|
خطوط اصلى در نظام حكومتى پيامبر
معرفت شفاف و بىابهام
پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه
خطوط اصلى آن چند چيز بود ... اول،
معرفتِ شفاف و بىابهام... همين معرفت
بود كه به علم و علماندوزى منتهى شد
و جامعهى اسلامى را در قرن چهارم
هجرى به اوج تمدن علمى رساند. پيامبر
نمىگذاشت ابهام باشد. در هر جايى كه
ابهامى به وجود مىآمد، يك آيه نازل
مىشد تا ابهام را برطرف كند.
عدالت مطلق و بىاغماض
خط اصلى دوم، عدالت مطلق و بىاغماض
بود؛ عدالت در قضاوت، عدالت در
برخوردارىهاى عمومى و نه خصوصى -
امكاناتى كه متعلق به همهى مردم است
و بايد بين آنها با عدالت تقسيم شود -
عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در
مناصب و مسوؤليتدهى و مسؤوليت پذيرى.
البته عدالت، غير از مساوات است؛
اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است.
عدالت، يعنى هر چيزى را به جاى خود
گذاشتن و به هر كسى حق او را دادن. در
زمان پيامبر، هيچ كس در جامعهى
اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.
ملاحظهى عدالت، اجر نهادن به عدالت،
و عمل كردن به آنچه مقتضاى عدالت است،
وظيفهى ماست و بايد شاخصهى نظام
اسلامى به حساب آيد. همه چيز
تحتالشعاع عدالت قرار مىگيرد.
... عدالتخواهى و دنبال عدالت رفتن،
به زبان آسان است؛ اما در عمل آنقدر
با موانع گوناگون مواجه مىشود كه
دشوارترين كار هر حكومت و نظامى اين
است كه عدالت را در جامعه تأمين كند.
عدالت، فقط عدالت اقتصادى نيست؛ عدالت
در همهى امور و شئون زندگى، بسيار
دشوار است. ... بنابراين ما به عنوان
شيعه بايد اين درس را به ياد داشته
باشيم كه عدالت قابل اغماض و قابل
معامله نيست و هيچيك از مصالح گوناگون
- نه مصالح فردى و نه مصالح حكومت و
كشور اسلامى - نمىتواند با عدالت
معامله شود.
عبوديت كامل و بىشريك
پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه
خطوط اصلى آن چند چيز بود. ... عبوديت
كامل و بىشريك در مقابل پروردگار؛
يعنى عبوديت خدا در كار و عمل فردى،
عبوديت در نماز كه بايد قصد قربت
داشته باشد، تا عبوديت در ساخت جامعه،
در نظام حكومت، نظام زندگى مردم و
مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى
عبوديت خدا، كه اين هم تفصيل و شرح
فراوانى دارد.
شما ملاحظه كنيد، خداوند متعال حبيب
خود، پيغمبر مكرم و معظم را در امتحان
دشوارى قرار داد كه در آن واقعه،
بيشترين چيزى كه در تهديدِ لطمه بود،
آبرو و اعتبار خود پيغمبر بود؛
قضيهاى كه در سورهى احزاب بيان شده
است: «وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِى
أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ
وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ
عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ
وَتُخْفِى فِى نَفْسِكَ مَا اللَّهُ
مُبْدِيهِ» در اين حادثه، افكار و
عواطف عمومى ممكن بود عليه پيغمبر
تحريك شود؛ موضع، موضع تهمت بود. «وَ
تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ
أَن تَخْشَهُ»؛ خدا به پيغمبرش
مىگويد ملاحظهى حرف اين و آن را
مىكنى، در حالى كه بايد ملاحظهى خدا
را بكنى. و پيغمبر ملاحظهى خدا را
كرد و اين امتحان بزرگ و بسيار دشوار
را از سر گذراند. در اينجاست كه اين
آيهى تكان دهنده ذكر مىشود:
«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَلَتِ
اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لَا
يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ».
لازمهى تبليغ رسالات الهى اين است.
عدهاى را بر اثر اشتباه يا سوءفهم يا
تبليغات خصمانه و موذيانه در مقابل
انسان قرار مىدهند؛ راه مقابله فقط
اين است كه انسان محاسبهى خدايى را
ملاك قرار دهد. لذا در پايان همين آيه
مىفرمايد: «وَكَفَى بِاللَّهِ
حَسِيباً»؛ خدا محاسبه كننده است.
اوست كه قضاوت خواهد كرد كه من و شما
در اين راه، درست حركت كردهايم يا
نه. اگر خدا اينطور قضاوت كرد، آن وقت
خاصيت با خدا بودن اين است كه خودِ
خداى متعال متكفل اصلاح نظر مردم هم
خواهد بود؛ «مَنْ أَصْلَحَ ما
بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ اَصْلَحَ
اللَّهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ
النّاسِ». خداى متعال خودش اين بخش
قضيه را هم به عهده مىگيرد؛ كما
اينكه در قضيهى پيغمبر به عهده گرفت
و حقيقت را روشن كرد.
عشق
و عاطفهى جوشان
عشق و عاطفهى جوشان، از خصوصيات اصلى
جامعهى اسلامى است؛ عشق به خدا، عشق
خدا به مردم؛ «يُحِبُّهُمْ وَ
يُحِبُّونَهُ»، «إِنَّ اللَّهَ
يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ
الْمُتَطَهّرينَ»، «قُلْ إِن كُنتُمْ
تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى
يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ». محبت، عشق،
محبت به همسر، محبت به فرزند، كه
مستحب است فرزند را ببوسى؛ مستحب است
كه به فرزند محبت كنى؛ مستحب است به
همسرت عشق بورزى و محبت كنى؛ مستحب
است كه به برادران مسلمان محبت كنى و
محبت داشته باشى؛ محبت به پيامبر،
محبت به اهلبيت؛ «إِلَّا
الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى».
