در اين مقطع زمانى، ياد و نام مبارك پيامبر اعظم از هميشه زنده‏تر است؛ و اين يكى از تدابير حكمت و الطاف خفيّه‏ى الهى است. امروز امت اسلام و ملت ما بيش از هميشه به پيغمبر اعظم خود نيازمند است؛ به هدايت او، به بشارت و انذار او، به پيام و معنويت او، و به رحمتى كه او به انسان‏ها درس داد و تعليم داد. امروز درس پيغمبر اسلام براى امتش و براى همه‏ى بشريت، درسِ عالم شدن، قوى شدن، درس اخلاق و كرامت، درس رحمت، درس جهاد و عزت، و درس مقاومت است. پس نام امسال به طور طبيعى، نام مبارك پيامبر اعظم است. در سايه‏ى اين نام و اين ياد، ملت ما درس‏هاى پيغمبر را بايد مرور كند و آنها را به درس‏هاى زندگى و برنامه‏هاى جارى خود تبديل كند.

گزیده ای از پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب اسلامی - سال 1385 هـ.ش

 
 

ويژگيهاى دوران پيش از اسلام

فراگير بودن جاهليت
در دنياى آن روز اگرچه كشورها و دولتهاى زيادى بودند، اما در آن قسمتى از دنيا كه نور معرفت و علم بر آن تابيده بود، دو قدرت بزرگ حكومت داشتند، كه يكى از اين دو قدرت، قدرت ايران و ساسانيان بود، و قدرت ديگر امپراتورى روم بود كه بر پهنه‏ى عظيمى از منطقه‏ى خاورميانه و اروپا حاكميت داشت. البته غير از اينها تمدنهايى در دنيا بود؛ تمدن هند بود، تمدن چين بود، كه آنها هم سوابق زيادى داشتند؛ اما آنچه در پهنه‏ى جهان، محور و مركز اصلى مدنيت بشر محسوب مى‏شد، همين دو منطقه بود كه بخش عظيمى از دنيا را تحت تسلط خودشان داشتند. وضع اين دو حكومت و دو نظام هم در نهايتِ بدى بود. فروغ علم در اين كشورها خاموش بود. اگرچه در قرنهاى پيش از بعثت پيغمبر، دانشمندان و حكمايى آمده بودند، ليكن آنچه از آثار تعليمات اين دانشمندان و حكما براى اين جوامع باقى مانده بود، بسيار اندك و ناچيز بود؛ يعنى معنويت در اين جوامع نبود، صفاى انسانى نبود، عدالت اجتماعى نبود، نور علم و گرايش به علم نبود؛ اينها چيزهايى است كه انسان همين حالا با اين‏كه قرنهاى متمادى از آن دوران گذشته، اگر به تاريخ آن دوران مراجعه كند، اين را به‏روشنى در خواهد يافت. فعلاً درباره‏ى اروپا اصلاً حرف نمى‏زنيم. اروپا در آن دوره‏ها حقيقتاً يك نقطه‏ى وحشى‏نشين بود؛ يعنى مردم اروپا جزء وحشى‏ترين و بى‏معرفت‏ترين انسانهاى زمان خودشان بودند، كه اصلاً نورى و علمى و معنويتى در آنجاها نبود؛ اما خود امپراتورى روم با آن عظمت، در ضلالت و گمراهى شديدى زندگى مى‏كرد؛ اختلاف طبقاتى بود، فساد اخلاقى بشدت بود، ظلم و جور بود، قدرت بى‏مهار دستگاه‏هاى حاكم بود. اگر در آن دوران در روم يك نوع به اصطلاح دموكراسى وجود داشت، اما اين دموكراسى به هيچ وجه به معناى حاكميت مردم و قدرت مردم در انتخاب سرنوشتشان نبود. در رمانها و تاريخها و آثارى كه از آن دوران مانده، بخوبى مى‏شود فهميد كه آن مردم در چه وضع نابسامانى زندگى مى‏كردند. طبقات فقير و مستضعف جامعه، اكثريت بودند؛ همانها هم در فقر معنوى و اخلاقى، علاوه‏ى بر فقر مادى، زندگى مى‏كردند. شايد ماجراى اسپارتاكوس را شنيده باشيد كه قيام غلامان در روم است. داستان اسپارتاكوس اگرچه يك مقدار جنبه‏ى اساطيرى به خودش گرفته، اما وقتى انسان آن را مى‏خواند، خوب مى‏فهمد كه در آن وقت چه وضعيت رقتبارى از لحاظ معنوى، اخلاقى، علمى، فكرى و اجتماعى بر زندگى آن مردم حاكم بوده.
