقاً خستهکننده نخواهد بود و آن، توجّه به معانى است. ببینید! هر کسى که از نماز خسته میشود در حال نماز، یا معناى نماز را نمیداند یا توجّه نمیکند، وَالّا اگر کسى معناى نماز را بداند و توجّه هم بکند به نماز، امکان ندارد از نماز خسته بشود؛ اصلاً امکان ندارد. اگر کسى دعا را بفهمد ــ مثلاً دعاى ابوحمزهى ثمالى را که میدانید دعاى خیلى طولانىاى است دیگر؛ حدود هشت، یا ده صفحهى مفاتیح است، یا دعاى امام حسین در روز عرفه را ــ و توجّه [هم] بکند؛ چون گاهى انسان معنا را هم میداند امّا توجّه نمیکند و ذهنش جاهاى دیگر میرود، او خسته میشود امّا اگر معنا را انسان بفهمد و توجّه بکند، از این دعاى به این بلندى، امکان ندارد خسته بشود. یعنى اینقدر این گفتگویى که در این دعا بین این بندهى برگزیده و شایسته و بامعرفت، و خدا انجام گرفته ــ مابین این بنده و خدا ــ پُرجاذبه و نافذ و حقیقى و بیانکنندهى آن خواستهاى فطرى انسان است که امکان ندارد کسى از آن هیچوقت خسته بشود.
توصیهی من به جوانها این است که با توجّه عبادت بکنند. من اصرار نمیکنم براى اینکه زیاد عبادت کنند؛ نه، شما خواستید زیاد عبادت کنید، خواستید کم عبادت کنید. البتّه عبادت واجب را همه باید انجام بدهند، آن که قابل اغماض نیست، هر کسى باید عبادت واجبش را انجام بدهد. عبادت واجب چیزى هم نیست؛ فقط هفده رکعت نماز در شبانه روز عبادت واجب ما است که چیز زیادى نمیشود؛ هفده رکعتِ یکدقیقهای، یا حدّاکثر هفده رکعتِ دودقیقهای چیزى نمیشود.
من نمیگویم عبادات مستحبّه را مثل دعا خواندن، تلاوت قرآن، یا مثل نمازهاى مستحبّى را زیاد انجام بدهند، امّا میگویم همان مقدارى که انجام میدهند با توجّه انجام بدهند؛ و اگر با توجّه انجام دادند، بهره میبرند؛ حقیقتاً استفاده میکنند از آنچه میخوانند. حالا ممکن است بعضى عربى بلد نباشند، [خب] ترجمههاى خوبى شده؛ من دیدهام بعضى از ترجمههاى دعاها را که واقعاً خوب است. بد نیست این را شماها بدانید که من با دید ادبى که نگاه میکنم به این دعاها، جزو زیباترین سخنان زبان عربى است؛ همین دعاى کمیل، یا دعاى امام حسین در عرفه، یا همین دعاى ابىحمزه، یا آن مناجات شعبانیّه، اینها جزو زیباترین متنهاى ادبى است در زبان عرب؛ خیلى زیبا است؛ البتّه اینها متنهاى قدیمى است. میدانید که زبان تحوّل پیدا میکند؛ مثلاً فرض بفرمایید به صورت یک تشبیه ناقص، مثل گلستان سعدى. گلستان سعدى قدیمى است، زبان قدیمى دارد امّا کسى که بخواند آن را، اهل ادبیّات و هنر باشد، لذّت میبرد و از زیبایى آن بهره میبرد. این تعبیرات بسیار زیبا است؛ هم الفاظ زیبا است، هم معانى زیبا است. این صحیفهى سجّادیّه به قدری جالب است که از مفاهیم و معارفى که در آن هست، گاهى اوقات انسان حیرت میکند که این چه ذهنى است، چه مغزى است که اینها را توانسته کنار هم بنشاند و یک چنین تعبیراتى را درست کند! لذا من توصیه میکنم که ارتباطات بچّهها با خدا، ارتباطات باتوجّه و باحالى باشد و نمازها را بخصوص با حال بخوانند؛ دعا میخوانند، با حال و با توجّه بخوانند، و بدانند با چه کسى دارند حرف میزنند و بدانند چه میخواهند و بدانند که این خواست پاسخ دارد؛ یعنى در قرآن چند جا هست که به ما گفته شده که «اُدعونیِ اَستَجِب لَکُم»؛(۹) مرا بخوانید تا به شما پاسخ بدهم. یک جا دارد «وَاسئَلُوا الله مِن فَضلِه»؛(۱۰) از خداى متعال، از فضل خدا طلب کنید و بخواهید؛ اینها وعدههاى الهى است و وعدهى الهى صادقترین وعدهها است و حتماً اگر چنانچه از خدا بخواهید، خدا به شما پاسخ خواهد داد و اگر اُنس پیدا کنید، خواهید دید که خیلى از پاسخها همان است که در همان لحظه به شما داده میشود. یعنى آدم نبایست خیال کند که پاسخ دعا حتماً همان پولى است که از خدا خواسته و باید برسد؛ گاهى اوقات پاسخ همان است که در آن لحظه به شما میدهند؛ آنچنان نورانیّتى در دل شما به وجود مىآید که مىبینید پاسختان را الان گرفتهاید. انسان گاهى میبیند که دیگر هیچ چیز نمیخواهد؛ انسان حالتى در دعا پیدا میکند که گاهى احساس میکند که هیچ چیز دیگر غیر از آن نمیخواهد. وقتى انسان یاد پروردگار در دلش زنده باشد اینجور است.
یکی از حضّار: سؤالم را جور دیگرى مطرح میکنم: شما خدا را چگونه شناختید؟
من البتّه به صورت ایمانى، از خانواده گرفتم؛ به صورت معرفتى بعدها با فکر، با مطالعهى کتابهاى استدلالى توانستم به معرفتِ استدلالى دست پیدا کنم. و من میتوانم به شما بگویم: عزیزان من! معرفتِ استدلالى لازم است، امّا آنچه انسان را نجات میدهد و به حرکت وامیدارد همان معرفت ایمانى است؛ یعنى وقتى که ابوذر مسلمان شد، پیغمبر اسلام نرفته بود برهان نظم و برهان خُلف و برهان علّت اولىٰ را براى او بیان کند و بگوید به این دلیل خدایى هست و خدا یکى است و این بتها خدا نیستند؛ نخیر، با آن بیان پُرجاذبهى خودش ایمانى را در دل ابوذر انداخته بود؛ آن بیانى که بر اثر ایمان، بر اثر نورانیّت ایمان در دل انسان به وجود مىآید؛ حالا چه آن را پدر و مادر به انسان بدهند، چه یک بزرگتر، چه یک استاد، چه گاهى یک حادثه به انسان میبخشد آن ایمان ناب را، که آن [برای] انسان خیلى بیشتر به کار مىآید تا آن استدلالها. اگرچه آن استدلالها هم حتماً لازم است؛ زیرا در آن ایمانى که گفتم گاهى وسوسه ممکن است بشود، بعضى بیایند خدشه بکنند؛ انسان براى اینکه از آن وسوسهها به یک جاى امنى خودش را برساند، به آن استدلال احتیاج دارد. آن استدلال مثل ستونى است، مثل دیوارى است که انسان به آن تکیه میدهد و خیالش آسوده است که جاى وسوسه و دغدغه نیست؛ یعنى کسى نمیتواند در انسان تردید ایجاد کند. امّا آن چیزى که انسان را به کار میآید و به حرکت وادار میکند و در میدانهاى زندگى کمک میکند، همان اعتقادى است که از ایمان، از محبّت، از جاذبه، از شور و عشق حاصل میشود.
یکی از حضّار: نوجوان در دعا از خدا چه بخواهد؟
هر چه بخواهد عیبى ندارد؛ یعنى نوجوان آرزوهایى دارد؛ گاهى آرزوهای انسان در یک اتاق خلاصه میشود؛ در همان اتاق خودش که در خانه دارد، یا با خانوادهاش زندگى میکند خلاصه میشود؛ یعنى خیلى کوچک است. همان را هم از خدا بخواهد، مانعى ندارد. از خدا همهچیز را بخواهید؛ یعنى نگویید این کوچک است، نمیشود از خدا خواست، یا این را بد است از خدا بخواهم؛ نه، فرق خدا و بندگان خدا این است که بندگان خدا یک جورى هستند که گاهى یک چیزهایى را بد است آدم از آنها بخواهد امّا هیچ چیز بد نیست که شما از خدا بخواهید. خدا قدرتش زیاد است، علمش هم زیاد است، نیاز شما را هم میداند و آنچه در شما میپسندد ارتباط با او است؛ این ارتباط با درخواست حاجت است، بسیار خب حاجت بخواهید، خدا هم انشاءالله عطا خواهد کرد؛ اگر مصلحت شما باشد، خدا آن حاجت را روا خواهد کرد. آیندهتان را بخواهید، توفیقاتتان را بخواهید، پیشرفتتان را بخواهید، سلامت خودتان را بخواهید؛ خود ایمان قوى را از خدا بخواهید. میدانید در دعاهاى ما یکى از خواستههایى که روی آن خیلى تکیه شده همان ایمان و یقین ثابت و روشن و شورانگیز است؛ این را هم از خدا بخواهید، آن را هم خدا به شما میدهد. دنیا بخواهید، آخرت بخواهید، براى پدر و مادرتان بخواهید، براى دوستانتان بخواهید.
یکی از حضّار: از چه زمانى به فعّالیّتهاى سیاسى علاقهمند شدید و مطالعات سیاسى را آغاز کردید؟
من شاید مثلاً چهارده پانزده سالم بود که مرحوم نوّاب صفوى آمد مشهد. خیلى براى من مرحوم نوّاب صفوى جاذبه داشت و بکلّى من را مجذوب خودش کرد. هر کسى هم آن وقت در سنین ما و حدود سنین ما بود، مجذوب نوّاب صفوى میشد؛ از بس این آدم پُرشور و بااخلاص و پُر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود. آنجا من میتوانم بگویم که به طور جدّی به مسائل مبارزاتى، به آنچه به آن میگوییم مبارزهى سیاسى علاقهمند شدم. البتّه قبل از آن چیزهایى میدانستم؛ زمان نوجوانى ما مصادف بود با اوقات مصدّق؛ اوّلِ روى کار آمدن مصدّق در سال ۱۳۲۹. من یادم هست وقتى که مصدّق تازه روى کار آمده بود و مرحوم آیتالله کاشانى همکارى داشت با او، مرحوم آیتالله کاشانى نقش زیادى داشتند در توجّه مردم به شعارهاى سیاسى دکتر مصدّق؛ لذا کسانى را میفرستادند به شهرهاى مختلف که براى مردم سخنرانى کنند و حرف بزنند؛ از جمله در مشهد سخنرانهایى مىآمدند، من دو نفر از آن سخنرانها و سخنرانىهایشان را کاملاً یادم هست. آنجا با مسائل مصدّق آشنا شدیم، بعد هم مصدّق در سال ۳۲ سقوط کرد که قضیّهى [کودتای] بیستوهشتم مرداد پیش آمد کرد و من کاملاً در جریان سقوط مصدّق و حوادث آن روز بیستوهشتم مرداد هم بودم؛ یعنى من خوب یادم هست که روز بیستوهشتم مرداد اوباش و اراذل ریخته بودند در مجامع حزبىای که به دولت دکتر مصدّق ارتباط داشتند و آنجا را غارت میکردند؛ این مناظر کاملاً جلوى چشم من است؛ بنابراین مقولههاى سیاسى را کاملاً میشناختیم، دیده بودیم، لکن من به مبارزهى سیاسى به معناى حقیقى، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقهمند شدم. بعد از آنکه مرحوم نوّاب از مشهد رفت، زیاد طول نکشید که شهید شد؛ الان درست یادم نیست که چقدر طول کشید؛ مثلاً یک سال، دو سال طول کشید که مرحوم نوّاب شهید شد. شهادت او هم یک غوغایى در دلهاى جوانهایى که او را دیده بودند و شناخته بودند به وجود آورد. در حقیقت سوابق کار مبارزاتى ما به این دوران برمیگردد؛ یعنى به سالهاى ۳۳، ۳۴ به بعد.
یکی از حضّار: دو سؤال، تقریباً در یک بستر مشترک اگر اجازه بفرمایید مطرح میکنم؛ سؤال اوّل این است که مختصری برای نوجوانها و جوانهای ما از نحوهی زندگی در دوران منحوس پهلوی صحبت بفرمایید و بگویید حضرتعالی در طول مبارزات آیا در زندان و تبعید به سر بردهاید و اگر اینطور است زمانش چه مدّت بوده؟
بله، من بارها بازداشت شدم. شش مرتبه من را بازداشت کردند که زندان بردند و یک بار هم تبعید شدم؛ مجموعاً نزدیک به سه سال این دورانها طول کشیده؛ یعنى چند ماه بوده؛ و زمانهاى کوتاه و بلند بوده که مجموعاً حدود سه سال شده. دورهى زندگى ما در آن زمانها، دوران بسیار بدى براى ایران و ایرانىها بود؛ خیلى دوران بدى بود.
اوّلاً یک نکتهى خیلى مهمّى که شاید واقعاً شماها امروز نتوانید حتّى درست تصوّر بکنید آن را، من از آن دوران بگویم. در آن دوران مسائل کشور ــ مسائل سیاست، دولت ــ مطلقاً براى مردم مطرح نبود؛ یعنى حالا شما مثلاً وزرا را میشناسید، مردم ما در کشور وزرا را میشناسند، رئیسجمهور را میشناسند، آن وقتى که نخستوزیر بود، نخستوزیر را میشناختند، کارهاى عمده را میدانند، در مبارزات سیاسى از خیلى چیزها خبر دارند، [مثلاً] دولت امروز چه اقدامى کرده، چه تصمیمى گرفته؛ آن زمان اصلاً دولتها مىآمدند، میرفتند، مردم نمیفهمیدند! یعنى یک نخستوزیر میرفت، یک نخستوزیر دیگرى مىآمد، کابینه عوض میشد، انتخابات میشد، اصلاً مردم خبر نمیشدند؛ بکل بىتفاوت نسبت به مسائل دولت بودند. دولت خودش براى خودش کارهایى میکرد؛ مردم راه خودشان را میرفتند، دولت راه خودش را میرفت؛ فشار روى مردم خیلى زیاد بود، آزادى اصلاً نبود.
من یادم هست که یک دوستى از دوستان ما از پاکستان آمده بود نقل میکرد براى ما که من مثلاً در پارک، فلان کس را دیدم و فلان اعلامیّه را دادم به او. من تعجّب کردم در پارک مگر کسی میتواند اعلامیّه به کسى بدهد. او از تعجّب من تعجّب کرد؛ گفت چرا نشود؟ خب پارک است دیگر، انسان درمىآورد اعلامیّه را میدهد به آن طرف. گفتم مگر چنین چیزى میشود؟ حالا این مال دوران مبارزات ما بود که من دورهى نوجوانى را هم گذرانده بودم؛ یعنى اینقدر اختناق در ایران زیاد بود که اصلاً تصوّرش را نمیکردیم کسى ممکن است به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوى چشم مردم حرف سیاسى به کسى بزند، به دوستى بزند، یا کاغذى را به او بدهد، یا کاغذى را از او بگیرد؛ از بس فشار و خفقان بود. به کوچکترین سوء ظنّى افراد را میگرفتند، به خانههاى مردم میریختند. بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند؛ منزل پدرم، منزل خودم. کاغذهاى من را، نوشتههاى من را، بارها بردند؛ خیلى از نوشتههاى علمى، یادداشتهاى علمى و غیر علمى من از بین رفته، غارت شده؛ جمع کردند، بردند، بعد دیگر ندادند یا وقتى دادند، همه را ندادند. زندگى، زندگى سختى بود از لحاظ سیاسى؛ زندگى سیاسى، بسیار زندگى سختى بود، خفقان بود، آزادى نبود.
