
از شب قبل، لابلای یکی به دوهای ذهنیام، این بار برای خودم خط و نشان کشیده بودم که نهایتاً تا ساعت هفت، فرصت رسیدن داری. خودت حواست به ترافیک و غیره و ذلک باشد، که بعدها، در غصه لحظات از دست رفته زانوی غم بغل نگیری و مرثیه نخوانی! تمهیدات کارساز بودهاند و چند دقیقه پیش از آنکه عقربهها به مقصد برسند، در قرارگاه همیشگی حاضر بودم.
دستهایم را زیر چادرم پنهان میکنم تا شاید سوز سرما دیرتر مجال رسیدن پیدا کند. در مسیر، از کنار چند خانم عبور میکنم، سورت سرما و حرارتِ شوق و اضطرابِ ورود، جنگ اضدادی درونشان برپا کرده.
جایی در انتهای صف میایستم و ناخواسته وارد سؤال و جوابهای همصفیهایم میشوم. یکی از آنها با جمله خبریای که انگار خودش هم از بیانش اطمینان ندارد، میگوید: «صف مسئولین و مهمانان ویژه جداست.» دیگری در پاسخش ادامه میدهد: «همه از همین در وارد میشن، خودم فلان مجری رو دیدم که داخل صف بغلی ایستاده بود.» به دنبال اثبات ادعایش گردن میکشد: «ببین اوناهاش.» خاطرات من هم گفتهاش را تصدیق میکند. به گمانم این صفهای منتهی به حسینیه، از معدود مکانهایی هستند که مفهوم خواص در آنها بیمعنا میشود و یک ایران، پشت به پشت هم ایستاده و بدون اینکه کسی به سببی، تفوقی بر دیگری داشته باشد، انتظار ورود را میکشند.
چند دقیقه پایانی با حس رضایت از عدالتی که حاصل این گفتوگو است، سپری میشود. چند قدم مانده به درب ورودی حسینیه، زیرلب «وَٱحۡلُلۡ عُقۡدَةࣰ مِّن لِّسَانِی» را نجوا میکنم تا خدا گره از زبانِ ذهنم بگشاید و بتوانم بدون لکنت راوی قصههای مهمانان امروز بیت باشم.
به محض ورود، اولین قدم را که برمیدارم، انبوه جمعیت مانع حرکت میشود و دستم به قدم دوم و سوم نمیرسد. همانجا ایستاده، به در تکیه میزنم و حباب خیالِ گرفتن قلم و کاغذ را میترکانم. گویی امروز بنا بر خودکفایی است.

بسمالله میگویم و دوربین ثبت وقایع شخصیام را متکی بر عدسیهای چشمی روشن میکنم. دههنودیها تریبوندارهای امروز شدهاند. به مدد حنجرشان به مسیر شعارهای جمع جهت میدهند. دخترکی مرگ بر آمریکا سر میدهد و پسرکی تکبیر میگوید و جمعیت همراهیشان میکند.
ازدحام به حدی است که هر چند دقیقه یک بار ویلچر خانم سن و سال داری که کنارم نشسته را ستون میکنم که ماندنم را برای چند دقیقه بیشتر هم که شده، تضمین کنم. از لحن درخواستهایش، متوجه لهجه آذریاش میشوم و همین نکته را کنج ذهنم دستاویز آغاز سخن میکنم. صدورِ توأم با نگرانیِ جملهی: «اینها وایسادن، خب من آقا رو نمیبینم.» از سویش، کافی بود تا بند زبانم را باز کنم: «اولین بار است که تشریف میآورید؟» با لبخند فاتحانهای ادامه میدهد: «نه بار اولم نیست، تازه بچههام نمیذاشتن بیام. میگفتن عمل کردی خطرناکه. بعد که دیدن قانع نمیشم، هی گفتن مهمون داریم. آخه امروز سالگرد ازدواجمونه. منم گفتم من کاری ندارم، مهمون بیاد، من میرم.» و مصمم آمده بود. به گمانم آمده بود که سالگرد امروزش را با مهمانانی از جای جای ایران جشن بگیرد.

نگرانیِ ندیدن آقا، اضطراب مشترک و همیشگی مهمانان اینجاست. آنهایی که مانند من در انتهاییترین نقطه حسینیه ایستادهاند، به ترتیب بر روی پاشنه پا بلند میشوند تا تصاویر را بدون مانع نظاره کنند. در این نقطه، قدبلندترها بخت بیشتری دارند و مابقی، التماس پنجههایشان را میکنند که کمی بیشتر تاب بیاورند تا مبادا لحظه ورود را از دست بدهند.

