|
ويژگيهاى دوران پيش از اسلام
فراگير بودن جاهليت
در دنياى آن روز اگرچه كشورها و
دولتهاى زيادى بودند، اما در آن قسمتى
از دنيا كه نور معرفت و علم بر آن
تابيده بود، دو قدرت بزرگ حكومت
داشتند، كه يكى از اين دو قدرت، قدرت
ايران و ساسانيان بود، و قدرت ديگر
امپراتورى روم بود كه بر پهنهى عظيمى
از منطقهى خاورميانه و اروپا حاكميت
داشت. البته غير از اينها تمدنهايى در
دنيا بود؛ تمدن هند بود، تمدن چين
بود، كه آنها هم سوابق زيادى داشتند؛
اما آنچه در پهنهى جهان، محور و مركز
اصلى مدنيت بشر محسوب مىشد، همين دو
منطقه بود كه بخش عظيمى از دنيا را
تحت تسلط خودشان داشتند. وضع اين دو
حكومت و دو نظام هم در نهايتِ بدى
بود. فروغ علم در اين كشورها خاموش
بود. اگرچه در قرنهاى پيش از بعثت
پيغمبر، دانشمندان و حكمايى آمده
بودند، ليكن آنچه از آثار تعليمات اين
دانشمندان و حكما براى اين جوامع باقى
مانده بود، بسيار اندك و ناچيز بود؛
يعنى معنويت در اين جوامع نبود، صفاى
انسانى نبود، عدالت اجتماعى نبود، نور
علم و گرايش به علم نبود؛ اينها
چيزهايى است كه انسان همين حالا با
اينكه قرنهاى متمادى از آن دوران
گذشته، اگر به تاريخ آن دوران مراجعه
كند، اين را بهروشنى در خواهد يافت.
فعلاً دربارهى اروپا اصلاً حرف
نمىزنيم. اروپا در آن دورهها
حقيقتاً يك نقطهى وحشىنشين بود؛
يعنى مردم اروپا جزء وحشىترين و
بىمعرفتترين انسانهاى زمان خودشان
بودند، كه اصلاً نورى و علمى و
معنويتى در آنجاها نبود؛ اما خود
امپراتورى روم با آن عظمت، در ضلالت و
گمراهى شديدى زندگى مىكرد؛ اختلاف
طبقاتى بود، فساد اخلاقى بشدت بود،
ظلم و جور بود، قدرت بىمهار
دستگاههاى حاكم بود. اگر در آن دوران
در روم يك نوع به اصطلاح دموكراسى
وجود داشت، اما اين دموكراسى به هيچ
وجه به معناى حاكميت مردم و قدرت مردم
در انتخاب سرنوشتشان نبود. در رمانها
و تاريخها و آثارى كه از آن دوران
مانده، بخوبى مىشود فهميد كه آن مردم
در چه وضع نابسامانى زندگى مىكردند.
طبقات فقير و مستضعف جامعه، اكثريت
بودند؛ همانها هم در فقر معنوى و
اخلاقى، علاوهى بر فقر مادى، زندگى
مىكردند. شايد ماجراى اسپارتاكوس را
شنيده باشيد كه قيام غلامان در روم
است. داستان اسپارتاكوس اگرچه يك
مقدار جنبهى اساطيرى به خودش گرفته،
اما وقتى انسان آن را مىخواند، خوب
مىفهمد كه در آن وقت چه وضعيت
رقتبارى از لحاظ معنوى، اخلاقى، علمى،
فكرى و اجتماعى بر زندگى آن مردم حاكم
بوده.
... آيات سورهى مباركهى يس: «وَ
اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحابَ
الْقَرْيَةِ اِذْ جاءَهَا
الْمُرْسَلُونَ. اِذْ اَرْسَلْنا
اِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما
فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا اِنَّا
اِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ. قالُوا ما
اَنْتُمْ اِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ
ما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَىءٍ
اِنْ اَنْتُم اِلاَّ تَكْذِبُونَ»
ماجراى انطاكيه است كه يكى از شهرهاى
امپراتورى روم بوده و نشاندهندهى
طرز فكر مردم در مواجههى با پيغمبران
است. خداى متعال دو پيغمبر را
مىفرستد كه در مواجههى با مردم، با
تكذيب و مسخره و اهانت و بىاعتنايى
آنها روبهرو مىشوند. بعد نفر سومى
را هم مىفرستد كه با مردم بحث مىكند
و مردم با كمال قساوت و بىاعتنايى و
بىمعرفتى، اين پيغمبران را به باد
استهزاء مىگيرند و آخرش هم به اينها
مىگويند: «قالوُا اِنَّا تَطَيَّرْنا
بِكُمْ»؛ اصلاً به وجود شماها فال بد
مىزنيم! شما پيغمبران براى جامعهى
ما عامل بدبختى هستيد! بنابراين
پيغمبران سهگانه با هيچ قبول و
پذيرشى در جامعهى انطاكيهى آن روز -
كه در قلمرو امپراتورى روم بوده است -
مواجه نمىشوند.