من در دورهى مبارزات در مشهد مدّتها یک درس تفسیرى براى جوانها، دانشجوها میگفتم؛ رسیدیم به یک بخشى از قرآن که راجع به قضایاى بنىاسرائیل بود. خب، قهراً تفسیر قرآن میگفتیم دیگر؛ من راجع به بنىاسرائیل یک مقدار صحبت کردم؛ راجع به یهود؛ بعد از مدّت کمى من را بازداشت کردند! البتّه نه به این بهانه، به جهت دیگرى، به عنوان دیگرى بازداشت کردند. در زندان جزو بازجویىهایى که از من میکردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود حرف زدید! یعنى کسى اگر آیهى قرآنى را که راجع به بنىاسرائیل در آن حرف زده شده بود، تفسیر میکرد و دربارهى آن حرف میزد، بعد باید جواب میداد که چرا این آیهى قرآن را مطرح کرده، این حرفها را زده و چرا راجع به بنىاسرائیل بدگویى کرده؛ یعنى اینجور وضع سیاسى، وضع سخت و دشوارى بود و سیاستها اینقدر ضدّمردمى و وابستهى به خواست اربابها بود. البتّه با این دو سه کلمه اوضاع و احوال دوران اختناق را نمیشود بیان کرد. این را من به شما بگویم که حقّاً و انصافاً اگر ده کتاب هم نوشته بشود و همه تشریح و توصیف [باشد، باز هم] نمیشود بیان کرد. البتّه بعضى از حرفها هست که اصلاً با زبان معمول نمیشود بیان کرد. به نظرم [الان] به یکى از این خانمها بود گفتم که بعضى از تصوّرات هست که جز با زبان هنر و ادب اصلاً بیان نمیشود؛ بله، در شعر میشود بیان کرد، در کارهاى ادبى و هنرى میشود بیان کرد، امّا در زبان معمولى اصلاً نمیشود خیلى از چیزها را گفت.
یکی از حضّار: سپاسگزارم. من به عنوان آخرین سؤال از حضرتعالی استدعا میکنم که برای بینندگان عزیز ما و به طور اخص نوجوانان و جوانان عزیز و ارجمند خاطرهای از خاطرات دوران انقلاب و به طور اخص آن خاطرهای که در ارتباط با حضرت امام است عنایت بفرمایید تا یادی از معمار بزرگ انقلاب هم شده باشد.
خاطره که البتّه خیلى هست؛ یعنى همهى محفوظات ما به این معنا خاطره است. یکى از خاطرات خیلى جالب من، آن شب اوّلى است که امام وارد تهران شدند؛ یعنى روز دوازدهم بهمن، شب سیزدهم. شاید اطّلاع داشته باشید، لابد شنیدهاید که وقتى امام آمدند و رفتند بهشت زهرا و سخنرانى کردند و بعد با هلىکوپتر بلند شدند رفتند، تا چند ساعت کسى خبر نداشت امام کجا هستند؛ علّت هم این بود که این هلىکوپتر برده بود امام را در جایى که خلوت باشد؛ چون اگر میخواستند جایى بنشیند که جمعیّت باشد، مردم میریختند و اصلاً اجازه نمیدادند که امام بروند یک جایى بنشینند استراحت کنند، میخواستند دُور امام را بگیرند. رفتند در یک نقطهاى در غرب تهران هلىکوپتر نشست، یک اتومبیلى آمد امام را سوار کرد؛ همین آقاى ناطقنورى(۱۱) یک ماشینى داشتند و مىآیند امام را سوار میکنند و مرحوم حاج احمد آقا هم بوده. امام میگویند من را ببرید خیابان ولىّعصر، آنجا منزل یکى از خویشاوندانشان؛ درست بلد هم نبودند، میروند و میگردند سراغبهسراغ بالاخره آدرس را پیدا میکنند. و بىخبر امام وارد منزل آنها میشوند؛ امام هنوز نماز هم نخوانده بودند. بعد از ظهر بوده، عصر بوده، چون صبح که ایشان آمدند ــ حدود ساعت نُه و [نیم] بود که وارد شدند ــ رفتند بهشت زهرا، ظهر شد، و نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندکى استراحت کرده بودند؛ میروند آنجا که نماز بخوانند و استراحتى بکنند. دیگر با کسى تماس نمیگیرند؛ یعنى آنجا که میروند، با کسى تماس نمیگیرند. حالا کسانى که نشستهاند در این ستادهاى عملیّاتى ــ که ماها بودیم که نشسته بودیم ــ چقدر نگران میشوند، این دیگر بماند. چند ساعت هیچکس از امام خبر نداشت، تا بعد بالاخره خبر دادند که امام منزل فلانى هستند و خودشان مىآیند؛ کسى دنبالشان نرود، خودشان بنا است بیایند.
من در مدرسهى رفاه بودم؛ مرکز عملیّات مربوط به استقبال امام، مدرسهى رفاه بود، همین دبستان دخترانهاى که در خیابان ایران هست که شاید شماها آشنا باشید و بدانید. آنجا یک قسمت بود که کارهایى که من عهدهدار بودم، انجام میگرفت؛ دو سه اتاق بود؛ ما یک روزنامهى روزانهاى را منتشر میکردیم، در همان روزهاى انتظار امام؛ سه چهار شماره روزنامه منتشر کردیم و یک عدّهاى آنجا بودند که [با هم] کارهاى مربوط به خودمان را آنجا انجام میدادیم. آخر شب ساعت حدود نه و نیم یا ده ــ که حالا دقیقاً یادم نیست چه ساعتى بود ــ همه خسته و کوفته، که روز سختى را گذرانده بودند، متفرّق شدند. من در اتاقى که کار میکردم نشسته بودم مشغول یک کارى بودم، ناگهان دیدم مثل اینکه یک صدایى از حیاط مىآید؛ مدرسهى رفاه یک حیاط کوچک دارد که آن جلو است؛ جلوى ساختمان یک حیاط کوچک دارد. یک حیاط عقب دارد که محلّ رفتوآمد نیست، البتّه آن هم راه دارد و درب دارد به [سَمت] کوچه، لکن محلّ رفتوآمد نیست. دیدم از آن حیاط یک صداى گفتگویى مىآید، مثل اینکه کسى آمد، کسى رفت؛ بلند شدم ببینم چه خبر است، یک وقت دیدم امام از کوچه از آن در وارد شدند و تک و تنها دارند مىآیند طرف ساختمان. خب، خیلى براى من جالب و هیجانانگیز بود که بعد از سالها [امام را میدیدم]؛ پانزده سال بود ما امام را ندیده بودیم؛ از وقتى ایشان را تبعید کرده بودند، ما دیگر ایشان را ندیده بودیم. فوراً ولوله افتاد در این ساختمان، همه از اتاقهاى متعدّد جمع شدند؛ شاید حدود بیست سى نفرى آدم آنجا بود. ایشان وارد ساختمان شدند، ریختند افراد دُور ایشان و دست ایشان را بوسیدند. بعضیها گفتند که امام را اذیّت نکنید، ایشان خسته هستند؛ براى ایشان طبقهى بالا یک اتاقى معیّن شده بود که به نظرم هم تا همین سالها مدرسهى رفاه هنوز آن اتاق را نگه داشتند و به یک نحوى ایّام دوازده بهمن گرامى میدارند. رفتند طرف پلّهها که بروند اتاق بالا، نزدیک پاگرد پله که رسیدند، برگشتند طرف این جمعیّتى که اینجا ایستاده بودیم پاى پلهها و مشتاقانه به ایشان نگاه میکردیم و نشستند روى پلّهها؛ معلوم شد که خود ایشان هم دلشان نمىآید که حالا این بیست سى نفر آدم را اینجا رها کنند و بروند استراحت کنند. نشستند روى پلّهها و به قدر شاید پنج دقیقه صحبت کردند؛ حالا دقیقاً هم یادم نیست چه گفتند. به هر حال خستهنباشید گفتند و امید به آینده دادند، بعد هم رفتند اتاق خودشان استراحت کردند. البتّه فرداى آن روز که روز سیزدهم باشد، امام از مدرسهى رفاه منتقل شدند به مدرسهى علوى شمارهى دو؛ نه مدرسهى علوى شمارهى یک که همسایهى رفاه است، شمارهى دو که برِ خیابان ایران است و دیگر رفتوآمدها همه از آنجا بود. این خاطره یادم مانده.
یکی از حضّار: تشکّر میکنم. واقع امر این است که نه بنده، نه هیچکدام از دوستان، از مصاحبت و مجالست با حضرتعالی سیر نمیشویم؛ امّا کمکم به لحظات روحانی اذان مغرب و وقت نماز نزدیک میشویم. در روایت هست که در این ایّام درهای آسمان به روی زمینیها باز است و دعا به نزد پروردگار مقبول میافتد. ما هم از این فرصت استفاده میکنیم و برای شما و سایر دستاندرکاران نظام آرزوی سلامتی و تندرستی داریم. از اینکه وقتتان را در اختیار دوستان ما و نوجوانان قرار دادید به غایت سپاسگزاریم و امیدواریم که باز هم بتوانیم این فرصت را داشته باشیم که از محضر حضرتعالی مستفیض بشویم. سپاسگزارم و شما را به خداوند بزرگ میسپارم.
من هم شما جوانهاى عزیز را ــ پسرها را، دخترها را ــ و همهى جوانها و نوجوانهاى ایران بزرگ و عزیزمان را به خدا میسپارم؛ انشاءالله که همهی شما موفّق باشید، همهی شما مؤیّد باشید؛ انشاءالله زندگى را، زندگى جوانى را که زندگى تکامل و تعالى علمى و اخلاقى و همهجانبه است، به بهترین وجهى طى کنید و از خطراتى که در سر راه انسانها قرار دارد، همهی شما بسلامت عبور کنید و در آیندهاى که بدانید چندان آن آینده دور نیست ــ یعنى بیست سال دیگر به نظر شماها خیلى زمان طولانىای است، لکن کسى که چند بیست سال عمر کرده میداند که بیست سال زمان خیلى کوتاهى است؛ برخلاف تصوّر جوانها که خیال میکنند بیست سال خیلى طولانى است؛ نه، بیست سال مثل یک ساعت براى انسان میگذرد ــ هر کدام از شماها، چه شما پسرها، چه شما دخترها، بتوانید براى کشورتان یک شخصیّت مفید و سودمند و پیشبرنده و براى هممیهنانتان یک الگوى مناسب و براى نوجوانان آن روز انشاءالله شخصیّتهایى باشید که به شماها اقتدا کنند، از شماها فرابگیرند، یاد بگیرند و از وجود شماها استفاده کنند. و بتوانید انشاءالله در دورهى جوانى و در همهى عمرتان ــ مخصوص جوانى نیست آنچه میخواهم عرض بکنم ــ رضاى خداوند را به دست بیاورید و جلب کنید و در راهى که خداى متعال براى انسان خواسته که راه سعادت و خوشبختى او هم همان است، به بهترین وجهى حرکت کنید.
والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته
بسم الله الرّحمن الرّحیم
قبل از آنکه به سؤالات این دخترخانم عزیز جواب بدهم، باید بگویم اوّلاً خوش به حال شما جوانها و نوجوانهاى امروز؛ به شماها اهمّیّت داده میشود، به شما پرداخته میشود، این آقایان محترم با این مایههاى فکرى که من حالا مورد تأمّل قرار دادم، براى شما بخصوص برنامهریزى میکنند، برنامهسازى میکنند، تدارکِ اندیشیدن براى شماها میکنند، با شماها حرف میزنند، تماس برقرار میکنند، هر نامهاى از نامههاى شما را جواب میدهند. من البتّه سابقهى آشنایى ندارم با آقایان، امّا از همین گزارش، چیزهاى زیادى را حس کردم؛ البتّه من هم برنامهى نیمرخ(۱) را گاهى به یاد نوجوانى نگاه میکنم، هم برنامهى نیمرخ را، هم برنامههاى کودکان را گاهى تماشا میکنم؛ بنابراین باید گفت واقعاً خوش به حال نسل جوان و نوجوان امروز که اینقدر برایشان امکانات فکر کردن و فهمیدن و تماس گرفتن و اظهار کردن مافىالضّمیر خودشان فراهم است. حالا من اگر در پاسخ سؤالات این خانم ــ که البتّه این سؤالات خیلى بود، اصلاً یادم هم نمیماند، اینها را دانهدانه باید مطرح کنید، تا انشاءالله جواب بدهم ــ بخواهم حرف بزنم، خواهید دید که اصلاً زمان ما اینجورى نبود، به ما اینقدر اهمّیّت داده نمیشد، با ما اینجور صحبت نمیشد، از ما اینجور نظراتمان و حرف دلمان خواسته نمیشد که از شما خواسته میشود؛ خب شما از این جهت از ما جلو هستید. انشاءالله که خداوند بر شماها مبارک بکند و این دههى فجر هم انشاءالله بر شما مبارک باشد. موفّق باشید. خب حالا ایشان(۲) گفتند که شما عزیزان من از بچّههایى هستید که با این برنامه تماس داشتید و بعضى از خانوادههاى معظّم شهدا هستید، از شهرستانها هستید. خب حالا این سؤالات را یکىیکى مطرح کنید که من یادم بیاید چه پرسیدهاید تا بگویم. (البتّه شماها هم میخواهید بشنوید اینها را یا نه؟ شاید شما سؤالات مهمترى در ذهنتان هست.) خب، بگویید ببینم.
همان: میخواستیم که اگر ممکن است، برای ما بگویید که چند خواهر و برادر بودهاید و از پدر و مادرتان بگویید.
ما هشت خواهر و برادر بودیم، از دو مادر؛ یعنى پدرم دو فرزند داشت از یک خانمى که هر دو هم دختر بودند؛ بعد آن خانم که فوت کرده بودند، با یک خانم دیگرى ازدواج کرده بودند که ماها بچّههاى این خانم دوّم بودیم؛ ماها هم پنج برادر و یک خواهر بودیم و در این پنج نفر من دوّمى بودم. البتّه در این بین، دو بچّه هم از دنیا رفته بودند که با آن حساب، من میشدم [فرزند] چهارمى، امّا چون واسطهها کم شده بودند، من بچّهى دوّم خانواده از این پنج نفر بعدى بودم؛ البتّه خواهرهاى بزرگ ما از ما خیلى بزرگتر بودند. پدر و مادرم هم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظشناس ــ البتّه حافظشناس که میگویم، نه به معناى علمى، [بلکه] به معناى مأنوس با دیوان حافظ ــ با قرآن کاملاً آشنا؛ صداى خوشى هم داشت. ما بچّه که بودیم یادم هست که مىنشستیم، مادرم قرآن میخواند؛ خیلى هم شیرین و قشنگ میخواند قرآن را. ماها دُورش جمع میشدیم و براى ما به مناسبت آیههایى که دربارهى پیغمبران هست، زندگى پیغمبران را میگفت. من خودم اوّلبار زندگى حضرت موسىٰ، زندگى حضرت ابراهیم و بعضى پیغمبرهاى دیگر را از مادرم به این مناسبت شنیدم؛ [وقتی] که قرآن میخواند، به اینجا که میرسید، بنا میکرد شرح دادن. بعضى از شعرهاى حافظ را که من الان هنوز بعد از سنین نزدیک شصت سالگى یادم هست، از شعرهایى است که از مادرم آن وقت شنفتم. از جمله این یک بیت یادم هست:
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد(۳)
این از شعرهایى است که از زبان مادرم شنیدم و هنوز یادم هست؛ یا [این شعر]:
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند(۴)
اینها را از مادرم شنیدم. غرض، خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده، و البتّه فرزندانش را هم مثل همهى مادرها دوست میداشت و رعایت میکرد.
پدرم عالِم دینى بود، ملّاى بزرگی بود و برخلاف مادرم که خیلى گیرا و حرّاف و خوشبرخورد و مانند اینها بود، پدرم مرد ساکت، آرام، کمحرف [بود] که این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و گوشهى حجرهى تنها [بودن] بود. البتّه پدرم ترکزبان بود؛ ما اصلاً تبریزى هستیم، یعنى پدرم اهل تبریز و خامنه است، مادرم فارسزبان بود و ما، هم با زبان فارسى، هم با زبان ترکى از بچّگى به این ترتیب آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود؛ البتّه محیط شلوغى بود. منزل ما هم منزل کوچکى بود، شرایط زندگى خیلى شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها اثر میگذاشت در وضع کار ما.
