|
خدا مىداند كه
در طول اين ده سال، فكر چنين روزى، هميشه دل ما را لرزانده
بود. نمىدانستيم دنياى بدون «خمينى» چگونه قابل تحمل است. به
همين خاطر، چندين بار به ايشان عرض كردم: دعاى بزرگ من در
پيشگاه خدا اين است كه من قبل از شما بميرم.
در همان روز تلخ كه حال امام مساعد نبود، من جمعى از اعضاى
شوراى بازنگرى قانون اساسى را دعوت كردم و به آنها گفتم كه حال
امام خوب نيست؛ كار بازنگرى را قدرى تسريع كنيم و مژدهى اتمام
آن را به ايشان در بيمارستان بدهيم، تا دل امام شاد شود.
واقعاً از تصور آن چيزى كه ممكن بود پيش آيد، قلب من مىلرزيد؛
صدايم شكست و نتوانستم حرفم را تمام كنم. شايد چند ساعت بعد از
آن بود كه اطلاع پيدا كرديم اين وديعهى الهى و اين گوهر
ارزنده را از دست دادهايم.
فرازی از بیانات
مقام معظم رهبری در مراسم بیعت گروه کثیری از فرماندهان و
اعضای سپاه 17/3/1368
***
ايشان تا آخرين
لحظات حياتشان، ذكر و نماز و دعا را از دست ندادند. حاج
احمدآقا فرزند عزيز حضرت امام مىگفتند: پيش از ظهر روز آخر
حيات امام(ره)، ايشان روى تخت دايماً نماز مىخواندند. مدتى
گذشت، بعد پرسيدند: ظهر شده است؟ گفتم: بلى. آن وقت خواندنِ
نماز ظهر و عصر با نوافلش را شروع كردند. بعد از اتمام نماز،
مشغول ذكر گفتن شدند و تا لحظاتى كه در حالت اغما بسر
مىبردند، مرتب پشت سر هم مىگفتند: «سبحاناللَّه والحمدللَّه
ولاالهالّااللَّه واللَّهاكبر، سبحاناللَّه والحمدللَّه
ولاالهالّااللَّه واللَّهاكبر». اين كار براى ما درس است. ما
كه رهبرمان را دوست داريم، بايد به كارها و روحيات او توجه
كنيم و از آن درس بگيريم.
فرازی از بیانات
مقام معظم رهبری در مراسم بیعت با فرماندهان و اعضای کمیتههای
انقلاب اسلامی 18/3/1368
***
همهى شما ديديد
كه در پايان وصيتنامهى ايشان، به مواردى اشاره شده بود كه
امام قبلاً نسبت به طرح آنها سكوت كرده بودند. در زمان بنىصدر
كه من خدمت امام(ره) رسيده بودم، ايشان مىگفتند: حرفهايى كه
او از قول من مىگويد، همهاش خلاف واقع است و حقيقت ندارد.
بنابراين، هر حرفى كه زده مىشد، فوراً او را نمىآشفت و تحريك
نمىكرد و در صدد پاسخ سريع برنمىآمد. اين متانت، بردبارى،
حلم، تسلط بر نفس و سعهى صدر، در هركس كه باشد، از او يك
انسان بزرگ خواهد ساخت. درعينحال اگر امام(ره) آن عوامل اصلى
معنويت، ارتباط با خدا، كار براى رضاى او، تقوا و انجام تكليف
را نمىداشت، نه انقلاب به پيروزى مىرسيد، نه شما مردم
اينگونه عاشقش مىشديد، نه مىتوانست اين طوفان را در دنيا به
وجود آورد، و نه قادر بود در مقابل تهديد و ارعاب دشمن، مثل
كوه بايستد.
در همين خصوص خاطرهاى در ذهنم مانده است كه نقل مىكنم: چند
روز قبل از پايان سال 65 كه خدمت امام بوديم، چون يكى از
روزهاى فروردين 66 با ولادت يكى از ائمه(ع) مصادف مىشد، من و
... و حاج احمد آقا اصرار كرديم كه ايشان در حسينيهى جماران
با مردم ديدارى داشته باشند. امام استنكاف كردند و قاطع گفتند:
حالش را ندارم. من در ايام نوروز به مشهد رفته بودم ... در
همان روزها، ناگهان قلب امام مشكلى پيدا مىكند و چون حاج
احمدآقا - كه حق بزرگى بر گردن همهى ملت دارد و امام را در
اين چند سال حفظ كرد - همهى وسايل را براى بهبود امام(ره)
مهيا كرده بود، فوراً به وضعيت جسمى ايشان رسيدگى شد و خطر
برطرف گرديد.