... وقتى در زمان خلفاى راشدين،
مسلمانها مناطق غرب دنياى اسلام -
يعنى مناطق روم و سوريهى فعلى - را
فتح كردند، با يهودى و مسيحىشان چنان
رفتارى كردند كه بسيارى از آنها به
خاطر رفتار مسلمانان به اسلام
گرويدند. در همين كشور ما ايران،
بسيارى از مردم بدون مقاومت تسليم
شدند. چون مروت و رحمت و مداراى
مسلمانها را با دشمنان مشاهده كردند،
بنابراين خودشان آمدند مسلمان شدند.
در روم - آنچنان كه در تاريخ نوشته
شده است - وقتى مسلمانها آمدند،
يهودىها گفتند: «والتوراة»؛ قسم به
تورات، ما در طول زندگى خود، مثل
امروز، روز خوشى را نديده بوديم.
حكومت، مسيحى بود و بر آنها ستم روا
مىداشت؛ وقتى اسلام آمد، عطوفت
اسلامى را احساس كردند. اينهاست كه در
تاريخ مىماند؛ اينهاست كه جهتگيرى
تاريخ را مشخص مىكند؛ اينهاست كه
ماندگارى يك فكر و تمدن و فرهنگ را
تضمين مىكند.
تزكيه و تعليم مردم
« وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَبَ وَ
الْحِكْمَةَ» فرع اين است كه علم كتاب
و حكمت در وجود مقدس نبى اكرم در حد
اعلى وجود دارد. «يُزَكِّيهِمْ» فرع
بر اين است كه آن وجود مطهر در حد
اعلاى ممكنه براى طبيعت بشرى، تزكيه
شده است. با اين نيروست كه مىتواند
دنيايى را به سمت تزكيه پيش ببرد.
اين، آن چيزى است كه رهبران مكاتب
مختلف و سررشتهداران مفاهيم گوناگون
فلسفى، اجتماعى، سياسى و غيره از آن
بيگانهاند. آنان چيزهايى به ذهنشان
مىرسد؛ در عالم تصور چيزهايى را
مىفهمند و آنها را به مردم هم تحويل
مىدهند؛ كسانى هم از آنها ياد
مىگيرند يا نمىگيرند؛ اين، غير از
ممشاى انبياست.
اگر يك جامعه بخواهد رشد كند و اخلاق
صحيح اسلامى را در خود به وجود آورد،
محتاج همين روش است. شايد در چند
آيهى قرآن كه « يُزَكِّيهِمْ» پس از
« وَ يُعَلِّمُهُم» يا قبل از آن بيان
شده است، مراد از تزكيه در اين آيات
همين مطلب باشد؛ يعنى پاك كردن و طاهر
كردن و پيراسته كردن مردم. مثل طبيبى
كه به مريض خود فقط نمىگويد اين كار
را بكن و اين كار را نكن، بلكه او را
در محل مخصوصى قرار مىدهد و آنچه را
كه او لازم دارد، به او مىدهد و
مىخوراند و آنچه كه براى او مضر است،
از او باز مىگيرد. پيامبر اكرم چنين
وضعيت و روشى را در طول بيست و سه سال
نبوت دنبال مىكردند؛ مخصوصاً در ده
سالى كه در مدينه زندگى مىكردند، كه
دوران حاكميت اسلام و تشكيل حكومت
اسلامى بود.
انبياء از اول تا نبى مكرم خاتم، هدف
خود را تعليم و تزكيه معيّن كردهاند:
« وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَبَ وَ
الْحِكْمَةَ». انسانها را، هم تربيت
عقلانى و فكرى مىكنند و هم تربيت
روحى.
شما روش نبى اكرم را در تمام لحظات
دعوت اسلامى خود ملاحظه بفرماييد! از
روزهاى اول كه در غربت محض بودند و با
تنهايى خود با همهى دنياى جاهليت و
كفر مبارزه مىكردند، تا اوج قدرت
اسلامى، يعنى آن روزى كه مكه و طائف
را فتح كرده بودند و حجاز را تماماً
زير سلطهى خود درآورده بودند، در هر
مناسبتى مردم را دعوت مىكردند كه نفس
خود را تزكيه و تطهير كنند.
مجاهدت و فداكارى در راه خدا
در زمان ما، ارزش شهادت و فداكارى در
راه خدا، از بسيارى از زمانهاى تاريخ
اسلام بيشتر است. شهادت هميشه با ارزش
است و فداكارى در راه خدا هميشه كارى
عظيم و ارجمند است؛ اما همين كار خوب
و بزرگ، در برخى از شرايط و در بعضى
از زمانها، بزرگتر و مهمتر و با
ارزشتر است. مثلاً در صدر اسلام،
فداكارى واقعاً ارزش مضاعف داشت. علت
هم اين بود كه در آن دوران، اسلام مثل
نهالى بود و اگر فداكارىها نمىبود،
شايد دشمنان اسلام اين نهال را
مىكندند.
در زمان سيدالشهداء (عليهالسّلام)،
آن فداكارى و شهادت بزرگ ارزش مضاعف
داشت؛ چون حقيقتاً در آن روزها محصول
زحمات پيامبر در حال از بين رفتن بود
و فداكارى حسينبنعلى و ياران آن
بزرگوار، مانع از چنين كارى شد. |