پرسیدید که بازى میکردید؟ بله، بازى هم میکردیم، منتها ما در کوچه بازى میکردیم، در خانه جاى بازى نداشتیم و بازیهاى آن وقتِ بچّهها ــ من نمیدانم حالا آن بازیها هست یا نه ــ یک مقدار بازیهاى ورزشى بود؛ مثل والیبال و فوتبال و مانند اینها که خب بازى میکردیم، من آن وقت در کوچه با بچّهها والیبال بازى میکردم؛ خیلى هم والیبال را دوست میداشتم. الان هم گاهى ورزش دستهجمعى اگر بخواهیم بکنیم ــ البتّه با بچّههاى خودم ــ به همان والیبال روى مىآوریم که ورزش خیلى خوبى است؛ لکن بازیهاى غیر ورزشى آن وقت گرگمبههوا بود و بازیهایى بود که خیلى معنا و مفهومى در آن نبود؛ یعنى اگر فرض کنیم که بعضى از بازیها ممکن است براى بچّهها آموزنده باشد و انسان با تفکّر آنها را انتخاب کند، این بازیهایى که الان در ذهن من هست، واقعاً این خصوصیّت را نداشت، ولى خب بازى بود، سرگرمى بود و در کوچه بودیم و چیزى که میدانم براى شما حتماً جالب است، این است که من همان وقت معمّم بودم؛ یعنى در سنین بین ده و سیزده سالگى که ایشان سؤال کردند، من عمامه سرم بود، قبا تنم بود، قبل از آن هم همینجور. از اوایلى که مدرسه رفتیم من با قبا رفتم مدرسه؛ منتها تابستانها با سر برهنه میرفتم، زمستان که میشد، عمامه سرم میپیچیدم. مادرم عمامه مىپیچید؛ چون مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانىای هم داشت، عمامه پیچیدن را خوب بلد بود، سر ماها عمامه مىپیچید و میرفتیم مدرسه. البتّه اسباب زحمت بود؛ بین بچّهها، جلوى بچّهها، یکى با قباى بلند و لباس جور دیگر، طبعاً یک مقدارى حالت انگشتنمایى در آن بود، امّا ما با بازى و رفاقت و شیطنت و مانند این چیزها جبران میکردیم و نمیگذاشتیم که به ما در این زمینهها خیلى سخت بگذرد. به هر حال بازى در کوچه بود و البتّه خاطراتى هم دارم در این زمینه که حالا الان اگر مناسب بود ممکن است در خلال صحبت بگویم، و بازى عمده در کوچه بود. در خانه کمتر به بازى میرسیدیم.
همان: اگر ممکن است، از اوّلین روز مدرسهتان و از اوّلین معلّمتان برای ما بگویید.
باید بگویم اوّلین مرکز درسى که من رفتم مدرسه نبود، مکتب بود. در سنین قبل از مدرسه، شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگترم را که از من سه سال و نیم سنّاً بزرگتر بودند، با هم گذاشتند مکتب دخترانه! یعنى مکتبى که معلّمش زن بود؛ بینشان بیشتر دختر بودند، چند پسر هم بودند که ماها بودیم. البتّه من خیلى کوچک بودم و تجربهاى که از آن وقت میتوانم در ذهن خودم به یاد بیاورم، این است که بچّه را در آن سنین چهار پنج سالگى اصلاً نباید مدرسه و مکتب و مانند اینها گذاشت، براى اینکه هیچ فایدهاى ندارد؛ یعنى من به نظرم میرسد که از آن دوران مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفادهى علمى و درسى نکردم. طبعاً گذاشته بودند که قرآن یاد بگیریم، چون در مکتبها قرآن درس میدادند؛ آن وقت در مدرسهها قرآن معمول نبود و درس نمیدادند. بد نیست که بدانید من متولّد ۱۳۱۸ هستم؛ این دورانى که میگویم مثلاً سالهاى ۲۲، ۲۳ یا ۲۴ است، این از اوایل رفتن به مکتب. بنابراین یک دوره آن است که اوّلین روز مکتب اوّل را یادم نیست، امّا مدّتى در آن مکتب بودیم. بعد از آن مکتب ــ نمیدانم حالا یک ماه شد، دو ماه شد، چقدر شد ــ ما را برداشتند و در یک مکتبى گذاشتند که آن مردانه بود؛ یعنى معلّمش یک مرد مسنّى بود. شاید شما در این داستانهاى قدیمى خوانده باشید «ملّامکتبى»؛ درست همان ملّامکتبىِ تصویرشدهى در داستانهاى ما، در قصّههاى قدیمى ما، همین ملّامکتبىای بود که ما پیشش درس خواندیم. من کوچکترین فرد آن مکتب بودم؛ شاید آن وقت مثلاً پنج سالم بود و چون، هم خیلى کوچک بودم، هم سیّد بودم و پسر عالِم هم بودم، این آقاى ملّامکتبى صبحها من را مىنشاند پهلوى خودش، بغل دست خودش، و چون زندگیاش خیلى فقیرانه بود، پول کمى را ــ مثلاً پنج قرانى اسکناس آن وقتها که شماها ندیدید؛ اسکناس پنجزارى بود، اسکناس یک تومانى، اسکناس دو تومانى ــ از جیبش درمىآورد میداد به من و میگفت تو اینها را بمال به قرآن که برکت پیدا کند. بیچاره دلش را خوش میکرد به اینکه به این ترتیب مثلاً پولش برکت پیدا کند، چون درآمدى نداشتند! روز اوّلى که ما را به آن مدرسه بردند من یادم هست؛ از نظر من روز بسیار تیره، تاریک، بد، سرد و ناخوشایندى بود و پدرم من و برادر بزرگم را باز با هم وارد اتاق بزرگى کرد که به نظر من آن وقت خیلى بزرگ بود. البتّه شاید مثلاً به قدر نصف این اتاق بود، یا یک خرده بیشتر از نصف این اتاق، امّا به چشم کودکى آن روز من، خیلى جاى بزرگى مىآمد و چون پنجرههایش شیشه نداشت و از این کاغذهاى مومى داشت، لذا تاریک و بد بود؛ مدّتى هم آنجا بودیم. لکن روز اوّلى که ما را به مدرسه بردند، [یعنی] به دبستان، روز خوبى بود، روز شلوغى بود؛ بچّهها بازى کردند، ما هم بازى میکردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى بود ــ [البتّه] باز به چشم آن وقت کودکى من ــ و عدّهى بچّههاى کلاس اوّل زیاد بود. حالا که فکر میکنم شاید مثلاً سى نفر یا چهل نفر بچّههاى کلاس اوّل بودیم و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطرهى بدى از آن روز ندارم. البتّه من چشمم ضعیف بود، هیچ کسى هم نمیدانست، خودم هم نمیدانستم؛ فقط چیزهایى را درست نمیدیدم. بعدها، چندین سال گذشت تا خود من فهمیدم که چشمهایم ضعیف است و پدر و مادرم فهمیدند، برایم عینک تهیّه کردند. آن وقتی که من عینکى شدم شاید سیزده سالم بود، گمان میکنم حدود سیزده سالم بود. لکن در این دورهى اوّل مدرسه و دبستان نخیر؛ این نقص کار من بود. قیافهى معلّم را از دور نمیدیدم، تخته سیاه را که رویش مینوشتند اصلاً نمیدیدم و این خیلى مشکلاتى در کار تحصیل من به وجود مىآورد. حالا خوشبختانه بچّهها در کودکى فوراً شناسایى میشوند؛ [اگر] چشمشان ضعیف است، برایشان عینک میگیرند، رسیدگى میکنند. آن وقت اصلاً این چیزها در هیچ مدرسهاى معمول نبود؛ البتّه این مدرسهى ما یک مدرسهى بهاصطلاح غیر دولتى بود، بعلاوه مدرسهى دینى بود که معلّمینش، مدیرانش از افراد متدیّن انتخاب شده بودند و با برنامههاى اندکى دینىتر از معمول مدارس آن روز اداره میشد. چون آن روز مدرسهها اصلاً برنامهى دینى درستى نداشت، [امّا] این مدرسه چرا، داشت و بیشتر از مدارس دیگر رعایت میکردند؛ وَالّا در مدارس دولتى که اصلاً به این چیزها کسى توجّه نمیکرد، اعتنائى نمیکرد.
بله، یادم هست در دبستان، مدیر مدرسهمان آقاى تدیّن بود که تا چند سال پیش زنده بود؛ من زمان ریاست جمهورى با او ارتباطات زیادى داشتم. مشهد که میرفتم مىآمد دیدن ما؛ پیرمرد شده بود و با هم تماس داشتیم. یک معلّم دیگرى داشتیم، اسمش آقاى روحانى بود؛ الان یادم هست، نمیدانم کجا است. تا کلاس ششم دورهى دبستان، خیلى از معلّمین را دورادور یادم هست؛ البتّه الان متأسّفانه هیچکدام را نمیدانم کجا هستند؛ اصلاً زندهاند، نیستند و چه میکنند لکن بعد از دورهى مدرسه هم با بعضیشان ارتباط و آشنایى داشتم.
یکی از حضّار: در [آن] دوران، شما به چه درسهایی علاقه داشتید؟
در آن دورانهاى کلاس اوّل و دوّم و سوّم که اصلاً یادم نیست و نمیتوانم هیچ قضاوتى الان بکنم که به چه درسهایى علاقه داشتم، لکن اواخر دورهى دبستان، یعنى کلاس پنجم و ششم و [در واقع] از کلاس چهارم به بعد به ریاضى علاقه داشتم، به جغرافیا علاقه داشتم، به تاریخ خیلى علاقه داشتم، به هندسه بخصوص علاقه داشتم و در درسهاى دینى البتّه خیلى خوب بودم. قرآن را با صداى بلند میخواندم، قرآنخوان مدرسه بودم و درسهاى دینى [را علاقه داشتم]. یک کتاب دینى را آن وقت به ما درس میدادند به نام «تعلیمات دینى» که براى آن وقت ما کتاب خیلى خوبى بود. من تکّههایى از این کتاب را که فصلفصل بود، در همان دورهى آخر دبستان، یعنى کلاس پنجم و ششم، حفظ میکردم. آن وقتها به نظرم تازه منبر آقاى فلسفى(۵) را در رادیو پخش میکردند؛ فکر میکنم همان سالها میشد که ما بچّه بودیم و منبرهاى آقاى فلسفى را از رادیو شنیده بودیم؛ [من] منبر او را در بچّگى تقلید میکردم؛ به همان سبْک، آن بخشهاى کتاب دینى را با صداى بلندى و خیلى شمرده، پشت سر هم، مسلسل[وار] میخواندم. معلّمم، پدر و مادرم خیلى خوششان مىآمد، تشویق میکردند من را. بله، این درسهایى بود که آن وقت دوست میداشتم.
یکی از حضّار: بسم الله الرّحمن الرّحیم. ضمن عرض سلام خدمت حضرتعالی، از طرف خودم و همهی همراهان نوجوان برنامهی سیمای نوجوان و همهی جوانهای ایران و همهی دستاندرکاران این برنامه از شما تشکّر میکنم که این فرصت را در اختیار ما قرار دادید تا از رهنمودهای باارزش شما بهره بگیریم. متأسّفانه ما در زمان حیات امام در سن و سالی نبودیم که از وجود ایشان بهرهی کافی را ببریم، امّا خوشبختانه در زمانی زندگی میکنیم که شما رهبری جامعهی اسلامی ما را به عهده دارید و امیدواریم که بتوانیم تا حدّ امکان از وجود پُربرکت حضرتعالی استفادهی کافی را ببریم. زیاد حاشیه نمیروم چون وقت کوتاه است، سؤال هم زیاد است، شروع میکنم به پرسیدن سؤالها. یکی از مسائلی که نوجوانها در دوران نوجوانی با آن دستبهگریبان هستند، مسئلهی آینده است؛ معمولاً نوجوانها بیشتر از اینکه به گذشته فکر کنند، به آینده فکر میکنند. حضرتعالی در دوران نوجوانی چه حالات و روحیّاتی داشتید و دقیقاً در چه سنّی به فکر این افتادید که راه آیندهتان را انتخاب کنید و چه کسی بیشترین کمک را در انتخاب راه درستِ آیندهی شما کرد؟
خیلى ممنون، سؤال خوبى کردید. البتّه من اگر بخواهم به نوجوانهاى عزیز در این موردى که شما مطرح کردید، سفارشی بکنم، سفارش من این خواهد بود که نوجوانها باید به فکر حال باشند؛ وقت براى اینکه به فکر آینده باشند، زیاد است. دورهى جوانى، دوران سنین هجدهسالگى، بیستسالگى، راجع به آینده هر چه میخواهند آن وقتها فکر کنند و فکر عملى بکنند؛ چون در دورهى نوجوانى، یعنى سنین مثلاً سیزدهسالگى، چهاردهسالگى، پانزدهسالگى، اگر دربارهى آینده بخواهند فکر کنند، خیلى این فکر، تعیینکننده نیست؛ چون به هر حال هر آیندهاى داشته باشند، یک طریقى را، یک مسیرى را حتماً باید بگذرانند؛ لذاست که به فکر حال خودشان باید باشند، به فکر اکنون باید باشند. البتّه اگر به فکر آینده هم باشند، ما کسى را ملامت نمیکنیم؛ به هر حال انسان گاهى به فکر آینده مىافتد، مانعى ندارد. امّا من از اینکه چه زمانی به فکر آینده افتادم البتّه هیچ یادم نیست؛ امّا اینکه در آیندهى زندگى خودم چه شغلى را بنا بود انتخاب بکنم، این از اوّل براى خود من و براى خانوادهى من معلوم بود؛ همه میدانستند که بنا است من طلبه بشوم و روحانى بشوم و این چیزى بود که پدرم این را میخواست، مادرم بشدّت دوست میداشت، خود من هم علاقهمند بودم؛ یعنى من هیچ بىعلاقهى به این مسئله نبودم. امّا اینکه لباس ما را از اوّل این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ [بلکه] به خاطر این بود که پدرم با هر کارى که رضاخان پهلوى کرده بود، مخالف بود؛ از جمله با اتّحاد شکل از لحاظ لباس؛ و لباسى را که رضاخان بِزور [تحمیل کرده بود] دوست نمیداشت. چون میدانید رضاخان لباس فعلى مردم را که لباس فرنگى بود و آن وقت از اروپا آمده بود، بر مردم بِزور تحمیل کرد. مردم، [یعنی] ایرانیها، یک لباسى داشتند، یک سبْک لباس خاصّى داشتند و همان لباس را میپوشیدند؛ او اجبار کرد که بایستى اینجور لباس بپوشید، اینجور کلاه سرتان بگذارید؛ پدرم این را دوست نمیداشت. از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولى خودش قرار داده بود که لباس طلبگى بود. امّا نیّت طلبه شدن من و روحانى شدن من در ذهنشان بود؛ هم پدرم میخواست، هم مادرم میخواست، خود من هم میخواستم و دوست میداشتم. و من از کلاس پنجم دبستان درس طلبگى را در داخل مدرسه عملاً شروع کردم. معلّمى داشتیم که خودش طلبه بود و معلّم کلاس پنجم یا ششم ما هم بود ــ به نظرم هر دو سال معلّم ما بود ــ و او پیشنهاد کرد که به ما جامعالمقدّمات درس بدهد. من و یک نفر یا دو نفر دیگر از بچّهها را میدید که علاقهمندیم و استعدادمان هم خوب بود، فکر کرد که به ما درس بدهد؛ ما هم قبول کردیم و او این کتابهاى جامعالمقدّمات را که اوّلین کتابى است که طلبهها میخواندند، الان هم هنوز معمول است و خودش مجموعهاى از چند جزوه و کتاب کوچک است [به ما درس داد]؛ چند مورد از آن کتابهاى کوچک را من در دبستان خواندم؛ بعد هم که آمدم بیرون، بشدّت و با جدّیّت و علاقه دنبال کردم.
من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم؛ دورهى دبیرستان را به طور داوطلبانه و به صورت شبانه، خودم میخواندم. درس معمولى من طلبگى بود و بعد از دورهى دبستان مدرسهى طلبگى رفتم؛ یعنى از دوازده سالگى به بعد. بنابراین، از همان وقتها دیگر من به فکر آینده، به این معنا بودم؛ یعنى معلوم بود که دیگر حالا بنا است ما طلبه بشویم. البتّه این طلبگى و لباس طلبگى مانع از کارهاى کودکانهى آن زمان به هیچ وجه نبود؛ هم عمامه سرمان میگذاشتیم، هم وقتى میخواستیم بازى کنیم، عمامه را میگذاشتیم در خانه، مىآمدیم در کوچه با همان قبا بازى میکردیم، میدویدیم و کارهایى که بچّهها میکنند. گاهى با پدرم میرفتیم مسجد ایشان برای نماز که باز عمامه را سرمان میگذاشتیم و عبا را به دوش میکردیم و با همان وضع کوچک و چهرهى کودکانه میرفتیم مسجد و مىآمدیم.
