|
وقايع پيش از رسالت
عضويت در حلفالفضول
در جاهليت، پيمانى به نام «حلف
الفضول» - پيمان زيادى؛ غير از
پيمانهايى كه مردم مكه بين خودشان
داشتند - وجود داشت كه پيامبر در آن
شريك بود. يك نفر غريب وارد مكه شد و
جنسش را فروخت. كسى كه جنس را خريده
بود، «عاصبنوائل» نام داشت كه مرد
گردنكلفت و قلدرى از اشراف مكه بود.
جنس را كه خريد، پولش را نداد. آن مرد
غريب به هر كس مراجعه كرد، نتوانست
كمكى دريافت كند. لذا بالاى كوه
ابوقبيس رفت و فرياد زد: اى اولاد
فهر! به من ظلم شده است. پيامبر و
عمويش «زبير بن عبدالمطلب» آن فرياد
را شنيدند. لذا دور هم جمع شدند و
تصميم گرفتند كه از حق او دفاع كنند.
بلند شدند پيش «عاص بن وائل» رفتند و
گفتند پولش را بده؛ او هم ترسيد و
مجبور شد پولش را بدهد. اين پيمان بين
اينها برقرار ماند و تصميم گرفتند هر
بيگانهاى وارد مكه شد و مكىها به او
ظلم كردند - كه غالباً هم به
بيگانهها و غير مكىها ظلم مىكردند
- اينها از او دفاع كنند. بعد از
اسلام سالها گذشته بود، پيامبر
مىفرمود كه من هنوز هم خود را به آن
پيمان متعهد مىدانم.
ازدواج
همين درستكردارى حضرت بود كه جناب
خديجه را شيفتهى او كرد. خود خديجه
هم بانوى اول مكه و از لحاظ حسب و نسب
و ثروت، شخصيت برجستهاى بود.
مدتى كه مىگذرد، ابوطالب كه عموى
پيغمبر و كفيل اوست و پيغمبر مثل
بچهى او در خانهى او زندگى مىكند،
دچار فقر مىشود؛ و اين در اوانى بوده
كه پيغمبر از اين عمو جدا شده بود. در
آن هنگام، پيغمبر با يك زن ثروتمند
ازدواج مىكند. چند سال به بعثت
پيغمبر مانده است؟ پانزده سال. اول
مىشود عامل و كارگزار خديجه، ... بعد
هم شوهر او مىشود؛ با هم ازدواج
مىكنند و در حقيقت ثروت خديجه در
اختيار پيغمبر قرار مىگيرد.
آغاز
دعوت
پذيرش دعوت از سوى حضرت خديجه(
عليهاالصّلاة والسّلام)
خديجهى كبرى (عليهاالصّلاةوالسّلام)
در آغاز اسلام ايمان آورد؛ بزرگترين
حركت را به عنوان يك بانوى كامله و
عاقله و بزرگوار انجام داد؛ اول مؤمن
به اسلام، او بود؛ بعد هم همهى ثروت
خود را در راه دعوت اسلام و ترويج
اسلام خرج كرد. تأثير اين كار را
كسانى مىدانند كه در مبارزات و دوران
اختناق، نقش كمكهاى مالى به مبارزان
را تجربه كردند. اگر كمكهاى خديجه
(عليهاالسّلام) نبود، شايد در حركت و
پيشرفت اسلام اختلال و وقفهى عمدهاى
به وجود مىآمد. بعد هم با رسول خدا و
همهى مسلمين به شعب ابىطالب تبعيد
شد و دو سه سال زندگى دشوار و
طاقتفرسا را در آنجا تحمل كرد و در
همان شعب ابىطالب هم دعوت حق را لبيك
گفت و در حال تبعيد از دنيا رفت.
اسلام آوردن حضرت على(عليه السلام)
از همان وقتى كه از غار حرا و كوه
نور، پرچم اسلام به دست پيامبر
برافراشته شد و كلمهى
«لاالهالّااللَّه» بر زبان آن
بزرگوار جارى شد و حركت نبوت و رسالت
آغاز گرديد، اين واقعيت درخشان را
علىبنابىطالب تشخيص داد؛ پاى اين
تشخيص هم ايستاد و با مشكلات آن هم
ساخت.
شما ماجراى سبقت در اسلام آوردن آن
حضرت را نگاه كنيد! على هنگامى قبول
دعوت كرد كه همه به دعوت پشت كرده
بودند و كسى جرأت اسلام آوردن نداشت.
اين يك نمونهى شجاعت است.
آرى، هنگامى كه آن خويشاوند، مشعل
اسلام را بر سر دست بلند كرد،
بىاعتنايى كردند، اهانت كردند، تحقير
كردند، مسخره كردند؛ اما على كه
نوجوانى بيش نبود، به پا خاست و گفت
پسرعمو! من ايمان مىآورم. البته وى
قبلاً ايمان آورده بود؛ اما در جلسهى
خانوادگى، ايمان خود را علنى كرد.
اميرالمؤمنين، آن مؤمنى است كه در طول
مدت سيزده سال بعثت، جز همان چند روز
اول، هرگز ايمانش مخفى نبود. ديگر
مسلمانان، چند سال ايمان مخفى داشتند؛
اما همه مىدانستند كه على از اول
ايمان آورده است.
اين را درست در ذهنتان تصور كنيد: در
و همسايه اهانت مىكنند، بزرگان جامعه
اهانت و سختگيرى مىكنند، شاعر مسخره
مىكند، خطيب مسخره مىكند، پولدار
مسخره مىكند، آدم پست و رذل اهانت
مىكند؛ ولى انسانى نوجوان در ميان
امواج سهمگينِ مخالفت، محكم و استوار
مثل كوه مىايستد.
دعوت
نزديكان
پيغمبر اكرم چنان پيامى را مطرح فرمود
و اول هم به سراغ نزديكان خود رفت؛
چون خداوند به او فرموده بود: «وَ
أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ».
اما عموهاى متكبر، با سرهاى پرنخوت و
پربادِ غرور و بىاعتنا به حقايق، كه
در مقابل هر حرف حساب، بناى هوچيگرى و
تمسخر مىگذاشتند، با اينكه پيامبر
اكرم پارهى تنشان بود و آنها هم عِرق
و عصبيت خويشاوندى داشتند - همهى
مردمِ آن روزگار چنين تعصبى داشتند و
براى يك خويشاوند گاهى ده سال
مىجنگيدند - چشمهايشان را پوشاندند و
از او روى برگرداندند.
آرى، هنگامى كه آن خويشاوند، مشعل
اسلام را بر سر دست بلند كرد،
بىاعتنايى كردند، اهانت كردند، تحقير
كردند، مسخره كردند. |