|
توقف در قبا
وقتى كه مردم شنيدند پيغمبر وارد قبا
شده است - قبا نزديك مدينه است و آن
حضرت پانزده روز در آنجا ماند - شوق
ديدن ايشان روزبهروز در دل مردم
مدينه بيشتر مىشد. بعضى از مردم به
قبا مىرفتند و پيغمبر را زيارت
مىكردند و برمىگشتند؛ عدهاى هم در
مدينه منتظر بودند تا ايشان بيايد.
استقبال از پيامبر و ورود به مدينه
وقتى رسول خدا از مكه به مدينه تشريف
آوردند، مردم يثرب كه تازه مسلمان شده
بودند، به استقبال پيامبر رفتند. آنها
در نقطهاى ايستادند، گردنها را
كشيدند و چشمها را تيز كردند تا
ببينند محبوبشان كى وارد شهر مىشود.
ناقهاى كه پيغمبر سوار آن بود، وارد
شهر يثرب شد و مردم دور آن را گرفتند.
در آن زمان شهر مدينه محله محله بود؛
هر محلهاى هم براى خودش خانهها،
كوچهها و حصار و بزرگانى داشت و
متعلق به قبيلهاى بود: قبايل
وابستهى به اوس و قبايل وابستهى به
خزرج. وقتى شتر پيغمبر وارد شهر يثرب
شد، جلوى هر كدام از قلعههاى قبايل
كه رسيد، بزرگان بيرون آمدند، جلوى
شتر را گرفتند و به پيغمبر گفتند: يا
رسولاللَّه ! بيا اينجا. خانه،
زندگى، ثروت و راحتى ما در اختيار تو.
پيغمبر فرمود: جلوى اين شتر را باز
كنيد. «إنّها مأمورة»؛ دنبال دستور
حركت مىكند؛ بگذاريد برود.
بناى مسجد و پايهگذارى حكومت
جلوى خانهى ابىايوب انصارى زمين
افتادهاى بود. پيامبر فرمود: اين
زمين مال كيست؟ گفتند متعلق به دو
بچهى يتيم است. پول از كيسهى خود
داد و آن زمين را خريد. بعد فرمود در
اين زمين مسجد مىسازيم؛ يعنى يك مركز
سياسى، عبادى، اجتماعى و حكومتى؛ يعنى
مركز تجمع مردم. جايى به عنوان مركزيت
لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد
كردند.
بعد از سيزده سال، با تعليمات پيامبر،
با شعارهايى كه داد، با سازماندهىاى
كه كرد، با فداكارىاى كه شد، با
مجموع عواملى كه وجود داشت، اين تفكر،
يك حكومت و يك نظام شد و به يك نظام
سياسى و نظام زندگى يك امت تبديل
گرديد و آن هنگامى بود كه رسول خدا به
مدينه تشريف آوردند و آنجا را پايگاه
خودشان قرار دادند و حكومت اسلامى را
در آنجا گستراندند و اسلام از شكل يك
نهضت،به يك حكومت تبديل شد.
پيمان برادرى
يكى از كارهايى كه پيامبر شايد در
همان ماههاى اول ورود به مدينه انجام
دادند، ايجاد عقد اخوت بين مسلمانها
بود؛ يعنى مسلمانها را با هم برادر
كردند. اينكه مىگوييم با هم برادر
هستيم، در اسلام يك تعارف نيست ... و
بايد نسبت به هم، حقوق متقابلى را عمل
كنند. پيامبر، اين را عملى كرد.
اقدام بعدى بسيار مهم، ايجاد اخوت
بود. پيغمبر با ايجاد اخوت، اينها
[عادات ناپسند جاهلى] را زير پاى
خودش له كرد. بين فلان رئيس قبيله با
فلان آدم بسيار پايين و متوسط، اخوت
ايجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم
برادريد؛ آنها هم با كمال ميل اين
برادرى را قبول كردند. اشراف و بزرگان
را در كنار بردگانِ مسلمان شده و
آزادى يافته قرار داد و با اين كار،
همهى موانع وحدت اجتماعى را از بين
برد. وقتى مىخواستند براى مسجد مؤذن
انتخاب كنند، خوشصداها و
خوشقيافهها زياد بودند، معاريف و
شخصيتهاى برجسته متعدد بودند؛ اما از
ميان همهى اينها بلال حبشى را انتخاب
كرد. نه زيبايى، نه صوت و نه شرف
خانوادگى و پدر و مادرى مطرح بود؛ فقط
اسلام و ايمان، مجاهدت در راه خدا و
نشان دادن فداكارى در اين راه ملاك
بود. ببينيد چطور ارزشها را در عمل
مشخص كرد. بيش از آنچه كه حرف او
بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و
سيره و ممشاى او در دلها اثر گذاشت.
مقابله با تهديد دشمنان
موجود زندهى روبه رشد و نموّى كه
همهى صاحبان قدرت اگر او را بشناسند،
از او احساس خطر مىكنند، قهراً دشمن
دارد. اگر پيغمبر نتواند در مقابل
دشمن، هوشيارانه از اين مولود طبيعى و
مبارك حراست كند، اين نظام از بين
خواهد رفت و همهى زحماتش بىحاصل
خواهد بود؛ لذا بايد حراست كند.
... پيغمبر نگاه مىكند و مىبيند پنج
دشمن اصلى، اين جامعهى تازه متولد
شده را تهديد مىكنند.
سريهها
به فاصلهى ده فرسخ، پانزده فرسخ،
بيست فرسخ از مدينه، قبايل نيمه
وحشىاى وجود دارند كه تمام زندگى
آنها عبارت از جنگ و خونريزى و غارت و
به جان هم افتادن و از همديگر قاپيدن
است. پيغمبر اگر بخواهد در مدينه نظام
اجتماعىِ سالم و مطمئن و آرامى به
وجود آورد، بايد حساب اينها را بكند.
پيغمبر فكر اينها را كرد. در هر كدام
از آنها اگر نشانهى صلاح و هدايت
بود، با آنها پيمان بست؛ اول هم نگفت
كه حتماً بياييد مسلمان شويد؛ نه،
كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اينها
پيمان بست تا تعرض نكنند. پيغمبر بر
عهد و پيمان خودش بسيار پافشارى
مىكرد و پايدار بود. آنهايى را كه
شرير بودند و قابل اعتماد نبودند،
پيغمبر علاج كرد. اين سريههايى كه
شنيدهايد پيغمبر پنجاه نفر را سراغ
فلان قبيله فرستاد، بيست نفر را سراغ
فلان قبيله، مربوط به اينهاست؛ كسانى
كه خوى و طبيعت آنها آرامپذير و
هدايتپذير و صلاحپذير نيست و جز با
خونريزى و استفادهى از قدرت
نمىتوانند زندگى كنند. لذا پيغمبر
سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و
سر جاى خودشان نشاند.
|