یکی از حضّار: با توجّه به اینکه انسان تنها یک بار زندگی میکند و مسلّماً فرصت تجربه کردن خیلی از مسائل را ندارد، داشتن یک الگوی مناسب امری است اجتنابناپذیر در زندگی هر فردی؛ به نظر حضرتعالی ما نوجوانها بهتر است چه الگوهایی را برای خودمان انتخاب کنیم و یا به عبارتی چه قهرمانهایی را در زندگی در نظر بگیریم و خودمان را با آنها منطبق کنیم؟
من نمیتوانم کسى را اسم بیاورم یا اشخاص معیّنى را ذکر بکنم که مثلاً حتماً الگوى شما اینها باید باشند؛ بالاخره هر کسى یک ذوقى دارد، سلیقهاى دارد. منتها میشود اینجور فرض کرد که انسان الگویى را که انتخاب میکند، باید الگویى باشد که شخصیّت او و منش او با آرمانهاى انسان کاملاً همخوان باشد، هماهنگ باشد. بعضىها ممکن است که یک هنرپیشه را فرضاً الگوى خودشان قرار بدهند؛ خب این خیلى منطقى نیست. مثلاً فرض کنید که یک هنرپیشهى خارجى را الگوى خودشان قرار بدهند، نمیتواند منطقى باشد؛ محیط او، محیط دیگرى است؛ زندگى او، زندگى دیگرى است. یک انسان، یک جوان مسلمان، یک نوجوان مسلمان و ایرانى که برایش عزّت ایران، سربلندى ایران، آیندهى ایران، آیندهى کشورش، آیندهى نسل خودش، آن هم در چهارچوب معارف اسلامى و احکام اسلامى مطرح است، نمیتواند خارج از این چهارچوبها یک الگو انتخاب بکند. بنابراین الگو را بایستى در بزرگانى که از لحاظ دید و جهتگیرى و هدفها، به هدفهاى ما میخورند انتخاب کرد. در بین مسلمانهاى صدر اسلام الگوهاى بسیار برجسته و خوبى هستند؛ در بین شخصیّتهاى برجستهى امروز و دورانهاى گذشته هم همینطور، واقعاً شخصیّتهاى برجستهاى هستند. به زندگى ائمّه که نگاه کنید، زندگى امام حسن، امام حسین (علیهما السّلام)، جوانىهاى ائمّه، بسیار چیزهاى باارزشى در زندگى اینها است که هر جوانى را، هر نوجوانى را جذب میکند؛ هم نوع دخترانهاش هست، هم نوع پسرانهاش هست. همهی اینها شخصیّتهایى بودند که میتوانند واقعاً جاذبه براى انسان داشته باشند و الگو براى جوانهاى ما و نوجوانهاى ما باشند.
یکی از حضّار: حقیقتاً این الگوهایی که شما معرّفی کردید واقعاً بسیار بینقصوعیب هستند منتها یک مشکلی که هست این است که الگوهای امروزی که واقعاً مناسب هم نیستند جاذبهی بیشتری دارند؛ شما فکر میکنید علّت این امر چه باشد و باید چه کار کنیم که نوجوانها و جوانها سراغ الگوهایی که ما در صدر اسلام داریم بروند؟ این الگوها حتّی نه تنها برای کشور ما مطرح است بلکه برای مسیحیها و خیلی از کسانی که حتّی دین و ایمانی هم ندارند به عنوان قهرمان شناخته میشود؛ حضرتعالی فکر میکنید علّت اینکه این افراد برای نوجوانهای امروز جاذبه ندارند چه باشد و چه کار باید کرد؟
هر کسى که درست معرّفی بشود، اگر واقعاً برجسته باشد، جاذبه پیدا میکند؛ شما مىبینید که بعضى از چهرههاى درخشان صدر اسلام براى بخشی از جوانهاى ما جاذبه دارند، براى بخشى جاذبه ندارند؛ آنهایى که برایشان آن چهرهها و الگوها جاذبه ندارد، شناسایى درستی از آنها ندارند، آشنایى ندارند، آنها را درست نمیشناسند؛ حالا ممکن است کسى بگوید خب چطور ما نمیشناسیم، امّا فلان [فرد] خارجى ــ که شما اشاره کردید ــ میشناسد؛ بله، اتّفاقاً همینجور است؛ ما زندگى ائمّه را، زندگى امام حسن و امام حسین را چون بسیار سطحى براى ما تکرار شده بدون اینکه عمقى داشته باشد، خیلى چیزهاى ریزى در آنها هست که راحت از زیر چشم ما رد میشود، از زیر نگاه ما رد میشود و ما به آن دقّت نمیکنیم؛ امّا همین یک نمونه وقتى براى یک نفر آدمى که با این نامها آشنایى نداشته مطرح میشود، براى او خیلى جلوه دارد، براى او خیلى اهمّیّت دارد. برادرمان اشاره کردند که ما میخواهیم دریا را با پیمانهى کوچک پیمانه کنیم؛ یک تعبیرى [مانند این] کردید. من میخواهم بگویم این معرّفیها هم، کار همین آقایان و کار همین برنامهها است؛ و اصلاً پیمانه کردن دریا با پیمانهى کوچک نیست، بلکه راه درست همین است. گسترش و سعهى کار رادیو و تلویزیون خیلى زیاد است. اگر حقیقتاً برنامههاى خوبى در صداوسیما ترتیب داده بشود، این برنامهها میتواند جاذبه داشته باشد. زندگى ائمّه را با زبان نو [بیان کنید]؛ فقط هم ائمّه را نمیخواهم بگویم؛ البتّه واقعاً ائمّه برترینند، زیباترین هستند و بهترین شیوهها و زیباترین چهرهها و زیباترین روحها در اینها است، امّا غیر ائمّه هم از صدر اسلام کسان زیادى هستند. مخصوص صدر اسلام [هم] نیست؛ در گذشتهى خودمان، در تاریخ خودمان چهرههاى خیلى زیادى داریم که همه میتواند براى جوانهاى ما الگو باشد؛ اگر اینها با زبان خوبى و با استفاده از ابتکار معرّفی بشوند، براى جوانهاى ما جا مىافتند. البتّه وقتى که انسان اینها را به جوان عرضه نکند، جوان هم بخواهد یک خرده سطحىنگرى کند، چشمش به یک عکسى مىافتد، به یک پوسترى مىافتد، در یک مجلّهاى، یک خبرى میخواند، یک آدمى را که حالا یک جنبهى جاذبهاى هم در زندگى او از یک جهتى هست ــ یا از جهت ورزش، یا از جهت کار هنرپیشگى، یا غیره ــ این را الگوى خودش قرار میدهد؛ امّا وقتى آن چهرههاى حقیقى و زیبایىهاى حقیقى نشان داده بشوند، جوانهاى ما به آنها رو میکنند، اقبال میکنند.
یکی از حضّار: آخرین سؤال که من میخواهم از خدمت شما بپرسم اینکه ما میبینیم الان در جامعهی ما بسیاری از نوجوانها اینطور فکر میکنند که آدمی در آنِ واحد نمیتواند، هم متمدّن باشد، هم متدیّن؛ به عبارت دیگر تمدّن و تدیّن دو چیز جدا از هم است. جنابعالی در سنّ نوجوانی چگونه اندیشه و تفکّرات دینی خودتان را با تمدّن وفق میدادید؟ چگونه با پدیدههای جدید و مدرن برخورد میکردید؟
نمیشود من راجع به این فکر کنم که دورهى نوجوانى ما، [یعنی] سیزده چهارده سالگى ما، در این زمینهها چه فکر میکردیم. من واقعاً یادم نیست که بخواهم از آن وقت یک چیز دقیقى را ذکر بکنم. یک چیزى را اینجا من به شما بگویم: این سؤالاتى که الان براى شما مطرح است و این تفکّراتى که براى شما مطرح است در دورهى ما براى افرادى در سنّ شما اصلاً مطرح نبود؛ یعنى ممکن بود که یک نفرى در این سنین از حالاى شما، در کارهاى علمى پیشتر باشد؛ این کاملاً قابل قبول است؛ کمااینکه من خودم در همان سنین نوجوانى، بعد از گذشت یکى دو سه سال که درس طلبگى خوانده بودم، درس من خیلى پیشرفت کرده بود، راههاى طولانى را در زمان کوتاهى طى کرده بودم و سوادم خوب بود امّا به هیچ وجه درک من از مسائل روز، از مسائل فرهنگى، از مسائل عمومى به قدر درک امروز جوانهاى همسنّ آن وقت خودم نبود. این به خاطر آن بود که شرایط آن روز اصلاً شرایطى نبود که اجازهى فکر کردن به کسى بدهد؛ یک عدّهاى گرفتار نان بودند، یک عدّهاى گرفتار زندگىهاى خودشان بودند، یک عدّهاى در تلاش معاش بودند؛ اصلاً فضا، فضاى بازى نبود که آدم بتواند نسبت به این مسائل فکر بکند. نمیشود بگوییم که ما آن وقت براى وفق دادن تدیّن و تمدّن چهکار میکردیم؛ امّا یک حرفى من اینجا به شما میتوانم بگویم؛ این حرفى که تمدّن و تدیّن با هم تطبیق نمیکنند، جزو آن حرفهاى خیلى کهنه و قدیمى است؛ این را شما بدانید. اصلاً حرف امروز نیست؛ یک زمانى اروپایىها با دینى که آنها داشتند، [یعنی] دین مسیحیّتِ تحریفشدهى کلیسایىِ قرون وسطىٰ، با یک چنین دینى با نشانههاى تمدّن مواجه شدند؛ بدیهى است که آن تدیّن با آن تمدّن اصلاً تطبیق نمیکرد. آن تدیّن، تدیّنى بود که اگر کسى میشد گالیله، حتماً باید سوزانده میشد؛ اگر کسى یک کشف جدید میکرد، حتماً بایستى نابود میشد، تکفیر میشد. اصلاً [اینکه] تدیّن و تمدّن که با هم تطبیق نمیکنند، مال آن دوره است، آن هم مال اروپا. منتها همچنان که اروپایىها همهچیز خودشان را ــ البتّه چیزهاى زیادى را، چیزهاى بد را، نه چیزهاى خیلى خوب را ــ بعمد به کشورهاى تحت سلطهى استعمارى منتقل میکردند، این فکر را هم بتدریج با شیوههاى خیلى موذیانهاى به داخل جامعهى ما منتقل کردند؛ در داخل جامعه هم یک عدّه کسانى بودند که دوست میداشتند این افکار را ترویج کنند؛ ترویج کردند؛ بقایاى فکرهاى آنها که آن هم مال دورهى چهل پنجاه سال قبل است تا حالا گاهى مانده که گوشهکنارى کسانى مطرح میکنند؛ وَالّا این حرف، حرف امروز نیست.
تدیّن و تمدّن چرا باید با هم منافاتى داشته باشند؟ تمدّن، یعنى زندگى توأم با نظم علمى، با تجربیّات خوب زندگى، استفاده از پیشرفتهاى زندگى؛ تدیّن یعنى جهت درست در زندگى داشتن، جهت عدل، انصاف، صفا، صداقت، روى به خدا؛ اینها با هم چه منافاتى دارد؟ انسان میتواند آنجور زندگى بکند، با این جهتگیرى؛ کمااینکه خیلى از دانشمندان ما و از متفکّرین ما، متدیّن بودند. خیلى از پیشروان همین تمدّن کنونى اروپا هم، البتّه در دورههاى بعدى عمدتاً متدیّن بودند. تمدّن اسلامى در زمان خودش جزو تمدّنهاى درخشان تاریخ بوده که امروز هم نشانههایش وجود دارد. امروز هم بحمدالله ملّت ما، خیلی از ملّتهاى مسلمان، و بخصوص ملّت ما از مدنیّت روز بهرهمند میشوند، از دانش روز استفاده میکنند، در تحصیل آن کوشش میکنند؛ در هر جایى که کوشش کنند، پیشرفتهاى بسیار درخشانى هم به دست مىآورند، متدیّن هم هستند. بنابراین هیچ منافاتى با هم ندارند.
یکی از حضّار: اگر اجازه بفرمایید من یک سؤال دیگر هم بپرسم. یک مسئلهای است که هم خود من فکر میکنم خیلی با آن مواجه هستم و هم نوجوانهای همسن و سال من، و آن این است که ما الان و در این زمان واقعاً مشکل داریم که در زندگیمان چه جوری برنامهریزی کنیم؛ یعنی واقعاً احساس میکنیم که هدفهایمان را گم کردهایم. اینکه هدف نهایی زندگی ما چه چیزی است، یک چیز مبهمی شده و به خاطر همین، هدفهای مقطعی را انتخاب میکنیم و وقتی به آن میرسیم، باز آن چیزی را که واقعاً باید به دست میآوردیم، به دست نیاوردهایم. این باعث میشود که یک احساس یأس و ناامیدی در زندگیمان داشته باشیم. جنابعالی فکر میکنید که چگونه برنامهریزی کنیم و چه هدفها و چه معیارهایی را انتخاب کنیم، بهتر است؟
البتّه اینکه شما گفتید ماها اینجورى هستیم، من نمیدانم از این «ما» منظور چه کسی است. نباید حتماً منظورتان نسل جوان و نوجوان باشد، چون خیلیشان اینجورى نیستند؛ بعضىها اینجوری هستند، بعضىها هم نیستند. حالا شما خودتان هم که این را مطرح میکنید، من اطمینان ندارم خودتان حتماً اینجورى باشید؛ ممکن است شما واقعاً هیچگونه سردرگمىای نداشته باشید، ولى البتّه چرا، بعضىها اینجورى هستند. بچّههاى عزیز من! ببینید هدف زندگى باید یک چیزى باشد که فراتر از خود زندگى باشد؛ وقتى یک چیزى را شما به عنوان هدف زندگى انتخاب میکنید، یعنى زندگى وسیله و ابزارى براى آن است؛ غیر از این است؟ یعنى حیات انسان مقدّمهاى است، وسیلهاى است براى رسیدن به آن هدف. حالا فرض کنیم مِنباب مثال این هدف را پولدار شدن قرار بدهیم؛ واقعاً مىارزد انسان زندگیاش را، حیات را، لحظات و آنات ارزشمند زندگى را، صرف کند براى اینکه پول به دست بیاورد؟ تا از پول چه استفادهاى بکند؟ باز چهار صباح دیگر زندگى بکند. یعنى در واقع بخش عمدهاى را از زندگى، از حیات، انسان مایه بگذارد، تا بتواند یک بخش دیگرى را که آن را هم حتماً زندگى خواهد کرد، با یک کیفیّت بهترى به کار ببرد؛ این خیلى معاملهى مغبونانهاى است؛ هدف زندگى باید خیلى والاتر از این باشد.
انسان وقتى که به دنیا مىآید و یک دورهاى را میگذراند و از دنیا میرود، نفْس این آمدن و رفتن نشاندهندهى این است که یک هدفى را آفریننده و خالق انسان از این حرکت، از این جابهجایى دارد. ما باید کارى کنیم که هدف ما در زندگى با هدفى که خالق دارد به هم نزدیک بشود، با هم تطبیق بکند؛ این درستترین کار است. انسان زندگى را باید جورى انتخاب بکند که وقتى این زندگى تمام شد، از آنچه به دست آورده خشنود باشد، خوشحال باشد؛ در لحظات آخر زندگى که انسان دارد میرود و از این دنیا خارج میشود، احساس نکند دستش خالى است. هر چیز مادّی را، هر هدف مادّی را شما فرض کنید، اگر زندگى را صرف آن کردید، وقتى دارید از دنیا میروید دستتان خالى است؛ هر چه میخواهد باشد؛ چیزى ندارید. شما باید یک هدفى را فراتر از زندگى دنیا، فراتر از خود این زندگى مادّی هدف اصلى قرار بدهید، که همان رضاى خدا است، آباد کردن خانهى آخرت است، جلب کردن خشنودى پروردگار است؛ تا وقتى که زندگى تمام شد، احساس کنید که کارتان را انجام دادهاید. مثل این است که فرض کنید ما را ده روز، بیست روز به یک اردوگاهی میبرند، یک دورهى تمرین، آموزش، کار، ورزش و غیره در این اردوگاه قرار میدهند؛ خب یک هدفى دارد؛ انسان وقتى در یک اردوگاهى وارد میشود، بدیهى است که براى یک مقصودى و یک منظورى وارد میشود. وقتى این ده روز تمام شد، آدم باید احساس کند که با دستاوردى دارد از اینجا بیرون میرود. اگر دستاورد در خود آن ده روز خلاصه شده باشد، ما خسارت کردهایم؛ یعنى در آخر کار هیچ چیزی در اختیار نداریم. البتّه من اردوگاه را که مثال میزنم، در واقع یک مثال ناقصى است؛ چون شما بعد از اردوگاه یک دورهى دیگر زندگى در ذهنتان هست، امّا وقتى که از این دنیا رفتیم، دیگر هیچ چیزی نداریم و از این سرمایه هیچ چیزی در اختیار ما نیست. آن چیزى بعد از مردن در اختیار ما است که در اینجا آن را براى خودمان فراهم کرده باشیم.