وقتى در بيمارستان بر بالين ايشان حاضر شدم، عرض كردم: چهقدر
خوب شد كه آن شب اصرار ما را براى ملاقات با مردم نپذيرفتيد؛
والّا اگر خبر اين ملاقات اعلام مىشد، مردم به زيارت شما
مىآمدند و آنوقت شما با اين حال نمىتوانستيد مردم را ملاقات
كنيد و انعكاس آن در دنيا خوب نبود. اين كار شما، خواست خداوند
و كمك الهى بود و در آن زمان تصميم بجايى گرفتيد. ايشان در
پاسخ من گفتند: آنطور كه من فهميدم، مثل اينكه از اول انقلاب
تا حالا، يك دست غيبى در همهى كارها دارد ما را هدايت و
پشتيبانى مىكند.
معنويت مردم و خانوادهى شهدا و اخلاص رزمندگان در جبههها،
امام را به هيجان مىآورد. من چند بار گريهى امام را - نه فقط
به هنگام روضه و ذكر مصيبت - ديده بودم. هر دفعه كه راجع به
فداكاريهاى مردم با امام صحبت مىكرديم، ايشان به هيجان
مىآمدند و متأثر مىشدند. مثلاً موقعى كه در محل نماز جمعهى
تهران، قلكهاى اهدايى بچهها به جبهه را شكسته بودند و كوهى از
پول درست شده بود، امام(ره) در بيمارستان با مشاهدهى اين صحنه
از تلويزيون متأثر شدند و به من كه در خدمتشان بودم، گفتند:
ديدى اين بچهها چه كردند؟ در آن لحظه مشاهده كردم كه
چشمهايشان پُر از اشك شده است و گريه مىكنند.
فرازی از بیانات
مقام معظم رهبری در مراسم بیعت با فرماندهان و اعضای کمیتههای
انقلاب اسلامی 18/3/1368
***
مادر اسيرى -
نمىدانم در تبريز بود، يا در جاى ديگر - به من گفت كه بچهام
اسير بود، امروز خبر آمد كه شهيد شده است. شما برو به امام بگو
كه فداى سرتان، من ناراحت نيستم. اين زن، وضع خيلى عجيبى داشت.
ديدم جمعيت را مىشكافد و مىآيد. نمىگذاشتند بيايد؛ من گفتم
بگذاريد بيايد، ببينم چه مىگويد. آمد اين حرف را زد. از اين
حرف، من خيلى تحت تأثير قرار گرفتم. وقتى كه خدمت امام آمدم،
يادم هم رفت اول بگويم؛ بعد كه بيرون آمدم، يادم آمد. به يكى
از آقايانى كه در آنجا بود، گفتم به امام عرض بكنيد، يك جمله
ماند. ايشان، پشت درِ حياط اندرونى آمدند، من هم به آنجا
رفتم. وقتى حرف آن زن را گفتم، امام آنچنان چهرهيى نشان
دادند و آنچنان رقتى پيدا كردند و گريهشان گرفت كه من از
گفتنش پشيمان شدم.
فرازی از بیانات
مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای ستاد برگزاری مراسم اولین
سالگرد ارتحال امام خمینی 1/3/1369
***
شبى در يك جلسه
خصوصى، با دو سه نفر از دوستان، منزل مرحوم حاج احمدآقا نشسته
بوديم؛ ايشان هم نشسته بود. يكى از ما گفتيم: آقا شما مقامات
معنوى داريد، مقامات عرفانى داريد؛ چند جملهاى ما را نصيحت و
هدايت كنيد. آن مردِ با عظمتى كه آن گونه اهل معنا و اهل سلوك
بود، در مقابل اين جمله ستايشگونه كوتاه يك شاگردش - كه البته
همه ما مثل شاگردان و مثل فرزندان امام بوديم؛ رفتار ما مثل
فرزند در مقابل پدر بود - آن چنان در حال حيا و شرمندگى و
تواضع فرو رفت كه اثر آن در رفتار و جسم و كيفيّت نشستن او
محسوس شد! در حقيقت ما شرمنده شديم كه اين حرف را زديم كه موجب
حياى امام شد. آن مرد شجاع و آن نيروى عظيم، در قضاياى عاطفى و
معنوى، اينگونه متواضع و با حيا بود.
فرازی از
خطبههای نماز جمعه 14/3/1378 |