در امپراتورى روم، بردهدارىِ بسيار
سخت، خشن و فساد جنسى در شكلهاى
وحشتآور و دهشتانگيزش رايج بود.
تصويرى كه انسان از امپراتورى روم
مىكند، جامعهاى را مىبيند كه هيچ
نور هدايتى و هيچ اميد صلاح و تلاشى
در آن وجود ندارد. اگر بخواهيم اين
امپراتورى را با دنياى فاسدِ امروز
مقايسه كنيم، واقعاً تفاوت از زمين تا
آسمان است؛ يعنى در دنياى امروز اگرچه
فساد اخلاقى هست، ماديگرايى هست،
گمراهى هست، اما بالاخره نور علم هست،
منطق هست، استدلال هست، تا حدودى در
گوشه و كنار آزادى هست، گوشِ شنوا
هست، دلهاى بيدار هست. هرچند حاكميت،
حاكميت بدى است؛ ولى اميد خيرى را در
چنين جوامعى مىشود پيدا كرد؛ اما
جامعهاى كه هيچيك از اين خيرات در آن
نباشد - نه عقلى، نه علمى، نه رشدى،
نه صلاحى - و انواع مفاسد باشد، گوش
شنوا هم براى فهميدن نباشد؛ يعنى نه
طبقات بالا، نه طبقات پايين، اصلاً
نتوانند حقيقت را درك كنند، حقيقتاً
اميد صلاحى در آن نيست.
وضع كشور ايران هم كه قلمرو بسيار
وسيعى داشته، از وضع رومِ آن روز اگر
نگوييم بدتر، بهتر نبود. آنجا هم
حكومت استبدادىِ صددرصد حاكم بود و
فقر عمومى، اختلاف طبقاتى و عدم امكان
آموزش علم براى مردم عادى، مشاهده
مىشد. لابد داستان آن كفشدوز را در
شاهنامهى فردوسى خواندهايد؛ كفشدوزى
كه حاضر شد مبالغ بسيارى پول بدهد، در
مقابل اينكه به پسر او اجازه دهند
تحصيل كند. بزرگانِ آن وقت با اين كار
مخالفت كردند و گفتند نه؛ اگر پسر اين
كفشدوز تحصيل كند، عالِم خواهد شد و
فردا جزء مُنشيان و دبيران در خواهد
آمد و در كنار پسران ما - كه منشى و
دبير و عالم هستند - خواهد نشست؛ و
اين اهانت به آنهاست. اين، وضع فكرى
آن جامعه است. واقعاً هرچه در ترسيم
چهرهى فساد و ديكتاتورى و تبعيض و
اختلاف طبقاتىِ دوران ساسانى بگوييم،
كم گفتهايم. حتى بعضى از حكومتهاى
قبل از دوران ساسانى، بهتر از آنها
بودند. هخامنشيانى كه در تاريخ ايران
معروف شدند به بيابانگرد و وحشى و از
اين قبيل، بسيارى از خصلتها و
خصوصياتشان بهتر از ساسانيان بود.
ساسانيان كه چند قرن در ايران حكومت
كردند، حقيقتاً مظهر نابسامانى و
ناهنجارى وضع زندگى مردم بودند.
اينكه ما مىگوييم در دورهى پيغمبر
جاهليت بود، اين جاهليت مخصوص عربستان
نبود، مخصوص جزيرةالعرب نبود؛ تمام
دنياى آن روز غرق در جاهليت بود. اگر
بخواهيم محاسبه كنيم، بايد بگوييم
زحمات انبياء بزرگ از دورهى آغاز
نبوت، يعنى دورهى آدم (عليهالسّلام)
تا دورهى عيسى و پيغمبران بعد از
عيسى - در آن دورهى زمانىاى كه ما
داريم دربارهاش بحث مىكنيم -
تقريباً به پايان رسيده بود و همهى
انبياء با زحماتى كه تحمل كرده بودند،
بشريت را تا اين حد رسانده بودند؛
جلوتر از اين حقيقتاً بشريت
نمىتوانست يك قدم بردارد. آن مقدار
از اخلاق و معنويت و نورانيتى كه به
طور ضعيف آن روز در بشريتِ وقت بعثت
پيغمبر وجود داشت، آخرين فروغ چراغ
هدايت الهى در ميان بشر بود.
