|
اخلاق شخصی
●
مهرورزى
رفتارش با مردم، رفتار خوش بود. در
جمع مردم، هميشه بشّاش بود. تنها كه
مىشد، آن وقت غمها و حزنها و همومى
كه داشت، آنجا ظاهر مىشد. هموم و
غمهاى خود را در چهرهى خودش جلوى
مردم آشكار نمىكرد، در اين مواقع،
بشّاش بود. به همه سلام مىكرد. اگر
كسى او را آزرده مىكرد، در چهرهاش
آزردگى ديده مىشد؛ اما زبان به شكوه
باز نمىكرد. اجازه نمىداد در حضور
او به كسى دشنام دهند و از كسى بدگويى
كنند. خود او هم به هيچ كس دشنام
نمىداد و از كسى بدگويى نمىكرد.
كودكان را مورد ملاطفت قرار مىداد؛
با زنان مهربانى مىكرد؛ با ضعفا كمال
خوشرفتارى را داشت؛ با اصحاب خود شوخى
مىكرد و با آنها مسابقهى اسب سوارى
مىگذاشت.
●
صداقت و راستگويى
رفتار او با مردم، بر مبناى صدق و صفا
و درستى بود.
در حركت عظيم پيغمبر، آن چيزى كه حاكم
است، چيست؟ توحيد. يعنى در كنار آن
عبادت و دعا و گريهى نيمهشب پيغمبر،
چنين جلوههايى وجود دارد؛ جلوهى
علم، جلوهى شجاعت، جلوهى رزم،
جلوهى سياست؛ كه اگر شما تاريخ
اسلامِ زمان پيغمبر را بخوانيد،
نمونهى اينها را مىتوانيد در همان
بخش كوتاه زمانى پيدا كنيد. زندگى
دهسالهى پيغمبر، زندگى عجيبى است؛
واقعاً مجموعهى متراكمى است كه
متأسفانه بسيارى نمىدانند. من
مىخواهم بگويم كه صداقت، نشانهى آن
بينش توحيدى است؛ اين صداقت را در عمل
و در گفتار هميشه حفظ كنيد. ... هيچ
رويهاى، هيچ روش سياسىاى و هيچ
مانور سياسىاى نمىتواند به قدر
صداقت جاذبه ايجاد كند و دلها را
متوجه كند. راستى، اين خصوصيت را
دارد.
●
انفاق
در زمان پيامبر اكرم بزغالهاى را
خدمت ايشان آوردند و حضرت آن را ذبح
كردند. فقرا و مستحقان نزد ايشان
آمدند و طلب گوشت كردند. پيامبر مرتب
از گوشت آن بزغالهاى كه براى خودشان
ذبح كرده بودند، مىبريدند و به فقرا
مىدادند. نهايتاً از تمام گوشتها،
فقط كتف آن باقى ماند. چون ديگر كسى
نبود، آن را به خانهى خود بردند تا
بپزند و بخورند. يكى از همسران حضرت
عرض كرد: يا رسولاللَّه ! همهى
بزغالهى ما رفت و فقط همين كتفش
برايمان ماند. پيامبر فرمودند: خير،
همهاش ماند و همين كتفش است كه از
دست ما خواهد رفت؛ چون اين كتف را
مىخوريم و تمام مىشود، اما آنهايى
را كه انفاق كردهايم، براى ما
مىماند.
●
معاشرت بدون تكبر
اين، رفتار پيامبر با مردم بود؛
معاشرت انسانى، معاشرت حسن، معاشرت
مانند خود مردم، بدون تكبر، بدون
جبروت. با اينكه پيامبر هيبت الهى و
طبيعى داشت و در حضور او مردم دست و
پاى خودشان را گم مىكردند، اما او با
مردم ملاطفت و خوشاخلاقى مىكرد.
●
شجاعت
شجاع بود و هيچ جبههى عظيمى از دشمن،
او را متزلزل و ترسان نمىكرد ... در
تمام زندگى آن بزرگوار، از دوران
نوجوانى تا هنگام وفات در شصتوسه
سالگى، اين خصوصيات را در وجود آن
حضرت مىشد ديد.
●
بردبارى
بردبارى او به اندازهاى بود كه
چيزهايى كه ديگران از شنيدنش بىتاب
مىشدند، در آن بزرگوار بىتابى به
وجود نمىآورد. گاهى دشمنان آن
بزرگوار در مكه رفتارهايى با او
مىكردند كه وقتى جناب ابىطالب يك
مورد را شنيد، به قدرى خشمگين شد كه
شمشيرش را كشيد و با خدمتكار خود به
آنجا رفت و همان جسارتى را كه آنها با
پيامبر كرده بودند، با يكايكشان انجام
داد و گفت هر كدام اعتراض كنيد،
گردنتان را مىزنم؛ اما پيامبر همين
منظره را با بردبارى تحمل كرده بود.
در يك مورد ديگر با ابىجهل گفتگو شد
و ابىجهل اهانت تندى به پيامبر كرد؛
اما آن حضرت سكوت پيشه كرد و بردبارى
نشان داد. يك نفر رفت به حمزه خبر داد
كه ابىجهل اينطور با برادرزادهى تو
رفتار كرد. حمزه بىتاب شد و رفت با
كمان بر سر ابىجهل زد و سر او را
خونين كرد. بعد هم آمد و تحت تأثير
اين حادثه، اسلام آورد. بعد از اسلام،
گاهى مسلمانان سر قضيهاى، از روى
غفلت و يا جهالت، جملهى اهانتآميزى
به پيامبر مىگفتند. حتى يك وقت يك
نفر از همسران پيامبر - جناب زينب بنت
جحش كه يكى از امهات مؤمنين است - به
پيامبر عرض كرد كه تو پيامبرى، اما
عدالت نمىكنى! پيامبر لبخندى زد و
سكوت كرد. او توقع زنانهاى داشت كه
پيامبر آن را برآورده نكرده بود. ...
گاهى بعضى افراد به مسجد مىآمدند،
پاهاى خودشان را دراز مىكردند و به
پيامبر مىگفتند ناخنهاى ما را بگير!
- چون ناخن گرفتن وارد شده بود -
پيامبر هم با بردبارى تمام، اين جسارت
و بىادبى را تحمل مىكرد.
●
مرهم دردهاى بشريت
اين حرف درستى است كه ما ادعا كنيم
بعثت خاتمالانبياء عيد بشريت است؛
چون در اين مقطع، با تعاليم اسلام،
همهى دردهاى اصلى بشريت، با بهترين
علاجها و تداوىها، قابل تداوى شده
است و همانطور كه اميرالمؤمنين
(عليهالصّلاةوالسّلام) دربارهى
پيامبر فرمود: «طَبيبٌ دَوّارٌ
بِطِبِّهِ قَد أحْكَمَ مَراهِمَهُ وَ
أَحْمى مَواسِمَهُ»، مرهم زخمهاى
كهنهى لاعلاج بشريت را آماده داشت.
|