راوی گوید: ابن زیاد اصحابش را برای جنگ با حسین علیه‌السّلام فراخواند و آنها پیرویش کردند و با آن که سبکشان می‌شمرد باز هم فرمانش بردند، دین و دنیای عمربن‌شعد را خرید و به فرماندهی سپاه برگزیدش، و او پذیرفت. عمربن‌سعد با چهار هزار سوار برای جنگ با امام از کوفه بیرون شد.
ابن‌سعد عرصه را بر حسین علیه‌السّلام تنگ کرد و آب را بر روی او و اصحابش بست، و آنان را گرفتار تشنگی کرد.
امام علیه‌السّلام برخاست و به قائمۀ شمشیرش تکیه داد، با صدای بلند ندا در داد و فرمود:
«شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا مرا می‌شناسید؟»
گفتند: آری تو فرزند رسول‌اللّه و سبط اویی.
فرمود: «شما را به خدا آیا می‌دانید که مادرم فاطمه دختر محمّد است؟»
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می‌دانید که پدرم علیّ‌بن‌ابی‌طالب است؟»
گفتند: آری....
فرمود: «شما را به خدا آیا این عمامۀ رسول‌اللّه صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم است که بر سر دارم؟»
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می‌دانید علی علیه‌السّلام اوّل انسان است که اسلام آورد، او که عملش از همه فراگیرتر و حلمش از همه برتر بوده و این که او ولّی هر مؤمن و مؤمنه می‌باشد؟
گفتند: خداوندا آری.
فرمود: «پس چرا رختن خونم را روا می‌دانید با آن که پدرم صلوات‌اللّه علیه در فردای قیامت مدافع حوض است، و مردم را آن‌چنان که شتر را از آب برانند از حوض براند، و لواء الحمد در روز قیامت به دست پدرم باشد»؟!
گفتند: همۀ اینها را می‌دانیم، و تو را رها نکنیم تا مرگ را با تشنگی بچشی.

 لهوف