انبياء هستند كه موضع به موضع و مقطع
به مقطع بشريت را كمك مىكنند و هدايت
را در او تزريق مىكنند تا او بتواند
چند قدم به سمت كمال جلوتر برود. آن
جايى كه بشر تاب و توان جلوتر رفتن به
سمت كمال را ندارد، نوبت آمدن نبى
بعدى است. در دوران پيغمبر، بشريت
واقعاً زمينگير شده بود؛ ديگر هيچ
حركتى به سمت كمال وجود نداشت؛ تاريكى
مطلق بر دنيا حكومت مىكرد.
اگر دربارهى هند و چين و تمدنهاى
دوردست هم بخواهم حرف بزنم، مطالبى
هست. هند هم از يك تمدن كهن و از
اديان قديمى بهرهمند بود، اما بمرور
در طول قرنها آيين برهمايى - كه
ظاهراً ريشهى الهى هم دارد و عرفان
عميقى هم دارد - به بدترين وضع دچار
شده بود. در اثناى راه هم چند دين
جديد و چند نبوت جديد در آنجا به وجود
آمده بود - مثل جيْنيسم و بوديسم و
امثال اينها - ليكن اينها هم رو به
افول رفته بود و آنجاها هم وضع جهالت
و ظلمت و تاريكى و گمراهىاش از اين
مراكز بزرگ دنيا عقبتر و بدتر و
خرابتر بود.
شرايط بعثت پيغمبر را كه اميرالمؤمنين
(عليهالصّلاةوالسّلام) در بيش از ده
جا در نهجالبلاغه تصوير كردهاند،
اوضاع جامعهى بشرى را در دوران بعثت
پيغمبر نشان مىدهد. البته خيلى از
كسانى كه نهجالبلاغه را شرح كردند،
فكر كردند كه اين مربوط به جزيرةالعرب
است؛ در حالى كه نه، فرق بين
جزيرةالعرب و جاهاى ديگر از اين جهت
نبود. جزيرةالعرب هم فاسد بود، خراب
بود، انحطاط اخلاقى داشت، جهالتِ
فراوان داشت؛ اما بدتر از جاهاى ديگر
نبود. سطح زندگى مردم پايينتر بود،
اما هيچ دليلى نداريم كه گمراهى مردمِ
آن روز در جزيرةالعرب از گمراهى مردم
در روم شديدتر بوده؛ نه، شايد از
جهاتى برخى از رگههاى نيكى هنوز در
زندگى اين مردم بود كه در زندگى
ديگران نبود.
اميرالمؤمنين آنچنان وضع زندگى مردم
را در اين خطبه و در خطبههاى ديگر
ترسيم مىكند كه انسان در دل متحير
مىشود كه چطور در چنين شرايطى
انسانها مىتوانستند زنده بمانند.
فتنهها سرتاسر زندگى مردم را فرا
گرفته، ذهنها كدر شده، جويبارهاى يقين
به روى مردم بسته شده، از لحاظ مادى
زندگى مردم دردآور است، خواب مردم در
حكم بيدارى است - يعنى حتى آسايش و
راحتى جسمى هم ندارند - اشك مردم
خونين است. مثل اسب وحشى كه كسى را
زير سمِ خودش لگدمال كند، اين فتنه هم
همينطور مردم را به هم مىپيچد و
لگدمال مىكند. ... در چنين شرايطى،
نور اسلام در يكى از تاريكترين نقاط
عالم - يعنى جزيرةالعرب - در كنار
خانهى خدا و در مكه ساطع مىشود و
تلاش و مبارزهى ايشان بيستوسه سال
طول مىكشد.