هدف باید اینجورى انتخاب بشود. آن وقت چه جورى این هدف انتخاب میشود؟ اگر شما در زندگى برنامهاى را براى خودتان بریزید که در آن خدمت به مردم باشد، این هدف تأمین شده؛ یعنى وقتى شما زندگى را تمام میکنید، احساس میکنید که کار بزرگى را انجام دادید، با دست پُر دارید میروید. چرا؟ چون عمرتان را در راه خدمت به مردم گذاشتهاید. اگر خدمت به فرهنگ باشد، همینجور است، اگر خدمت به کشور باشد، خدمت به بشریّت باشد، اگر هر کارى که خداى متعال از آن کار خشنود است باشد، وقتى زندگی شما تمام شد، آن لحظهاى که دارید میروید، مىبینید دستتان پُر است؛ چرا؟ چون دارید میروید سر یک محاسبهاى که نظر محاسبهکننده در این دورهى زندگى شما تأمین شده؛ یعنى آن کارى که او خواسته، شما انجام دادهاید، دارید میروید مأموریّتتان را به او هدیه میدهید. لذا علّت اینکه مقام شهادت اینقدر بالا و والا است، همین است که شهید در واقع همهى زندگى خودش را دارد میدهد براى آن هدف و آن مقصودى که خداى متعال آفرینش انسان را براى آن انجام داده؛ یعنى اقامهى عدل، اقامهى زندگى سعادتمندانه براى انسانها، نزدیک شدن انسانها به خدا، اقامهى احکام الهى در جامعه؛ حیات طیّبه؛ هدفها اینها است. کسى که شهید میشود در راه خدا، به این معنا است که در این راه مجاهدت کرده، تلاش کرده، و در آخر سر، در این راه جان خودش را از دست داده؛ البتّه اگر چنانچه در این راه به مرگ طبیعى هم بمیرد خیلى ارزش دارد، ولى اگر چنانچه در این راه کشته بشود ــ یعنى همان شهادت ــ طبعاً ارزش بسیار والاتر و بیشترى دارد؛ لذاست که این مقامش بالا است براى خاطر اینکه همهى زندگى را یکجا تقدیم این راه کرده.
اینجورى باید برنامهریزى بکنید. شما اگر میخواهید برنامهریزى کنید، نگاه کنید در جامعهى خودتان، در کشور خودتان، ببینید کدام یک از کارهایى که در جامعه وجود دارد ــ یا هست یا ممکن است که باشد؛ ممکن است یک کارى الان نباشد، لکن بتوان آن را ایجاد کرد و به وجود آورد ــ کدامیک از این سرگرمیها و اشتغالها هست که میتواند جامعه را به اهداف والاى الهى و اسلامى نزدیک کند، انسانها را نزدیک کند؛ ببینید آن کدام است، آن را انتخاب بکنید. اگر آن را انتخاب کردید، البتّه کار [مفید] کردهاید. البتّه همین هدف شما، یعنى این برنامهریزى شما براى خود شما هم، میتواند زندگى راحتى را به وجود بیاورد؛ یعنی وقتى ما میگوییم که هدف خدایى انتخاب کنیم، معنایش این نیست که در مدّت عمرمان باید گرسنگى بکشیم، زندگى بد بگذرانیم؛ نخیر، جهتگیرى میتواند کاملاً خدایى باشد، در عین حال تأمینکنندهى نیازهاى زندگى انسان هم باشد. در جامعه هر شغلى که شما انتخاب کنید که به نفع مردم باشد، لابد درآمدى هم دارد، لابد زندگى مناسبى هم همراه آن هست، امّا وقتى شما این را انتخاب کردید براى اینکه به جامعه خدمت بکنید، براى اینکه امر الهى و دستور دینى را عمل بکنید، خودتان را به آن هدف نزدیک کردهاید.
یکی از حضّار: بسم الله الرّحمن الرّحیم. من به نوبهی خودم به عنوان یک عضو کوچکی از این جمع بزرگوار سلام عرض میکنم خدمت شما و از طرف خودم و تمام نوجوانان ایران اسلامی از شما به خاطر این حضور صمیمی تشکّر و قدردانی میکنم. سؤالی که من از محضر شما دارم راجع به این است که دوران نوجوانی، دوران پُرفرازونشیبی است و از آنجا که جوان در این دوره به مطالعه و سرگرمی تازهای میرسد، شما به عنوان کسی که این دوران را گذراندهاید و امروز شما علاوه بر فرزندان خودتان، پدر نوجوانان ایران هم محسوب میشوید و در تربیت آنها سهیم هستید، در دوران نوجوانی چه کتابهایی را بیشتر مطالعه فرمودید و نظرتان راجع به مطالعات اسلامی چیست؟
علیکم السّلام و رحمة الله. من در دورهى جوانى زیاد مطالعه میکردم و غیر از کتابهاى درسى خودمان که مطالعه میکردم و میخواندم، هم کتاب تاریخ میخواندم، هم کتاب ادبیّات میخواندم، هم کتاب شعر میخواندم و هم از جمله کتاب قصّه و رمان میخواندم. من خیلى علاقه داشتم به کتابهاى قصّه و خیلى از این رمانهاى معروف را در دورهى نوجوانى خواندهام. شعر هم میخواندم؛ من با بسیارى از دیوانهاى شعر در دورهى نوجوانى و جوانى آشنا شدم. مثلاً کتاب تاریخ [میخواندم، چون] به تاریخ علاقه داشتم. چون درس عربى میخواندیم و بتدریج با زبان عربى آشنا شده بودم، به حدیث علاقه داشتم. الان احادیثى یادم هست که در دورهى نوجوانى آنها را خواندم و یادداشت کردم؛ دفتر کوچکى داشتم، یادداشت میکردم. مثلاً احادیثى را که دیروز نگاه کرده باشم یا همین هفته نگاه کرده باشم، یادم نمیماند، مگر اینکه یادآوریاى وجود داشته باشد؛ امّا آنهایى که در آن دوره خواندم کاملاً یادم هست. شماها هم واقعاً باید قدر بدانید؛ هر چه شما امروز مطالعه کنید، برایتان میماند، هرگز از ذهنتان زدوده نمیشود. دورهى خیلى خوبى است این دورهى نوجوانى براى مطالعه و یاد گرفتن؛ واقعاً یک دورهى طلائى است و با هیچ دوران دیگرى قابل مقایسه نیست.
من کتاب خیلى نگاه میکردم؛ کتاب مطالعه میکردم. منزل ما هم کتاب زیاد بود، پدرم کتابخانهى خوبى داشت و خیلى از کتابها هم براى من مورد استفاده بود؛ خود ماها هم البتّه داشتیم، کرایه هم میکردیم. نزدیک منزل ما یک کتابفروشى کوچکى بود که کتاب کرایه میداد. من رمان و مانند اینها که میخواندم از آنجا معمولاً کرایه میکردم. الان یادم افتاد که کتابخانهى آستان قدس هم مراجعه میکردم؛ آستان قدس در مشهد کتابخانهى خیلى خوبى دارد. من در دورهى اوایل طلبگى ــ در همان سنین چهارده پانزده سالگى ــ به آنجا مراجعه میکردم. گاهى روزها میرفتم آنجا که نزدیک آستان قدس است، مشغول مطالعه میشدم، صداى اذان با بلندگو پخش میشد، به قدرى غرق مطالعه بودم که صداى اذان را نمیشنفتم؛ [با اینکه] خیلى نزدیک بود و صدا خیلى شدید مىآمد داخل سالن قرائتخانه و ظهر میگذشت، بعد از مدّتى میفهمیدیم که ظهر شده. [خلاصه] با کتاب اُنس داشتم؛ البتّه الان هم که در سنین نزدیک شصتسالگى هستم و همانطور که گفتید بعضی از شماها جاى فرزند من هستید، بعضیتان مثل نوهى من میمانید، از خیلى از نوجوانها بیشتر مطالعه میکنم؛ این را هم بدانید! الان هم من خیلى کتاب میخوانم.
یکی از حضّار: اگر ممکن است چند کتاب رمان نام ببرید و معرّفی کنید.
من نمیخواهم خیلى کتاب رمان به بچّهها معرّفی کنم. حالا اسم مؤلّفینش را ممکن است بگویم. مثلاً یک نویسندهى معروف فرانسوى هست به نام «میشل زواگو» که کتابهاى زیادى دارد؛ من اغلب رمانهاى او را در آن دوره خواندهام یا این نویسندهى معروف فرانسوى(۶) کتاب بینوایان که اوّلبار [آن را] در همان دورهى نوجوانى در کتابخانهى آستان قدس گرفتم و البتّه همهاش را نخواندم، مقداریاش را خواندم؛ بعدها البتّه آن را یکى دو بار خواندم.
یکی از حضّار: از آنجا که خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد و یکی از ارکان اصلی هنر آن زیباییای است که خداوند به مخلوقات خودش ارزانی داشته، شما به عنوان کسی که در راه خداشناسی قدم برمیدارید، حتماً از این نعمت الهی برخوردارید و دوستان خیلی تمایل دارند که بدانند نظر شما راجع به ادبیّات و هنر چیست؟ چون خود من هم در همین رشته فعالیّت میکنم، خیلی دوست دارم که از فرمایشات شما استفاده کنم.
ادبیّات که البتّه یک چیز بسیار خوب و مطلوبى است. منتها طبعاً هنرى که با ادبیّات نسبت نزدیکى دارد، مثلاً شعر است یا بعضى هنرهاى دیگر؛ من نظرم نسبت به شعر نظر بسیار مثبتى است. معتقدم شعر بسیار چیز خوبى است، قریحهى شعرى یک موهبت الهى است و شعر و همهى هنرها یک توان و قدرت تعبیر رسایى هستند از تخیّلات ظریف انسان. بعضى از تصوّرات انسانى هست یا به تعبیر بهتر و متناسبتر همان تخیّلات انسانى هست که جز با زبان هنر، با توصیف هنرى، با هیچ زبانى قابل توصیف و بیان نیست؛ اگر هنر نبود، خیلى از مافىالضّمیر انسان نگفته میماند و توصیفنشده باقى میماند. البتّه شعبههاى گوناگون هنر هر کدام یک خصوصیّتى دارند، یکى از بهترینهایش که گفتم با ادبیّات ارتباط نزدیک دارد، شعر است. شعر هنر رسایى است، هنر بلیغى است؛ زبان شعر، گویاتر از زبان بسیارى از هنرهاى دیگر است. یعنى زبان نقّاشى، موسیقى و بعضى هنرهاى دیگر، مثل زبان شعر گویا و توانا نیست. البتّه شعر خوب منظور است، نه هر شعرى؛ شعرى که حقیقتاً در آن هنر و تخیّل حضور داشته باشد و لمس بشود. البتّه بعضى از هنرهاى دیگر که توصیفشان به دقّتِ هنر شعر نیست، دایرهى شمولشان وسیع است؛ یعنى مثلاً شما شعر فارسى که بگویید، یک فارسىزبان فقط از زیبایىهاى شعر فارسى استفاده میکند، همچنان که از یک شعر عربى فقط یک عربزبان از زیبایىهایش استفاده میکند. حتّى کسى که عربى را هم بلد است، زیبایىهاى شعر عربى را مثل یک عربزبان نمیفهمد؛ لکن نقّاشى اینجور نیست. شما یک نقّاشى که میکِشید، دیگر زبان نمیشناسد، مرز زبان ندارد؛ موسیقى هم تا حدود زیادى همینجور است، بعضى هنرهاى دیگر هم همینجور است. پس شاید اینجور بشود گفت که هر چه توصیف هنر دقیقتر و ریزتر است و زبانش رساتر و بلیغتر است، حوزه و گسترهى شمولش محدودتر است؛ امّا هر چه زبان به ابهام نزدیکتر است، حوزهاش هم وسیعتر است. یک چنین چیزى در مورد هنر هست. بله، هنر مظهر زیبایى است، بیان زیبایىها است و توصیف تخیّلاتى است که انسان از زیبایى در ذهن خودش دارد.
یکی از حضّار: به عنوان آخرین سؤال از طرف خودم، شما اشاره کردید به ورزش و مطالعه و مانند این چیزها؛ جوانان ما غیر از این مسائل، یک سری سرگرمیهای دیگری دارند مانند پارک و سینما؛ خود شما در دوران نوجوانی چه نوع سرگرمیهایی داشتید؟
ماها متأسّفانه سرگرمیهاى خیلى کمى داشتیم؛ اینجور سرگرمیها آن وقت نبود. البتّه پارک بود، کم [بود]، خیلى محدود؛ مثلاً آن وقت فقط یک پارک بود داخل شهر و محیطهایش چون محیطهاى بدى بود، ماها هم خانوادههایى بودیم که پدرها و مادرها مقیّد بودند، نمیتوانستیم اصلاً برویم. [برای] امثال من در دورهى جوانى امکان اینکه بتوانند از این مراکز عمومىِ تفریحى استفاده کنند وجود نداشت؛ به خاطر اینکه مراکز، مراکز خوبى نبود و مراکز غالباً آلودهاى بود. یک خُرده هم دستگاههاى آن روز سعى داشتند که مراکز عمومى را آلودهى به شهوات و فساد بکنند؛ تعمّداً این کار انجام میشد، واقعاً با برنامهریزى این کار انجام میشد. آن وقتها ما حدس میزدیم، بعدها که قرائن بیشتر و اطّلاعات بیشترى پیدا کردیم، معلوم شد که واقعاً همینجور بوده؛ یعنى با برنامهریزى محیطهاى عمومى را فاسد میکردند، لذا ماها نمیتوانستیم برویم؛ بنابراین تفریحهاى آن وقت ماها از این قبیل نبود. تفریح من در محیط طلبگى و در دورهى نوجوانى، حضور در جمع طلبهها و مدرسهى خودمان [بود؛] مدرسهاى داشتیم [به نام] مدرسهى نوّاب که میرفتیم. جوّ طلبهها براى ماها جوّ شیرینى بود؛ جوانهای طلبه دُور هم جمع میشدند، صحبت میکردند، گفتگو میکردند، تبادل اطّلاعات میکردند، حرف میزدند. محیط مدرسه براى خود طلبهها مثل یک باشگاه محسوب میشد که آنجا در وقت بیکارى دُور هم جمع میشدند. علاوه بر این در مشهد، مسجد گوهرشاد هم بود که آنجا هم مجمع خیلى خوبى بود؛ آنجا هم واقعاً افراد متدیّن، طلّاب، روحانیّون، علما، مىآمدند، مىنشستند، بعضى بحث علمى با هم میکردند، بعضى صحبتهاى دوستانه میکردند؛ تفریحهاى ما اینها بود.
البتّه ورزش میکردم؛ من از آن وقت ورزش میکردم، الان هم من ورزش میکنم. متأسّفانه میبینم بعضى جوانهاى ما در ورزش سستى میکنند که این خیلى خطا است؛ آن وقت ما کوه میرفتیم، محیطهاى خارج از شهر میرفتیم، پیادهرویهاى طولانى میکردیم. چند بار من با دوستان خودم، در کوههاى اطراف مشهد همینطور کوهبهکوه، روستابهروستا، چند شبانه روز حرکت کردیم، راه رفتیم و از اینجور ورزشها داشتیم. اینها هم البتّه تفریح بود، تفریحهاى خیلى خوب و سرگرمکنندهاى بود که خارج از محیط شهر محسوب میشد. من میبینم حالا در تهران این دامنهى زیباى البرز و ارتفاعات به این قشنگى و به این خوبى را؛ بنده خودم هم میروم، زیاد میروم؛ هفتهاى چند بار به این ارتفاعات میروم و متأسّفانه میبینم نسبت به جمعیّت تهران، کسانى که آنجا مىآیند و از این محیط بسیار خوب، پاک، باصفا استفاده میکنند، خیلى عدّهی کمی هستند؛ من تأسّف میخورم که چرا جوانهاى ما از این محیط طبیعىِ زیبا استفاده نمیکنند. اگر آن وقت در مشهد ما، یک چنین کوههاى نزدیکى وجود داشت ــ چون مشهد کوههاى به این خوبى و به این نزدیکى ندارد ــ ماها بیشتر هم استفاده میکردیم. انشاءالله موفّق باشید.