... آيات سوره‏ى مباركه‏ى يس: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحابَ الْقَرْيَةِ اِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ. اِذْ اَرْسَلْنا اِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا اِنَّا اِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ. قالُوا ما اَنْتُمْ اِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَى‏ءٍ اِنْ اَنْتُم اِلاَّ تَكْذِبُونَ» ماجراى انطاكيه است كه يكى از شهرهاى امپراتورى روم بوده و نشان‏دهنده‏ى طرز فكر مردم در مواجهه‏ى با پيغمبران است. خداى متعال دو پيغمبر را مى‏فرستد كه در مواجهه‏ى با مردم، با تكذيب و مسخره و اهانت و بى‏اعتنايى آنها روبه‏رو مى‏شوند. بعد نفر سومى را هم مى‏فرستد كه با مردم بحث مى‏كند و مردم با كمال قساوت و بى‏اعتنايى و بى‏معرفتى، اين پيغمبران را به باد استهزاء مى‏گيرند و آخرش هم به اينها مى‏گويند: «قالوُا اِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ»؛ اصلاً به وجود شماها فال بد مى‏زنيم! شما پيغمبران براى جامعه‏ى ما عامل بدبختى هستيد! بنابراين پيغمبران سه‏گانه با هيچ قبول و پذيرشى در جامعه‏ى انطاكيه‏ى آن روز - كه در قلمرو امپراتورى روم بوده است - مواجه نمى‏شوند.
در امپراتورى روم، برده‏دارىِ بسيار سخت، خشن و فساد جنسى در شكل‏هاى وحشت‏آور و دهشت‏انگيزش رايج بود. تصويرى كه انسان از امپراتورى روم مى‏كند، جامعه‏اى را مى‏بيند كه هيچ نور هدايتى و هيچ اميد صلاح و تلاشى در آن وجود ندارد. اگر بخواهيم اين امپراتورى را با دنياى فاسدِ امروز مقايسه كنيم، واقعاً تفاوت از زمين تا آسمان است؛ يعنى در دنياى امروز اگرچه فساد اخلاقى هست، ماديگرايى هست، گمراهى هست، اما بالاخره نور علم هست، منطق هست، استدلال هست، تا حدودى در گوشه و كنار آزادى هست، گوشِ شنوا هست، دلهاى بيدار هست. هرچند حاكميت، حاكميت بدى است؛ ولى اميد خيرى را در چنين جوامعى مى‏شود پيدا كرد؛ اما جامعه‏اى كه هيچيك از اين خيرات در آن نباشد - نه عقلى، نه علمى، نه رشدى، نه صلاحى - و انواع مفاسد باشد، گوش شنوا هم براى فهميدن نباشد؛ يعنى نه طبقات بالا، نه طبقات پايين، اصلاً نتوانند حقيقت را درك كنند، حقيقتاً اميد صلاحى در آن نيست.