اشتباه است اگر كسى خيال كند كه اين
مشكلات، مخصوص همان جزيرةالعرب بوده
است؛ نه، در مهد تمدن آن روز دنيا،
يعنى در كشور رومِ آن روز هم كه شما
نگاه كنيد، همين حرفها بود. آنجا هم
كه آن روز به اصطلاح ادعا مىكردند
دموكراسى و مجلس سنا دارند، استبدادها
و فسادهايى بر مردم حاكم بود، كه شما
وقتى كتاب آن را بخوانيد، پيش خودتان
خجالت مىكشيد. انسان شرم مىكند كه
بشر در روزگارى، دچار چنين انحطاطى
بوده است. ايران باستان ما هم از اين
جهت بهتر از روم نبود. اينها هم، قدرت
و شمشير و نيزه و جنگاورى و سلحشورى و
از اين چيزها داشتند؛ اما اختلاف
طبقاتى و ظلم و تبعيض و فساد و
زورگويى و جهل و خرافه هم بىحد و
اندازه داشتند. در چنين شرايطى، اين
مولود مبارك و اين پيامآور الهى،
براى نجات بشريت پا به عرصهى وجود
گذاشت.
بشريت، دچار ظلم و جهل و تبعيض بود.
حكومتهاى بزرگ دنيا، كه حكومت قيصر و
كسراى آن زمان است - چه در ايرانِ آن
روز، چه در امپراتورى رومِ آن روز -
حكومت اشرافيگرى و حكومت غيرمردمى و
حكومت شمشير بىمنطق و حكومت جهالت و
فساد بود. حكومتهاى كوچكتر هم - مثل
آنچه كه در جزيرةالعرب بود - از آنها
بدتر بودند و مجموعاً جاهليتى دنيا را
فرا گرفته بود.
جاهليتى كه در زمان ظهور اسلام، زندگى
مردم را زير فشار قرار داده بود،
جاهليت فراگيرى بود. در آن روز،
فتنههاى طاقتفرسا براى انسان، در
همهى مناطقى كه محيط به منطقهى
عربستان بود، وجود داشت. علم هم بود،
تمدن هم - به فراخور زمان خودشان -
بود، نظم و ترتيب حكومتهاى سلطنتى و
تشريفات هم بود، انضباطهاى ناشى از
قدرت مطلقه هم در آن كشورها وجود
داشت؛ اما آنچه نبود، نور انسانيت و
فضيلت بود. آنچه نبود، درست همان چيزى
بود كه بشر به آن نياز قطعى دارد؛
يعنى محيط فضيلت انسانى، محيط رحم و
مروت و محيط عدالت. آنچه مردمِ آن روز
كم داشتند، عدالت بود؛ اين بود كه
ضعيف زير دست و پاى قوى لگدمال نشود؛
اين بود كه خيرات روى زمين در دست يك
عده از افراد خاص و قدرتمند متمركز
نشود تا ديگران از آن محروم بمانند.
دردهاى بزرگ بشر اينها بود. زير نام
حكومت ساسانى هم كه بود، همين بود؛
زير نام امپراتورى روم هم كه بود،
همين بود؛ منتها هر كدام به شكلى. در
حجازِ آن روز هم كه زندگى بدوى وجود
داشت، به شكل ديگرى بود.
غربت معرفت و عموميت جهل، همهى دنيا
را پر كرده بود. فقط در منطقهى عربى
نبود كه جاهليت حاكم بود. در دو
امپراتورى عظيم آن روز - يعنى
امپراتورى ايران ساسانى و امپراتورى
روم - همين جاهليت وجود داشت؛ در آن
مناطق هم از عدالت خبرى نبود؛ در آن
مناطق هم تبعيض بود. در همين ايران،
درس خواندن و معرفت آموختن، مخصوص به
طبقاتى بود و عامهى مردم حق نداشتند
درس بخوانند. بردهدارى به بدترين
شكلش، معاملهى با ضعفا به بدترين
شكل، مسألهى زن و حضور زنان در جامعه
و معامله با زنان در زشتترين و
تحقيرآميزترين شكل. همهجا جاهليت
بود؛ همه جا معرفت غريب بود.
در جامعهى جاهلى، مردم عبوديت هم
نداشتند؛ طاغوت بود، طغيان بود.
عدالتى هم وجود نداشت؛ همهاش ظلم
بود، همهاش تبعيض بود - كه
اميرالمؤمنين در نهجالبلاغه در تصوير
ظلم و تبعيض دوران جاهليت، بيانات
عجيب و شيوايى دارد، كه واقعاً يك
تابلوى هنرى است؛ «في فِتَنٍ
داسَتْهُم بِأخْفافِها وَ وَطِئَتْهُم
بِأظلافِها» - محبت هم نبود، دختران
خود را زير خاك مىكردند، كسى را از
فلان قبيله بدون جرم مىكشتند - «تو
از قبيلهى ما يكى را كشتى، ما هم
بايد از قبيلهى شما يكى را بكشيم!» -
حالا قاتل باشد، يا نباشد؛ بىگناه
باشد، يا بىخبر باشد. جفاى مطلق،
بىرحمى مطلق، بىمحبتى و بىعاطفگى
مطلق.