یکی از حضّار: تشکّر و امتنان قلبی نوجوانان ایران اسلامی را به خاطر لطف و عنایتی که به آنها دارید، پذیرا باشید. ماها واقعاً هیچ وقت تصوّر نمیکردیم، حتّی بعضی در مخیّلهشان نمیگنجید که بیایند رودرروی شما بنشینند، شما پدرانه بهشان بنگرید، پدرانه برایشان صحبت کنید و بواقع برایشان ثابت شود که پدر دیگری غیر از پدر خودشان که دارند یا از دست دادهاند، بالای سرشان است. نوجوان سرچشمهی کار و تلاش و فعّالیّت و منبع طراوت و شادابی است؛ نوجوان، آیندهساز و تقویمساز یک کشور است و قسمت مهم و بخش عمدهای از این آینده هم شغل و کار و فعّالیّت نوجوان است. رئیسجمهوران آینده، وزیران، نمایندگان، معلّمها، قاضیها، پزشکان و صنعتگران فردا چشم دوختهاند و منتظرند تا صحبتهای شما را در مورد فعّالیّت آیندهشان بشنوند. انتظار دارید تا نوجوانها در حال و آیندهی فرهنگ و اقتصاد و سیاست این مرز و بوم چگونه باشند؟
اوّلاً شما چه زیبا صحبت میکنید؛ هم صدایتان خوب است، هم ماشاءالله خیلی قشنگ صحبت میکنید؛ انشاءالله که موفّق باشید. البتّه من انتظار دارم که نوجوانها ــ همانطور که قبلاً گفتم ــ به جاى اینکه خیلى به آینده نگاه کنند، به حال نگاه کنند. یعنى الان، شما در یک دوران طلائى زندگى میکنید؛ این دوران بین سنین ده یازده سالگى تا بیستودو، بیستوسهسالگى، حقیقتاً یک دوران طلائى است؛ دوران یاد گرفتن، آمادهسازى ذهن خود، فکر خود براى آینده، بخصوص که امکانات امروز در کشور ما فراهم است. من میترسم که بچّهها اگر امروز خیلى به فکر این باشند که ما فردا چهکاره خواهیم شد، بروند در تخیّلات زیادِ غیر عملى؛ تخیّلاتى که خیلى به عمل نزدیک نیست؛ که حالت بهاصطلاح موهومات و حالت افسانهپردازى ذهنى را بیشتر به انسان [منتقل] میکند و [باعث میشود] از حالشان بمانند.
آنچه من توصیه میکنم، این است که بچّهها از استعداد خودشان، از وقت خودشان، استفاده کنند و خوب درس بخوانند. بیشترین چیزى که امروز ما لازم داریم این است که بچّهها به طور جدّی درس بخوانند. برنامههاى مدرسههاى ما خیلى برنامههاى غلیظِ شدیدِ پُر و پیمانى نیست؛ طبق اطّلاعاتى که من دارم، در بسیارى از کشورهاى دیگر ــ کشورهایى که امروز از لحاظ علمى و صنعتى و تکنولوژى و مانند اینها پیشرفتهتر از کشور ما هستند ــ درسهاى دورهى راهنمایى و دبیرستان خیلى از درسهاى مدارس ما، هم حجمش بیشتر است، هم دشوارتر است؛ یعنى واقعاً تحمیل مطلب میکند بر ذهن قابل کشش جوانها. این ذهن جوان، خیلى قابل کشش است، توانش براى کشیدن بار معلومات خیلى زیاد است؛ محفوظات زیادى به آنها میدهند. من میبینم با اینکه درسهاى ما خیلى از لحاظ حجم و محتوا سنگین نیست، بعضى از جوانهاى ما غالباً گله میکنند از اینکه درس، ما را خسته کرده، ما نمیتوانیم بخوانیم؛ و فرصتى براى خودشان نمىبینند براى اینکه بتوانند مطالعات جنبى بکنند؛ در حالى که به نظر من جوان میتواند، هم درس بخواند، هم مطالعه کند، هم ورزش کند. وقتتان را صرف کارهاى جدّی [کنید]؛ همهی اینها جدّی است؛ ورزش هم جدّی است، بازى هم جدّی است؛ براى جوان اینجورى است. البتّه بعضى از کارها جدّی نیست؛ مثلاً فرض بفرمایید که انسان ساعتها بنشیند ــ البتّه روى هم ساعتها [میشود] ــ تبلیغات تلویزیون را تماشا کند، چون مثلاً بیست دقیقه تبلیغات میکنند قبل از اینکه فیلم را به ما نشان بدهند؛ این بیست دقیقهها خودش خیلى میشود. من خیلى موافق نیستم با اینجور وقتگذرانى که بر روى هم ساعتها از وقت ماها را ممکن است بگیرد. بعضى از کارها، کارهاى زائدى است، امّا درس خواندن، مطالعه کردن، ورزش کردن کارهاى لازمى است؛ جوانها از همهى اینها در این سنین میتوانند استفاده کنند و خودشان را براى آینده بسازند.
شما نگاه کنید ببینید که چه استعدادى در شما خودش را نشان میدهد؛ اگرچه کسانى باید بنشینند استعدادها را هم در افراد کشف کنند، امّا حقیقت این است که استعداد در وجود جوان و نوجوان خودش را به هر شکلى نشان میدهد. بعید است که یک انسان بااستعدادى، خودش تا سنین مثلاً هجده نوزده سالگى، بیست سالگى حس نکند که به کدام سَمت، شوق و گرایش و علاقهى بیشترى دارد و توانایى بیشترى، براى کدام کار دارد. وقتى که فهمیدید استعدادتان در کدام طرف است ــ حالا یا خودتان کشف کردید، یا معلّم، مدرسه، پدر و مادر به یک نحوى کشف کردند ــ آن وقت بروید به آن سمت، هر چه میخواهد باشد. نگویید این کوچک است، این کم است؛ نه، کشور به همهچیز احتیاج دارد. شما گفتید رئیسجمهور؛ کشور به رئیسجمهور احتیاج دارد، به صنعتگر هم احتیاج دارد، به وزیر هم احتیاج دارد، به طبیب هم احتیاج دارد؛ کشور به همهجور انسانى احتیاج دارد. اینجور هم نیست که ما فرض کنیم که اگر ما آن شغل را گرفتیم، زندگى ما بهتر خواهد شد و به اهداف زندگى راحتتر خواهیم رسید؛ نخیر، اینجورى هم نیست. گاهى انسان در آنجایى که خیال نمیکند، زندگیاش، هم خوشتر میگذرد، هم به هدفهاى والاى زندگى که گفتیم جلب رضاى الهى است، نزدیکتر میشود و میتواند محصول صحیحى از زندگى خودش به دست بیاورد. بنابراین آنچه من به جوانان عزیز، نوجوانان عزیز میتوانم توصیه بکنم، این است که از وقت، از حال، حدّاکثر استفاده را بکنند؛ این هم البتّه بدون برنامهریزى نمیشود. باید بنشینند با همان ذهن خودشان [انجام دهند]. برنامهریزى هم یک الگوى همگانى ندارد که من بگویم همه باید اینجور برنامهریزى کنند؛ نه، هر کسى بر حسب سنّش، بر حسب وضع زندگى خانوادگیاش، بر حسب امکاناتش، بر حسب آن شهرى که در آن زندگى میکند، خانوادهاى که در آن زندگى میکند، یک جور برنامهریزىای ممکن است بکند و یک جور امکانى داشته باشد. برنامهریزى کنند و با برنامه از وقتشان حدّاکثر استفاده را بکنند.
یکی از حضّار: شما در صحبتهایتان هم فرمودید، ما هم منکر این نیستیم که به خاطر سالها خفقان و ستم، سالها دشمن میترسید از اینکه فکر بالنده و استعداد شکوفا شود؛ و حالا بعد از سالها فرصت آن را پیدا کرده است، شکوفا شده است و در صحنههای مختلف جهانی دیده میشود. به خاطر سالها که دشمن نمیگذاشت این استعدادها شکوفا بشود، به خاطر سالهای تاریکی که تمام روزنهها را به روی ما بستهاند و نگذاشتند روشنی به این مملکت بتابد، به خاطر این سالها شاید زمان زیادی و یا مقدار زیادی از تکنولوژی غرب، از وسایلی که غرب در اختیار دارد، از وسایل کشورهای دیگر یا کشورهای عمدتاً توسعهطلب دور هستیم؛ منکر این نیستیم امّا نوجوان و جوان مخترع ایرانی با اینهمه اندیشهای که هر روز شاهد شکوفا شدن یکی از آنها هستیم، چطور میتواند از تکنولوژی غرب استفاده کند و خودش در مقابل آن مسحور و به قول معروف اسیر نشود؟
چرا اسیر بشود؟ چرا مسحور بشود؟ این استعداد بشرى است. یک بشرى فکر و ذهن خودش را به کار انداخته، توانسته یک چیزى را در این عالم طبیعت، در این طبیعت بزرگ و همچنان عمدتاً ناشناخته، به دست بیاورد؛ شما خودتان هم این کار را میتوانید بکنید؛ شما خودتان هم میتوانید ذهنتان را به کار بیندازید و این را به دست بیاورید. مسحور شدن اگر به معناى این است که انسان چیزى را تحسین بکند، این اشکالى ندارد؛ بله، باید تحسین کند، چه مانعى دارد؟ هر پدیدهى علمى، هر پدیدهى حاکى از پیشرفت یک انسان، برجستگى ذهن یک انسان، در خور تحسین است؛ اشکالى ندارد که ما تحسین بکنیم امّا اینکه مسحور بشود به معناى اینکه خودش را در مقابل آن کوچک ببیند، خودش را تحقیر کند، نه؛ به هیچ وجه. شما هم اگر همین امکان را در اختیار داشته باشید، همان را و بهتر از آن را پدید مىآورید؛ کمااینکه [اگر] شما ملاحظه کنید در همین زمینههایى که این چندساله، جوانان ما و نوجوانان ما وارد شدند ــ در این المپیادهاى ریاضى، فیزیک، کامپیوتر و غیره ــ مىبینید بچّههاى ایرانى از امثال و اقران(۷) خودشان جلو افتادهاند؛ یعنى از بیشتر کشورهاى جهان جلو افتادهاند با اینکه عمر این امتحانشان، آزمایششان خیلى کوتاه است. بنابراین ما میتوانیم بفهمیم؛ یعنی یک نوجوان ایرانى راحت میتواند کشف بکند که اگر ذهنش را به کار بیندازد، اگر استعدادش را به کار بیندازد، اگر واقعاً درس بخواند، واقعاً زحمت بکشد و بخواهد، میتواند کارهاى بزرگى هم او انجام بدهد. البتّه من بارها به اندیشمندان خودمان آن نکتهاى را که شما گفتید که غرب از ما خیلى جلو است گفتهام؛ این یک حقیقتى است. اگر ما بخواهیم از همان راهى که غرب حرکت کرده، دنبال او برویم تا به آن نقطهاى که او امروز هست برسیم، این، عمرها و قرنها طول خواهد کشید و نخواهیم توانست؛ ما احتیاج به راههاى میانبُر داریم. آیا راه میانبُرى وجود دارد؟ حتماً وجود دارد. کجا است؟ من نمیدانم، بروید تا پیدا کنید.
تمام این اکتشافات علمى، راههاى میانبُر است. ببینید! چون حرکت با قوّهى بخار که نبود، با نیروى بخار که نبود، با استفادهى از نیروهاى دیگرى غیر از نیروى بخار بود، امّا نیروى بخار را یک نفرى به دست آورد. چیزى در طبیعت وجود داشت، نیروى بخار از اوّل عالم وجود داشته، این را کسى کشف کرد؛ این، یعنى یک راه میانبُر. خیلى خب، راههاى میانبُر را کشف کنید. این نیروى الکتریسیته که شما ملاحظه میکنید که امروز همهى کارهاى دنیا را یا قسمت معْظمش را در واقع دارد انجام میدهد، همیشه در طبیعت وجود داشته؛ این که به وجود نیامده، یک نفرى رفت این راه میانبُر را پیدا کرد و از آن عبور کرد. خیلى خب، بسیارى از راههاى میانبُر دیگری هنوز وجود دارد؛ دانشمندان بزرگ تصریح میکنند که ما به بیشترین اسرار عالم طبیعت و از جمله بیشترین اسرار وجود انسان هنوز پى نبردهایم، خیلى چیزها را کشف نکردهایم. چه کسی میتواند کشف کند؟ آن کسى که بتواند فکر کند، عالِم بشود، دانشمند بشود، از علوم روز استفاده بکند میتواند راههاى جدید را کشف کند و به دست بیاورد. شما آن کس باشید، جوان ایرانى آن کس باشد؛ چرا باید خودش را در مقابل آن کسانى که این راه را تا حالا رفتهاند، کوچک ببیند؟
یکی از حضّار: یک سؤال دیگری هم در میان فرمایشات شما برای من پیش آمد؛ ما غیر از شما که رهبر ما هستید، پدر ما هستید، یک فرد دیگری، یک شخصیّت دیگری از شما میشناسیم با نام مستعار «امین».
دلم قرار نمیگیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف دادهام عنان بی تو
برای اینکه جوان امروزی ــ بخصوص ایرانی؛ تاکید میکنم ــ به آن بلوغ رسیده که امین از نوشتهها و از شعرهای حتّی عارفانهاش برایش بگوید، بگویید که چه شعرهایی داشتهاید و آنها چه سمت و سویی دارند؟ میخواستم از «امین» برایمان بگویید.
ماجراى «امین» یک ماجراى دیگرى است؛ یعنى آن یک عالم دیگرى است که عالم شعر و احساس و مانند اینها است. البتّه یک مقدارى راجع به شعر با شما صحبت کردم، حالا چند کلمهى دیگر هم [میگویم]. جوانها مجموعهى احساسند؛ الحمدلله شماها خیلى خوبید. من البتّه در دورهى جوانى، شعر گفتن را شروع کردم و گاهى شعر میگفتم؛ منتها به دلیلى، آن شعرها را در انجمن ادبىای که آن وقت در مشهد تشکیل میشد و من هم در آن انجمن شرکت میکردم، تا سالهاى متمادی نمیخواندم. حالا عیبی ندارد دلیلی را که گفتم به [خاطر] آن نمیخواندم بگویم. علّت این بود که من چون سابقهى زیادى با شعر داشتم، شعر را میشناختم؛ یعنى خوب و بد شعر را میشناختم. اشخاص نامدارى در آن انجمن بودند؛ بعضیشان اشخاص نامدارى هستند که امروز هم هستند و بعضى هم فوت شدهاند. در آن انجمن وقتى شعرى خوانده میشد، نقد میکردم شعر را. نقدى که من نسبت به شعر انجام میدادم، نقدى بود که غالباً مورد تأیید و تصدیق حضّار، از جمله خود آن شاعر قرار میگرفت. شعر خودم را وقتى من نگاه میکردم، میدیدم با دید یک نقّاد، این شعر من را راضى نمیکند؛ نمیخواستم این شعر را بخوانم، یعنى اگر شعرى بود که از آنچه آن روز میگفتم بهتر بود، حتماً میخواندم. لکن مىنشستم فکر میکردم، شعر را میگفتم، مینوشتم، پاکنویس میکردم، امّا در آن انجمن نمیخواندم؛ چرا؟ چون سطح آن انجمن به خاطر همین نقدهایى که میشد ــ از جمله خود من که زیاد نقد میکردم ــ بالاتر از این شعر بود؛ شاید شعرهایى خوانده میشد که از سطح آن شعر بالاتر نبود امّا مورد نقد قرار میگرفت. به هر حال میتوانم اینجورى بگویم که آن شعر، من را به عنوان یک ناقد راضى نمیکرد. اتّفاق افتاده بود که در غیر از آن انجمن در انجمنهایى در بعضى از شهرهاى دیگر ــ یک شهرى را که حالا نمیخواهم اسم بیاورم؛ از شهرهاى معروف شعرخیز ایران ــ شرکت کرده بودم، و آنجا دیدم سطح آن انجمن، سطح نقد انجمن ما در مشهد را ندارد، لذا از من شعر خواستند، من خواندم؛ همان سالهاى قدیم؛ این را که میگویم، مثلاً مال سالهاى ۳۷ یا ۳۸ است؛ یعنى در حدود سنین بیست، بیستویک یا بیستودوسالگی، که البتّه این ادامه داشت تا سالهاى ۴٢و ۴٣ و۴۴ و تا آن وقتهایی که دیگر غرق شدن در کارهاى مبارزات، ما را از کار شعر و مانند اینها بکلّى دور کرد و دیگر انجمن هم نمیرفتم. به هر حال آن زمان شعر میگفتم.
