چکیده‌ گفت‌وگو:

 

ü       بعد از جریان هفت تیر، مردم یک‌ نوع روشن­بینی نسبت به اشخاص و گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی پیدا کرده بودند.

ü       آن موقع فضایی بود که تشکل­های سیاسی موجود عملاً باید در کنار حزب جمهوری اسلامی کاندیدا معرفی می­کردند.

ü       در فقدان شهید بهشتی و در جریان تشییع جنازه‌ی ایشان کسانی بودند که اشک می‌ریختند و در حین اشک ریختن، ناله و توبه می­کردند از تندروی­های گذشته‌شان و از خدا می­خواستند که آن‌ها را ببخشد.

ü       هر حادثه­ای که پیش می­آمد، با وجود تلخی و خشونت، یک ثمره­ی شیرین هم داشت كه بیدار شدن مسؤولان و افراد جامعه و روشن­بینی و آگاهی آن‌ها بود.

ü       مراقبت­ها به قدری دقیق شده بود که گاهی نزدیک­ترین افراد و صمیمی­ترین یارانی که می­توانستند در یک حوزه­ی حساس حضور داشته باشند هم زیر سؤال می‌رفتند.

ü       کشمیری گفته بود: «هدف اصلی من، انفجار آن کیف در حضور امام بود، اما وقتی مأیوس شدم که کیف را آن‌جا ببرم، ناپدید شدم.»

ü       زمانی که در عراق بودم، بیشتر از آن ‌که ارتباطم با وزارت امور خارجه باشد، ارتباطات دقیق­ترم را با حزب برقرار می­کردم و با رئیس دفتر سیاسی حزب ارتباط داشتم که آن موقع حضرت آقای خامنه‌ای بودند.

ü       ایشان عضو شورای انقلاب بودند. اعضای شورای انقلاب را امام تعیین می­کردند و مشخص است که برجسته­ترین و مطمئن­ترین افراد این‌ها بودند. امام نسبت به شخصیت، گذشته­ و موقعیت ایشان، اطمینان و علاقه­ی فوق­العاده داشتند.

ü       اگرچه ظاهراً بنی­صدر جانشین امام در فرماندهی کل قوا بود، اما این­طور نبود که امام صد در صد به او اعتماد داشته باشند. لازم بود که در کنار او یک نماینده‌ی مطمئن و ویژه­ باشد تا حرکات او را ضبط کند و مهم­تر این ‌که هماهنگی و اتحاد ایجاد کند.

ü       بنی­صدر، با وجود اختلاف­های شدیدی که در گذشته با جریان نهضت آزادی و شخصیت‌های برجسته‌ی آن پیدا کرده بود، سعی داشت در رویارویی با مذهبی­ها و حزب جمهوری اسلامی، به همان چهره‌ها و جریان‌ها هم نزدیک شود.

ü       موقعیت دیگری که آقا داشتند، موقعیت ایجاد الفت و صمیمیت بین جناح­های مختلف اجتماعی بود. آن موقع برای بسیاری از کادرهای منافقین هم سؤال بود که چرا یک عنصر فهمیده، صمیمی و مؤثر این‌چنینی را شما می­خواهید از نظام بگیرید؟