دختر ده، دوازدهسالهای همراه مادرش وارد میشود، هر چه سر بلند میکند، زورِ قدش به جمعیت نمیرسد. دست آخر دست بلند میکند تا حدأقل نوشتهی روی دستش نمایندهی حضورش باشد. احتمالاً از دور، لابلای انبوهی از چادر مشکیها، یک دست که بر روی آن «جانم سیّدعلی» نوشته شده، تکان میخورد و مؤید حضوری است.

در رفت و آمد جمعیت، تسبیح سبز رنگی روی زمین میافتد، خم میشوم و تسبیح را به دست صاحبش میرسانم، صاحب تسبیح خانمی حدوداً ۷۰ ساله است که سی سال از آخرین دیدارش گذشته. در یک حساب سرانگشتی عمر نیامدنش، از عمر بودنم پیشی میگیرد. میگوید سالها پیش آمده و پشت سر آقا نماز گزارده. سر بر میگردانم، در همین فرصت اندک رد و بدل شدن تسبیح، افراد جدیدی داخل شدهاند. یکی از آنها مدیر مدرسهی برتری است که اولین دیدارش را تجربه میکند. در یک آن سرتاسر حسینیه را برانداز میکند و محل نشستن آقا را جویا میشود. خانم مدیر چشم میگرداند تا نظم جدیدی که خودش هم در آن جایی برای نشستن داشته باشد پیدا و جمعیت را به سمت آن مدیریت کند.

شعار حیدرحیدر بالا میرود، ادبیات جمع تغییر پیدا میکند، از شِکوه به ابراز ارادت. از کاش آقا را ببینیمها به دردَت به سرمها. اشک است که از گونهها سر میخورد و مهمان زیلوهای آبی رنگ میشود. هرقطره
ای که سرازیر می
شود
، حکایتی است. جمعیتی که تا چند دقیقه پیش تمام نقاط حسینیه را قرق کرده بود
، تا میانه
ی آن فشرده می
شود
، به قصد ضبط تصاویری با کیفیت
تر. بسیاری از این نگاه
ها سال
هاست که این تصویر را تنها از قاب تلویزیون و به انتخاب کارگردان نظاره کرده
اند
، مشخصاً حیفشان می
آید که قد چندین سال قاب ذخیره نکنند
.عروس روزهای دور را می
بینم که دست در دست خانمی چند قدم جلو آمده و لبخندزنان بر می
گردد.
دخترکی که پشت سر خانم
ِ مدیر دست بلند کرده بود
، نقطه
ای پیدا کرده و آرام گرفته
.اضطراب
ِ ندیدن
جایش را به شوق
ِ شنیدن
داده
.
آقا شروع به سخنرانی می
کنند
.از ظهور اسلام و تربیت اشخاصی مانند ابوذر
، مقداد و عمار در جامعه
ای که نادانی
، تعصب
، بی
عدالتی
، تبعیض آن را فراگرفته می
گویند
.از امتداد مسیر جاهلیت تنها با ظاهر و پوششی دیگر در جوامع غربی سخن به میان می
آوردند و رمز موفقیت و رسیدن به صلاح و نجات و شرافت را
، ایمان عمیق و عمومی معرفی می
کنند.

در بخش دوم بیاناتشان هم مطالبی را پیرامون فتنه آمریکایی اخیر بیان می
کنند و به لزوم شناخت ماهیت فتنه و عناصر آن اشاره می
کنند.
و
در پایان پس از تأکید بر رها نکردن مجرمان داخلی و بین
المللی
ِ حوادث اخیر
، بار دیگر حفظ وحدت را به مردم و مسئولین گوشزد کردند.

الهی آمین
ِ دعای نهایی آقا را که می
گویم از جا بلند می
شوم که خارج شوم. نوزادی در آغوش مادرش آرام گرفته
، خانمی ناآشنا و ناخودآگاه دستش را حصار سر نوزاد می
کند که مبادا میان جمعیت آزرده شود. اخبار رذالت
و جنایت
های این روزها از پیش چشمم می
گذرد. ایرانی
» برایم در همین لحظه معنا می
شود. همین غریبه
های آشنایی که سپر بلای هم می
شوند، نه زخمی بر پیکر یکدیگر.