بعد شعر گفتن را رها کردم و نمیگفتم، تا چند سال قبل از این که تصادفاً یک جورى شد که دوباره احساس کردم مایلم گاهى یک چیزى بر زبان بیاورم، یا بر ذهن بیاورم، یا روى کاغذ بیاورم؛ [البتّه] آنها هم بین مردم پخش نشده. حالا شما یک بیتى خواندید، امّا چند غزل بیشتر از این شعرهایى که من گفتهام، در دست مردم نیست. نمیدانم شما این را از کجا شنیدهاید، از چه کسی شنیدهاید. این غزلى که شما مطلعش را خواندید این مال خیلى دور نیست، خیال میکنم مال همین سه چهار سال قبل است. انشاءالله موفّق باشید.
یکی از حضّار: به نام خدا. سلام و درود فراوان دارم خدمت شما؛ از این فرصتی که برای بنده حاصل شده استفاده میکنم و به عنوان فرزند از محضر پدر سؤالی میکنم که شما در دورهی نوجوانی چه تصوّری از خدا داشتید؛ حالات و روحیّات شما در دورهی نوجوانی چگونه بود؟ شما به نوجوانها توصیه میکنید که با خدا چگونه حرف بزنند و چه چیزهایی از خدا بخواهند؟
سلام بر شما. من در دورهى نوجوانى، یعنى همان دورانى که تازه از دبستان بیرون آمده بودیم و طلبه شده بودم، به دعا و توجّه و مانند اینها خیلى اهتمام میورزیدم، امّا اینکه چه تصوّرى از خدا داشتم، نمیتوانم الان چیزى به یاد بیاورم که دربارهى خدا چه جورى فکر میکردم، کمااینکه دربارهى ذات مقدّس پروردگار هم انسان نباید خیلى فکر کند و در فکر فرو برود. وجود خداى متعال یک وجود بدیهى و روشن و واضحى است که همهى وجود یک انسان به او گواهى میدهد. یعنى اگر انسان خودش را دچار وسوسه نکند و غرق نکند خودش را در وسوسهها، ذهن انسان، دل انسان، جان انسان گواهى میدهد به وجود خدا؛ یعنی واقعاً وجود خدا حتّى احتیاج به برهان و استدلال [هم] ندارد، اگرچه برهان و استدلال زیادى هم در وجود پروردگار هست. آنچه آن وقت براى من مطرح بود و عملاً وجود داشت، این بود که اهل دعا و ذکر و دعاهاى مأثور(۸) و اعمالى که وارد شده بودم. مثلاً یادم هست، هنوز من بالغ نبودم که اعمال روز عرفه را [انجام میدادم] که اعمال طولانىاى هم هست؛ نمیدانم میدانید [یا نه] ؛ لابد آشنا هستید؛ خیلى از جوانها میدانند، آشنا هستند با آن اعمال؛ چند ساعت طول میکشد، از بعد از نماز ظهر و عصر اعمال شروع میشود؛ اگر انسان بخواهد به همهی آن اعمال برسد مثلاً شاید تا نزدیک غروب در روزهاى نهچندان بلند، به طول مىانجامد. منزل ما حیاط کوچکى داشت. من آن وقت را یادم هست، من و مادرم ــ چون مادرم هم خیلى اهل دعا و توجّه و اعمال مستحبّى و مانند اینها بود ــ میرفتیم یک گوشهى حیاط که سایه بود، آنجا فرش پهن میکردیم ــ چون مستحب است که زیر آسمان باشد ــ و هوا [هم] گرم بود، یادم هست یا تابستان بود آن سالهایى که الان در ذهنم مانده، یا شاید پاییز بود؛ روزها نسبتاً بلند بود، میرفتیم زیر آن سایه مىنشستیم و ساعتهاى متمادی اعمال روز عرفه را انجام میدادیم. هم دعا داشت، هم ذکر داشت، هم نماز داشت، مادرم میخواند، من و بعضى از برادرها و خواهرها هم بودند و میخواندند. و دورهى جوانى و نوجوانى من اینجورى بود؛ یعنى دورهى اُنس با معنویّات و با دعا و مانند اینها.
البتّه، ماها آن وقت از یک امتیاز برخوردار بودیم که این امتیاز اگر امروز در جوانى باشد، دعا و ذکر و نماز براى او شیرین خواهد آمد و مطلقاً خستهکننده نخواهد بود و آن، توجّه به معانى است. ببینید! هر کسى که از نماز خسته میشود در حال نماز، یا معناى نماز را نمیداند یا توجّه نمیکند، وَالّا اگر کسى معناى نماز را بداند و توجّه هم بکند به نماز، امکان ندارد از نماز خسته بشود؛ اصلاً امکان ندارد. اگر کسى دعا را بفهمد ــ مثلاً دعاى ابوحمزهى ثمالى را که میدانید دعاى خیلى طولانىاى است دیگر؛ حدود هشت، یا ده صفحهى مفاتیح است، یا دعاى امام حسین در روز عرفه را ــ و توجّه [هم] بکند؛ چون گاهى انسان معنا را هم میداند امّا توجّه نمیکند و ذهنش جاهاى دیگر میرود، او خسته میشود امّا اگر معنا را انسان بفهمد و توجّه بکند، از این دعاى به این بلندى، امکان ندارد خسته بشود. یعنى اینقدر این گفتگویى که در این دعا بین این بندهى برگزیده و شایسته و بامعرفت، و خدا انجام گرفته ــ مابین این بنده و خدا ــ پُرجاذبه و نافذ و حقیقى و بیانکنندهى آن خواستهاى فطرى انسان است که امکان ندارد کسى از آن هیچوقت خسته بشود.
توصیهی من به جوانها این است که با توجّه عبادت بکنند. من اصرار نمیکنم براى اینکه زیاد عبادت کنند؛ نه، شما خواستید زیاد عبادت کنید، خواستید کم عبادت کنید. البتّه عبادت واجب را همه باید انجام بدهند، آن که قابل اغماض نیست، هر کسى باید عبادت واجبش را انجام بدهد. عبادت واجب چیزى هم نیست؛ فقط هفده رکعت نماز در شبانه روز عبادت واجب ما است که چیز زیادى نمیشود؛ هفده رکعتِ یکدقیقهای، یا حدّاکثر هفده رکعتِ دودقیقهای چیزى نمیشود.
من نمیگویم عبادات مستحبّه را مثل دعا خواندن، تلاوت قرآن، یا مثل نمازهاى مستحبّى را زیاد انجام بدهند، امّا میگویم همان مقدارى که انجام میدهند با توجّه انجام بدهند؛ و اگر با توجّه انجام دادند، بهره میبرند؛ حقیقتاً استفاده میکنند از آنچه میخوانند. حالا ممکن است بعضى عربى بلد نباشند، [خب] ترجمههاى خوبى شده؛ من دیدهام بعضى از ترجمههاى دعاها را که واقعاً خوب است. بد نیست این را شماها بدانید که من با دید ادبى که نگاه میکنم به این دعاها، جزو زیباترین سخنان زبان عربى است؛ همین دعاى کمیل، یا دعاى امام حسین در عرفه، یا همین دعاى ابىحمزه، یا آن مناجات شعبانیّه، اینها جزو زیباترین متنهاى ادبى است در زبان عرب؛ خیلى زیبا است؛ البتّه اینها متنهاى قدیمى است. میدانید که زبان تحوّل پیدا میکند؛ مثلاً فرض بفرمایید به صورت یک تشبیه ناقص، مثل گلستان سعدى. گلستان سعدى قدیمى است، زبان قدیمى دارد امّا کسى که بخواند آن را، اهل ادبیّات و هنر باشد، لذّت میبرد و از زیبایى آن بهره میبرد. این تعبیرات بسیار زیبا است؛ هم الفاظ زیبا است، هم معانى زیبا است. این صحیفهى سجّادیّه به قدری جالب است که از مفاهیم و معارفى که در آن هست، گاهى اوقات انسان حیرت میکند که این چه ذهنى است، چه مغزى است که اینها را توانسته کنار هم بنشاند و یک چنین تعبیراتى را درست کند! لذا من توصیه میکنم که ارتباطات بچّهها با خدا، ارتباطات باتوجّه و باحالى باشد و نمازها را بخصوص با حال بخوانند؛ دعا میخوانند، با حال و با توجّه بخوانند، و بدانند با چه کسى دارند حرف میزنند و بدانند چه میخواهند و بدانند که این خواست پاسخ دارد؛ یعنى در قرآن چند جا هست که به ما گفته شده که «اُدعونیِ اَستَجِب لَکُم»؛(۹) مرا بخوانید تا به شما پاسخ بدهم. یک جا دارد «وَاسئَلُوا الله مِن فَضلِه»؛(۱۰) از خداى متعال، از فضل خدا طلب کنید و بخواهید؛ اینها وعدههاى الهى است و وعدهى الهى صادقترین وعدهها است و حتماً اگر چنانچه از خدا بخواهید، خدا به شما پاسخ خواهد داد و اگر اُنس پیدا کنید، خواهید دید که خیلى از پاسخها همان است که در همان لحظه به شما داده میشود. یعنى آدم نبایست خیال کند که پاسخ دعا حتماً همان پولى است که از خدا خواسته و باید برسد؛ گاهى اوقات پاسخ همان است که در آن لحظه به شما میدهند؛ آنچنان نورانیّتى در دل شما به وجود مىآید که مىبینید پاسختان را الان گرفتهاید. انسان گاهى میبیند که دیگر هیچ چیز نمیخواهد؛ انسان حالتى در دعا پیدا میکند که گاهى احساس میکند که هیچ چیز دیگر غیر از آن نمیخواهد. وقتى انسان یاد پروردگار در دلش زنده باشد اینجور است.
یکی از حضّار: سؤالم را جور دیگرى مطرح میکنم: شما خدا را چگونه شناختید؟
من البتّه به صورت ایمانى، از خانواده گرفتم؛ به صورت معرفتى بعدها با فکر، با مطالعهى کتابهاى استدلالى توانستم به معرفتِ استدلالى دست پیدا کنم. و من میتوانم به شما بگویم: عزیزان من! معرفتِ استدلالى لازم است، امّا آنچه انسان را نجات میدهد و به حرکت وامیدارد همان معرفت ایمانى است؛ یعنى وقتى که ابوذر مسلمان شد، پیغمبر اسلام نرفته بود برهان نظم و برهان خُلف و برهان علّت اولىٰ را براى او بیان کند و بگوید به این دلیل خدایى هست و خدا یکى است و این بتها خدا نیستند؛ نخیر، با آن بیان پُرجاذبهى خودش ایمانى را در دل ابوذر انداخته بود؛ آن بیانى که بر اثر ایمان، بر اثر نورانیّت ایمان در دل انسان به وجود مىآید؛ حالا چه آن را پدر و مادر به انسان بدهند، چه یک بزرگتر، چه یک استاد، چه گاهى یک حادثه به انسان میبخشد آن ایمان ناب را، که آن [برای] انسان خیلى بیشتر به کار مىآید تا آن استدلالها. اگرچه آن استدلالها هم حتماً لازم است؛ زیرا در آن ایمانى که گفتم گاهى وسوسه ممکن است بشود، بعضى بیایند خدشه بکنند؛ انسان براى اینکه از آن وسوسهها به یک جاى امنى خودش را برساند، به آن استدلال احتیاج دارد. آن استدلال مثل ستونى است، مثل دیوارى است که انسان به آن تکیه میدهد و خیالش آسوده است که جاى وسوسه و دغدغه نیست؛ یعنى کسى نمیتواند در انسان تردید ایجاد کند. امّا آن چیزى که انسان را به کار میآید و به حرکت وادار میکند و در میدانهاى زندگى کمک میکند، همان اعتقادى است که از ایمان، از محبّت، از جاذبه، از شور و عشق حاصل میشود.
یکی از حضّار: نوجوان در دعا از خدا چه بخواهد؟
هر چه بخواهد عیبى ندارد؛ یعنى نوجوان آرزوهایى دارد؛ گاهى آرزوهای انسان در یک اتاق خلاصه میشود؛ در همان اتاق خودش که در خانه دارد، یا با خانوادهاش زندگى میکند خلاصه میشود؛ یعنى خیلى کوچک است. همان را هم از خدا بخواهد، مانعى ندارد. از خدا همهچیز را بخواهید؛ یعنى نگویید این کوچک است، نمیشود از خدا خواست، یا این را بد است از خدا بخواهم؛ نه، فرق خدا و بندگان خدا این است که بندگان خدا یک جورى هستند که گاهى یک چیزهایى را بد است آدم از آنها بخواهد امّا هیچ چیز بد نیست که شما از خدا بخواهید. خدا قدرتش زیاد است، علمش هم زیاد است، نیاز شما را هم میداند و آنچه در شما میپسندد ارتباط با او است؛ این ارتباط با درخواست حاجت است، بسیار خب حاجت بخواهید، خدا هم انشاءالله عطا خواهد کرد؛ اگر مصلحت شما باشد، خدا آن حاجت را روا خواهد کرد. آیندهتان را بخواهید، توفیقاتتان را بخواهید، پیشرفتتان را بخواهید، سلامت خودتان را بخواهید؛ خود ایمان قوى را از خدا بخواهید. میدانید در دعاهاى ما یکى از خواستههایى که روی آن خیلى تکیه شده همان ایمان و یقین ثابت و روشن و شورانگیز است؛ این را هم از خدا بخواهید، آن را هم خدا به شما میدهد. دنیا بخواهید، آخرت بخواهید، براى پدر و مادرتان بخواهید، براى دوستانتان بخواهید.
یکی از حضّار: از چه زمانى به فعّالیّتهاى سیاسى علاقهمند شدید و مطالعات سیاسى را آغاز کردید؟
من شاید مثلاً چهارده پانزده سالم بود که مرحوم نوّاب صفوى آمد مشهد. خیلى براى من مرحوم نوّاب صفوى جاذبه داشت و بکلّى من را مجذوب خودش کرد. هر کسى هم آن وقت در سنین ما و حدود سنین ما بود، مجذوب نوّاب صفوى میشد؛ از بس این آدم پُرشور و بااخلاص و پُر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود. آنجا من میتوانم بگویم که به طور جدّی به مسائل مبارزاتى، به آنچه به آن میگوییم مبارزهى سیاسى علاقهمند شدم. البتّه قبل از آن چیزهایى میدانستم؛ زمان نوجوانى ما مصادف بود با اوقات مصدّق؛ اوّلِ روى کار آمدن مصدّق در سال ۱۳۲۹. من یادم هست وقتى که مصدّق تازه روى کار آمده بود و مرحوم آیتالله کاشانى همکارى داشت با او، مرحوم آیتالله کاشانى نقش زیادى داشتند در توجّه مردم به شعارهاى سیاسى دکتر مصدّق؛ لذا کسانى را میفرستادند به شهرهاى مختلف که براى مردم سخنرانى کنند و حرف بزنند؛ از جمله در مشهد سخنرانهایى مىآمدند، من دو نفر از آن سخنرانها و سخنرانىهایشان را کاملاً یادم هست. آنجا با مسائل مصدّق آشنا شدیم، بعد هم مصدّق در سال ۳۲ سقوط کرد که قضیّهى [کودتای] بیستوهشتم مرداد پیش آمد کرد و من کاملاً در جریان سقوط مصدّق و حوادث آن روز بیستوهشتم مرداد هم بودم؛ یعنى من خوب یادم هست که روز بیستوهشتم مرداد اوباش و اراذل ریخته بودند در مجامع حزبىای که به دولت دکتر مصدّق ارتباط داشتند و آنجا را غارت میکردند؛ این مناظر کاملاً جلوى چشم من است؛ بنابراین مقولههاى سیاسى را کاملاً میشناختیم، دیده بودیم، لکن من به مبارزهى سیاسى به معناى حقیقى، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقهمند شدم. بعد از آنکه مرحوم نوّاب از مشهد رفت، زیاد طول نکشید که شهید شد؛ الان درست یادم نیست که چقدر طول کشید؛ مثلاً یک سال، دو سال طول کشید که مرحوم نوّاب شهید شد. شهادت او هم یک غوغایى در دلهاى جوانهایى که او را دیده بودند و شناخته بودند به وجود آورد. در حقیقت سوابق کار مبارزاتى ما به این دوران برمیگردد؛ یعنى به سالهاى ۳۳، ۳۴ به بعد.
