|
حجّةالوداع
وقتى كه پيامبر در سال دهم هجرى براى
حج آخر - حجّةالوداع - به مكه رفته
بودند، اميرالمؤمنين
(عليهالصّلاةوالسّلام) در يمن
مأموريت داشت. ... وقتى اميرالمؤمنين
(عليهالصّلاةوالسّلام) شنيد كه
پيامبر به حج رفته است، بسرعت خود را
به مكه رساند.
واقعهى غديرخم
در موضوع غدير، نبى مكرم اسلام به
پيروى از امر خدا و به خاطر عمل به
آيات صريح قرآن، يكى از بالاترين
واجبات را انجام داد؛ «وَ إِن لَّمْ
تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ
رِسَالَتَهُ»؛ قضيهى نصب
اميرالمؤمنين (عليهالصّلاةوالسّلام)
به ولايت و خلافت، آنقدر مهم است كه
اگر آن را انجام ندهى، رسالت خود را
انجام ندادهاى؛ يا مراد اين است كه
رسالت در اين قضيهى بخصوص را انجام
ندادهاى؛ چون خداوند متعال دستور
داده است كه اين كار را انجام بده؛ يا
از اين بالاتر، اصل رسالت پيغمبر، با
انجام ندادن اين كار، مورد خدشه قرار
مىگيرد و پايهاش متزلزل مىشود؛
كأنّه اصل رسالت، تبليغ نشده است. اگر
اين احتمال درست باشد، در اين صورت،
قضيه خيلى اهميت پيدا مىكند. يعنى
موضوع تشكيل حكومت، امر ولايت و امر
مديريت كشور، جزو متون اصلى دين است و
پيغمبرِ با اين عظمت، اهتمام مىورزد
و اين رسالت خود را در مقابل چشم آحاد
مردم به كيفيتى انجام مىدهد كه شايد
هيچ واجبى را اينگونه ابلاغ نكرده
است؛ نه نماز را، نه زكات را، نه روزه
را و نه جهاد را. مردم را از قشرها و
قبايل و مناطق مختلف، بر سر چهار راه
بين مكه و مدينه به انگيزهى انجام
امرى مهم جمع كند؛ آنگاه چنين رسالتى
را ابلاغ فرمايد، كه در دنياى اسلام
بپيچد: «پيغمبر، پيام جديدى را ابلاغ
فرمود».
اعزام لشكر اسامه
در جنگها خود پيامبر اكرم فرماندهى را
عهدهدار مىشد؛ اما آن وقت كه در
آخرين هفتههاى زندگى خود احساس كرد
از اين عالم خواهد رفت و لشكركشى به
سرزمين امپراتورى روم به وسيلهى خود
او امكان ندارد - چون كار بسيار بزرگ
و دشوارى بود؛ لازم بود نيرويى براى
اين كار برگزيده شود كه هيچ مانعى
نتواند جلوى آن را بگيرد - اين
مسؤوليت را به يك جوان هجده ساله داد.
... پيامبر به او گفت تا آن محلى كه
پدرت در آنجا شهيد شد، مىروى - يعنى
در «موته»؛ محلى در امپراتورى رومِ آن
روز و در كشور سوريهى امروز - و آنجا
را اردوگاه مىكنى. بعد دستورات جنگى
را به او داد.
رحلت
روز رحلت پيغمبر و قبل از آن، روزهاى
بيمارى آن حضرت، روزهاى سختى براى
مدينه بود؛ بويژه با آن خصوصياتى كه
اندكى قبل از رحلت پيغمبر پيش آمد.
پيغمبر به مسجد آمد و روى منبر نشست و
فرمود: هر كس به گردن من حقى دارد، آن
حق را از من بگيرد. مردم شروع به گريه
كردند و گفتند: يا رسولاللَّه ! ما
به گردن تو حق داشته باشيم؟! فرمود:
رسوايى پيش خدا سختتر از رسوايى پيش
شماست. اگر به گردن من حقى داريد، اگر
از من طلبى داريد، بياييد و بگيريد تا
به روز قيامت نيفتد. ببينيد چه
اخلاقى! كيست كه دارد اين حرف را
مىزند؟ آن انسان والايى كه جبرئيل به
مصاحبت با او افتخار مىكند؛ اما در
عين حال با مردم شوخى نمىكند؛ جدى
مىگويد تا مبادا در جايى به وسيلهى
او، ندانسته حقى از كسى ضايع شده
باشد.
روز بيست و هشتم صفر، اين نور آسمانى،
اين انسان والا و اين پدر مهربان از
ميان مردم رفت و آنها را غمگين و
داغدار كرد.
روز رحلت پيامبر در مدينه غوغا بود.
|