از روز شنبه بعدازظهر كه دكتر فخرایی -دبیر همایش سوم نخبگان جوان- به من گفت صحبتهایم را برای دیدار رهبری آماده كنم، شروع كردم به فكر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم كنم. چرا كه از یك طرف به نظر میآمد بالاخره یكجا باید به حرف آمده و با زبان بیزبانی میگفتم كه نباید فكر كرد اكثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلكه بسیاری از آنها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم میرسید كه باید حرفهایی را كه دیگران نمیزنند میزدم. به قول دوستی حرفهای طیف ما از دانشجوها كه انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
تنظیم یك سخنرانی، آنهم در محضر رهبر انقلاب از آنچه گمان میرفت سختتر بود. بالاخره مجبور شدم سهشنبه را در خانه نشسته و روی متن كار كنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی كرده بودم كه خبر دادند بنا به مصالحی -این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امكان بازگویی نیست- ترجیح داده شد كه شما صحبت نكنید. البته احساسم، بیشتر این بود كه مصلحتی در كار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانهای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت كرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فكر میكردم خیلی خوب بود اگر آن حرفها زده میشد. مخصوصا كه هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف كرد دوست داشتم كه میشد از نزدیك به محضر ایشان عرض ارادت كرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آنجا به سمت بیت حركت كنیم. پس از صبحانه كه الحق و الانصاف نسبت به سال قبل سادهتر شده بود و پیدا كردن دوستان سوار اتوبوس شده و حركت كردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اكثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود كه جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشكیل شده توسط دوستان رفتم كه هرچند به خاطر تراكم بچهها جا كم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچهها میگفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد»، «ما همه سرباز توئیم خامنهای، گوش به فرمان توئیم خامنهای» و «خونی كه در رگ ماست، هدیهای به رهبر ماست».

قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یك به یك میآمدند تا چند دقیقهای صحبتهایشان را بگویند. انصافا سطح صحبتها نسبت به سال قبل رشد زیادی كرده بود. اكثرا حرفهای حسابی و به دردبخور زده میشد و این را با دقت در سیمای رهبری هم میشد فهمید كه به نظر راضیتر از همیشهاند. هرچند كه این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نكته اشاره كردند.
چند نفری كه سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت كه اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض كنند. ایشان پرسیدند كه «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» كه مجری پاسخ میدهد «اگر شما اجازه بدهید، همهی جمع هزار نفرهای كه اینجا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یكی از بچهها انگار خودش را برای صحبت آماده كرده، بلند میشود تا بگوید كه میخواهد صحبت كند. او را میشناختم. محمود وحیدنیا از بچههای 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فكر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و میدانستم كه به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم كه چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون كسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول كشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این كشاكش بالاخره محمود شكست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا كه رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندنشان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمیآمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرفهایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود كه انتقادهای تند و تیزی بكند. از صداوسیما شروع كرد و گفت كه غیرمنصفانه، یكطرفه و خلاف واقع برنامه پخش میكند. انتقاد دومش این بود كه چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمیشود؟ میگفت كه اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و كینه میشود.
چند دقیقهای میشد كه سخن میگفت. بنابراین با كاغذی وقت را به او تذكر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد كه پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچهها میگفتم كه این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد كاست و حق را بیش از پیش نزد حقطلبان روشن خواهد كرد. ته دلم روشن بود. دوستان میگفتند به خاطر ماجرای صحبت نكردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت میخواستم. گفتم رهبری اجازه نمیدهد؛ اما میگفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را میگذارد. چرا كه حداقل میگویی قرار بوده صحبت كنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول كرده و شروع كردم به شكلدهی چند جملهای كه باید میگفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره كرد و پرسید كه آیا نمیشد اقناعیتر با مردم برخورد كرد؟ بعد از آن، از فرصتی كه رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشكر كرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعهمان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلیام نسبت به محمود ایمان آوردم. اینجور مواقع انسان حكمت آن جمله را میفهمد كه شخصیت هر كس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم كه سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم كند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها كرد. پیش از آنكه بتوانم چیزی بگویم یكی لب به سخن گشود و درخواست كرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این كار را كرده بود تا بگوید كه نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند كه من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شروع كرده و گفتم كه همین حرفهای ایشان نشان میدهد فضای نقد وجود دارد. گفتم كه ما هم احساس میكردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و میخواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...

همانطور كه فكر میكردم رهبری صلاح نداستند صحبت كنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقتها بگذارید و تحمل بفرمائید. انشاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همهی ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
میدانستم كه آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع كرد و در میان بحثهایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات كرده و پاسخ میدادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بىانصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بىانصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرفهائى كه صدا و سیما میزند، این، همهى حرفهاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". اینجور نیست كه هر چه كه انسان احساس میكند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرفهاى زیادى هست. شما جوانها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، بهتدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
«آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان میدهد؟ نه، ناقص نشان میدهد. خیلى پیشرفتهاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمیدهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعهى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفتهاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما میتوانست همانجور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربهى فراوان و با استفادههاى هنرى دروغهاى خودش را راست جلوه میدهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامىاش، بهمراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع كردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند كه «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه اینجا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضىها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرفها را كه خیال میكنند من خوشم نمىآید، نمیزنند؛ از نگفتنش ناراحت میشوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمیشوم. اى كاش مجال بود تا گفته میشد، تا آنوقت انسان میتوانست آن برگهاى بر روى هم گذاشتهى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واكنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال میكنم؛ از انتقاد استقبال میكنم. البته انتقاد هم میكنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم میگیرم، دریافت میكنم و انتقادها را میفهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب ایناست كه یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آنچه گذشته بود میاندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالك افتاده كه میفرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آنها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمىشود و روى سعادت نمىبيند.»
بعضیها خودشان را گول زده و مدام میگویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه میكنید. با آنها كه چنین آشكارمغالطه میگنند چه باید كرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال میزنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مكتب اسلامی هستیم، نه مشابهتسازیهای تاریخی. اگر منظورشان ایناست كه وجود جریان حق و باطل را منكر شویم، نمیتوان چنین بود. چرا كه این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یك جبهه به معنای نبود خطا نیست، كه ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نكرده. بلكه میگوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالك؛ ولی با این تفاوت كه او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم كه ولی متقیمان به فرمان مولای متقیان عمل میكند و ما، مالكی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یك نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامك دادم كه بهم زنگ بزند. یك ساعت بعد كه تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به اینكه آیا كسی مزاحمش شده بود سوال كردم. الحمدلله كسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر كسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یك كاری بكنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یكی از بچهها كه با او صحبت كرده بود حرف میزدم؛ و شنیدم كسی بهش كاری نداشته است.
وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیك دیده و با وضعیتهای مشابه در ایران و كشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه میكنم بسیار نسبت به آینده این حكومت و جامعه امیدوار میشوم. با هزار جور مشكل و نقص میتوان ساخت، وقتی چنین شباهتهایی را با آرمانشهری مثل جامعه علوی و نبوی میبینیم. این نشانهها است كه انسان را امیدوار میكند و مملو از توكل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل میكند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام میدهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی میشنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایهاش بابت عمل نكردن به آنها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاهها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفتهى ذهنى با لفاظىها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمی كند.»
*فرزند شهید دكتر رحمان دادمان (وزیر راه دولت هشتم)، دارای مدال نقره المپیاد ادبی 1384 و دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف. منبع: سایت الف
در این رابطه:
حاشیههای دیدار جمعی از نخبگان با رهبر انقلاب