وضع كشور ايران هم كه قلمرو بسيار وسيعى داشته، از وضع رومِ آن روز اگر نگوييم بدتر، بهتر نبود. آنجا هم حكومت استبدادىِ صددرصد حاكم بود و فقر عمومى، اختلاف طبقاتى و عدم امكان آموزش علم براى مردم عادى، مشاهده مى‏شد. لابد داستان آن كفشدوز را در شاهنامه‏ى فردوسى خوانده‏ايد؛ كفشدوزى كه حاضر شد مبالغ بسيارى پول بدهد، در مقابل اين‏كه به پسر او اجازه دهند تحصيل كند. بزرگانِ آن وقت با اين كار مخالفت كردند و گفتند نه؛ اگر پسر اين كفشدوز تحصيل كند، عالِم خواهد شد و فردا جزء مُنشيان و دبيران در خواهد آمد و در كنار پسران ما - كه منشى و دبير و عالم هستند - خواهد نشست؛ و اين اهانت به آنهاست. اين، وضع فكرى آن جامعه است. واقعاً هرچه در ترسيم چهره‏ى فساد و ديكتاتورى و تبعيض و اختلاف طبقاتىِ دوران ساسانى بگوييم، كم گفته‏ايم. حتى بعضى از حكومتهاى قبل از دوران ساسانى، بهتر از آنها بودند. هخامنشيانى كه در تاريخ ايران معروف شدند به بيابانگرد و وحشى و از اين قبيل، بسيارى از خصلتها و خصوصياتشان بهتر از ساسانيان بود. ساسانيان كه چند قرن در ايران حكومت كردند، حقيقتاً مظهر نابسامانى و ناهنجارى وضع زندگى مردم بودند.
اين‏كه ما مى‏گوييم در دوره‏ى پيغمبر جاهليت بود، اين جاهليت مخصوص عربستان نبود، مخصوص جزيرةالعرب نبود؛ تمام دنياى آن روز غرق در جاهليت بود. اگر بخواهيم محاسبه كنيم، بايد بگوييم زحمات انبياء بزرگ از دوره‏ى آغاز نبوت، يعنى دوره‏ى آدم (عليه‏السّلام) تا دوره‏ى عيسى و پيغمبران بعد از عيسى - در آن دوره‏ى زمانى‏اى كه ما داريم درباره‏اش بحث مى‏كنيم - تقريباً به پايان رسيده بود و همه‏ى انبياء با زحماتى كه تحمل كرده بودند، بشريت را تا اين حد رسانده بودند؛ جلوتر از اين حقيقتاً بشريت نمى‏توانست يك قدم بردارد. آن مقدار از اخلاق و معنويت و نورانيتى كه به طور ضعيف آن روز در بشريتِ وقت بعثت پيغمبر وجود داشت، آخرين فروغ چراغ هدايت الهى در ميان بشر بود.
انبياء هستند كه موضع به موضع و مقطع به مقطع بشريت را كمك مى‏كنند و هدايت را در او تزريق مى‏كنند تا او بتواند چند قدم به سمت كمال جلوتر برود. آن جايى كه بشر تاب و توان جلوتر رفتن به سمت كمال را ندارد، نوبت آمدن نبى بعدى است. در دوران پيغمبر، بشريت واقعاً زمينگير شده بود؛ ديگر هيچ حركتى به سمت كمال وجود نداشت؛ تاريكى مطلق بر دنيا حكومت مى‏كرد.
اگر درباره‏ى هند و چين و تمدنهاى دوردست هم بخواهم حرف بزنم، مطالبى هست. هند هم از يك تمدن كهن و از اديان قديمى بهره‏مند بود، اما بمرور در طول قرنها آيين برهمايى - كه ظاهراً ريشه‏ى الهى هم دارد و عرفان عميقى هم دارد - به بدترين وضع دچار شده بود. در اثناى راه هم چند دين جديد و چند نبوت جديد در آنجا به وجود آمده بود - مثل جيْنيسم و بوديسم و امثال اينها - ليكن اينها هم رو به افول رفته بود و آنجاها هم وضع جهالت و ظلمت و تاريكى و گمراهى‏اش از اين مراكز بزرگ دنيا عقب‏تر و بدتر و خرابتر بود.