یکی از حضّار: دو سؤال، تقریباً در یک بستر مشترک اگر اجازه بفرمایید مطرح میکنم؛ سؤال اوّل این است که مختصری برای نوجوانها و جوانهای ما از نحوهی زندگی در دوران منحوس پهلوی صحبت بفرمایید و بگویید حضرتعالی در طول مبارزات آیا در زندان و تبعید به سر بردهاید و اگر اینطور است زمانش چه مدّت بوده؟
بله، من بارها بازداشت شدم. شش مرتبه من را بازداشت کردند که زندان بردند و یک بار هم تبعید شدم؛ مجموعاً نزدیک به سه سال این دورانها طول کشیده؛ یعنى چند ماه بوده؛ و زمانهاى کوتاه و بلند بوده که مجموعاً حدود سه سال شده. دورهى زندگى ما در آن زمانها، دوران بسیار بدى براى ایران و ایرانىها بود؛ خیلى دوران بدى بود.
اوّلاً یک نکتهى خیلى مهمّى که شاید واقعاً شماها امروز نتوانید حتّى درست تصوّر بکنید آن را، من از آن دوران بگویم. در آن دوران مسائل کشور ــ مسائل سیاست، دولت ــ مطلقاً براى مردم مطرح نبود؛ یعنى حالا شما مثلاً وزرا را میشناسید، مردم ما در کشور وزرا را میشناسند، رئیسجمهور را میشناسند، آن وقتى که نخستوزیر بود، نخستوزیر را میشناختند، کارهاى عمده را میدانند، در مبارزات سیاسى از خیلى چیزها خبر دارند، [مثلاً] دولت امروز چه اقدامى کرده، چه تصمیمى گرفته؛ آن زمان اصلاً دولتها مىآمدند، میرفتند، مردم نمیفهمیدند! یعنى یک نخستوزیر میرفت، یک نخستوزیر دیگرى مىآمد، کابینه عوض میشد، انتخابات میشد، اصلاً مردم خبر نمیشدند؛ بکل بىتفاوت نسبت به مسائل دولت بودند. دولت خودش براى خودش کارهایى میکرد؛ مردم راه خودشان را میرفتند، دولت راه خودش را میرفت؛ فشار روى مردم خیلى زیاد بود، آزادى اصلاً نبود.
من یادم هست که یک دوستى از دوستان ما از پاکستان آمده بود نقل میکرد براى ما که من مثلاً در پارک، فلان کس را دیدم و فلان اعلامیّه را دادم به او. من تعجّب کردم در پارک مگر کسی میتواند اعلامیّه به کسى بدهد. او از تعجّب من تعجّب کرد؛ گفت چرا نشود؟ خب پارک است دیگر، انسان درمىآورد اعلامیّه را میدهد به آن طرف. گفتم مگر چنین چیزى میشود؟ حالا این مال دوران مبارزات ما بود که من دورهى نوجوانى را هم گذرانده بودم؛ یعنى اینقدر اختناق در ایران زیاد بود که اصلاً تصوّرش را نمیکردیم کسى ممکن است به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوى چشم مردم حرف سیاسى به کسى بزند، به دوستى بزند، یا کاغذى را به او بدهد، یا کاغذى را از او بگیرد؛ از بس فشار و خفقان بود. به کوچکترین سوء ظنّى افراد را میگرفتند، به خانههاى مردم میریختند. بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند؛ منزل پدرم، منزل خودم. کاغذهاى من را، نوشتههاى من را، بارها بردند؛ خیلى از نوشتههاى علمى، یادداشتهاى علمى و غیر علمى من از بین رفته، غارت شده؛ جمع کردند، بردند، بعد دیگر ندادند یا وقتى دادند، همه را ندادند. زندگى، زندگى سختى بود از لحاظ سیاسى؛ زندگى سیاسى، بسیار زندگى سختى بود، خفقان بود، آزادى نبود.
من در دورهى مبارزات در مشهد مدّتها یک درس تفسیرى براى جوانها، دانشجوها میگفتم؛ رسیدیم به یک بخشى از قرآن که راجع به قضایاى بنىاسرائیل بود. خب، قهراً تفسیر قرآن میگفتیم دیگر؛ من راجع به بنىاسرائیل یک مقدار صحبت کردم؛ راجع به یهود؛ بعد از مدّت کمى من را بازداشت کردند! البتّه نه به این بهانه، به جهت دیگرى، به عنوان دیگرى بازداشت کردند. در زندان جزو بازجویىهایى که از من میکردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود حرف زدید! یعنى کسى اگر آیهى قرآنى را که راجع به بنىاسرائیل در آن حرف زده شده بود، تفسیر میکرد و دربارهى آن حرف میزد، بعد باید جواب میداد که چرا این آیهى قرآن را مطرح کرده، این حرفها را زده و چرا راجع به بنىاسرائیل بدگویى کرده؛ یعنى اینجور وضع سیاسى، وضع سخت و دشوارى بود و سیاستها اینقدر ضدّمردمى و وابستهى به خواست اربابها بود. البتّه با این دو سه کلمه اوضاع و احوال دوران اختناق را نمیشود بیان کرد. این را من به شما بگویم که حقّاً و انصافاً اگر ده کتاب هم نوشته بشود و همه تشریح و توصیف [باشد، باز هم] نمیشود بیان کرد. البتّه بعضى از حرفها هست که اصلاً با زبان معمول نمیشود بیان کرد. به نظرم [الان] به یکى از این خانمها بود گفتم که بعضى از تصوّرات هست که جز با زبان هنر و ادب اصلاً بیان نمیشود؛ بله، در شعر میشود بیان کرد، در کارهاى ادبى و هنرى میشود بیان کرد، امّا در زبان معمولى اصلاً نمیشود خیلى از چیزها را گفت.
یکی از حضّار: سپاسگزارم. من به عنوان آخرین سؤال از حضرتعالی استدعا میکنم که برای بینندگان عزیز ما و به طور اخص نوجوانان و جوانان عزیز و ارجمند خاطرهای از خاطرات دوران انقلاب و به طور اخص آن خاطرهای که در ارتباط با حضرت امام است عنایت بفرمایید تا یادی از معمار بزرگ انقلاب هم شده باشد.
خاطره که البتّه خیلى هست؛ یعنى همهى محفوظات ما به این معنا خاطره است. یکى از خاطرات خیلى جالب من، آن شب اوّلى است که امام وارد تهران شدند؛ یعنى روز دوازدهم بهمن، شب سیزدهم. شاید اطّلاع داشته باشید، لابد شنیدهاید که وقتى امام آمدند و رفتند بهشت زهرا و سخنرانى کردند و بعد با هلىکوپتر بلند شدند رفتند، تا چند ساعت کسى خبر نداشت امام کجا هستند؛ علّت هم این بود که این هلىکوپتر برده بود امام را در جایى که خلوت باشد؛ چون اگر میخواستند جایى بنشیند که جمعیّت باشد، مردم میریختند و اصلاً اجازه نمیدادند که امام بروند یک جایى بنشینند استراحت کنند، میخواستند دُور امام را بگیرند. رفتند در یک نقطهاى در غرب تهران هلىکوپتر نشست، یک اتومبیلى آمد امام را سوار کرد؛ همین آقاى ناطقنورى(۱۱) یک ماشینى داشتند و مىآیند امام را سوار میکنند و مرحوم حاج احمد آقا هم بوده. امام میگویند من را ببرید خیابان ولىّعصر، آنجا منزل یکى از خویشاوندانشان؛ درست بلد هم نبودند، میروند و میگردند سراغبهسراغ بالاخره آدرس را پیدا میکنند. و بىخبر امام وارد منزل آنها میشوند؛ امام هنوز نماز هم نخوانده بودند. بعد از ظهر بوده، عصر بوده، چون صبح که ایشان آمدند ــ حدود ساعت نُه و [نیم] بود که وارد شدند ــ رفتند بهشت زهرا، ظهر شد، و نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندکى استراحت کرده بودند؛ میروند آنجا که نماز بخوانند و استراحتى بکنند. دیگر با کسى تماس نمیگیرند؛ یعنى آنجا که میروند، با کسى تماس نمیگیرند. حالا کسانى که نشستهاند در این ستادهاى عملیّاتى ــ که ماها بودیم که نشسته بودیم ــ چقدر نگران میشوند، این دیگر بماند. چند ساعت هیچکس از امام خبر نداشت، تا بعد بالاخره خبر دادند که امام منزل فلانى هستند و خودشان مىآیند؛ کسى دنبالشان نرود، خودشان بنا است بیایند.
من در مدرسهى رفاه بودم؛ مرکز عملیّات مربوط به استقبال امام، مدرسهى رفاه بود، همین دبستان دخترانهاى که در خیابان ایران هست که شاید شماها آشنا باشید و بدانید. آنجا یک قسمت بود که کارهایى که من عهدهدار بودم، انجام میگرفت؛ دو سه اتاق بود؛ ما یک روزنامهى روزانهاى را منتشر میکردیم، در همان روزهاى انتظار امام؛ سه چهار شماره روزنامه منتشر کردیم و یک عدّهاى آنجا بودند که [با هم] کارهاى مربوط به خودمان را آنجا انجام میدادیم. آخر شب ساعت حدود نه و نیم یا ده ــ که حالا دقیقاً یادم نیست چه ساعتى بود ــ همه خسته و کوفته، که روز سختى را گذرانده بودند، متفرّق شدند. من در اتاقى که کار میکردم نشسته بودم مشغول یک کارى بودم، ناگهان دیدم مثل اینکه یک صدایى از حیاط مىآید؛ مدرسهى رفاه یک حیاط کوچک دارد که آن جلو است؛ جلوى ساختمان یک حیاط کوچک دارد. یک حیاط عقب دارد که محلّ رفتوآمد نیست، البتّه آن هم راه دارد و درب دارد به [سَمت] کوچه، لکن محلّ رفتوآمد نیست. دیدم از آن حیاط یک صداى گفتگویى مىآید، مثل اینکه کسى آمد، کسى رفت؛ بلند شدم ببینم چه خبر است، یک وقت دیدم امام از کوچه از آن در وارد شدند و تک و تنها دارند مىآیند طرف ساختمان. خب، خیلى براى من جالب و هیجانانگیز بود که بعد از سالها [امام را میدیدم]؛ پانزده سال بود ما امام را ندیده بودیم؛ از وقتى ایشان را تبعید کرده بودند، ما دیگر ایشان را ندیده بودیم. فوراً ولوله افتاد در این ساختمان، همه از اتاقهاى متعدّد جمع شدند؛ شاید حدود بیست سى نفرى آدم آنجا بود. ایشان وارد ساختمان شدند، ریختند افراد دُور ایشان و دست ایشان را بوسیدند. بعضیها گفتند که امام را اذیّت نکنید، ایشان خسته هستند؛ براى ایشان طبقهى بالا یک اتاقى معیّن شده بود که به نظرم هم تا همین سالها مدرسهى رفاه هنوز آن اتاق را نگه داشتند و به یک نحوى ایّام دوازده بهمن گرامى میدارند. رفتند طرف پلّهها که بروند اتاق بالا، نزدیک پاگرد پله که رسیدند، برگشتند طرف این جمعیّتى که اینجا ایستاده بودیم پاى پلهها و مشتاقانه به ایشان نگاه میکردیم و نشستند روى پلّهها؛ معلوم شد که خود ایشان هم دلشان نمىآید که حالا این بیست سى نفر آدم را اینجا رها کنند و بروند استراحت کنند. نشستند روى پلّهها و به قدر شاید پنج دقیقه صحبت کردند؛ حالا دقیقاً هم یادم نیست چه گفتند. به هر حال خستهنباشید گفتند و امید به آینده دادند، بعد هم رفتند اتاق خودشان استراحت کردند. البتّه فرداى آن روز که روز سیزدهم باشد، امام از مدرسهى رفاه منتقل شدند به مدرسهى علوى شمارهى دو؛ نه مدرسهى علوى شمارهى یک که همسایهى رفاه است، شمارهى دو که برِ خیابان ایران است و دیگر رفتوآمدها همه از آنجا بود. این خاطره یادم مانده.
یکی از حضّار: تشکّر میکنم. واقع امر این است که نه بنده، نه هیچکدام از دوستان، از مصاحبت و مجالست با حضرتعالی سیر نمیشویم؛ امّا کمکم به لحظات روحانی اذان مغرب و وقت نماز نزدیک میشویم. در روایت هست که در این ایّام درهای آسمان به روی زمینیها باز است و دعا به نزد پروردگار مقبول میافتد. ما هم از این فرصت استفاده میکنیم و برای شما و سایر دستاندرکاران نظام آرزوی سلامتی و تندرستی داریم. از اینکه وقتتان را در اختیار دوستان ما و نوجوانان قرار دادید به غایت سپاسگزاریم و امیدواریم که باز هم بتوانیم این فرصت را داشته باشیم که از محضر حضرتعالی مستفیض بشویم. سپاسگزارم و شما را به خداوند بزرگ میسپارم.
من هم شما جوانهاى عزیز را ــ پسرها را، دخترها را ــ و همهى جوانها و نوجوانهاى ایران بزرگ و عزیزمان را به خدا میسپارم؛ انشاءالله که همهی شما موفّق باشید، همهی شما مؤیّد باشید؛ انشاءالله زندگى را، زندگى جوانى را که زندگى تکامل و تعالى علمى و اخلاقى و همهجانبه است، به بهترین وجهى طى کنید و از خطراتى که در سر راه انسانها قرار دارد، همهی شما بسلامت عبور کنید و در آیندهاى که بدانید چندان آن آینده دور نیست ــ یعنى بیست سال دیگر به نظر شماها خیلى زمان طولانىای است، لکن کسى که چند بیست سال عمر کرده میداند که بیست سال زمان خیلى کوتاهى است؛ برخلاف تصوّر جوانها که خیال میکنند بیست سال خیلى طولانى است؛ نه، بیست سال مثل یک ساعت براى انسان میگذرد ــ هر کدام از شماها، چه شما پسرها، چه شما دخترها، بتوانید براى کشورتان یک شخصیّت مفید و سودمند و پیشبرنده و براى هممیهنانتان یک الگوى مناسب و براى نوجوانان آن روز انشاءالله شخصیّتهایى باشید که به شماها اقتدا کنند، از شماها فرابگیرند، یاد بگیرند و از وجود شماها استفاده کنند. و بتوانید انشاءالله در دورهى جوانى و در همهى عمرتان ــ مخصوص جوانى نیست آنچه میخواهم عرض بکنم ــ رضاى خداوند را به دست بیاورید و جلب کنید و در راهى که خداى متعال براى انسان خواسته که راه سعادت و خوشبختى او هم همان است، به بهترین وجهى حرکت کنید.
والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته
(۱ برنامهی تلویزیونیِ «نیمرخ» از شبکهی یک سیمای جمهوری اسلامی ایران در بخش گروه کودک و نوجوان پخش میشود. در ابتدای این دیدار، یکی از مسئولان برنامه گزارشی ارائه کرد.
(۲ اشاره به مسئول برنامه
(۳ حافظ. دیوان اشعار
(۴ حافظ. دیوان اشعار
(۵ حجّتالاسلام والمسلمین محمّدتقی فلسفی
(۶ ویکتور هوگو
(۷ همپایه، همانند
(۸ نقل قول شده از معصومین (علیهم السّلام)
(۹ سورهی غافر، بخشی از آیهی ۶۰
(۱۰ سورهی نساء، بخشی از آیهی ۳۲
(۱۱ حجّتالاسلام والمسلمین علیاکبر ناطق نوری (رئیس مجلس شورای اسلامی)