اختلافات داخلى
در جزيرةالعرب وحدت كلمه نبود؛ عدهاى
مشرك بودند، عدهاى يهودى بودند،
عدهاى نصرانى بودند، و همهى اينها
در حال اختلاف و نزاع؛ يهودىشان با
مشركشان، مشركشان با يهودىشان، همه
با نصرانىشان. و باز در ميان خود
مشركين هم اختلافات فراوان قبيلهاى و
حتى كوچكتر از قبيلهاى، دائم برقرار
بود؛ يعنى احزاب مختلف و گروههاى
گوناگون، بهطور دائم در حال جنگ و
جدل بودند. پس وقتى كه شما دنياى
اطراف جزيرةالعرب و مهبط وحى را نگاه
مىكنيد، مىبينيد كه قبل از پيروزى
اسلام و پديد آمدن حكومت اسلامى در
زمان نبىاكرم
(صلّىاللَّهعليهوالهوسلّم)، در
همه طرف جنگ و خونريزى و اختلاف بود،
تا اينكه اسلام پديد آمد.
اشرافيگرى و تعصبهاى خرافى و غرور
قبيلهاى و جدايى قشرهاى گوناگون مردم
از يكديگر، مهمترين بلاى جوامع متعصب
و جاهلىِ آن روز عرب بود.
تكامل نسبىِ علمى و فكرى
ولادت نبى اكرم در زمانى واقع شد كه
بشريت بر روى هم - نه يك ملت خاص يا
اهل كشور خاصى را عرض كنيم؛ بلكه
مجموعهى بشريت دو خصوصيت بارز داشت.
يكى از اين دو خصوصيت اين بود كه از
لحاظ علمى و عقلانى و فكرى، نسبت به
آحاد بشر در ادوار گذشتهى خودش،
بسيار پيشرفته بود. در ميان آنها،
فلاسفهاى پديد آمده و دانشمندانى
پيدا شده بودند، رياضيدانها، پزشكان،
مهندسهاى بزرگ و تمدنهايى سرِ پا شده
بود. اين تمدنها، بدون علم كه نمىشد.
آكادمىها در غرب، هگمتانهها در شرق،
تمدن چين، تمدن مصر و تمدنهاى بزرگ
تاريخى، همه عبور كرده بودند؛ يعنى
بشر، كامل شده بود.
انحطاط اخلاقى
بشر در آن روز از لحاظ اخلاقى، از
هميشهى گذشته، منحطتر، يا اگر
نخواهيم اين نسبت را بيان كنيم، بايد
بگوييم در اوج انحطاط بود. همين بشرِ
برخوردار از علم و دانش، بشدت اسير
تعصبات، اسير خرافات، اسير
خودخواهىها، اسير ظلم و ستم و اسير
دستگاههاى حكومتهاى مردمكُش و
ضدبشرى بود؛ چنين وضعى در دنيا حاكم
بود. اگر كسى تاريخ را ملاحظه كند،
خواهد ديد كه در آن دوران، همهى
بشريت اسير بودند؛ ... در نهايت فتنه
و فشار و مشكلات و برادركشى. بشر
زندگى تلخى را مىگذرانيد؛ «نَوْمُهُم
سُهُودْ». در همين خطبه، اميرالمؤمنين
مىفرمايد: «خواب راحت به چشم مردم
نمىآمد»
در مجموعهى كافر قريش كه سواد
ندارند، اخلاق ندارند، دخترانشان را
زير خاك مىكنند، در مقابل بت به سجده
مىافتند، به همديگر ظلم مىكنند، آن
همه آدمكشى مىكنند، حقشان كجاست؟
باطل مطلق است ديگر.
سرگردانى و فقر
در جامعهى جاهلى مردم معرفتى
نداشتند؛ در حيرت و جهالت زندگى
مىكردند.
بليّاتى كه آن روز دست جهالت و عصبيت
بر زندگى مردم در جزيرةالعرب حاكم
كرده بود ... فقر و بيسوادى و
عقبماندگى علمى و استبداد داخلى و
سلطهى قدرتهاى استكبارى و اختلافات
داخلى بود.