شرايط بعثت پيغمبر را كه اميرالمؤمنين (عليه‏الصّلاةوالسّلام) در بيش از ده جا در نهج‏البلاغه تصوير كرده‏اند، اوضاع جامعه‏ى بشرى را در دوران بعثت پيغمبر نشان مى‏دهد. البته خيلى از كسانى كه نهج‏البلاغه را شرح كردند، فكر كردند كه اين مربوط به جزيرةالعرب است؛ در حالى كه نه، فرق بين جزيرةالعرب و جاهاى ديگر از اين جهت نبود. جزيرةالعرب هم فاسد بود، خراب بود، انحطاط اخلاقى داشت، جهالتِ فراوان داشت؛ اما بدتر از جاهاى ديگر نبود. سطح زندگى مردم پايين‏تر بود، اما هيچ دليلى نداريم كه گمراهى مردمِ آن روز در جزيرةالعرب از گمراهى مردم در روم شديدتر بوده؛ نه، شايد از جهاتى برخى از رگه‏هاى نيكى هنوز در زندگى اين مردم بود كه در زندگى ديگران نبود.
اميرالمؤمنين آنچنان وضع زندگى مردم را در اين خطبه و در خطبه‏هاى ديگر ترسيم مى‏كند كه انسان در دل متحير مى‏شود كه چطور در چنين شرايطى انسانها مى‏توانستند زنده بمانند. فتنه‏ها سرتاسر زندگى مردم را فرا گرفته، ذهنها كدر شده، جويبارهاى يقين به روى مردم بسته شده، از لحاظ مادى زندگى مردم دردآور است، خواب مردم در حكم بيدارى است - يعنى حتى آسايش و راحتى جسمى هم ندارند - اشك مردم خونين است. مثل اسب وحشى كه كسى را زير سمِ خودش لگدمال كند، اين فتنه هم همين‏طور مردم را به هم مى‏پيچد و لگدمال مى‏كند. ... در چنين شرايطى، نور اسلام در يكى از تاريك‏ترين نقاط عالم - يعنى جزيرةالعرب - در كنار خانه‏ى خدا و در مكه ساطع مى‏شود و تلاش و مبارزه‏ى ايشان بيست‏وسه سال طول مى‏كشد.
اشتباه است اگر كسى خيال كند كه اين مشكلات، مخصوص همان جزيرةالعرب بوده است؛ نه، در مهد تمدن آن روز دنيا، يعنى در كشور رومِ آن روز هم كه شما نگاه كنيد، همين حرفها بود. آنجا هم كه آن روز به اصطلاح ادعا مى‏كردند دموكراسى و مجلس سنا دارند، استبدادها و فسادهايى بر مردم حاكم بود، كه شما وقتى كتاب آن را بخوانيد، پيش خودتان خجالت مى‏كشيد. انسان شرم مى‏كند كه بشر در روزگارى، دچار چنين انحطاطى بوده است. ايران باستان ما هم از اين جهت بهتر از روم نبود. اينها هم، قدرت و شمشير و نيزه و جنگاورى و سلحشورى و از اين چيزها داشتند؛ اما اختلاف طبقاتى و ظلم و تبعيض و فساد و زورگويى و جهل و خرافه هم بى‏حد و اندازه داشتند. در چنين شرايطى، اين مولود مبارك و اين پيام‏آور الهى، براى نجات بشريت پا به عرصه‏ى وجود گذاشت.
بشريت، دچار ظلم و جهل و تبعيض بود. حكومتهاى بزرگ دنيا، كه حكومت قيصر و كسراى آن زمان است - چه در ايرانِ آن روز، چه در امپراتورى رومِ آن روز - حكومت اشرافيگرى و حكومت غيرمردمى و حكومت شمشير بى‏منطق و حكومت جهالت و فساد بود. حكومتهاى كوچكتر هم - مثل آنچه كه در جزيرةالعرب بود - از آنها بدتر بودند و مجموعاً جاهليتى دنيا را فرا گرفته بود.
