|
علنى ساختن دعوت
آزار
و شكنجهى ايمانآوردگان
رسول اكرم در سختترين دوران زندگى
... همان روزى كه تمام قومش در مكه او
را محاصره كرده بودند و حتى جانش در
خطر بود و نمىگذاشتند در خانهاش
زندگى بكند و مجبور بود يك روز به
طائف و يك روز به شعب ابىطالب برود،
مىفرمود: «إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ
مُبِينٌ»؛ من انذاردهنده و
بيانكنندهى حقايق هستم.
در اينجا بود كه پيامبر عظيمالشأن با
ياران مخلص خود، سيزده سال همهى
سختىها را به جان خريدند و مرارتها
را تحمل كردند تا نهال اسلام ريشه
دوانيد. در اينجا بود كه ... سالهاى
مصيبتبارِ زندگى در شعب ابىطالب ...
واقع شد.
سختىهايى در دوران مكه براى همان
عدهى قليل مؤمنين - كه روزبهروز هم
بيشتر مىشدند - پيش آمد، كه براى من
و شما قابل تصور نيست. در فضايى كه
همهى ارزشها، ارزشهاى جاهلى است و
تعصبها، غيرتورزىهاى غلط،
كينهورزىهاى عميق، قساوتها،
شقاوتها، ظلمها و شهوتها با هم
درآميخته است و زندگى مردم را مىفشرد
و در خود احاطه كرده، در بين اين
سنگهاى خارا و غير قابل نفوذ، اين
نهالهاى سرسبز بيرون آمد. «وَ اِنَّ
الشَّجَرَةَ البَّريَّةَ اَصْلَبُ
عُوداً وَ ... اَقْوى وَقُوداً» كه
اميرالمؤمنين مىگويد، اين است. هيچ
طوفانى نمىتوانست اين سبزهها، اين
نهالها و اين درختهايى را كه از لاى
صخرهها روييد و ريشه دوانيد و رشد
كرد، تكان بدهد.
ايمان آوردن حمزه
يك بار ابىجهل اهانت تندى به پيامبر
كرد؛ اما آن حضرت سكوت پيشه كرد و
بردبارى نشان داد. يك نفر رفت به حمزه
خبر داد كه ابىجهل اينطور با
برادرزادهى تو رفتار كرد. حمزه
بىتاب شد و رفت با كمان بر سر
ابىجهل زد و سر او را خونين كرد. بعد
هم آمد و تحت تأثير اين حادثه، اسلام
آورد.
شعب
ابىطالب
آن زمان كه در شعب ابىطالب همهى
راههاى عافيت بر مسلمانان و وجود
مقدس نبى اسلام بسته شده بود؛ نه
امكانات زيستى، نه امكانات رفاهى، نه
آسودگى خاطر؛ دائم دغدغهى تهاجم
دشمنان، دائم خبرهاى بد، صداى گريهى
كودكان از گرسنگى بلند، انواع
ناراحتىهايى كه در آن درهى خشك وجود
داشت و اين عده خانوادهى مسلمان براى
مدت سه سال مجبور به اقامت شده بودند
و چه سختىها كشيدند، همهى اين
سختىها از يكايك اين انسانها، از
كوچك و بزرگ، حركت مىكرد و روى دوش
پيامبر اسلام مىنشست. چون رهبر بود،
چون همه به او متكى بودند، همهى
دردها را پيش او مىآوردند و او همهى
فشارها را حس مىكرد.
وفات
حضرت خديجه و حضرت ابوطالب
در چنين وضعيت سرشار از سختى و محنت و
فشار و ناراحتىِ ناشى از دعوت در راه
خدا و صبر در راه او، اتفاقاً جناب
ابىطالب هم از دنيا مىرود، جناب
خديجهى كبرى هم در مدت كوتاهى به
رضوان الهى و لقاء اللَّه مىپيوندد و
پيامبر، تنهاى تنهاست. فاطمهى زهرا،
اين دختر چند ساله - حالا بنا به
اختلاف روايات، پنج ساله، شش ساله،
هفت ساله، ده ساله - تنها كسى است كه
پيامبر با اين عظمت به او تكيه
مىكند. او مثل مادر از پدر بزرگوار
خود پذيرايى مىكند، كه اين قضيهى
«فاطِمَةُ اُمّ أبيها» مربوط به
اينجاست.
پيغمبر تنهاست، بىغمگسار است، همه به
او پناه مىآورند؛ ولى كيست كه غبار
غم را از چهرهى خود او بزدايد؟ يك
وقت خديجه بود، كه حالا نيست؛ ابوطالب
بود، كه حالا نيست.
دل پيغمبر در مدت كوتاهى با دو
حادثهى وفات خديجه و وفات ابىطالب
شكست. به فاصلهى كمى، اين دو شخصيت
از دست پيغمبر رفتند و پيغمبر احساس
تنهايى كرد. فاطمهى زهرا در آن روزها
قد برافراشت و با دستهاى كوچك خود
غبار محنت را از چهرهى پيغمبر زدود.
امابيها؛ تسلىبخش پيغمبر. اين كنيت
از آن ايام نشأت گرفت. |