05/ 3/ 19

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 
     

گره بر دل
نمی‌دانم این‌ گره‌های روی پنچره فولاد نشانه‌ی حاجت‌های روا شده‌اند یا داغ آرزو‌های در دل مانده؟ ...کاش به تعداد گره‌هایی که از دلم وا کرده‌ای اینجا گره بود؛ تا دیگر کسی با تردید دخیل نبندد!

       

 

 

ماه من
شب اول که زیارتت را شروع ‌می‌کند، تکیده است؛ آن‌قدر که گاهی اوقات خلایق اصلاً نمی‌بینندش. چهارده شب طول می‌کشد تا با نور تو کامل و فربه شود؛ و... چه زیبا می‌شود! انتهای همان شب چهاردم اما غم رفتن دوباره به جانش می‌افتد و چهارده شب از غم آب می‌شود...

 

 

ضریح آفتاب
پدر می‌دانست... مشکل این نبود که جامعه و امین‌الله بلد نیستم... پدر یادم داده بود وقتی جلو در صحن، سایه مهربان نگاهت را حس کردم، چگونه دست‌ راست را روی طرف چپ سینه‌ام- همان‌جا که تُپ تُپ می‌زند- بگذارم و سلام کنم. بودن در رواق‌ها هم حتی مشکل نبود... وقتی کنار پدر می‌نشستم و آرنج را روی پاهایش و کف دست را زیر چانه‌ام می‌گذاشتم تا چشمانم را روی صفحه‌ی مفاتیح بگردانم... اما نمی‌دانم زیر قُبّه چه خبر بود؛ ایستادن روی سر انگشت‌ها هم نمی‌توانست مشکل را حل کند... اگر شانه‌های پدر نبود باید همان‌طور با حسرت برمی‌گشتم... حسرت بوسه بر ضریح آفتاب.

 

 
 

 

سایه‌ی‌ طلایی
اگر در حرم شما هم نباشم زیر سایه‌ی شما هستم آقا؛ این‌را می‌دانم. اما امشب صفای حرم حسابی پای‌بستم کرده. نمی‌توانم دل بکنم و بروم. همین‌قدر که بنشینم زیر سایه‌ی ایوان طلا و خیره شوم به زیبایی و شکوه این بارگاه، مطمئنم می‌کند که دارم بهترین لحظه‌های زندگی‌ام را می‌گذرانم.

   

من یکی هستم ولی یک از هزارانم!
خیلی وقت‌ها می‌شود که می‌خواهم بیایم حرم اما راستش را بخواهی، آن‌طور که خودم هم توقع دارم، حس و حال خوبی ندارم. اما می‌آیم؛ می‌آیم تا لابه‌لای سیل زائرانت محو شوم... نمی‌دانم؛ شاید گم‌شده من هم در میان همین جمع امشب زائر تو باشد... اصلاً این‌جا همه صاحب نفس‌اند!

 

   

تنها نیاز من
...سحر اولین روز خادمی را فراموش نکرده‌ام هنوز؛ شوق هنوز همان شوق است. آن‌روزها همه‌اش فکر می‌کردم این‌جا باید نیازهای رنگارنگم را بخواهم. کرم شما هم که نمی‌گذاشت دست‌خالی برگردم؛ این روزها اما... این‌جا ماندن، تنها نیاز من است.

   

شب‌ها که خورشید...
شب‌ها -حتی شب‌های سرد و پُر برف زمستان- وقتی خورشید از چشمان خلایق پنهان می‌شود، گرما و نور فردایش را از حرمت می‌گیرد و روزها را خوب پیش چشم زائرانت جلوه‌نمایی می‌کند؛ اما... من که می‌دانم روزها و شب‌ها بی‌قرار توأند؛ ساعت‌ها و لحظه‌ها هم... رفت و آمد خورشید بهانه است...

 

 



مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)