جاهليتى كه در زمان ظهور اسلام، زندگى مردم را زير فشار قرار داده بود، جاهليت فراگيرى بود. در آن روز، فتنه‏هاى طاقت‏فرسا براى انسان، در همه‏ى مناطقى كه محيط به منطقه‏ى عربستان بود، وجود داشت. علم هم بود، تمدن هم - به فراخور زمان خودشان - بود، نظم و ترتيب حكومتهاى سلطنتى و تشريفات هم بود، انضباطهاى ناشى از قدرت مطلقه هم در آن كشورها وجود داشت؛ اما آنچه نبود، نور انسانيت و فضيلت بود. آنچه نبود، درست همان چيزى بود كه بشر به آن نياز قطعى دارد؛ يعنى محيط فضيلت انسانى، محيط رحم و مروت و محيط عدالت. آنچه مردمِ آن روز كم داشتند، عدالت بود؛ اين بود كه ضعيف زير دست و پاى قوى لگدمال نشود؛ اين بود كه خيرات روى زمين در دست يك عده از افراد خاص و قدرتمند متمركز نشود تا ديگران از آن محروم بمانند. دردهاى بزرگ بشر اينها بود. زير نام حكومت ساسانى هم كه بود، همين بود؛ زير نام امپراتورى روم هم كه بود، همين بود؛ منتها هر كدام به شكلى. در حجازِ آن روز هم كه زندگى بدوى وجود داشت، به شكل ديگرى بود.
غربت معرفت و عموميت جهل، همه‏ى دنيا را پر كرده بود. فقط در منطقه‏ى عربى نبود كه جاهليت حاكم بود. در دو امپراتورى عظيم آن روز - يعنى امپراتورى ايران ساسانى و امپراتورى روم - همين جاهليت وجود داشت؛ در آن مناطق هم از عدالت خبرى نبود؛ در آن مناطق هم تبعيض بود. در همين ايران، درس خواندن و معرفت آموختن، مخصوص به طبقاتى بود و عامه‏ى مردم حق نداشتند درس بخوانند. برده‏دارى به بدترين شكلش، معامله‏ى با ضعفا به بدترين شكل، مسأله‏ى زن و حضور زنان در جامعه و معامله با زنان در زشت‏ترين و تحقيرآميزترين شكل. همه‏جا جاهليت بود؛ همه جا معرفت غريب بود.
در جامعه‏ى جاهلى، مردم عبوديت هم نداشتند؛ طاغوت بود، طغيان بود. عدالتى هم وجود نداشت؛ همه‏اش ظلم بود، همه‏اش تبعيض بود - كه اميرالمؤمنين در نهج‏البلاغه در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت، بيانات عجيب و شيوايى دارد، كه واقعاً يك تابلوى هنرى است؛ «في فِتَنٍ داسَتْهُم بِأخْفافِها وَ وَطِئَتْهُم بِأظلافِها» - محبت هم نبود، دختران خود را زير خاك مى‏كردند، كسى را از فلان قبيله بدون جرم مى‏كشتند - «تو از قبيله‏ى ما يكى را كشتى، ما هم بايد از قبيله‏ى شما يكى را بكشيم!» - حالا قاتل باشد، يا نباشد؛ بى‏گناه باشد، يا بى‏خبر باشد. جفاى مطلق، بى‏رحمى مطلق، بى‏محبتى و بى‏عاطفگى مطلق.

اختلافات داخلى‏
در جزيرةالعرب وحدت كلمه نبود؛ عده‏اى مشرك بودند، عده‏اى يهودى بودند، عده‏اى نصرانى بودند، و همه‏ى اينها در حال اختلاف و نزاع؛ يهودى‏شان با مشركشان، مشركشان با يهودى‏شان، همه با نصرانى‏شان. و باز در ميان خود مشركين هم اختلافات فراوان قبيله‏اى و حتى كوچكتر از قبيله‏اى، دائم برقرار بود؛ يعنى احزاب مختلف و گروه‏هاى گوناگون، به‏طور دائم در حال جنگ و جدل بودند. پس وقتى كه شما دنياى اطراف جزيرةالعرب و مهبط وحى را نگاه مى‏كنيد، مى‏بينيد كه قبل از پيروزى اسلام و پديد آمدن حكومت اسلامى در زمان نبى‏اكرم (صلّى‏اللَّه‏عليه‏واله‏وسلّم)، در همه طرف جنگ و خونريزى و اختلاف بود، تا اين‏كه اسلام پديد آمد.
