در اين مقطع زمانى، ياد و نام مبارك پيامبر اعظم از هميشه زنده‏تر است؛ و اين يكى از تدابير حكمت و الطاف خفيّه‏ى الهى است. امروز امت اسلام و ملت ما بيش از هميشه به پيغمبر اعظم خود نيازمند است؛ به هدايت او، به بشارت و انذار او، به پيام و معنويت او، و به رحمتى كه او به انسان‏ها درس داد و تعليم داد. امروز درس پيغمبر اسلام براى امتش و براى همه‏ى بشريت، درسِ عالم شدن، قوى شدن، درس اخلاق و كرامت، درس رحمت، درس جهاد و عزت، و درس مقاومت است. پس نام امسال به طور طبيعى، نام مبارك پيامبر اعظم است. در سايه‏ى اين نام و اين ياد، ملت ما درس‏هاى پيغمبر را بايد مرور كند و آنها را به درس‏هاى زندگى و برنامه‏هاى جارى خود تبديل كند.

گزیده ای از پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب اسلامی - سال 1385 هـ.ش

 
 

وقايع پيش از رسالت

عضويت در حلف‏الفضول
در جاهليت، پيمانى به نام «حلف الفضول» - پيمان زيادى؛ غير از پيمانهايى كه مردم مكه بين خودشان داشتند - وجود داشت كه پيامبر در آن شريك بود. يك نفر غريب وارد مكه شد و جنسش را فروخت. كسى كه جنس را خريده بود، «عاص‏بن‏وائل» نام داشت كه مرد گردن‏كلفت و قلدرى از اشراف مكه بود. جنس را كه خريد، پولش را نداد. آن مرد غريب به هر كس مراجعه كرد، نتوانست كمكى دريافت كند. لذا بالاى كوه ابوقبيس رفت و فرياد زد: اى اولاد فهر! به من ظلم شده است. پيامبر و عمويش «زبير بن عبدالمطلب» آن فرياد را شنيدند. لذا دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه از حق او دفاع كنند. بلند شدند پيش «عاص بن وائل» رفتند و گفتند پولش را بده؛ او هم ترسيد و مجبور شد پولش را بدهد. اين پيمان بين اينها برقرار ماند و تصميم گرفتند هر بيگانه‏اى وارد مكه شد و مكى‏ها به او ظلم كردند - كه غالباً هم به بيگانه‏ها و غير مكى‏ها ظلم مى‏كردند - اينها از او دفاع كنند. بعد از اسلام سالها گذشته بود، پيامبر مى‏فرمود كه من هنوز هم خود را به آن پيمان متعهد مى‏دانم.

ازدواج‏
همين درست‏كردارى حضرت بود كه جناب خديجه را شيفته‏ى او كرد. خود خديجه هم بانوى اول مكه و از لحاظ حسب و نسب و ثروت، شخصيت برجسته‏اى بود.
مدتى كه مى‏گذرد، ابوطالب كه عموى پيغمبر و كفيل اوست و پيغمبر مثل بچه‏ى او در خانه‏ى او زندگى مى‏كند، دچار فقر مى‏شود؛ و اين در اوانى بوده كه پيغمبر از اين عمو جدا شده بود. در آن هنگام، پيغمبر با يك زن ثروتمند ازدواج مى‏كند. چند سال به بعثت پيغمبر مانده است؟ پانزده سال. اول مى‏شود عامل و كارگزار خديجه، ... بعد هم شوهر او مى‏شود؛ با هم ازدواج مى‏كنند و در حقيقت ثروت خديجه در اختيار پيغمبر قرار مى‏گيرد.