آن روز بسيارى از افراد بشر، از روى
جهالت يا به خاطر عصبيتهاى
خودخواهانه، با اين مظهر نور و هدايت
بشر جنگيدند؛ با اينكه پيامبر براى
برداشتن بار از روى دوش بشريت، به
جهان آمده بود؛ «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ
إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَلَ الَّتِى
كَانَتْ عَلَيْهِمْ». چه بارهاى
سنگينى بر دوش آحاد بشرِ آن روز بود!
چه غلهاى سنگينى بر گردن بشر افكنده
شده بود.
حاكميت طاغوتها
زمان رسول اكرم اشراف فاسد و زورگوها
و دشمنان طبقات مظلوم و محروم و كسانى
كه خودشان به اين طبقات ظلم مىكردند
و منافقان كه در دلشان مرض بود، با
دعوت پيامبر مخالفت كردند.
اشكال دنياى آن عصر اين بود كه آحاد
مردم و طبقات جامعه در همه جاى عالم،
به حاكميت غير خدا، به حاكميت
طاغوتها، به حاكميت ظلم و به اختلاف
طبقات خو گرفته بودند. چه كسانى بايد
در مقابل اين مظاهر بايستند؟ قاعدتاً
مظلومان. وقتى مظلومان خودشان هم باور
مىكنند كه بايد حاكميت ظلم مستقر
باشد، اميد اصلاح از بين مىرود.
بيدار كردن مردم، بيدار كردن دنيا و
بيدار كردن بشريت، كار بزرگ پيامبر
اكرم و دعوت نبوى بود؛ «إِنْ هُوَ
إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَلَمِينَ» اين ذكر
است، ياد است، تذكر است، هشدار است،
بيدارباش براى همهى بشر است. آنجايى
كه خود آن بزرگوار متصدى و متحمل اين
بيدارباش شد، جزو سختترين جاها بود.
تعصبها، قبيلهگرىها، مسائل شخصى و
فرديتهاى گوناگون، كار آن بزرگوار را
دشوار مىكرد. آن حضرت مجاهدت سختى را
متحمل شد تا توانست اين بنبست بشرى
را باز كند و اين صخرهى عظيم را
بشكافد. بعد از آن تا امروز، هر كس هر
حركتى كرده است، به دنبال آن بزرگوار
و در ادامهى آن راه و با كمك ضرب دست
اين انسان والا بوده است.
ظلم
و بىعدالتى
اينطور نبود كه گاهى يك نفر ظلم كند.
بناى نظام جامعه بر ظلم و تبعيض و
زورگويىِ قوى به ضعيف بود، زورگويى
مرد به زن بود، زورگويى ثروتمند به
بىپول بود، زورگويى ارباب به برده
بود. باز همان اربابها به نوبهى
خودشان زورگويىهاى سلاطين و صاحبان
قدرت را قبول مىكردند. زور اندر زور
بود. يكسره، زندگى مردم ظلم و تبعيض و
زورگويى بود. اين، خصوصيت زندگى جاهلى
است. هرجا اينطور باشد، جاهلى است.
در نهجالبلاغه، كلمات و جملات بسيار
گويايى در شرايط ظهور اسلام و بعثت
پيامبر وجود دارد؛ از جمله:
«وَالدُّنيا كاسِفَةُ النُّورِ،
ظاهِرَةُ الغُرورِ» و يا در يك جاى
ديگر: «في فِتَنٍ داسَتْهُم
بِأخْفافِها وَ وَطِئَتْهُم
بِأظلافِها وَقامَتْ عَلى سَنابِكِها»
... مردم را دچار فتنه كردند، انسانيت
را غرق در مشكلات و مسائل اوّلى خود
كردند و راه او را بستند ... بشر مهذب
نبود، ظلم وجود داشت و حاكم بود؛ از
سوى قدرتهاى بزرگ نسبت به ضعفا
زورگويى بود، برادركشى بود، اخلاق
فاسد بود.
ازهمه طرف، فتنهها مردم را مىفشرد:
دنياطلبى، شهوترانى، ظلم و تعدى،
رذائل اخلاقى در اعماق وجود انسانها،
و دست تعدى قدرتمندانى كه بدون هيچ
مانع و رادعى به سوى ضعفا دراز بود.
اين تعدى نه فقط در مكه و در
جزيرةالعرب، بلكه در برترين تمدنهاى
آن روز عالم؛ يعنى در امپراتورى بزرگ
روم و در شاهنشاهى ايران، وجود داشت.
تاريخ را نگاه كنيد؛ صفحهى ظلمانى
تاريخ، سراسر زندگى بشر را فرا گرفته
بود. |