|
در ارتباط با مردم
●
حيا و عفت
در آن محيط فاسد اخلاقىِ عربستان قبل
از اسلام، در دورهى جوانى، آن
بزرگوار، معروف به عفت و حيا بود و
پاكدامنى او را همه قبول داشتند و
آلوده نشد. ... بسيار باادب بود؛ هرگز
پاى خود را پيش كسى دراز نكرد؛ هرگز
به كسى اهانت نكرد. بسيار باحيا بود.
وقتى كسى او را بر چيزى كه او بجا
مىدانست، ملامت مىكرد - كه در تاريخ
نمونههايى وجود دارد - از شرم و حيا
سرش را به زير مىانداخت.
●
عفو و گذشت
نقل كردهاند كه عرب بيابانگردى كه از
تمدن و شهرنشينى و آداب معاشرت و
اخلاق معمولى زندگى چيزى نمىدانست،
با همان خشونت صحراگردىِ خود به مدينه
آمد و خدمت پيامبر رسيد. آن حضرت در
ميان اصحاب خود - حالا يا در مسجد و
يا در گذرگاهى - بودند. او از ايشان
چيزى خواست، كه پيامبر هم به او كمكى
كردند و مثلاً پول و غذا و لباسى به
او دادند. بعد كه اين را به او
بخشيدند، به او گفتند: حالا خوب شد؟
من به تو نيكى كردم؟ راضى هستى؟ آن
مرد به خاطر همان خشونت صحراگردى خود
و صراحت و بىتعارفىاى هم كه اينگونه
افراد دارند و به خاطر آنكه ظاهراً
اين محبتها كمش بوده است، گفت: نه،
هيچ كارى انجام ندادى و هيچ محبتى
نكردى و اصلاً اين چيزى نبود كه تو به
من دادى!
... طبعاً اينگونه برخورد خشن نسبت به
پيامبر، در دل اصحاب، ناخوشايند و
سنگين بود. همه عصبانى شدند. چند نفرى
كه اطراف پيامبر بودند، خواستند با
عصبانيت و خشم، به اين عرب چيزى
بگويند و عكسالعملى نشان دهند؛ اما
پيامبر فرمود: نه، شما به او كارى
نداشته باشيد، من با او مسأله را حل
خواهم كرد. از جمع خارج شدند و اين
اعرابى را هم با خودشان به منزل بردند
- معلوم مىشود كه پيامبر در آنجا
چيزى نداشتند كه به او بدهند؛ والّا
بيشتر هم به او مىدادند - و باز
چيزهاى اضافهاى، مثلاً غذا يا لباس
يا پول، به او دادند. بعد به او
گفتند: حالا راضى شدى؟ گفت: بله. اين
مرد در مقابل احسان و حلم پيامبر
شرمنده شد و اظهار رضايت كرد.
... پيامبر به او فرمودند: تو چند
لحظهى پيش در مقابل اصحاب من حرفهايى
زدى كه آنها دلشان نسبت به تو چركين
شد. دوست دارى برويم همين حرفهايى كه
به من گفتى و اظهار رضايت كردى، در
مقابل آنها بگويى؟ گفت: بله، حاضرم.
بعد پيامبر شبِ همان روز يا فرداى آن
روز، اين عرب را برداشتند و در ميان
اصحابشان آوردند و گفتند: اين برادر
اعرابىمان خيال مىكند كه از ما راضى
است؛ اگر راضى هستى، بگو. او هم بنا
كرد به ستايش پيامبر و گفت: بله، من
خوشحال و راضىام و - مثلاً - از رسول
اكرم خيلى متشكرم؛ چون ايشان به من
محبت كردند. اين سخنان را گفت و رفت.
... بعد كه او رفت، رسول اكرم رو به
اصحابشان كردند و فرمودند: مَثَل اين
اعرابى، مَثَل آن ناقهاى است كه از
گلهاى كه چوپانى آن را مىچراند،
رميده و جدا شده باشد و سر گذاشته، به
بيابان مىدود. شما دوستان من براى
اينكه اين شتر را بگيريد و او را به
من برگردانيد، حمله مىكنيد و از
اطراف، دنبال او مىدويد. اين حركت
شما، رميدگى او را بيشتر و وحشتش را
زيادتر مىكند و دستيابى به او را
دشوارتر خواهد كرد. من نگذاشتم شما او
را بيشتر از آنچه كه رميده بود، از
جمع ما برمانيد. با محبت و نوازش،
دنبال او رفتم و به گله و جمع خودمان
برگرداندم. اين، روش پيامبر است.
●
امانتدارى
امين بودن و امانتدارى او چنان بود كه
در دوران جاهليت، او را به «امين»
نامگذارى كرده بودند و مردم هر امانتى
را كه برايش بسيار اهميت قائل بودند،
به دست او مىسپردند و خاطرجمع بودند
كه اين امانت به آنها سالم برخواهد
گشت. حتى بعد از آنكه دعوت اسلام
شروع شد و آتش دشمنى و نقار با قريش
بالا گرفت، در همان احوال هم باز همان
دشمنها اگر مىخواستند چيزى را در
جايى امانت بگذارند، مىآمدند و به
پيامبر مىدادند! لذا شما شنيدهايد
كه وقتى پيامبر اكرم به مدينه هجرت
كرد، اميرالمؤمنين را در مكه گذاشت تا
امانتهاى مردم را به آنها برگرداند.
معلوم مىشود كه در همان اوقات هم
مبالغى امانت پيش آن بزرگوار بوده
است. نه امانت مسلمانان؛ بلكه امانت
كفار و همان كسانى كه با او دشمنى
مىكردند! |