آغاز دعوت
پذيرش دعوت از سوى حضرت خديجه‏( عليهاالصّلاة والسّلام)
خديجه‏ى كبرى‏ (عليهاالصّلاةوالسّلام) در آغاز اسلام ايمان آورد؛ بزرگترين حركت را به عنوان يك بانوى كامله و عاقله و بزرگوار انجام داد؛ اول مؤمن به اسلام، او بود؛ بعد هم همه‏ى ثروت خود را در راه دعوت اسلام و ترويج اسلام خرج كرد. تأثير اين كار را كسانى مى‏دانند كه در مبارزات و دوران اختناق، نقش كمكهاى مالى به مبارزان را تجربه كردند. اگر كمكهاى خديجه (عليهاالسّلام) نبود، شايد در حركت و پيشرفت اسلام اختلال و وقفه‏ى عمده‏اى به وجود مى‏آمد. بعد هم با رسول خدا و همه‏ى مسلمين به شعب ابى‏طالب تبعيد شد و دو سه سال زندگى دشوار و طاقت‏فرسا را در آنجا تحمل كرد و در همان شعب ابى‏طالب هم دعوت حق را لبيك گفت و در حال تبعيد از دنيا رفت.

اسلام آوردن حضرت على‏(عليه السلام)
از همان وقتى كه از غار حرا و كوه نور، پرچم اسلام به دست پيامبر برافراشته شد و كلمه‏ى «لااله‏الّااللَّه» بر زبان آن بزرگوار جارى شد و حركت نبوت و رسالت آغاز گرديد، اين واقعيت درخشان را على‏بن‏ابى‏طالب تشخيص داد؛ پاى اين تشخيص هم ايستاد و با مشكلات آن هم ساخت.
شما ماجراى سبقت در اسلام آوردن آن حضرت را نگاه كنيد! على هنگامى قبول دعوت كرد كه همه به دعوت پشت كرده بودند و كسى جرأت اسلام آوردن نداشت. اين يك نمونه‏ى شجاعت است.
آرى، هنگامى كه آن خويشاوند، مشعل اسلام را بر سر دست بلند كرد، بى‏اعتنايى كردند، اهانت كردند، تحقير كردند، مسخره كردند؛ اما على كه نوجوانى بيش نبود، به پا خاست و گفت پسرعمو! من ايمان مى‏آورم. البته وى قبلاً ايمان آورده بود؛ اما در جلسه‏ى خانوادگى، ايمان خود را علنى كرد. اميرالمؤمنين، آن مؤمنى است كه در طول مدت سيزده سال بعثت، جز همان چند روز اول، هرگز ايمانش مخفى نبود. ديگر مسلمانان، چند سال ايمان مخفى داشتند؛ اما همه مى‏دانستند كه على از اول ايمان آورده است.
اين را درست در ذهنتان تصور كنيد: در و همسايه اهانت مى‏كنند، بزرگان جامعه اهانت و سختگيرى مى‏كنند، شاعر مسخره مى‏كند، خطيب مسخره مى‏كند، پولدار مسخره مى‏كند، آدم پست و رذل اهانت مى‏كند؛ ولى انسانى نوجوان در ميان امواج سهمگينِ مخالفت، محكم و استوار مثل كوه مى‏ايستد.

دعوت نزديكان‏
پيغمبر اكرم چنان پيامى را مطرح فرمود و اول هم به سراغ نزديكان خود رفت؛ چون خداوند به او فرموده بود: «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ». اما عموهاى متكبر، با سرهاى پرنخوت و پربادِ غرور و بى‏اعتنا به حقايق، كه در مقابل هر حرف حساب، بناى هوچيگرى و تمسخر مى‏گذاشتند، با اين‏كه پيامبر اكرم پاره‏ى تنشان بود و آنها هم عِرق و عصبيت خويشاوندى داشتند - همه‏ى مردمِ آن روزگار چنين تعصبى داشتند و براى يك خويشاوند گاهى ده سال مى‏جنگيدند - چشمهايشان را پوشاندند و از او روى برگرداندند.
آرى، هنگامى كه آن خويشاوند، مشعل اسلام را بر سر دست بلند كرد، بى‏اعتنايى كردند، اهانت كردند، تحقير كردند، مسخره كردند.