اشرافيگرى و تعصبهاى خرافى و غرور قبيله‏اى و جدايى قشرهاى گوناگون مردم از يكديگر، مهمترين بلاى جوامع متعصب و جاهلىِ آن روز عرب بود.

تكامل نسبىِ علمى و فكرى‏
ولادت نبى اكرم در زمانى واقع شد كه بشريت بر روى هم - نه يك ملت خاص يا اهل كشور خاصى را عرض كنيم؛ بلكه مجموعه‏ى بشريت دو خصوصيت بارز داشت. يكى از اين دو خصوصيت اين بود كه از لحاظ علمى و عقلانى و فكرى، نسبت به آحاد بشر در ادوار گذشته‏ى خودش، بسيار پيشرفته بود. در ميان آنها، فلاسفه‏اى پديد آمده و دانشمندانى پيدا شده بودند، رياضيدانها، پزشكان، مهندسهاى بزرگ و تمدنهايى سرِ پا شده بود. اين تمدنها، بدون علم كه نمى‏شد. آكادمى‏ها در غرب، هگمتانه‏ها در شرق، تمدن چين، تمدن مصر و تمدنهاى بزرگ تاريخى، همه عبور كرده بودند؛ يعنى بشر، كامل شده بود.

انحطاط اخلاقى
بشر در آن روز از لحاظ اخلاقى، از هميشه‏ى گذشته، منحطتر، يا اگر نخواهيم اين نسبت را بيان كنيم، بايد بگوييم در اوج انحطاط بود. همين بشرِ برخوردار از علم و دانش، بشدت اسير تعصبات، اسير خرافات، اسير خودخواهى‏ها، اسير ظلم و ستم و اسير دستگاه‏هاى حكومتهاى مردم‏كُش و ضدبشرى بود؛ چنين وضعى در دنيا حاكم بود. اگر كسى تاريخ را ملاحظه كند، خواهد ديد كه در آن دوران، همه‏ى بشريت اسير بودند؛ ... در نهايت فتنه و فشار و مشكلات و برادركشى. بشر زندگى تلخى را مى‏گذرانيد؛ «نَوْمُهُم سُهُودْ». در همين خطبه، اميرالمؤمنين مى‏فرمايد: «خواب راحت به چشم مردم نمى‏آمد»
در مجموعه‏ى كافر قريش كه سواد ندارند، اخلاق ندارند، دخترانشان را زير خاك مى‏كنند، در مقابل بت به سجده مى‏افتند، به همديگر ظلم مى‏كنند، آن همه آدمكشى مى‏كنند، حقشان كجاست؟ باطل مطلق است ديگر.

سرگردانى و فقر
در جامعه‏ى جاهلى مردم معرفتى نداشتند؛ در حيرت و جهالت زندگى مى‏كردند.
بليّاتى كه آن روز دست جهالت و عصبيت بر زندگى مردم در جزيرةالعرب حاكم كرده بود ... فقر و بيسوادى و عقب‏ماندگى علمى و استبداد داخلى و سلطه‏ى قدرتهاى استكبارى و اختلافات داخلى بود.
آن روز بسيارى از افراد بشر، از روى جهالت يا به خاطر عصبيتهاى خودخواهانه، با اين مظهر نور و هدايت بشر جنگيدند؛ با اين‏كه پيامبر براى برداشتن بار از روى دوش بشريت، به جهان آمده بود؛ «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ». چه بارهاى سنگينى بر دوش آحاد بشرِ آن روز بود! چه غلهاى سنگينى بر گردن بشر افكنده شده بود.

حاكميت طاغوتها
زمان رسول اكرم اشراف فاسد و زورگوها و دشمنان طبقات مظلوم و محروم و كسانى كه خودشان به اين طبقات ظلم مى‏كردند و منافقان كه در دلشان مرض بود، با دعوت پيامبر مخالفت كردند.
اشكال دنياى آن عصر اين بود كه آحاد مردم و طبقات جامعه در همه جاى عالم، به حاكميت غير خدا، به حاكميت طاغوتها، به حاكميت ظلم و به اختلاف طبقات خو گرفته بودند. چه كسانى بايد در مقابل اين مظاهر بايستند؟ قاعدتاً مظلومان. وقتى مظلومان خودشان هم باور مى‏كنند كه بايد حاكميت ظلم مستقر باشد، اميد اصلاح از بين مى‏رود. بيدار كردن مردم، بيدار كردن دنيا و بيدار كردن بشريت، كار بزرگ پيامبر اكرم و دعوت نبوى بود؛ «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَلَمِينَ» اين ذكر است، ياد است، تذكر است، هشدار است، بيدارباش براى همه‏ى بشر است. آنجايى كه خود آن بزرگوار متصدى و متحمل اين بيدارباش شد، جزو سخت‏ترين جاها بود. تعصبها، قبيله‏گرى‏ها، مسائل شخصى و فرديتهاى گوناگون، كار آن بزرگوار را دشوار مى‏كرد. آن حضرت مجاهدت سختى را متحمل شد تا توانست اين بن‏بست بشرى را باز كند و اين صخره‏ى عظيم را بشكافد. بعد از آن تا امروز، هر كس هر حركتى كرده است، به دنبال آن بزرگوار و در ادامه‏ى آن راه و با كمك ضرب دست اين انسان والا بوده است.

ظلم و بى‏عدالتى
اينطور نبود كه گاهى يك نفر ظلم كند. بناى نظام جامعه بر ظلم و تبعيض و زورگويىِ قوى به ضعيف بود، زورگويى مرد به زن بود، زورگويى ثروتمند به بى‏پول بود، زورگويى ارباب به برده بود. باز همان اربابها به نوبه‏ى خودشان زورگويى‏هاى سلاطين و صاحبان قدرت را قبول مى‏كردند. زور اندر زور بود. يكسره، زندگى مردم ظلم و تبعيض و زورگويى بود. اين، خصوصيت زندگى جاهلى است. هرجا اينطور باشد، جاهلى است.
در نهج‏البلاغه، كلمات و جملات بسيار گويايى در شرايط ظهور اسلام و بعثت پيامبر وجود دارد؛ از جمله: «وَالدُّنيا كاسِفَةُ النُّورِ، ظاهِرَةُ الغُرورِ» و يا در يك جاى ديگر: «في فِتَنٍ داسَتْهُم بِأخْفافِها وَ وَطِئَتْهُم بِأظلافِها وَقامَتْ عَلى سَنابِكِها» ... مردم را دچار فتنه كردند، انسانيت را غرق در مشكلات و مسائل اوّلى خود كردند و راه او را بستند ... بشر مهذب نبود، ظلم وجود داشت و حاكم بود؛ از سوى قدرتهاى بزرگ نسبت به ضعفا زورگويى بود، برادركشى بود، اخلاق فاسد بود.
ازهمه طرف، فتنه‏ها مردم را مى‏فشرد: دنياطلبى، شهوترانى، ظلم و تعدى، رذائل اخلاقى در اعماق وجود انسانها، و دست تعدى قدرتمندانى كه بدون هيچ مانع و رادعى به سوى ضعفا دراز بود. اين تعدى نه فقط در مكه و در جزيرةالعرب، بلكه در برترين تمدنهاى آن روز عالم؛ يعنى در امپراتورى بزرگ روم و در شاهنشاهى ايران، وجود داشت. تاريخ را نگاه كنيد؛ صفحه‏ى ظلمانى تاريخ، سراسر زندگى بشر را فرا گرفته بود.